The rhythm (2)

The rhythm (2)

Auhypen 𓂃 🧡

°°°




وقتی سونگهون بیدار شد، هوا تاریک شده بود.


دستی رو روی دست خودش حس کرد که باعث شد سرشو بچرخونه و به سونویی که گوشه ی تختش به خواب رفته بود بربخوره.



بازو های پسر کوچکتر بالش زیر سر سونگهون شده بودند.


در همین بین این دست سونو بود که دور انگشت های خنک سونگهون پیچیده شده بود.


به طرز زیبایی دستهای پسر فیت دست سونگهون بود!



خب..حداقل مدت زمان زیادی نبود که خوابیده بود.



پسر بزرگتر با ملایمت طره مویی که روی بینی سونو افتاده بود و چشم های درشتش رو پوشونده بود رو نوازش کرد و با نوک انگشتش اون رو کنار زد.

پسر کوچکتر به ارومی پلک هاش رو از هم فاصله داد:

+" اوه هونی..."


خمیازه ای کشید باعث نصفه موندن حرفش شد و این سونگهون بود که با لبخند به این صحنه خیره شده بود.

بعد از گذشت چند ثانیه چشمای سونو روی ساعت دیواری اتاق پسرک قفل شد.

عقربه های فرّار ساعت ۱۰ شب رو نشون میدادن.


سونو دستی به موهای بلوند پسر روبه‌روش کشید:

+" وای تو این همه خوابیدی؟"

-" چرا اینجا خوابیدی؟ چند ثانیه پیش یجوری معذب بودی انگار دستت داشت از جاش کنده میشد!"

+"نه اصلا! من کاملا خوبم. فقط کمرم درد میکنه.یکم. "

سونو بعد این حرفش لبخند دندون نمایی زد.


سونگهون توی تختش چرخید و به گوشه اش پناه برد.

تختش اصلا کوچیک نبود... حداقل اندازه ای بود که دوتا بزرگسال به راحتی توش جا بشن.


بعد از فاصله گرفتنش از سونو، به سمت خالی مونده تخت های اروم و متوالی زد. همین باعث شد گونه های پسر کوچکتر به سرخی هلو بشه.


+"هوم؟"

-" گفتی پشتت درد گرفته... بیا دراز بکش."

هون زمزمه کرد.


سونو کلمات رو گم کرده بود. تنها کاری که مغزش دستور به انجامش میداد ایستادن بود.

ولی وقتی ایستاد "آخ"ـی از لای لباش فرار کرد که باعث نیشخند هون شد.


+" هی! این اصلا بامزه نیست! واقعا درد میکنه!"

پسر کوچکتر درحالی که کنار بزرگتر دراز میکشید غرغر کرد.


قلب هردو دیوانه وار به قفسه سینشون برخورد میکرد و برای پمپ کردن خون به بدن التماس میکردن... اما حضور این دو نفر درست با چند سانتی متر فاصله از هم این کار رو دشوار تر میکرد.


+" میتونم یچیزی ازت بپرسم؟"


هون جواب داد:

-" چیشده؟"

+" از اینکه همش، اونم به یه مدت طولانی یه جا باشی چه حسی داری؟"

سونو پرسید... هنوز استرس واین قضیه که قلبش با مغزش همکاری نمیکنه به وضوح از ارتعاش صدای لطیفش مشخض بود.


-"همم... خسته کنندست. افتضاحه. اکثر مواقع انگار به جای زمین دارم روی جهنم زندگی میکنم... مثل یه قناری ای که بال و پرش رو بسته باشن و به زور توی قفس نگهش داشتن."

سونگهون به سادگی جواب داد.

انگار نه انگار که همین الان یکی از تلخ ترین حقایق زندگیش رو برملا کرده.


+" والدینت چی؟... خواهربرادرت چی؟ ... مـ منظورم اینه که اونا میتونن به ملاقاتت بیان درسته؟ یا تو پیششون میری؟"


هون درحال نوازش موهای ابریشمی سونو تلخندی زد:

-" این بیمارستان خونه ی منه. بیمارای اینجا خواهربرادرهامن و کارمندهای اینجا والدینم.خانواده ی من همین الان هم اینجان."


