The one

The one

t.me/gyurtheone

تهیون عرق روی پیشونیش رو با پشت دست پاک کرد و یه نفس بطری آب رو سر کشید.

«دلم براش تنگ شده بود.»

«خب فقط تویی که همچین حسی داری.»

بومگیو در حالی که نفس نفس می‌زد زیر لب غر زد، بدنش واقعا دیگه توان نداشت و حاضر بود همونجا بیفته روی زمین و تا یک سال دیگه هم بلند نشه.

«مسخره نشو خودت هم به اندازه‌ی من حال می‌کنی.»

دوباره دستکش‌های آبی‌رنگش رو پوشید و بلند شد. بومگیو در جواب فقط ناله‌ای کرد. خودش هم می‌دونست تمرین با تهیون یه‌جورایی باحاله، هرچند که مشت‌های اون همیشه سنگین‌تر از حد انتظاره.

چند ثانیه وقت گذاشت موهاش رو دوباره ببنده، بعد ایستاد تا رو‌به‌روی تهیون قرار بگیره.

دستکش‌های قرمزِ روشنش رو پوشید، پاهاش رو از هم باز کرد و کمی خم شد. خیلی وقت بود تمرین نکرده بود ولی تلاش کرد حالت دفاعی‌ای رو که تهیون قبلا یادش داده بود به یاد بیاره و دستاش رو کمی بالا برد.

«واقعا نمی‌فهمم چرا این کار رو با کای نمی‌کنی.» بومگیو گفت و همون لحظه بااحتیاط از ضربه سریع تهیون جاخالی داد.

«باور کن برخلاف چیزی که فکر می‌کنین ما جدا از همدیگه هم می‌تونیم کارایی بکنیم.»

درحالی که سبک روی پاهاش جابه‌جا می‌شد، مشت محکمی به پهلوی بومگیو زد.

پسر با اخم از درد جمع شد اما تونست جلوی ضربه بعدی رو با خم شدنِ به موقع بگیره.

«عجب! من که واقعا فکر می‌کردم شما دوتا یه نفرید.»

«هاها واقعا خیلی بامزه‌ای گیو!» تهیون با لحن مسخره‌ای گفت و سعی کرد دوستش رو بچسبونه به گوشه‌ی رینگ.

«بعدشم کای یه ذره خشونت هم تو وجودش نداره. می‌تونی تصور کنی بزنی تو صورتش؟»

بومگیو پوزخندی زد، عقب‌عقب رفت تا گیر نیفته.

«خب نه.»

«پس دیدی!»

چند دقیقه‌ای رو بدون حرف ادامه دادن، تمرکزشون کاملا روی مشت زدن و دفاع کردن بود. بومگیو بیشتر سرش رو خم می‌کرد و جاخالی می‌داد تا مشت نخوره. ولی هر از گاهی با یه فریب کوچیک حواس تهیون رو پرت می‌کرد و می‌تونست ضربه‌ای بزنه.

«هی راستی، من متاسفم...» تهیون گفت، بعد از اینکه به‌موقع از ضربه‌ای به سمت پهلوش جاخالی داد.

بومگیو زیر لب فحشی داد و دوباره امتحان کرد، این بار یه مشت به بالا زد. «واسه چی؟»

مشت سنگینش به فک تهیون خورد، اون فقط یه‌لحظه تعادلش رو از دست داد، ولی همین کافی بود تا بومگیو لذت پیروزی کوچیکش رو مزه‌مزه کنه.

تهیون سریع جمع‌و‌جور شد، دوباره روی پاهاش ریتم گرفت و شروع کرد بومگیو رو به گوشه رینگ هل دادن.

«بابت اینکه اولش تو و یونجون رو باور نکردم… واضحه که اون خیلی ازت خوشش میاد.»

بومگیو یه لحظه حواسش پرت شد و گاردش رو پایین آورد. «چی می‌گی— اخ!»

