The ons
t.me/gyurtheoneگاهی، وقتی یونجون خیلی گرسنه و خسته میشد، خوابهای عجیبی میدید.
یه بار، بعد از اینکه پدرش مجبورش کرد شش ساعت پشت سر هم تمرین کنه، فکر کرد مادرش رو دیده. چیزی بین هوشیاری و بیهوشی، کف اتاقش دراز کشیده بود که اون زن ظاهر شد.
مثل همیشه زیبا بود.
یونجون همیشه باور داشت حتی تو بدترین لحظهها، هیچکس نمیتونه به زیبایی مادرش برسه. خوشحال بود که به مادرش رفته نه به پدرش؛ این یعنی اثر کمتری از اون مرد توی وجودش هست. ولی این حس خیلی طول نکشید. بعد از رفتن مادرش، هر بار که توی آینه خودش رو میدید، دلتنگش میشد. چرا وقتی میدونست چه بلایی سر یونگسنگ اومده، بازم ترکش کرده بود؟ این فکرها هیچوقت کمرنگ نمیشدن، فقط تونست موهاش رو نقرهای کنه تا کمتر شبیهش باشه.
توی اون خواب، مادرش داخل اتاقش بود. پرسیده بود چرا روی زمین خوابیده. بغلش کرده بود، گفته بود متاسفه که رفته و دیگه تکرار نمیشه.
یک بار دیگه هم خواب برادرش رو دید. یکی از دردناکترینها بود و خیلی تلاش کرد که فراموشش کنه.
وقتی اون شب سوبین از پنجره اتاقش بالا اومد، اول فکر کرد یه خواب دیگهست. روزها طوری با هم قاطی شده بودن که حتی نمیتونست بگه از دعواش با بومگیو چقدر گذشته. نتونسته بود درستش کنه چون همه تمرکزش فقط روی یک روزِ دیگه زنده موندن بود. کارهای پدرش کمی سبکتر شده بودن، ولی زندگی یونجون فقط شده بود رفتن به دانشگاه در حالی که بهزور سرپا بود و برگشتن به خونه برای تمرینهایی که تا نیمهشب طول میکشیدن. میدونست ترکیبی از آماده شدن برای بازی بعدی و تنبیه بابت یواشکی بیرون رفتنشه. یک هفتهای میشد که درستوحسابی غذا نخورده بود، جز تیکههایی که پدرش وقتی راضی میشد، بهش میداد. فقط تونسته بود دو تا تکلیف رو انجام بده، اونم برای خودش، پس پولی نداشت که توی دانشگاه خرج کنه. با این وضع، فکر میکرد شاید قبل از شروع بازی از خستگی بمیره.
تا اینکه سوبین رو دید.
«اوه گاد، جون!» سوبین زیر لب گفت، در حالی که آروم از پنجره بالا میاومد.
یونجون از جایی که نیمههوشیار روی تخت افتاده بود، چشمهاش رو ریز کرد.
«نمیدونم واقعا خودتی یا نه...»
سوبین جوابی نداد و به سمت تخت رفت. چشم یونجون روی پاکتی که توی دستش بود قفل شد. بوی بهشدت آشنایی داشت؛ رامن محبوبش.
«متاسفانه واقعیم.» سوبین زمزمه کرد و موهای یونجون رو از جلوی صورتش کنار زد. پاکت رو آروم کنار گذاشت و کاپشنش رو درآورد، کمک کرد یونجون کمی جابهجا بشه. بدنش از خستگی بیجون بود، ولی تونست به دیوار تکیهاش بده. خودش کنارش نشست و پاکت رو باز کرد. واقعا رامن موردعلاقهاش بود.
یونجون نزدیک بود گریهش بگیره.
«بذار من انجامش بدم. تو هنوز ضعیفی» سوبین آروم گفت وقتی دید یونجون با ولع دستش رو سمت غذا دراز کرده.
یونجون با خوشحالی دستش رو پایین آورد. اصلا توان نگهداشتنش رو نداشت. سوبین چاپستیک رو درآورد، رامن رو کمی چرخوند و به دهانش گذاشت. یونجون وقتی طعم شور و آشنایی نشست روی زبونش، بیاختیار صدایی از گلوش بیرون اومد.
همونطور توی سکوت نشستن. تنها صدایی که توی اتاق میپیچید، صدای هورت کشیدن و جویدن یونجون بود. وقتی رامن تموم شد، پلکهاش از شدت خواب سنگین شده بودن.
