The perrtiest lie ~
나별✨قشنگترین دروغی که توی زندگیش شنیده بود، همون سه کلمهی ساده بود.
«من دوستت دارم.»
مرد آروم زیر لب تکرار کرد: — من دوستت دارم…
بعد به صندلی چرمیِ گرونقیمتش تکیه داد و خیره به سقف کارگاه موند؛ انگار مغزش از کار افتاده بود و فقط اون جمله توی سرش اکو میشد.
دوستش داشت.
بهترین دوستش… کسی که سالها کنارش بود، کسی که بهش اعتماد داشت، کسی که هیچوقت ترکش نکرده بود.
هیسونگ دوستش داشت.
و جیک اینو از روی یه پیام کوتاه فهمیده بود.
ناخودآگاه لبخند زد. لبخندی کوچیک، آروم و احمقانه.
شاید بالاخره یکی پیدا شده بود که نازش رو بخره. یکی که بتونه بهش تکیه کنه. یکی که وقتی خسته میشه، کنارش بمونه. یکی که دوستش داشته باشه، بدون اینکه بخواد ترکش کنه.
جیک نمیدونست آینده قراره چه بلایی سرش بیاره. فقط میدونست هیسونگ دوستش داره… و فکر میکرد این احساس متقابله.
سالها گذشت.
و جیک بعدها فهمید بعضی آدما قشنگترین دروغهای دنیا رو با صادقترین چشمها میگن.
خونه تاریک بود و فقط نور کمرنگ ساختمونهای اطراف، از پنجرههای قدیِ سرتاسری به داخل میتابید.
جیک روی مبل خودش رو جمع کرده بود؛ زانوهاش رو بغل گرفته و سرش رو به پشتی تکیه داده بود. نمیدونست چند ساعت بود که به دیوار روبهروش خیره مونده.
نمیدونست دقیقا به چی فکر میکنه.
یا اصلا هنوز میتونه فکر کنه یا نه.
فقط میدونست همهچیز… همهچیز با چیزی که توی ذهنش ساخته بود فرق داشت.
آروم تکون خورد و روی مبل غلت زد. این بار نگاهش به سقف خونه افتاد؛ انگار داشت دنبال ترک کوچیکی میگشت، دنبال یه نقص، یه ایراد… چیزی که ثابت کنه فقط آدمها نیستن که از بیرون کامل به نظر میان.
پلک زد.
ذهنش دوباره صدای هیسونگ رو پخش کرد.
«من دوستت دارم.»
جیک خندید. یه خندهی کوتاه و خالی که بیشتر شبیه نفسِ بریده بود تا خنده.
اگر این دوست داشتن بود… پس چرا اینقدر احساس تنهایی میکرد؟
گلوش خشک شده بود اما حتی حوصله نداشت از جاش بلند شه. گوشیش چند بار روی میز ویبره رفت، اما جیک حتی نگاهش هم نکرد.
چون ته دلش میدونست اگه اسم هیسونگ روی صفحه باشه، بازم جواب میده.
و از خودش متنفر بود که هنوزم با وجود همهچی، منتظرشه.
بعد از چند ساعت، ساعتِ روی دیوار بالاخره ۰۰:۰۰ رو نشون داد.
رند بود.
جیک تکخندهی آرومی کرد. هیسونگ عاشقِ اعداد رند بود.
هر وقت ساعت میشد ۱۱:۱۱ یا ۲۲:۲۲، سریع بهش نشون میداد و میگفت: «شانس آوردیم.»
جیک اون موقعها فقط میخندید و مسخرهاش میکرد، اما بعدتر خودش هم عادت کرده بود دنبال اعداد رند بگرده.
انگار بعضی از عادتهای هیسونگ، بیاجازه توی زندگیش موندگار شده بودن.
دستش رو سمت میز دراز کرد و گوشی خاموششدهاش رو برداشت. صفحه روشن شد و نورش توی تاریکیِ خونه پخش شد.
فقط چند پیام کوتاه از طرف هیسونگ بود.
[کجایی؟]
[جیک؟]
[حداقل جواب بده.]
جیک چند ثانیه فقط به صفحه خیره موند.
نه عصبی بود، نه حتی ناراحت.
فقط خسته بود.
اونقدر خسته که نمیدونست باید هیسونگ رو ببخشه، ازش متنفر باشه، یا هنوزم دوستش داشته باشه.
انگشتش روی صفحه لغزید، اما قبل از اینکه چیزی تایپ کنه، دوباره متوقف شد.
چون میترسید.
میترسید هنوزم با دیدن اسمش، دلش بلرزه.
جیک گوشی رو آروم روی سینش گذاشت و چشمهاش رو بست.
سکوتِ خونه سنگینتر از قبل شده بود. اون مدل سکوتی که آدمو مجبور میکنه به چیزایی فکر کنه که تمام روز ازش فرار کرده.
نفس عمیقی کشید.
بعد بالاخره صفحهی چت رو باز کرد.
آخرین پیامِ خودش، مربوط به دو روز قبل بود.
[امشب دیر میای؟]
و هیسونگ فقط جواب داده بود:
[کار دارم.]