+" و و ولی پـ پـ پس-"


-" عا پدر مادر بیولوژیکیم؟ اونا پنج سال پیش فوت کردن... و از اونجایی که من تک فرزندم، دلیلی وجود نداره که کسی بخواد به ملاقاتم بیاد."


+" متاسفم."


-"لازم نیست عذرخواهی کنی. خودم خواستم که سفره ی دلم رو برات باز کنم... حداقل یکی هست که بهشون گوش بده..."


+" ولی این انصاف نیست که تو بگی ولی من لال مونی بگیرم!"


سونو مکثی کرد و زیر لب زمزمه وار ادامه داد:

+" عاح...خب از کجا شروع کنم؟"


سونگهون صدای آرومش رو شنید، لبخند پرمهری زد و گفت:

-" همش به خودت مربوطه. اشکالی نداره"


+" من خانواده ی کاملی دارم... همچنین یه خواهر کوچکتر. اما خب درست از وقتی که برای اولین بار به بیمارستان منتقل شدم دیگه نتونم حضورشون رو کنارم حس کنم... ولی فکر میکنم که بهش عادت کردم."


-" خسته نشدی؟"


+" از چی؟"


-" جنگیدن"

سونگهون خیلی کوتاه جواب داد، اما کاملا برای سونو منظورش پرواضح بود.


+" چرا خسته شم؟ والدین و خواهرم همچنین دوستام منتظرمن! پس من یه دلیلی برای جنگیدن و خندیدن دارم"


هون به تلخی خندید... هر صدای خنده ای که از لای لباش بیرون میپرید، کنایه ای از قلب شکسته ی پسر داشتن.


-" بهت حسودیم میشه."


+" نشه! توام میتونی بخاطر یه نفر دیگه بجنگی!"


-" من خیلی وقته که کسیو برا جنگیدن ندارم..."


+" وات د فاک پارک سونگهون؟"


سونو خودشو کنترل کرد و ادامه داد:

+"دکتر ها، پرستارها، بیمارهای اینجا، منشی طبقه اول حتی نگهبانای این بیمارستان مدت هاست که حواسشون به تو هست! اونا منتظرتن."


هون دوباره لبخند زد.


پسر کوچکتر در نهایت انگشت اشارش رو به قلبش فشرد و با تموم احساساتی که میتونست درون چند تا کلمه جاساز کنه گفت:

+" و از همه مهمتر، من هم برای تو اینجام!"


چند ثانیه به صورت پسر بزرگتر خیره شد باز ادامه داد:

+ " هروقت دیدی کسیو نداری که بخاطرش بتونی بحنگی، به دلیلش فکر کن... به کسایی فکر کن که تا الان باعث شدن بخوای زندگی کنی!"


کلمات پسر کوچکتر جادوی عجیبی داشتن، جادویی از تک تک کلماتش روان بود که باعث شده بود بغضی درون گلوی هون گیر کنه و چشمای بلورینش رو خیس کنه.


سونو لبخند زد و به چشمای اشکی پسر نگاه کرد:

+" یه قولی بهم بده!"


-" هوم؟"

+" بهم قول بده که تا آخرش میجنگی. اگه نمیتونی اینکارو بخاطر خودت بکنی، برای من انجامش بده."

سونو با بالابردن انگشت کوچیکه ی دستش، جملش رو تموم کرد و با اشتیاق به سونگهون نگاه کرد.


سونگهون با شک انگشت کوچیکش رو بالا آورد و به آرومی دور انگشت سونو حلقش کرد.


+" قولتو نشکن. فهمیدی؟"


-" اگه شکستم چی؟"

سونو، پسر کوچکتر رو چپ چپ نگاه کرد.


-" شوخی کردم. نمیشکنم. قول میدم."


°°°


یک سال گذشت. یک سال پر از خاطره از به اشتراک گذاشتن لبخند ها، خنده و اشک هاشون باهم.


سونو وارد اتاق سونگهون شد. وضعیت پسر هیچ تغییری نکرده بود. اون همچنان در خواب عمیقی بود.