«دراز بکش.» سوبین گفت و روی تخت براش جا باز کرد.
هنوز خسته بود، ولی حالا که غذا خورده بود فکرهاش کمی منسجمتر شدن. تازه فهمید سوبین واقعا توی اتاقشه.
«اینجا چیکار میکنی؟»
سوبین با غم توی چشمهاش بهش خیره شد.
«فکر کردی نفهمیدم اون روز چه خبر بود؟ خواهش میکنم دراز بکش.»
بدنش برخلاف میلش تسلیم شد و روی پهلوش دراز کشید. «انقدر بد به نظر میام؟»
«نه… فقط چون میشناسمت.»
وقتی یونجون چیزی نگفت، نگاه مضطرب سوبین سمت در رفت. «فکر کنم بهتره برم.»
«صبر کن.» با التماس دست دراز کرد و سوبین رو پایین کشید. «یهکم بمون... اون فعلا بیدار نمیشه.»
سوبین مکث کرد، ولی گذاشت یونجون بکشدش پایین. روبهروش دراز کشید. این صحنه هم براش آشنا بود و هم خیلی عجیب غریب. انگار نمیتونست درست درک کنه داره چی اتفاق میفته.
چند شب رو دقیقا همینطوری گذرونده بودن؟ کنار هم دراز میکشیدن تا صبح برسه و دوباره وانمود کنن که از هیچ چیز نمیترسن.
یونجون هنوز مطمئن نبود همه اینا واقعیه یا نه. با خستگیای که داشت، بعید نبود توهم باشه.
«مسابقت نزدیکه.» سوبین سکوت رو شکست.
«آره.»
«استرس داری؟» سوبین پرسید و کمی محکمتر ملافه رو چنگ زد.
یونجون با آخرین ذرهی انرژیای که داشت، ابرو بالا انداخت. «من هیچوقت نمیبازم.»
سوبین چیزی نگفت و فقط توی نور کمِ ماه، غرق تماشای پسر روبهروش شد.
«باید به بومگیو پیام بدی.» بعد از مدتی زمزمه کرد. «نمیدونم چی شده، چون اون میگه همچی خوبه. ولی من میفهمم که نیست.»
یونجون با بهیاد آوردن دعواشون اخمی کرد.
«من… اصلا چی باید بگم؟» با صدایی گرفته، در حالی که با خستگی میجنگید تا پلکاش بسته نشن، پرسید.
«از چیزی خبر داره؟»
«نه.»
«چرا؟»
«به همون دلیلی که تو هم چیزی دربارهی من بهش نگفتی.»
سایهای از ناراحتی روی صورت سوبین نشست. «این… این فرق داره.»
«تو از چیزی که بینمون بود خجالت میکشی، من از وضعیتم. فرقش چیه؟» یونجون با تندی گفت، پلکهاش چند بار روی هم افتادن. مغزش و چشمهاش دیگه با هم همراهی نمیکردن.
سوبین از حرص صدایی از خودش درآورد. «هیچوقت از ما خجالت نکشیدم. حتی یک بار. چطور میتونی همچین حرفی بزنی؟»
«پس چرا به دوستات نگفتی چی بینمون بوده؟»
«بعضی چیزارو فقط نمیشه گفت...»
یونجون با نگاهی خالی بهش خیره شد. دیدش تار شده بود، خواب داشت بهش غلبه میکرد.
«این درد داره جون...» سوبین زیر لب گفت. «خیلی درد داره.»
«ولی تو… تو اون کسی بودی که...» کلمات نصفهنیمه توی ذهنش محو شدن و پلکهاش بیاختیار بسته شد. «تو…»
«میدونم.» سوبین زیر لب گفت. «ولی این دلیل نمیشه که بهم آسیب نزده باشه. حالا لطفا بخواب.»
یونجون حس کرد تخت تکون خورد، فهمید سوبین بلند شده. دستش رو بیاختیار دراز کرد و دست گرمش رو گرفت.
«صبر کن… چرا… چرا اصلا اومدی اینجا؟ چرا اهمیت میدی؟»
فقط تونست یک چشمش رو باز کنه وقتی دست سوبین رو روی گونهاش حس کرد.
«چون تویی جون... چون تویی.»