همین.
نه قلبی، نه «مواظب خودت باش»، نه حتی یه «شب بخیر» ساده.
جیک خیره به اون دوتا کلمه موند. عجیبه که بعضی جملهها انقدر کوتاهن، ولی میتونن رابطهای رو آرومآروم خفه کنن.
ویبرهی ناگهانی گوشی باعث شد پلک بزنه.
اسم هیسونگ دوباره روی صفحه افتاد.
جیک گوشی رو آروم روی سینش گذاشت و چشمهاش رو بست.
سکوتِ خونه سنگینتر از قبل شده بود. اون مدل سکوتی که آدمو مجبور میکنه به چیزایی فکر کنه که تمام روز ازش فرار کرده.
نفس عمیقی کشید و دوباره صفحهی چت رو باز کرد.
آخرین پیامهای هیسونگ کوتاه و خشک بودن.
[کجایی؟]
[جواب بده.]
[امشب نمیتونم بیام خونه.]
جیک چند ثانیه به آخرین پیام خیره موند.
امشب نمیتونم بیام خونه.
نه توضیحی، نه معذرتخواهیای، نه حتی یه قلب مسخرهی کوچیک که شاید حالش رو بهتر کنه.
فقط یه جملهی ساده.
انگار داشت به همکارش پیام میداد، نه به کسی که سالها کنارش خوابیده بود.
جیک آروم خندید. اون مدل خندهای که بیشتر از غم میاد تا خوشحالی.
انگشتش روی کیبورد رفت.
[باشه.]
نوشتش. چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد پاکش کرد.
دوباره تایپ کرد:
[مهم نیست.]
اونم پاک شد.
آخر سر فقط گوشی رو خاموش کرد و کنار خودش انداخت.
چون حقیقت این بود که مهم بود. خیلی هم مهم بود.
فقط جیک خستهتر از اون بود که بخواد دوباره التماسِ توجه کسی رو بکنه که قبلاً قول داده بود دوستش داشته باشه.
نگاهش دوباره به ساعت افتاد.
۰۰:۰۳
اعداد دیگه رند نبودن.
و یهجوری… همین ناراحتش کرد.
صبحِ روز بعد، هیسونگ خسته و کلافه کلید رو داخل قفل چرخوند.
به محض باز شدن در، سکوتِ خونه توی صورتش خورد. نه صدای تلویزیون، نه بوی قهوه، نه حتی نور.
اخم کوچیکی بین ابروهاش نشست و در رو پشت سرش بست.
— جیک؟
جوابی نیومد.
چند قدم جلوتر رفت و همون موقع چشمش به مبل افتاد.
جیک هنوز همونجا بود.
همون لباسای دیشب، همون حالت جمعشده، همون نگاه خالی که به گوشهای از دیوار دوخته شده بود؛ انگار حتی متوجه باز شدن در هم نشده بود.
هیسونگ برای چند ثانیه بیحرکت موند.
بعد آروم نزدیکتر شد. — هی…
جیک فقط پلک زد.
هیسونگ با تعجب نگاهش کرد. چهرهش رنگ نداشت و زیر چشمهاش خسته و قرمز بود؛ انگار اصلاً نخوابیده بود.
دلش یهجوری فشرده شد.
— خوبی؟
بالاخره نگاه جیک آروم سمتش چرخید.
چند ثانیه فقط به هم خیره موندن.
بعد جیک خیلی آروم، با صدایی گرفته و خالی پرسید: — به نظرت خوبم؟
و هیسونگ برای اولین بار، واقعاً نفهمید باید چی بگه.
هیسونگ نگاهش رو برای چند ثانیه روی صورت جیک نگه داشت.
انگار میخواست چیزی بگه، اما منصرف شد.
فقط آه کوتاهی کشید و از کنارش رد شد.
— باز شروع نکن جیک… خستم.
جیک بیحرکت موند. اون جمله بیشتر از چیزی که باید درد داشت.
نگاهش آروم هیسونگ رو دنبال کرد که کتش رو روی صندلی انداخت و سمت آشپزخونه رفت؛ انگار نه انگار که دوستپسرش کل شب رو روی مبل گذرونده بود.
جیک آروم پرسید: — حتی نپرسیدی چرا اینجام.
هیسونگ بدون اینکه برگرده، لیوانی از کابینت برداشت. — چون الان حوصلهی بحث ندارم.
سرد بود.
اونقدر سرد که جیک برای لحظهای شک کرد این همون آدمیه که یه زمانی نصف شب فقط برای دیدنِ حالش از خونه بیرون میزد.
لبهاش خشک شد. — من داشتم نگرانِ تو میشدم.
هیسونگ این بار برگشت سمتش، اما توی نگاهش اون گرمای همیشگی نبود. فقط خستگی بود. و کلافگی.
— لازم نیست برای هر چیزی انقدر حساس باشی.
جیک انگار سیلی خورده باشه، چند ثانیه ساکت موند.
حساس؟
بعد از سالها، بعد از همهچیز، حالا احساساتش شده بود «حساس بودن»؟
هیسونگ دستش رو روی پیشونیش کشید و آرومتر گفت: — ببین… این چند وقت خیلی درگیرم. نمیخوام هر بار که میام خونه مجبور شم توضیح پس بدم.
