The sleepless nights
Lunaهیسونگ زل زده بود به سقف. ساعت ۳:۱۵ صبح بود و مغزش داشت حلقهوار یه سکانس رو مرور میکرد: جیک اون شب، سه هفته پیش، که با تلفنش تو دستشویی قایم شد. هیسونگ اون موقع چیزی نگفت، فقط یه لبخند نصفه نیمه زد و رفت تو آشپزخانه چای درست کنه. ولی یادش هست که دستاش موقع ریختن آب جوش لرزید.
پنج سال گذشته بود. پنج سال از روزی که جیک با اون چشمهای بادومی و خندهی شیطونش گفت "بیا با هم باشیم". اون موقع هیسونگ فکر میکرد داره بهترین اتفاق زندگیش رو تجربه میکنه. حالا میدونست داره توی یه باتلاق نفس میکشه، ولی نمیتونست ازش بیرون بیاد.
جیک کنارش خوابیده بود. نفسهای عمیق و منظم، انگار نه انگار که سه ساعت پیش داد میزد که "تو خیلی چسبنده شدی، به من فشار میاری". هیسونگ یادش نبود که کدومشون اول داد زد. یادش نبود که کی لیوان آب رو پرت کرد زمین. فقط یادش بود که آخرش جیک اومد بغلش کرد و گفت "ببخش، نمیدونم چرا اینجوری میشم" و هیسونگ بازم آب شد. مثل همیشه.
هیسونگ آروم از تخت بلند شد. پاهاش برهنه رو کف اتاق سرد بود. رفت تو آشپزخانه و موبایلش رو برداشت. تاریخچه تماسهاش با جیک رو چک کرد. بیست و سه بار هفته پیش بهش زنگ زده بود، وقتی جیک نیومده بود خونه. جیک گفت "مادرم مریض بود، نتونستم بهت خبر بدم" و هیسونگ باور کرد. چون چارهی دیگهای نداشت.
چشماش افتاد به آینهی کنار راهرو. اونقدر سیاهی زیر چشماش جمع شده بود که انگار یکی مشت زده باشه به صورتش. "من این نیستم"، با خودش زمزمه کرد. "من اینقدر دیوونه نیستم". ولی کی بود؟ اون پسر شاد و پرانرژی که عاشق پیانو زدن بود و با دوستاش میخندید، کجا رفت؟ حالا فقط یه سایه بود که قفل صفحهی موبایل جیک رو امتحان میکرد و میترسید درست حدس بزنه و چیزی ببینه که نتونه تحمل کنه.
صبح که شد، جیک بیدار شد و رفت سراغش. هیسونگ روی مبل نشسته بود، چمدون کوچیکش رو بسته بود کنار پاش.
"چیکار داری میکنی؟" جیک پرسید، ابروهاشو بالا انداخت.
"دارم میرم، جیک. دیگه نمیتونم."
جیک یه نفس عمیق کشید. اون نگاه رو هیسونگ خوب میشناخت؛ نگاهی که میگفت "تو اگه بری، من تنها میشم، تو باعث ناراحتی من میشی". ولی اینبار جیک چیزی نگفت. فقط شونههاشو انداخت پایین و گفت "هر کاری صلاح میدونی".
هیسونگ در رو بست و رفت. تو آسانسور داشت به خودش میگفت "آفرین، بالاخره شجاعت به خرج دادی". تو خیابون که قدم زد، احساس سبکی میکرد. هوا سرد بود ولی نفسش راحتتر از همیشه میاومد. با خودش عهد بست که دیگه به عقب برنگرده.
سه روز گذشت.
سه روز که هیسونگ توی خونهی بومگیو موند و هر پنج دقیقه گوشیشو چک میکرد. جیک نه پیام داد، نه زنگ زد. اصلاً انگار وجود هیسونگ رو فراموش کرده بود. ولی هیسونگ نتونست فراموش کنه. شب سوم، بوی ادکلن جیک هنوز توی خاطرش بود. صداش هنوز توی گوشش بود که میخندید و میگفت "عزیزم، تو بهترینی". حتی اون لحظههای بد رو هم دلم براش تنگ میشد؛ داد زدناش، دروغهاش، همهاش. چون حداقل جیک بود. حداقل کسی بود که بهش اهمیت میداد، حتی اگه به روش غلطش.
ساعت ۱:۳۰ بامداد، هیسونگ نشسته بود پشت میز آشپزخونه بومگیو و به صفحهی موبایل خیره بود. شمارهی جیک رو تایپ کرد. انگشتش روی دکمهی سبز مکث کرد. میدونست چیکار داره میکنه. میدونست داره دوباره میفته تو همون چاه. ولی قلبش یه چیز دیگه میگفت.
"چطوری میخوابی وقتی به من دروغ میگی؟" با خودش زمزمه کرد. "چرا من باید بیدار بمونم و تو راحت بخوابی؟"
اشکهای بیصدا ریختن روی صفحه. انگشتش دکمه رو فشار داد.
زنگ خورد.
یکبار.
دوبار.
جیک جواب داد، با صدای خوابآلود و گیج: "الو؟ هیسونگ؟ بیبی تو کجایی؟"
هیسونگ نتونست حرف بزنه. فقط نفس میکشید توی گوشی.
"هیسونگ، نگرانم کردی. کجایی؟ بیا خونه، بیام دنبالت؟."
همون لحن آشنا، همون نگرانی دروغین. ولی هیسونگ بازم آب شد. لباشو گاز گرفت و گفت: " نمیخواد..خودم میام."
وقتی قطع کرد، به آینهی تاریک پنجره نگاه کرد. بازم اون چهرهی خسته رو دید. ولی اینبار یه لبخند کوچیک روش نشست.
چون جیک گفته بود بیا خونه. و هیسونگ، با اینکه میدونست این اشتباهه، بازم رفت. چون عشق، حتی وقتی سمی باشه، بازم مثل یه مواد مخدر میمونه؛ میدونی که میکشتت، ولی ولت نمیکنه.
و اون شب، وقتی رسید خونه و جیک بغلش کرد و بوسیدش، هیسونگ دوباره فکر کرد که شاید اینبار فرق کنه. شاید جیک واقعاً عاشقشه. شاید اون همه شک و تردید فقط تو ذهن خودش بودن.
ولی میدونست که فردا، یا پسفردا، دوباره جیک گوشیش رو قایم میکنه. و هیسونگ دوباره میره سراغ شمارهگیریهای دیوونهوار. و این چرخه هیچوقت تموم نمیشه.
مثل همون آهنگی که هیسونگ هر شب با هدفون گوش میداد: "Tell me how do you sleep when you lie to me?"
جوابش رو میدونست. جیک راحت میخوابید. چون تقصیر همیشه گردن هیسونگ میافتاد. و هیسونگ همیشه میبخشید.
تا دفعهی بعد.