پسر کوچکتر درست روی صندلی کنار تخت که جای همیشگیش بود نشست و بهش خیره شد:

+" بیدار شو... من منتظرتم."


اینو زیر لب گفت و موهایی که دوباره به رنگ طبیعی خودشون برگشته بودن رو به آرومی زیر انگشتاش به بازی گرفت.


تقریبا دوماهی بود که سونگهون دوباره خواب بهش حمله کرده بود و این رکورد تمام زمان های خواب پسر رو شکسته بود.


+" تولدت یه هفته ی دیگست... خواهش میکنم بیدار شو"

سونو بعد از اینکه زمزمه کرد بلند شد و به چهره ی بی رنگ خودش تو آینه ی دیوار نگاهی کرد.


کلی وزن از دست داده بود، زیر چشماش گود افتاده بود و حلقه ی سیاهی به کنارش نشسته بود.

دیگه از لبای درشت و خوش رنگش خبری نبود و لب هاش به سفیدی دراومده بودن.

زخم های بزرگ تزریق های داروهاش آشکارا روی بدن نحیفش مشخص شده بود.


به انعکاس صورتش لبخندی زد و به خودش گفت:

+" خیلی بدتر از چیزی که فکر میکردم به نظر میرسم...."


-" تو... "


چشماش درشت شدن. به سرعت سرش رو چرخوند و با زیبای خفته ای که بالاخره بیدار شده بود رو به رو شد. مردمکهاش چاره ای جز قفل شدن روی لبخند ملیح و فرشته وارانه ی پسر بزرگتر نداشتن.


سونو به طور غیر ارادی به سمت سونگهون دوید و پسرک رو در آغوش کشید...

نمیتونست که اشک هاش رو کنترل کنه و گردن نرم پسر رو خیس نکنه.

سونگهون در عوض بازوهاش رو دور کمر پسر کوچکتر حلقه کرد.


+" خیلی خـ خوابیدی..."

-" میدونم. دلم برات تنگ شده بود."

هون به آرومی روی تخت نشست. این درحالی بود که سونو هنوز توی آغوشش بود.


-" خیلی فرق کردی سونویا! چیشده؟"


پسر کوچکتر جواب نداد.بجاش، فقط لبخندی به صورتش نشوند و سرش تکون داد:

+" چیزی نیست! فقط خستم"


°°°°


+" هیونگیییی!"

این صدای خوشحال سونو بود که بعد از پریدن پسر کوچکتر بغل پسر بزرگتر شنیده شد.

به طوری که پاهاش به دور کمر سونگهون بود و دست های بیجونش به دور گردنش حلقه شده بود


+" تولدت مبارک !"


سونو اینو گفت و بلافاصله پشت بندش بذر بوسه ای روی لب هاش هون کاشت.

لبخند هون بزرگتر شد و پسر سبک وزن رو توی هوا چرخوند.


°°°°


-" اصلا ما اینجا چیکار میکنیم؟"

هون از نیکی پرسید. اونا روی پشت بوم بودن.

یهویی پسر کوچکتر به ساعتش نگاه کرد... عقربه ها 23:00 رو نشون میدادن.

و درست همونقدر یهویی که پسر کوچکتر هون رو به پشت بوم کشیده بود، دستشو گرفت و با خودش کشید:

×" بیا بریم."


-"هی نیکیا! هوی! منو کجا میبری؟ نیشیمورا ریکی! هی!"


نیکی بالاخره جلوی اتاق هون ایستاد و به پسر اشاره کرد که به داخل بره.

هون در رو باز کرد و به آنالیز کردن اتاقش مشغول شد.

تختش دیگه اونجا نبود... اتاق شبیه سالن های رقص دبیرستان تزِئین شده بود و صد البته که دوست‌پسرش، سونو اونجا بود و با لبخند قشنگی بهش نگاه میکرد:

+" تولدت مبارک! دوباره البته"

اینو گفت، نزدیک سونگهون شد و دستش رو به سمتش دراز کرد:

+" افتخار رقصو میدین؟ برای آخرین بار؟"

پسر کوچکتر اینو پرسید و قطره اشکی از گونش سر خورد و به زمین افتاد.