خونه.
بازم اون کلمه.
جیک خیره بهش موند. به مردی که هنوز میگفت «خونه»، اما مدتها بود رفتارش هیچ شباهتی به آدمی که بخواد توی خونه بمونه نداشت.
و بدترین قسمت ماجرا این بود که جیک هنوزم دلش میخواست فقط بغلش کنه و بگه: «باشه… دعوا نکنیم.»
ولی این بار، فقط سکوت کرد.
سکوتِ سنگینی بینشون افتاده بود.
هیسونگ بدون حرف سمت کابینت رفت، درِ یکی از قفسهها رو باز کرد و بطری مشروب رو بیرون آورد.
به محض دیدنش، اخم جیک توی هم رفت.
هیسونگ بیتفاوت درِ بطری رو باز کرد و مایع کهرباییرنگ رو داخل لیوان ریخت. صدای برخوردش با شیشه، توی سکوت خونه زیادی بلند به نظر میرسید.
جیک آروم صاف نشست. — جدی؟
هیسونگ حتی نگاهش هم نکرد. — الان نه، جیک.
اما جیک خوب میدونست «الان نه» یعنی چی.
یعنی هیسونگ دوباره میخواد خودش رو توی الکل غرق کنه تا مجبور نباشه حرف بزنه. مجبور نباشه توضیح بده. مجبور نباشه نگاهش کنه.
و جیک از اون نسخهی هیسونگ متنفر بود.
از هیسونگی که مست میشد و سردتر، بیرحمتر، و دورتر از همیشه رفتار میکرد.
با عصبانیت از جاش بلند شد. — نخور.
هیسونگ بالاخره نگاهش کرد. خسته، بیحوصله، و کمی کلافه. — شروعش نکن.
— گفتم نخور.
هیسونگ تکخندهی خشکی کرد و لیوان رو برداشت. — تو واقعاً فکر میکنی الان حوصله دارم باهات بحث کنم؟
جیک چند قدم نزدیکتر شد. — هر بار که میری سمت اون کوفتی، حالت بدتر میشه.
— و هر بار که تو شروع میکنی به کنترل کردنم، من بیشتر دلم میخواد بخورم.
اون جمله مستقیم خورد وسط سینهی جیک.
کنترل کردن؟
دستهاش مشت شد. — من دارم نگرانتم.
هیسونگ لیوان رو روی کانتر گذاشت و این بار صداش سردتر شد. — من نگرانیتو نخواستم.
و همون لحظه، انگار چیزی داخل جیک شکست.
چون این اولین بار نبود که هیسونگ سرد رفتار میکرد… اما اولین بار بود که جیک حس کرد واقعاً داره هلش میده بیرون.
جیک چند لحظه فقط به هیسونگ نگاه کرد.
اون جمله توی سرش تکرار میشد: «من نگرانیتو نخواستم.»
انگار چیزی توی گوشش سوت کشید.
آروم نفس کشید، اما نفسش کامل بیرون نیومد.
— یعنی چی نخواستی؟
صدایش این بار پایینتر بود، خستهتر… ولی لرزش خفیفی هم داشت.
هیسونگ پشتش رو به کانتر تکیه داد و نگاهش رو از جیک دزدید. — یعنی همین.
ساده گفت. خیلی ساده.
انگار دربارهی چیز مهمی حرف نمیزد.
جیک چند ثانیه خشکش زد. بعد با صدای آرومتری گفت: — من… کل شب بیدار موندم چون—
هیسونگ وسط حرفش پرید. — نمیخواد توضیح بدی.
سکوت.
اون بدترین نوع سکوت بود؛ نه آرام، نه امن… فقط خالی.
جیک پلک زد. — تو حتی نمیخوای بدونی چرا؟
هیسونگ بالاخره لیوان رو برداشت، یه جرعه خورد و آهسته گفت: — جیک، من الان واقعاً انرژی این بحثا رو ندارم.
جیک خندید. این بار کوتاهتر، تلختر.
— بحث؟ — تو فکر میکنی این بحثه؟
چند قدم عقب رفت، انگار فاصله گرفتن از هیسونگ میتونست چیزی رو درست کنه.
— من منتظرت بودم.
هیسونگ مکث کرد.
برای یه لحظه خیلی کوتاه، نگاهش نرم شد… اما سریع خاموشش کرد.
— لازم نبود.
اون دو کلمه.
«لازم نبود.»
جیک انگار اونجا ایستاده بود ولی همزمان یه چیزی از داخلش افتاد.
لبهاش رو بهم فشار داد. چشمهاش برای یه لحظه خیس شد ولی سریع نگاهش رو برگردوند.
— اوکی.
فقط همینو گفت.
بعد آروم برگشت سمت مبل.
نه دعوا کرد، نه گریه کرد، نه حتی دوباره پرسید.
فقط رفت.
و هیسونگ برای اولین بار توی اون خونه حس کرد… این بار جیک فقط ساکت نیست. این بار داره دور میشه.