The one
t.me/gyurtheoneگفته میشه بچهها فقط با دوتا ترس به دنیا میان. ترس از افتادن و ترس از صداهای بلند. بقیهی ترسها رو وقتی بزرگ میشی یاد میگیری.
یونجون وقتی نه ساله بود، ترس از تاریکی و مکانهای بسته پیدا کرد.
سر کلاس، شنید چندتا بچه دربارهی خانوادهشون حرف میزنن. پرسیده بود که پدر اونا هم وقتی عصبانی میشه، بهشون غدا نمیده؟ ظاهرا یکی از معلمها شنیده بود و زنگ زده بود خونه تا مطمئن بشه اوضاع خوبه یا نه. خود یونجون اصلا خبر نداشت همچین چیزی اتفاق افتاده.
اون روز وقتی از مدرسه برگشت، با پدر عصبانیش روبهرو شد. البته این براش چیز جدیدی نبود؛ پدرش بیشتر وقتا عصبانی بود. چیزی که جدید بود این بود که این بار عصبانیتش سر خود یونجون خالی شد.
تا اون موقع، یونگسنگ بیشتر توجه پدرشون رو به خودش جلب میکرد؛ چه خوب، چه بد. یه زمانی یونجون احمقانه آرزو کرده بود کاش پدرش به خودش هم توجه کنه. ولی بعد از اون روز، این آرزو خیلی زود از بین رفت.
اتاقِ تاریک و کوچیکی بود.
هیچی توش نبود جز کاشیهای سرد و دیوارهای سفیدِ چرک. شاید بزرگتر از چیزی بود که یونجون فکر میکرد، ولی تاریکی باعث میشد مثل یه کمد کوچیک به نظر بیاد.
پدرش اسمش رو گذاشته بود "اتاق تنبیه". یونجون هیچ وقت تا اون روز توی اون اتاق نرفته بود. ولی یونگسنگ تقریبا هر روز اونجا بود. وقتی از برادرش پرسید چرا، فقط گفت این اتفاق وقتی میافته که بابا ناراحت باشه.
و اون روز، یونجون مطمئن بود که پدرش رو ناراحت کرده.
«اون نمیدونست!» یونگسنگ گریهکنان فریاد زد وقتی پدرش یونجون رو از یقه کشونکشون میبرد سمت اتاق. «اون فقط–»
مادرش سریع دستش رو گذاشت روی دهان یونگسنگ و کشیدش عقب. صورتش پر از وحشت بود. داشت چیزی تو گوشش میگفت ولی یونجون نمیتونست تمرکز کنه و بفهمه چی میگه. یقهش داشت خفش میکرد و پاهاش نمیتونستن روی زمین بند بشن. یه کم مقاومت کرد، ولی فقط باعث شد بیشتر اذیت بشه. در آخر تسیلم شد و گذاشت روی زمین کشیده بشه. پدرش درو با لگد باز کرد و با زور انداختش داخل. هیچی نگفت، فقط درو بست و قفل کرد.
سه روز طول کشید تا مادرش بیاد دنبالش.
سه روز بدون آب و غذا. سه روز خوابیدن روی کاشیهای سرد. سه روز توی تاریکیِ مطلق و تنهایی.
پنجرهها مهر و موم شده بودن، برای همین نمیدونست چه مدت گذشته. یونگسنگ وقتی دیدش آماده گریه کردن بود. گریه نکرد، ولی یونجون میدونست چون همون قیافهای رو داشت که همیشه وقتی توپش به گل نمیرسید، میگرفت.
دیگه هیچ حسی نداشت جز اینکه خوشحال بود تموم شده. هم حالش بهم میخورد، هم ترسیده بود. ساعتها به در مشت میکوبید و التماس میکرد درو باز کنن، ولی هیچکس نمیومد. بعضی وقتا یونگسنگ پشت در مینشست و باهاش حرف میزد تا آرومش کنه، ولی خب نمیتونست همیشه اونجا باشه.
«اگه بفهمه عصبانی میشه و بیشتر نگهت میداره.» یونگسنگ با ترس زمزمه کرد. «صبر کن تا آرومتر بشه، جون.»