ضربه آپِرکات تهیون مستقیم به فکش خورد و به عقب هلش داد. با صدای بلندی روی رینگ افتاد طوری که واقعا سر و کمرش ضربه بدی خورد.

«تهیــــون!»

با عصبانیت دندوناش رو روی هم فشار داد و از درد ناله کرد.

«اوه فاک»

دستش رو به پهلوش گذاشت و از بالا با دلسوزی به دوستش نگاه کرد.

بومگیو با اخم زل زد بهش ولی اون دستاش رو بالا برد، انگار بخواد از خودش دفاع کنه. «ببین، تقصیر من نبود… باید گاردت رو حفظ می‌کردی.»

با ناله دستکش‌هاش رو کنار انداخت و فکش رو به‌آرومی لمس کرد. تهیون از زیر طناب‌های رینگ پایین پرید. بومگیو روی زمین نشست و صبر کرد تا دوستش بره سراغ دستگاه و یه بطری یخ بیاره. اطرافش رو نگاه کرد تا مطمئن بشه کسی اون صحنه فوق‌العاده مسخره رو دیده یا نه، ولی سالن تقریبا خالی بود؛ بجز چندتا مرد مسن که با کیسه‌های بوکس تمرین می‌کردن که اونا هم تو حال و هوای خودشون بودن.

چند دقیقه بعد، تهیون با یه بطری یخ‌ برگشت و کنار بومگیو ولو شد.

«تقصیر من شد…» گفت و بطری سردو گذاشت روی فک بومگیو.

«قراره کبود بشه.» بیشتر با خودش زمزمه کرد.

«مطمئنم یونجون همینجوری هم جذاب می‌بینتت.» تهیون با لبخند کجی جواب داد و جابه‌جا شد تا راحت‌تر بشینه.

بومگیو نگاهش رو از کف زمین گرفت. «حالا چی می‌خواستی بگی قبل اینکه فکمو جا به جا کنی؟»

«یه کم زیادی دراماتیک نیستی؟ چیزی نشده که.» تهیون با بی‌حوصلگی گفت. تقریبا دیگه هیچ اثری از عرق روی صورتش نبود، شاید یکی‌دو قطره روی بینیش.

«داشتم می‌گفتم بابت اینکه حرفتو باور نکردم، شرمنده‌ام.»

بومگیو شونه‌ای بالا انداخت و کمی جابه‌جا شد تا بتونه به طناب‌های رینگ تکیه بده. «اون‌که قبلا هم معذرت خواسته بودی.»

تهیون سرش رو تکون داد و نفس عمیقی کشید.

«ببخشید گیو… ولی اون دفعه فقط برای اینکه ناراحتت نکنم انجامش دادم. راستش باور نکرده بودم.»

قبلا هم به این فکر کرده بود، اما شنیدنش از زبون تهیون باعث شد ناخودآگاه صورتش رو جمع کنه.

«...می‌خوام بدونی اینکه باور نکردم هیچ ربطی به این نداشت که فکر می‌کنی دوست‌داشتنی نیستی.» همون‌طور که حرف می‌زد، بطری یخ رو چرخوند تا سردترین قسمتش رو بذاره روی فک بومگیو.

«خب پس چرا؟»

تهیون زبونش رو به داخل لپش فشار داد و چند لحظه فکر کرد.

«نمی‌دونم قبلا بهت گفتم یا نه، ولی همیشه بهت حسودی می‌کردم… چون بنظر می‌رسید هیچ‌وقت به کسی نیاز نداری.»

بومگیو اخماش تو هم رفت. «ها؟!»

«واقعا نمی‌دونم اگه یه روز من و کای از هم جدا شیم چی کار کنم. خودت بارها گفتی ما دوتا همیشه همه‌جا با همیم. و سوبین… نمی‌دونم تو هم همین حس رو داری یا نه، ولی برام یه معماست. همیشه با یه نفره، انگار از تنهایی فراریه. راستش تعجب می‌کنم این طولانی‌ترین مدتیه که با کسی قرار نذاشته.»