این آخرین چیزی بود که شنید، قبل از اینکه کامل به خواب بره.
-ˋˏ༻❁༺ˎˊ-
«مردم توی بازی نگاهت میکنن.» پدرش گفت، درست بعد از اینکه یونجون یه پرتاب دیگه رو گل کرد.
«آره.»
«گند نزن. خیلی براش زحمت کشیدیم.»
دلش میخواست بپرسه دقیقا چی کار کردی جز اینکه یه پدر افتضاح باشی؟ ولی دهنش رو بست. نمیخواست قبل بازی آسیب ببینه. فقط دردسر میشد.
«حواسمو جمع میکنم.»
پدرش با چشمای ریز شده بهش نگاه کرد، بعد بیحوصله دستش رو تکون داد. «شب میبینمت. برو.»
یونجون تا صدای دور شدن ماشین پدرش رو نشنید، جرات نکرد نفس بکشه.
روزای بازی یهجور دیگه میگذشتن.
چون بازی شب بود، پدرش صبح زود کشوندش بیرون تا همون تمرینهای تکراری رو بگذرونه. بعدش رفت سرکار و یونجون هم رفت دانشگاه. ولی چون عقب افتاده بود، زودتر برگشت تا تکالیف و جزوههاش رو جمعوجور کنه. بدنش هنوز از تمرینها کوفته بود، اما حداقل غذا داشت.
روز بعد که بیدار شد، یه عالمه غذا توی کشوش پیدا کرد. همین باعث شد انرژی بیشتری داشته باشه و بتونه هم کارهاش رو جلو ببره هم سر کلاس بیدار بمونه.
با این حال، سوبین بعد از اون شب ازش دوری میکرد. وقتی یونجون توی دانشگاه دنبالش گشت، هیچجا پیداش کرد. فقط میخواست ازش تشکر کنه ولی به نظر میرسید سوبین دیگه نمیخواد نزدیکش بشه. بومگیو هم بعد از اون دعوای عجیب ناپدید شده بود، هر پیامی که میفرستاد، جوابهای کوتاه میگرفت و هر بار یونجون میخواست ببینتش، میگفت سرش شلوغه. حتی نمیدونست بومگیو امشب میاد بازیش رو ببینه یا نه.
نزدیک بود بهش پیام بده و یادآوری کنه که چه قراری داشتن، ولی سریع این فکر رو پس زد. اون داشت این کارو برای کمک به بومگیو میکرد، و اگه بومگیو نمیخواست بیاد، هیچ اجباری نبود.
با اینحال، هرچقدر هم که حالش از نظر جسمی خیلی بهتر شده بود، هنوز حس میکرد بههمریختهست. واقعا دلش میخواست بومگیو رو توی بازی ببینه.
افکارش رو پس زد و رفت سمت گوشیش. یه پیام از طرف سوبین داشت:
"گیو شمارهات رو داد، هنوزم کمک لازم داری؟"
یونجون به پیامش زل زد و با خودکار روی کاغذ ضرب گرفت، دنبال یه جواب مناسب بود.
"اگه تو بخوای."
"میخوام… لیست درسهایی که به بقیه کمک میکنی رو بفرست"
"اوکی"
چند لحظه به صفحه گوشی نگاه کرد تا شاید سوبین چیز دیگهای بگه. اما خبری نشد. خودش پیام داد، پرسید میتونه برای بازی بیاد دنبالش یا نه. چون ماشین نداشت و تنها راهش پیاده رفتن بود. هرچند در حالت عادی مشکلی نداشت، ولی روز بازی حس بدبختی و وسواسش نسبت به آسیب دیدن چند برابر میشد، نمیخواست ریسک کنه.
سوبین خیلی دیر جواب داد، همون موقع که یونجون آماده شده بود پیاده بره دانشگاه و داشت فکر میکرد جواب ندادنش یعنی نه.
"ده دقیقه دیگه اونجام."
با اخم گوشی رو گذاشت توی جیبش و شروع کرد به جمع کردن وسایلش. انگار تمام اتفاقات عجیب اون شب یه خواب بوده. اما سوبین طبق قولش ده دقیقه بعد رسید. یونجون سوار شد و سوبین بیهیچ حرفی شروع کرد به رانندگی.
«میمونی برای بازی؟» یونجون پرسید، نیمنگاهی به لباساش انداخت. شلوار گرمکن کهنه و یه سویشرت، بیشتر شبیه کسی بود که میخواد فقط برسونتش و بره.