بعد از اون، یونجون یاد گرفت دهانش رو ببنده. دیگه هیچوقت نمیخواست توی اون اتاق گیر بیفته.
مدتی لازم نبود نگران خودش باشه چون باباش دوباره شروع کرد به نادیده گرفتنش. اما اون سه روز، کاری کرد که بیشتر از همیشه نگران برادرش باشه. چیزی توی اون زندانی شدن باعث شده بود وحشت خاصی ته دلش بمونه. هر بار یونگسنگ رو میبردن توی اون اتاق، یونجون تا وقتی آزاد نمیشد خوابش نمیبرد.
قوانین نانوشته پدرش بعد از اون دیگه خیلی واضح بودن: باهاش حرف نزن مگه خودش چیزی بگه، به یونگسنگ کمک نکن – حداقل وقتی بابا نگاه میکنه – به کسی دربارهی اتفاقات خونه چیزی نگو، و توی مدرسه خوب عمل کن تا با نمرههات جلب توجه نکنی.
ولی بعد از مرگ برادرش همچی یهکم تغییر کرد.
دیگه قانونها این بودن: پرتاب رو از دست نده، نمرههات نباید افت کنه، آسیب نبین، پرتاب رو از دست نده، توی بازی لبخند بزن، تا وقتی به اندازه کافی تمرین نکردی غذا نخور، حاضر جوابی نکن و محض رضای خدا پرتاب رو از دست نده.
هیچوقت نفهمید چرا پدرش انقدر روی ورزش وسواس داشت. یه بار از مادرش پرسید چرا انقدر مهمه و اون گفته بود پدرش وقتی جوونتر بود تقریبا نزدیک بود خیلی موفق بشه. پدربزرگش – که یونجون هیچوقت هیچکدوم از پدربزرگ و مادربزرگش رو ندیده بود– خیلی به باباش فشار میاورد چون واقعا استعداد زیادی داشت. همه فکر میکردن آیندهی بزرگی داره و قراره از این شهر کوچیک بره یه جای دور.
تا اینکه یه شب توی بازی زانوش آسیب دید. دیگه هیچوقت مثل قبل نشد. همهی اون رویاهای بزرگ تو یه لحظه نابود شدن. بعدش فقط رفت و آمد به بیمارستان براش مونده بود.
بعد از اون، پدربزرگش ولش کرد و گفت دیگه به دردش نمیخوره. مامانش هیچوقت نگفت چی سر مادربزرگش اومده، برای همین فرض کرد که اصلا توی ماجرا نبوده.
«اون همیشه اینجوری نبود.» مادرش یه بار گفت وقتی زانوی زخمشدهی یونگسنگ رو پانسمان میکرد. «اون… اون بهترین چیزارو براتون میخواد. نیتش خوبه.»
و یونجون باورش کرده بود.
حتی الان هم، با بدنی که انگار از خستگی داره میشکنه، هنوز ته دلش باور داشت که پدرش یه جورایی ـ هرچند پیچیده و تاکسیک ـ واقعا خوبیش رو میخواست.
هر وقت یونجون توی بازیهاش برنده میشد، پدرش براش یه هدیه میخرید. همیشه چیزای کوچیک بودن؛ کتابی که میخواست، یه جفت کفش، یا یه ماشین اسباببازی. ولی هیجانِ موفقیت هیچوقت اونقدر پررنگ نمیموند، چون وقتی موفق نمیشد، اون خاطرهها صد برابر بیشتر تو ذهنش میموندن. اون شبایی رو راحتتر به یاد میآورد که از گرسنگی بیهوش رو زمین سرد ولو میشد، یا وقتی از بس با شکم خالی تمرین کرده بود، با صورت زمین میخورد.
«میتونم… وایسم…؟» نفسنفسزنان گفت، تلاش میکرد نیفته روی زمین. خودش میدونست پرسیدن بیفایدهست؛ اون فقط وقتی میتونه وایسه که پدرش اجازه بده، و اون تا حالا چیزی نگفته بود.