بومگیو دستی به موهاش کشید. «واقعا نمی‌گیرم چی میگی.»

«تو مستقل‌ترین آدمی هستی که می‌شناسم. انقدر خودتی، انقدر منحصر به فردی که برام سخت بود تصور کنم بتونی با کسی باشی. نه به خاطر اینکه جذاب نیستی، اتفاقا برعکسه… فقط تصور اینکه کسی بتونه توجهتو جلب کنه برام غیرممکن بود، چون انگار بالاتر از اینی که برای خوشحال بودن به کسی تکیه کنی.»

بومگیو پلک زد، با ناباوری به دوستش نگاه کرد.

تهیون ادامه داد، بطری رو که حالا دیگه گرم شده بود کنار گذاشت. «البته اینکه آدم به بقیه تکیه کنه چیز بدی نیست. فقط گاهی بهت نگاه می‌کردم و می‌دیدم انقدر خودتی که انگار جایی برای کسی توی زندگی عاشقانت نمی‌مونه.»

نمی‌دونست چی باید بگه. هیچ‌وقت خودش رو اینطوری ندیده بود و هیچ‌کس هم تا حالا اینجوری توصیفش نکرده بود.

تهیون برای اینکه از اون حال درش بیاره، با شیطنت گوشش رو کشید. «ولی خب الان فرق کرده. معلومه اون بهت علاقه داره… و شما دوتا به هم میاین.»

صدای لی‌نو دوباره تو سرش پیچید:

"به نظرم واقعا دوستت داره"

سریع پسش زد. «چطوری مثلا؟»

تهیون بطری رو روی زمین قل داد. «خیلی وقتا دیدم به خودت شک کردی. ولی وقتی اون دور و برته، این کمتر می‌شه.» شونه‌ای بالا انداخت. «انگار حضورش باعث میشه بیشتر خودت باشی.»

بلند شد و دستش رو به سمت بومگیو دراز کرد. «یه راند دیگه؟ قول می‌دم این بار به صورتت کاری نداشته باشم.»

بومگیو دستش رو گرفت و دوباره مشغول تمرین شدن. تلاش کرد به حرفای تهیون فکر نکنه، اما جملاتش مثل توپ پینگ‌پنگ توی ذهنش هی بالا و پایین می‌رفتن.

اگه هم تهیون و هم لی‌نو مطمئن بودن که یونجون واقعا دوستش داره، پس یعنی نقشه‌شون جواب داده. باید خوشحال باشه، باید احساس آرامش کنه.

بخشی از وجودش واقعا خوشحال بود. ولی مطمئن نبود این خوشحالی بخاطر دلیل درستی باشه.

هیچ‌وقت به اندازه الان دلش نخواسته بود با سوبین حرف بزنه.

تهیون رسوندش خونه‌ی پدرش، با حواس‌پرتی خداحافظی کرد و درو باز کرد. بوی تند ادویه کل خونه رو پر کرده بود، کاملا متفاوت با خونه‌ی مادرش جایی که تنها چیزی که پخته می‌شد کیک و شیرینی بود. اونجا بیشتر وقتا غذای بیرون میخوردن، کار مادرش وقت زیادی می‌گرفت و جایی برای درست کردن غذاهای مفصل و رنگارنگی که نامادریش آماده می‌کرد باقی نمی‌ذاشت.

مادرش بعد از طلاق به شیرینی‌پزی علاقه‌مند شده بود.. یه بار وسط دعوای والدینش شنیده بود که پدرش گفته: «تو حتی نمی‌تونی یه کیک درست کنی بدون اینکه خرابش کنی.» حدس می‌زد دلیل شروع شیرینی‌پزی همین بوده؛ برای اینکه ثابت کنه اون اشتباه می‌کرده. و واقعا هم درست بود، چون الان هرچند مادرش هنوز نمی‌تونه غذای درست حسابی بپزه، ولی تو شیرینی‌پزی تقریبا استاد شده.