«نمیخواستم بمونم.» سوبین گفت و همزمان که پیچید به چپ.
«ولی…؟»
سوبین فقط شونه بالا انداخت، نگاهش همچنان به جاده بود.
«عالیه.» یونجون با حرص زیر لب گفت و از پنجره بیرون رو نگاه کرد. «سخت میشه باور کنم همون آدمی هستی که چند شب پیش برام غذا آورد.»
دستای سوبین روی فرمون محکمتر شد، ولی چیزی نگفت. یونجون سعی کرد اخم نکنه. لابد اون شب فقط یه توهم مشترک بینشون بوده، وگرنه هیج توضیح دیگهای برای این بیتوجهی وجود نداشت.
رادیو رو بلند کرد تا حواسش پرت شه. درست وقتی که سوبین جلوی یه راننده بیاحتیاط ترمز کرد و بوق زد، یاد بومگیو افتاد. بومگیو معمولا تو همچین موقعیتی محکم دستگیره رو میگرفت و چشمهاش رو میبست. یونجون هم احتمالا مسخرهبازی درمیاورد تا حواسش رو پرت کنه.
باید یه راهی پیدا میکرد تا هرچی بینشون خراب شده رو درست کنه. تصمیم گرفت بعد از بازی، هر جا که باشه پیداش کنه. پدرش بعد از برد بازی حال خوبی پیدا میکنه و حتما با چند بطری سوجو زود خوابش میبره.
وقتی رسیدن، محوطه دانشگاه شلوغتر از همیشه بود. صف ماشینها برای ورود خیلی کند جلو میرفت. بالاخره رسیدن جلوی در و سوبین کارت دانشجوییش رو اسکن کرد.
«من همینجا پیاده میشم.» یونجون گفت، وقتی ماشین بهآرومی از کنار استادیوم رد میشد. «بهتره جدا بریم داخل.»
سوبین چیزی نگفت، فقط چراغ راهنما زد تا یونجون وقت داشته باشه پیاده شه. یونجون ساکش رو از صندلی عقب برداشت و داشت دور میشد که صدای نرم سوبین رو از پشت سرش شنید: «موفق باشی جون.»
ولی وقتی برگشت، سوبین رفته بود.
حس کرد میتونه یه عمر تلاش کنه و باز هم نفهمه توی سر سوبین چی میگذره.
آسمون با رگههای نارنجی غروب خطخطی شده بود و با اینکه یونجون از بازی متنفر بود، نمیتونست بگه شبهای مسابقه رو دوست نداره. جوش فرق داشت. همه میومدن، حتی اونایی که از بسکتبال خوششون نمیومد. سالن پر از شعار و تشویق بود، انگشتهای فومی تشویقکننده ها و پرچمهایی که بالا و پایین میشدن. هیجانش حتی به خودش هم سرایت میکرد. اون شور و هیجان رو روی نوک زبونش حس میکرد و باعث میشد سرحال بشه.
جمعیت بزرگی سمت ورزشگاه حرکت میکردن، بیشترشون با لباسهای تیم وایپرز و گاهی یکی دو تا هم پیدا میشدن که طرفدار فاکسز بودن.
یونجون از ورودی مخصوص بازیکنها رفت و وقتی به سمت رختکن میرفت، دستش رو روی دیوار آجری کشید. صدای همتیمیاش رو میشنید قبل از اینکه حتی ببینتشون.
همیشه پر سروصدا بودن، ولی شب بازی واقعا سرسامآور میشدن. وقتی یونجون وارد شد، صداشون حتی بلندتر شد.
«کوئیکسیلـــــور!» یکی از همتیمیاش داد زد و محکم به پشتش زد، همزمان که یونجون سمت لاکر سیاهش میرفت.
یونجون لبخند دندوننمایی زد و یه سلام نظامی کرد.
«امشب چند تا امتیاز میگیری کاپیتان؟» ههچان پرسید، درحالیکه داشت تیشرت سفیدش رو با پیراهن مشکی تیم عوض میکرد. «پنجاه؟ شصت؟»
یونجون با شیطنت هلش داد. «گفتی به خودم فشار نیارم چیشد پس؟»
«اوه لطفا بس کنین.» لینو پوزخند زد. عینکش رو برداشت و گذاشت توی کیف. اون قبلا لباسش رو عوض کرده بود. «مگه تا حالا شده توی زمین فشاری حس کنی؟»
بقیهی تیم با سر تأیید کردن. همون لحظه یه حولهی عرقی خورد پشت سر یونجون. سریع برگشت تا مقصر رو گیر بندازه.