نفسش رو کنترل کرد و با خودش گفت: "نیفت. تا اینجا اومدی، فقط نیفت."
پدرش از کنار زمین، همونطور که نگاهش میکرد، دقیق زیر نظرش داشت. چهرهاش اونقدر شبیه یونگسنگه که بعضی وقتا نگاه کردن بهش دردناک میشد.
«ده تا پرتاب. هیچی رو از دست نده، وگرنه یه ساعت دیگه هم باید بدویی.»
نفس راحتی کشید.
یونجون هیچوقت پرتابی رو از دست نمیداد.
بعد از برداشتن توپ بسکتبال، پدرش به طرفش رفت. یونجون توی دایره پرتاب ایستاد و نفس عمیقی کشید تا بدن لرزونش رو آروم کنه. بازوهاش سنگین بودن و پاهاش مثل ژله شده بودن، اما خودش رو جمع کرد و اولین پرتاب رو انجام داد.
توپ تمیز وارد حلقه شد. دوید توپ رو برداره تا دوباره پرتاب کنه.
نُه بار دیگه گل زد. بعد امیدوارانه به پدرش نگاه کرد.
«برو.» با بیخیالی دستش رو تکون داد. «دفعهی بعد فرم پرتابت رو درست کن.»
بعد برگشت و رفت داخل. یونجون تا سی شمرد و بعد خودش به سمت خونه رفت. میدونست احتمالش کمه، ولی با احتیاط سراغ آشپزخونه رفت تا ببینه چیزی برای خوردن هست یا نه. هیچی نبود. شیر آب رو باز کرد و اونقدر آب خورد تا شکمش پر بشه.
روی تختش ولو شد، دیگه حتی نمیتونست وزنش رو نگه داره. به سقف زل زد.
از خودش پرسید هنوز اینجا چیکار میکنه. تموم سناریوهای ممکن رو بارها مرور کرده بود. فرار کردن از خونه؟ جواب نمیداد. پول نداشت. پولی هم که از انجام دادن تکلیف برای بقیه درمیاورد، فقط کفاف غذا و بنزین رو میداد. زنگ زدن به پلیس؟ خب، منطقیترین گزینه به نظر میرسید. ولی دیده بود پدرش چقدر توی دروغ و بازی دادن بقیه ماهره. هیچکس حرف یه پسر بیستویک ساله رو به حرف یه پدر محترم ترجیح نمیده. جای زخمی هم روی بدنش نبود. فرض کنیم زخمی هم وجود داشت، میخواست چی بگه؟ "سلام! بابام احتمالا داره تروماهای بچگی خودش رو روی من خالی میکنه، منو گرسنه نگه میداره، مجبورم میکنه اونقدر تمرین کنم تا بیهوش شم. بعضی وقتا هم منو چند روز توی یه اتاق حبس میکنه. نجاتم بدید. راستی، من یه بزرگسالم."
کی همچین داستانی رو باور میکرد؟
نه، گزارش دادن به پلیس هیچوقت گزینهی خوبی نبود.
وقتی کوچیکتر بود یه بار به فکر تماس با خدمات حمایتی کودکان افتاده بود، ولی بعد از اینکه سوبین رو دید، همون لحظه قیدش رو زد. دیده بود سیستم باهاش چیکار کرده. ترجیح میداد با خشم و کتکهای پدرش سر کنه تا اینکه دست اون سیستم بیفته.
به بومگیو فکر کرد.
"بزرگتر شدن یعنی دیگه جا برای اشتباه نداری. اگه زمین بخوری، کسی نیست بگیرتت. زخمی میشی."