جمعه بود و کسی خونه نبود. پدرش هنوز سر کار بود و نامادریش احتمالا با سه‌قلوها رفته بود تمرین فوتبال. همین‌طور که پله‌ها رو بالا می‌رفت، تیشرت خیس از عرقش رو درآورد. هر بار بعد تمرین با تهیون، انگار از یه دوی ماراتن برگشته، کبودی روی فکش هم نشون میداد تهیون هیچ‌وقت تو تمرین کوتاه نمیاد.

در اتاقش نیمه‌باز بود. همون‌طور که با خودش زیر لب چیزی می‌خوند، درو هل داد... یکهو خشکش زد؛ یونجون روی تختش نشسته بود و داشت کتابی ورق می‌زد.

جیغ خفه‌ای کشید. یونجون سرشو با تعجب بلند کرد.

«اوه…» کتابو بست و گذاشت روی میز. وقتی بومگیو دست‌پاچه تیشرتش رو پوشید، اونم سعی کرد نگاهش رو بدزده. «فکر کنم یادت رفته.»

«یادم رفته؟» بومگیو دستپاچه تکرار کرد. تیشرت رو برعکس پوشیده بود، احتمالا خیلی مسخره به نظر می‌رسید، ولی فعلا این مهم نبود. حتما باید یه روز با یونجون درباره سرزده اومدن به خونه‌ی پدرش حرف بزنه.

«چند روز پیش تلفنی حرف زدیم و تو گفتی—»

«آهان! می‌خواستم رانندگی یادم بدی.» زد توی پیشونیش. «گاد چقدر خنگم! یادم رفته بود ببخشید.»

«اشکالی نداره.» بالاخره نگاهش رو از زمین جدا کرد و به بومگیو چشم دوخت. «هنوزم می‌تونیم... صبر کن! کی زده تو صورتت؟»

قبل از اینکه بتونه جواب بده، یونجون سریع اومد سمتش و فکش رو گرفت، خم شد تا دقیق نگاهش کنه. «دعوا کردی؟»

«من شبیه کسی‌ام که بلده دعوا کنه؟»

گوشه لب یونجون یه لحظه بالا رفت. «خب راست میگی. پس چی شده؟»

بومگیو کمی زیر نگاه سنگینش جابه‌جا شد. حس می‌کرد بوی عرق می‌ده و ظاهرش هم داغونه. «هر جمعه با تهیون میریم تمرین چون کلاس نداریم. واسه همین یادم رفت قضیه رانندگی رو.»

یونجون با ملایمت روی کبودی دست کشید. «انگار واقعا تو مشت زدن شوخی نداره.»

نفس عمیقی کشید، سعی کرد لرزش ریزی که بخاطر لمس یونجون تو وجودش پیچید رو نادیده بگیره. «معمولا خوب جاخالی میدم، امروز فقط حواسم پرت شد.»

«چی حواستو پرت کرد؟» یونجون با صدای آرومی پرسید همون‌طور که از لای مژه‌هاش به پسر روبه‌روش نگاه می‌کرد.

«خسته به نظر میای.» بومگیو سعی کرد بحث رو عوض کنه.

یونجون شونه بالا انداخت. «وقتی مریض بودم از کارای دانشگاه عقب افتادم. دارم سعی میکنم خودمو برسونم.»

«می‌خوای کمکت کنم؟»

یونجون دستش رو روی در، درست کنار سر بومگیو گذاشت.

«آره. می‌تونی بگی چی باعث شد انقدر ذهنت درگیر بشه که مشت بخوری؟»

فاصله‌شون اونقدر کم شده بود که بومگیو می‌تونست دونه‌دونه مژه‌هاش رو بشمره. ناخودآگاه یاد روز بولینگ‌ افتاد… نگاهش به لبای یونجون سر خورد. باید نگاهش برمی‌گردوند... باید.

«حس می‌کنم دارم جلوتو می‌گیرم.»

یونجون ابرو بالا انداخت‌. « منظورت چیه؟»

بومگیو لب پایینش رو گاز گرفت و سرش رو انداخت پایین تا نگاهش رو بدزده. «تهیون امروز گفت به نظر میاد تو از من خوشت میاد.»