«شما همتون یه مشت بازندهاید!» داد زد و حوله رو همون سمت پرت کرد. «حداقل امشب آبرومو نبرید.»
بازیکنا با صدای بلند هو کشیدن، ولی یونجون بیاختیار خندید، اینبار از ته دل، با خوشحالی واقعی برای این تیم کوچیکش. توی لحظههایی مثل این، بیشتر از همیشه آرزو میکرد کاش اونا واقعا دوستاش بودن.
مربی بعد از چند دقیقه اومد و سرشون داد زد که بجنبن، واسه همین همه سریعتر آماده شدن و سعی کردن حواسشون پرت شوخیها نشه. وقتی آماده شدن رفتن بیرون. ورزشگاه پر از جمعیت بود، پرچمهای مشکی و زرد همهجا رو گرفته بودن و این وسط چندتا نارنجی هم دیده میشد. وقتی بازیکنا یکییکی وارد شدن، تشویق جمعیت ده برابر شد. وقتی نوبت یونجون رسید، صداها تقریبا کرکننده بودن. کف استادیوم از شدت پایکوبی تماشاگرا زیر پاهاش میلرزید. کنار زمین، مربی با تختهی کوچیکش منتظر بود. کمی اونطرفتر، گروه چیرلیدرها با دامنهای زرد کوتاه و تاپهای مشکی، با پومپومهاشون جمعیت رو هدایت میکردن. بعضیاشون دستشون رو مشکی و زرد نقاشی کرده بودن تا شبیه پوست مار تیمشون بشه.
اسم یونجون بین اون همه صدا چند بار شنیده شد ولی زیاد توجه نکرد. عادی بود.
مربی تیم رو توی یه دایره جمع کرد تا مثل همیشه یادآوری کنه که این فقط یه بازی نیست. روبهروش، ههچان زیر لب دقیقا همون حرفها رو تقلید میکرد که باعث شد سان که کنارش ایستاده بود محکم بزنه به پهلوش. موهای صورتی سان با شمارهی زرد لباسش تضاد تندی داشت، ولی به طرز عجیبی بهش میومد. یونجون مجبور شد سرش رو پایین بندازه تا لبخندش رو قایم کنه. وقتی مربی تموم کرد، یونجون صحبت کوتاهی دربارهی اینکه هماهنگی خوبی داشته باشن کرد و بعد شعار تیمی رو با هم فریاد زدن و پراکنده شدن.
اون سمت زمین، تیم فاکسز با بیمیلی نگاهشون میکردن، در حالی که مربیشون داشت اونها رو توی صف میچید.
«یونجون!»
سرش رو بلند کرد و بین جمعیت نگاه انداخت. طرفدارای تیم حریف با گوشهای کوچیک نارنجی اومده بودن، بعضیا حتی روی صورتشون سبیل روباه کشیده بودن. یه گوشهی سکوها پدرش نشسته بود، با اون نقاب همیشگی، انگار یه پدر معمولیه که اومده بازی پسرش رو ببینه. یونجون چشمهاش رو ریز کرد تا صدا رو پیدا کنه ولی بیخیال شد. احتمالا فقط یه دانشجوی رندوم بوده. سویشرتش رو درآورد و پرت کرد یه کنار، بعد دوید سمت زمین، جایی که همتیمیاش داشتن گرم میکردن.
ههچان وقتی توپ دست یونجون بود دوید سمتش. «هی...» با سر به جمعیت پشت سرش اشاره کرد. «فکر کنم یکی میخواد توجهتو جلب کنه.»
گیج برگشت به سمتی که ههچان گفته بود. چند ثانیه طول کشید تا بفهمه منظورش کیه، ولی وقتی فهمید، موجی از هیجان از بدنش رد شد.
بومگیو بود.
«یه لحظه صبر کن.» یونجون گفت و توپ رو گذاشت تو دست ههچان.
اون پسر خندید و موهاش رو به هم ریخت. «زیاد طولش نده وگرنه مربی پوستتو میکنه.»