بومگیو باعث شده بود یونجون به چیزی فکر کنه که از هجده سالگی یه گوشهی ذهنش بود: اگه واقعا یه روز از دست باباش فرار کنه، کی قراره بگیرتش؟
یتیم که نبود، اما اگه پدرش دستگیر میشد، احتمالا میشد. سالها بود مادرش رو ندیده بود، هیچوقت هم عضو دیگهای از خانوادش رو نشناخته بود. اگه یه روز باباش گیر میافتاد، یونجون میموند و خودش. اولش فکر میکرد میشه. ولی نه شغلی داشت، نه از قبض و مالیات چیزی سر درمیآورد، نه میدونست پول دانشگاه رو چطوری بده، نه چطور چراغ و آب خونه رو روشن نگه داره. دولت هم قابل اعتماد نبود، ترجیح میده بمیره تا اینکه از اونا کمک بخواد.
پس باید چیکار میکرد؟
هنوز فقط بیستویک سالش بود.
شاید مجبور شده بود خیلی زودتر از بقیه بزرگ بشه، ولی هیچی از دنیای واقعی نمیدونست. یه بار طعم بیخانمانی رو چشیده بود؛ وقتی احمقانه بعد از از دست دادن سوبین و یونگسنگ تصمیم گرفت فرار کنه. کابوسها هنوزم سراغش میاومدن اگه شبها خواب اون اتاق تاریک نمیدید.
گوشی روی میز لرزید.
بیتفاوت نادیدهاش گرفت. حتی انرژی بلند شدن هم نداشت. این چند روز از همیشه سختتر گذشته بود. همون روز که دیر رسید خونه، پدرش معطل نکرد و مستقیم کشوندش به اون اتاق. سعی کرد یه دروغ سرهم کنه که با همتیمیاش رفته تمرین، ولی اون گوش نکرد. از اون روز به بعد، پدرش زودتر میاومد خونه تا تمرین بیشتری بده. و این شد که هر روز، برای یونجون فقط جنگی بود برای اینکه از شدت خستگی بیهوش نشه.
فکر میکرد هرچی بزرگتر بشه، حبس شدن توی اون اتاق راحتتر میشه.
ولی هیچوقت نشد.
هر بار همون حس لعنتی سراغش میاومد؛ یه وحشت سیاه و خالص که از ستون فقراتش بالا میخزید و نفسش رو بند میاورد. هر بار دوباره همون بچهی نهساله میشد؛ پرِ ترس از اینکه هیچکس دنبالش نیاد و توی اون اتاق بمیره بدون اینکه کسی بهش اهمیت بده.
گوشیش خاموش شد، برای همین حتی نتونست به بومگیو خبر بده که دیر میرسه.
وقتی بالاخره از اون اتاق بیرون اومد، پدرش فقط تهدید کرد که اگه یه بار دیگه دروغ بگه، یه هفته کامل همونجا ولش میکنه.
دوش گرفت، منتظر شد پدرش بخوابه. هر شب همون روال تکراری: یه بطری آبجو توی دستش، پای تماشای یه بازی قدیمی ضبط شده از خودش.
وقتی مطمئن شد که پدرش بیدار نمیشه، یواشکی زد بیرون تا بومگیو رو ببینه. نمیخواست ریسک کنه و دوباره ماشین رو برداره، چون این بار احتمالا به قیمت جونش تموم میشد.
همهی راهو پیاده رفت. اصلا آسون نبود، ولی بیدار کردن باباش میتونست آخرین اشتباهش باشه. خیلی بیشتر از همیشه طول کشید. میتونست بدوه و زودتر برسه، ولی بدنش از شدت گرسنگی و بیخوابی حس پوچی و سستی داشت. حتی راه رفتن هم براش عذاب بود، اما به بومگیو قول داده بود. پس راه رفت و راه رفت تا رسید به کافه.
یونجون با یادآوری لبخند خجالتی بومگیو آهی کشید. مدتی بود به این فکر میکرد که به وضعیتش با بومگیو پایان بده. بالاخره این دروغ گفتن باید یه جایی تموم میشد. دفعهی بعد اگه حبس بشه، چطوری باید براش توضیح بده؟ قول داده بود تا جایی که میتونه به بومگیو کمک کنه، اما حالا که نگاه میکرد، شاید زیادی سخت گرفته بود.
منطقش میگفت باید همچی رو تموم کنه.
ولی یه گوشهی ذهنش، این اجازه رو نمیداد.
"بخواب..." به خودش گفت و سرش رو تکون داد.