ضربان قلب سونگهون لحظه ای ایستاد.


با شک و لرز دست دراز شده ی سونو رو گرفت و درخواست رقصش رو قبول کرد.

دستش رو دور کمر سونو پیچید و پسر رو به روش هم دست به روی شونه ی سونگهون گذاشت و صدای موزیک ملایمی تو اتاق پیچید:


{ Don't you know I'm no good for you }

نمیدونی که من مناسبت نیستم؟


{ I've learned to lose you, can't afford to }

من یاد گرفتم که ببازمت تو نمیتونی کاری بکنی


{ Tore my shirt to stop you bleeding }

لباسم رو پاره کردم تا خونریزیتو بند بیارم

 

{ But nothin' ever stops you leaving }

اما هیچ چیز تا به حال از رفتن منصرفت نکرده


+" اگه من رفتم... لطفا بمون. درست با یه لبخند قشنگ روی صورتت."

-" چـ چی میگی؟ مـ منظورت چـ "

+" هیس... خودت منظورمو میدونی. من متاسفم."


{ Quiet when I'm coming home and I'm on my own }

هروقت به خونه میام ساکته و من با خودم تنهام


{ I could lie, say I like it like that, like it like that }

من میتونستم دروغ بگم ، بگم من اینجوری دوستش دارم ، اینجوری دوسش دارم


{ I could lie, say I like it like that, like it like that }

من میتونستم دروغ بگم ، بگم من اینجوری دوستش دارم ، اینجوری دوسش دارم



+" من همیشه به عنوان یه خاطره تو ذهن و قلبت باقی میمونم. لطفا هیچوقت فراموشم نکن... تا ابد"

سونو اینارو با لکنت گفت.


بالاخره این سونگهون بود که اشک از چشمش فرو ریخت ... و همین جرقه ای برای شروع گریه های بلند پسرک شد.


{ Don't you know too much already }

تا الانشم بیش از اندازه نمیدونی؟


{ I'll only hurt you if you let me }

من بهت صدمه میزنم اگه خودت بزاری


{ Call me friend but keep me closer }

به من بگو دوست اما نزدیکتر نگهم دار


{ And I'll call you when the party's over }

و من بهت زنگ میزنم، وقتی پارتی تموم شد.


-" نه...نباید بری"

+" من باید برم.. مجبورم که برم."

-" ولی تو قول دادی! چـ چطور میتونم به جنگیدن ادامه بدم وقتی تو تسلیم شدی؟ تو آخرین دلیل من برای بودنی!"

سونو دوباره لبخند زد:

+" پس یادت مونده بود... لـ لطفا قولمون رو تا آخر نگه دار. فهمیدی؟"

صدای پسر کوچکتر لرزید.

{ Quiet when I'm coming home and I'm on my own }

هروقت به خونه میام ساکته و من با خودم تنهام

{ I could lie, say I like it like that, like it like that }

من میتونستم دروغ بگم ، بگم من اینجوری دوستش دارم ، اینجوری دوسش دارم

{ I could lie, say I like it like that, like it like that }

من میتونستم دروغ بگم ، بگم من اینجوری دوستش دارم ، اینجوری دوسش دارم

+" درد میکنه.... همه چیز برام عذابه. من فقط خستم... بدنم دیگه تحمل این همه رو نداره..."

پسر کوچکتر در ادامه گفت :

+" ولی به یاد داشته باش... همه شاهد شروع ما بودن... همه هم پایانمون رو میبینن."

{ But nothing is better sometimes }

ولی بعضی وقت ها هیچ چیز بهتر نیست

{ Once we've both said our goodbyes }

یکبار ما خداحافظی هامون رو گفتیم

{ Let's just let it go }

بیا فقط ولش کنیم بره

{ Let me let you go }

بزار رهات کنم

+" بذار من برم... من فقط دارم آزادت میکنم. پارک سونگهون."