«خب این چیز خوبیه، نه؟»

«آره فقط…» کلماتش رو گم کرد. نفسای یونجون فاصله‌ی بینشون رو پر کرده بود و بوی نعنای نفسش قاطی هوای اتاق شده بود. «فقط با خودم فکر کردم... واقعا نمی‌خوای با کس دیگه‌ای باشی؟ این وضعیتت با من شاید شانست برای یه رابطه‌ی واقعی رو ازت بگیره.»

یونجون چند لحظه ساکت موند. بعد دستش رو برداشت و برگشت سمت پنجره.

بومگیو نفسی که خودش نمی‌دونست حبس کرده رو بیرون داد و بالاخره سرش رو بلند کرد. یونجون پرده‌ی سفید رو کنار زد و به فضای بیرون خیره شد. «شانس من واسه رابطه از اولشم کم بود. این چیزی رو عوض نمی‌کنه.»

بومگیو با تعجب پرسید: «چرا؟» براش سخت بود تصور کنه کسی مثل یونجون توی رابطه مشکلی داشته باشه.

مدتی طول کشید تا جوابی بگیره. «چون مطمئنم اون از من متنفره.»

«اون؟» بومگیو تکرار کرد، ته دلش خالی شد.

«فقط کسیه که من بهش علاقه دارم. مهم نیست، چیزی که میگم اینه که نمیخواد نگران باشی. این موضوع جلوی منو نگرفته. یادته گفتم دارم این کارو انجام میدم چون خودم می‌خوام؟»

«باشه…» صداش از چیزی که انتظار داشت آروم‌تر بود. گلوش رو صاف کرد. «ولی اگه یه روزی نظرت عوض شد بهم میگی نه؟»

«عوض نمی‌شه، ولی آره.»

پرده رو کشید و دوباره نگاهش رو به بومگیو دوخت، حالت چهره‌اش عوض شده بود. «تو–»

بومگیو سریع پرید وسط حرفش: «راستی اصلا چطوری اومدی تو؟» از در فاصله گرفت و مشغول گشتن توی کمدش شد. یه دست لباس تمیز برداشت و تا حد ممکن از نگاه‌ یونجون فرار کرد.

«همزمان با نامادریت رسیدم. داشت می‌رفت بیرون، گفت تو اتاقت منتظر بمونم. من چیزی گفتم که ناراحتت کرد؟»

«نه.» جوابش زیادی سریع بود، سعی کرد اصلاحش کنه. «یعنی… چی می‌تونستی بگی؟ من خوبم، فقط تمرین با تهیون خستم کرده. میشه رانندگی رو بزاریم یه روز دیگه؟»

«آره… معلومه.»

بومگیو یه لبخند زورکی تحویلش داد. «مرسی. باید برم دوش بگیرم.»

«آها… باشه. پس من برم.»

بومگیو دلش می‌خواست خودش رو بزنه که همه‌چی رو خراب کرده. ولی واقعا نیاز به نفس کشیدن داشت.

یونجون رو تا دم در بدرقه کرد و درو براش باز کرد.

«بازم ببخشید که یادم رفت.»

«واقعا اشکالی نداره.» شاید فقط توهم بومگیو بود، ولی به نظر می‌رسید یونجون یه کم ناامید شده.

«تو بعضی وقتا زیادی خوبی.»

«اتفاقا برعکسه.» یونجون سرش رو انداخت پایین.

سکوت سنگینی بینشون افتاد. یونجون نفس عمیقی کشید. «بعدا بهت پیام میدم، باشه؟»

«آره اوکیه!»

یونجون با لبخند کمرنگی خداحافظی کرد و رفت.

بومگیو درو بست و شقیقه‌هاش رو مالید.

"هیچ‌کدوم اینا واقعی نیست."

اما اون درد عجیب توی قلبش چیز دیگه‌ای می‌گفت.



Report Page