فردا دوشنبه بود، یعنی حداقل میتونست بره بیرون. آزادی نصفهنیمهی آخر هفتهها هم از وقتی پدرش فهمید یواشکی میره بیرون، گرفته شده بود. حالا یونجون بیماشین مونده بود و فقط تو روزای هفته میتونست پاشو از خونه بیرون بذاره.
گوشی دوباره ویبره رفت.
این بار چند لحظه صبر کرد، بعد به زور خودشو کشوند سمت میز و برشداشت. چشمهاش رو مالید تا خوابآلودگیش از بین بره. امیدوار بود پیام از بومگیو باشه. از آخرین باری که هم رو دیدن اون خیلی ساکت شده بود. ولی وقتی دید فقط گروهچت همتیمیاشه، یهکم ناامید شد. صفحه چتش با بومگیو رو باز کرد و اسکرول کرد تا برسه به اون سلفی کلوزآپی که یه مدت پیش براش فرستاده بود. این کار بینشون تبدیل به یه چیز مشترک شده بود؛ هر وقت کنار هم نبودن، یکیشون یه عکس کلوزآپ از خودش میفرستاد. توی اون عکس، بومگیو با یه قیافهی خسته، علامت پیس گرفته بود کنار یه کوه جزوه.
بارها دیده بودش، ولی این بار وقتی نگاهش کرد، حس عجیبی از تنش رد شد.
چطور قراره این وضعیت رو ادامه بده؟
-ˋˏ༻❁༺ˎˊ-
«…فکر نکنم شنیده باشه کای.» صدای تهیون بلند شد.
یونجون حتی نمیدونست منظورشون اون بوده تا وقتی که بومگیو آروم با آرنج به پهلوش زد.
سرش رو از روی جزوهها بلند کرد. «ها؟ چی؟»
بومگیو بدون اینکه چشم از پرتقالی که پوست میکند برداره، گفت: «کای یه چیزی ازت پرسید.»
یونجون چند بار پلک زد و با نگاه شرمنده رو کرد به کای. «ببخشید نشنیدم چی گفتی.»
کای لبخندی زد و سرش رو تکون داد. «نیازی به عذرخواهی نیست. فقط میخواستم بدونم برای بازی بعدی آمادهای یا نه.»
«آها...» تازه متوجه شد. «آره… تمرینا خوب بوده.»
باید لحنش قانعکننده میبود، ولی تهیون با تردید نگاش کرد. «مطمئنی؟»
یونجون دوباره به جزوههاش چشم دوخت. قرار بود تایم ناهار رو با بومگیو و دوستاش بگذرونه، اما به جای خوردن، مشغول نوشتن بود. تا حالا سه صفحه پر کرده بود ولی هنوز عقب بود. اون سه روز توی اتاق، و بعدشم تمرینهای بیپایان، باعث شده بود کلی از کاراش عقب بیوفته. یه عالمه تکلیف و جزوه داشت که باید تحویل میداد و هر لحظهی خالی رو میذاشت برای نوشتن. حتی درست به بازی فکر نکرده بود. اگه با این کارا پول درنمیاورد، گرسنه میموند. پدرش فقط وقتی میذاشت چیزی بخوره که از تمرین راضی میشد. خریدن غذا تو دانشگاه بهترین گزینه بود، ولی بدون پول نمیشد.
«آره...» یونجون بهش اطمینان داد و قلمش رو رها کرد تا دستش که کرخت شده بود رو کش بده. «فقط… خیلی کار دارم، وقت نکردم زیاد به بازی فکر کنم.»
انگار شکمش منتظر همین بود؛ صداش بلند شد که باعث شد یونجون اخم کنه. آخرین باری که غذا خورده بود صبح دوشنبه بود، وقتی با پول کمی که داشت صبحانه خریده بود. الان چهارشنبه بود و هنوز نتونسته بود تکلیفهایی که قول داده بود رو تموم کنه. تقریبا حتی مال خودش رو هم کامل نکرده بود.