سونگهون وزن سونو رو حس میکرد ولی همچنان به رقصیدن با ریتم آهنگ ادامه دادن.

اون دو پسر اشک ریزان، قطرات آب چشماشون رو باهم به اشتراک میذاشتن.

+" بابت این یک سال خیلی ازت ممنونم... تو جای هیچ پشیمونی ای برام نذاشتی."

چشم های سونو درحال سنگین شدن بودن و همین باعث شد سونگهون دوباره به گریه بیفته.

+" این برای ما یه خداحافظیه...."

« تو ماه بودی و من آسمانت بودم.

من خورشید بودم و تو نور من بودی.

فقط راه روبه رومو روشن کن و منو محکم به آغوش بکش.

بذار این پرواز رو برگردونیم و این شب رو تموم کنیم. »

{ Quiet when I'm coming home and I'm on my own }

هروقت به خونه میام ساکته و من با خودم تنهام

{ I could lie, say I like it like that, like it like that }

من میتونستم دروغ بگم ، بگم من اینجوری دوستش دارم ، اینجوری دوسش دارم

{ I could lie, say I like it like that, like it like that }

من میتونستم دروغ بگم ، بگم من اینجوری دوستش دارم ، اینجوری دوسش دارم

+" خیلی دوستت دارم پارک سونگهون."


-" منم خیلی دوستت دارم، بیشتر از ابدیت و فراتر از چیزی که فکر کنی.."

وقتی بدن سونو شل شد و توی بغل پسر بزرگتر رهاشد، هق هق های آروم سونگهون تبدیل به گریه های دردناکی شد که قلب هرکسی رو به آتیش میکشید.


سونو دستشو بالا آورد و به گونه ی پسرک کشید و قطره ی اشکش رو پاک کرد. همون لحظه دست های هون به دور انگشت های نحیف سونو قفل شد.


و برای آخرین بار، سونو لبخندی با معنای " همه چی درست میشه" زد و گفت :

-" بـ بیا ز زود هـ همو ببینیم."

پسر اینو گفت و برای همیشه چشم های شکلاتیش رو بست.


صدای زجه های سونگهون تو اتاق خالی اکو میشد.

پسر بزرگتر بدن بی جون معشوقش رو سفت بغل کرد و وقتی دید دیگه نفس نمیکشه، فریاد سوزناکی کشید.


برای چند ثانیه نگاهش رو از چهره ی معصوم خورشیدش برداشت و به ساعت دیواری خیره شد.


« کی‍ کیم سو نو ... زمان مرگ‌ 00:00 »

با خودش فکر کرد.


-" من فرشته ی ناجی زندگیم رو از دستم دادم ...این آخرین ریتم ما بود."


وقتی قلب سونو بالاخره از تپیدن سرباز کرد، تکه ای از قلب وصله پینه شده ی پسر بزرگتر رو هم با خودش تا آسمان ها برد....


°°°°


از اون روز پنج سال گذشت.

اتاق پسرک مثل همیشه خلوت نبود... شلوغ بود.

با دستگاه های فلزی ای که پسر رو تا به الان زنده نگه داشته بودن شلوغ شده بود.


عقربه های ساعت دیواری ، 23:28 رو نشون میدادن.


هیسونگ، جی و نیکی، هرسه با چشم های اشکی از پشت پنجره به مانیتور نویز دار ضربان قلب دوست صمیمیشون زل زده بودن.


دکتری که توی اتاق سونگهون بود به سادگی لبخند زد.

موهای پسری که جلو چشماش بزرگ شده بود و حالا جلوی چشمش هم داشت ازاین دنیا بال میزد و میرفت رو نوازش کرد، قطره ی اشکی از چشم های سیاهش به پایین ریخته شد:

^" تو به اندازه کافی سختی کشیدی... حالا بخواب و آسوده باش. لیاقتش رو داری پسرم."


بعدم به ساعت مچیش نگاه کرد و گفت :

^ " پارک سونگهون... زمان مرگ 23:30 "


دیگه وقت استراحت بود... وقت خداحافظی کردن از دنیا تا ابد...

عشق ما تا ابد پایداره...

Report Page