یونجون بیتفاوت کنار زدش و رفت سمت بومگیو که روی نردهها خم شده بود. روی سکو زیر نرده ایستاد تا همقد بومگیو بشه.
«من…» یونجون مکث کرد، واقعا برای لحظهای کلمه کم آورد.
«گفتم یه ذره تیپ بزنم چون خب، دوستپسرم توی تیمه.» بومگیو گفت و با خجالت دستی به موهاش کشید.
ولی خیلی بیشتر از یهذره تیپ زده بود.
لای موهای مشکیش، رگههایی از نقرهایِ براق میدرخشید، درست همرنگ موهای یونجون. ابروها و مژههاش هم پر از اکلیل طلایی بودن، طوری که هربار پلک میزد برق میزدن. دور گردنش هم یه مار مشکی و طلایی کشیده شده بود، مثل یه تتوی ظریف. روی هر دو گونهش هم عدد هشت، مشکی و مرتب نقش بسته بود.
هشت... همون شمارهی پیراهن یونجون. همون پیراهنی که حالا تن بومگیو بود. نصفش زیر ژاکت یونیورسیتیای پنهون شده بود که یونجون چند شب پیش بهش داده بود.
«این لباسو از کجا آوردی؟» یونجون با ناباوری پرسید.
بومگیو شونه بالا انداخت. «ههچان کمکم کرد.»
نگاهش رفت پشت یونجون. وقتی یونجون برگشت، ههچان رو دید که با لبخند نگاهشون میکنه، بهشون چشمکی زد و بعد سان رو صدا زد تا توپ رو بهش پاس بده.
«خوشت اومد؟» بومگیو پرسید و توجه یونجون رو دوباره به خودش جلب کرد «نمیدونستم–»
«من عاشقشم.» یونجون وسط حرفش پرید و دوباره بهش خیره شد. دستش رو دراز کرد تا ذره اکلیلی رو از روی بینیش پاک کنه. «نمیتونم چشم ازت بردارم. جدی میگم.»
بومگیو فورا سرخ شد. «اوه… مرسی، خوشحالم که اینو میگی. یه کمم کمک گرفتم.» سرفهی کوتاهی کرد بعد دوباره به یونجون نگاه کرد. «میخواستم بگم… بابت اون روزی که سرت داد زدم معذرت میخوام.»
«هی، مهم نیست!»
بومگیو سر تکون داد و موهای پر از اکلیلش اینطرف و اونطرف تاب خورد. «نه یونجون، جدی میگم… واقعا کارم اشتباه بود. تو فقط میخواستی کمکم کنی، هیچ حقی نداشتم متهمت کنم. مخصوصا وقتی که تو همیشه باهام صادق بودی.»
«بومگیو–»
«یونــجون!» صدای مربی از پشت بلند شد. «قراره گرم کنی نه لاس بزنی!»
«ببین...» بومگیو با عجله گفت، دستاش رو بیقرار به هم گره کرد. «این هفته واقعا باهات بدرفتاری کردم. نمیتونم جبرانش کنم ولی اومدم نشون بدم منم پشتتم، درست مثل تو که پشت من بودی.»
یونجون حتی نمیدونست باید چی جواب بده، ولی قبل از اینکه فکری کنه، بومگیو خم شد و یه بوسهی نرم روی گونهاش گذاشت.
«بعدا میتونیم حرف بزنیم.» آروم گفت و یه ضربه کوچیک به سینه یونجون زد تا برش گردونه. با گونههای سرخ، خجالتی لبخند زد و ادامه داد: «فعلا برو برام امتیاز بگیر سوییتهارت. یادت نره من طرفدارتم!»
بعد برگشت و رفت سمت صندلیش روی سکوها. یونجون احتمالا دلش میخواست همونجا بمونه و تکون نخوره، ولی دستی یقهاش رو کشید.
پایین رو نگاه کرد و ههچان رو دید که با لبخند دندوننمایی بهش زل زده بود.
«بجنب رومئو وقت بازیه. بپا جلوی دوستپسر بامزت ضایع نشی.»
یونجون پرید پایین و همراه ههچان رفت سمت زمین، جایی که بقیهی تیم با خنده و شیطنت مسخرهش میکردن.
ولی حتی براش مهم نبود.
تمام ذهنش درگیر نقطهی داغی بود که هنوز روی گونهش از بوسهی بومگیو میسوخت.