«خیلی تکلیف داری؟» بومگیو پرسید. هنوز درگیر پرتقالش بود. رفتارای عجیبش تغییر نکرده بود و این چند روز هم خیلی ساکت بود. یونجون تلاش کرده بود علتش رو بفهمه ولی بومگیو فقط گفته بود چیزی نیست.
«آره… بیشترشون مقالهست، چندتا پروژهی تحقیقاتی هم هست.» یونجون زیرلب گفت و ورقههای پخش شدهی روبهروش رو جمعوجور کرد. «بخاطر تمرینا وقت زیادی برای همشون ندارم.»
«سوبین تو این چیزا خیلی خوبه.» بومگیو گفت و یه تیکه پرتقال تو دهانش گذاشت. «سوبین، نمیتونی کمکش کنی؟»
پسری که تا اون لحظه ساکت بود و توی متن نمایشنامهاش غرق شده بود، سرش رو بلند کرد.
«نه نه لازم نیست–» یونجون سریع پرید وسط حرفش، نگاهش رو دزدید. «من خودم–»
«کمکش میکنم.»
یونجون مکث کرد، بومگیو هم یکدفعه سرش رو بالا آورد و با تعجب به دوستش نگاه کرد. احتمالا خودش هم انتظار نداشت که قبول کنه.
سوبین گلوش رو صاف کرد و دوباره شروع کرد به خوندن فیلمنامه. «از تکالیفم جلوترم، فقط باید برای اجرام تمرین کنم... پس کمکت میکنم.»
«سوبین واقعا خوبه.» کای با تکون سر موافقت کرد. دستش رو از دست تهیون رها کرد تا یه کفشدوزک که روی شونه تهیون راه میرفت رو برداره. «با اینکه رشتمون یکی نیست، بهم تو تکالیف کمک کرده.»
«رشتت چیه؟» یونجون پرسید، هم برای اینکه حواسش از سوبین پرت بشه، هم چون فهمید تا حالا نپرسیده.
«موسیقی.» کای اجازه داد کفشدوزکی که رو شونهی تهیون نشسته بود، بیاد روی انگشتای باریکش. بعد چند لحظه، آروم روی نوک بینی تهیون گذاشتش. «تئوریهاش خیلی سنگینتر از چیزیه که فکر میکنی.»
«میتونم تصور کنم.» یونجون با سر حرفش رو تایید کرد. «تو چی تهیون؟»
«ریاضی.» تهیون جواب داد و چشماش رو چپ کرد تا به کفشدوزک روی بینیش نگاه کنه. «توی اعداد یه قطعیتی هست که هیچجای دیگه نمیتونی پیداش کنی.»
بومگیو پوزخند زد. «طبیعیه اینو بگی. پسر نابغهی رشتهی ریاضی با دوستپسر لیبرال آرتزش.»
«خفه شو جلبک.» کفشدوزک از روی بینی تهیون پرواز کرد و کای با ناراحتی رفتنش رو تماشا کرد. تهیون یه پوست پرتقال برداشت و پرت کرد سمت صورت بومگیو، اون تلاشی برای جاخالی دادن نکرد، پوست پرتقال خورد به گونش و افتاد زمین.
«کلیشهتر از این نمیشه. نرد بیولوژی با کاپیتان تیم بسکتبال. تنها چیزی که کم داری اینه که چیرلیدر هم بشی.»
بومگیو خندید، اما انگار یه چیزی یادش افتاد که باعث شد خندهاش محو بشه. تهیون اخم کرد، ولی فرصت نکرد چیزی بگه چون بومگیو شروع کرد به جمع کردن وسایلش.
«کلاس دارم، باید برم.»
یونجون هم ناخودآگاه شروع کرد به جمع کردن جزوههاش. بومگیو کولهشو انداخت رو شونهاش و صبورانه منتطر دوستپسرش شد. چشمهاش یه لحظه روی دستای به هم قفل شدهی تهیون و کای موند، بعد سریع نگاهش رو دزدید. یونجون آخرین نگاهش رو به سوبین که غرق فیلمنامهاش بود انداخت و بعد رفتن.
بومگیو مدت طولانی ساکت موند تا اینکه تصمیم گرفت حرف بزنه. «حالت خوبه؟»
یونجون دستاش رو توی جیبش فرو کرد. حس میکرد از شدت گرسنگی همین الان بیهوش میشه.
«میتونم همون سوالو از خودت بپرسم.»
بومگیو لباش رو جمع کرد و نگاهش رو به جلو دوخت. خورشید روی صورتش میتابید و چشمهای قهوهای تیرهاش رو روشن میکرد، که یونجون رو یاد برگهای پاییزی و آتش کمپ انداخت، جایی که همیشه دوست داشت با دوستاش باشه.
«گفتم که چیزی نیست...» زیر لب گفت. «چیزی نیست که ارزش حرف زدن داشته باشه.»
«وقتی اذیتت میکنه ارزش حرف زدن داره.»
بومگیو دستش رو دراز کرد تا یونجون رو از وسط جمعیت دانشجوهایی که میدویدن کنار بکشه. دستش یه لحظه بیشتر از حد لازم روی بازوش موند، بعد گذاشت روی بند کولهاش.
«اول تو بگو.» همزمان که راه میرفتن نگاهش به زمین بود.
«فقط از کارام عقبم.»
«اون روز گفتی مریض بودی.» بومگیو یادآوری کرد و از گوشهی چشم بهش نگاه کرد. «بعد گفتی خوب شدی. ولی هنوز یهکم مریض به نظر میای.»
«وقتی استرس دارم اینجوری میشه دارلینگ. چیز مهمی نیست.»
بومگیو ایستاد و یونجون رو هم نگه داشت. «ببین... میدونم این رابطه واقعی نیست… ولی ما هنوز میتونیم دوست باشیم، درسته؟»
یونجون با تعجب بهش خیره شد. «مگه ما همین الانش هم دوست نیستیم؟»
«چرا هیچوقت یه جواب درست نمیدی؟»
«من تو رو دوست خودم میدونم.» یونجون گفت، با کمی سردرگمی و دلخوری. «فکر میکردم تو هم همینطوری فکر میکنی.»
«آره ولی سخت میشه وقتی دروغ میگی.»
یونجون کمی عقب کشید. «چی؟»
«من احمق نیستم.»
«هیچوقت همچین چیزی نگفتم.» یونجون محتاط جواب داد.
«میتونم بفهمم چیزی هست جز تکالیف و تمریناتت. بهتره فقط اعتراف کنی نمیخوای بهم بگی تا اینکه دروغ بگی.»
«این حرف از کجا اومد الان؟»
بومگیو دستاش رو بالا برد. «ببین! بازم داری میپیچونی.»
«تویی که داری میپیچونی.» یونجون تند جواب داد. «کاملا معلومه یه کاری کردم که ناراحتت کرده و این رفتارت هم نتیجشه.»
چهرهی بومگیو تو هم رفت. «چیکار میتونستی بکنی که منو ناراحت کنه؟»
یونجون پوزخند زد و دستبهسینه شد. «تو بهم بگو!»
بومگیو یه لحظه بهش خیره شد و بعد روی پاشنه پاش چرخید و دور شد. «هرچی، پس نگهش برای خودت ببینم به کجا میرسی. مگه ما واقعا با هم قرار میذاریم؟ بعدا میبینمت.»
وات د هل الان چه اتفاقی افتاد؟
یونجون واقعا میخواست بره دنبالش و معذرتخواهی کنه بابت دروغ گفتناش، ولی انرژیای نداشت. مثل طنابی بود که تا آخرین حد کشیده شده باشه و فقط با تهمونده نفسهاش زندهست. حتی اگه به بومگیو میرسید، چی باید میگفت؟ همیشه همین بود… همهچیز توی زندگیش به همین نقطه برمیگشت.
چی باید به آدما میگفت تا بفهمن؟
موهاش رو از شدت درموندگی چنگ زد.
قلبش سنگینی عجیبی پیدا کرد وقتی که سایه بومگیو کامل از نقطه دیدش محو شد.