The lost scallop
lilin"کی اونجاست؟"
صدای زن نسبتاً جوان به گوش رسید و از لوبهای گیجگاهی پسر تا نوک انگشتهاش یخ زد. این انجماد فقط شامل پیکر پسر نمیشد. بومگیوی بازیگوش با تمام افکارش یخ زده بود. این صدای نازک اما رسا بدون ذرهای شک و شبهه متعلق به خانم گونگ بود. موهای مشکی خانم گونگ حتماً باز هم فرصتی برای تنفس نداشتند. طوری موهاش رو میبست که انگار هر روز صبح یک ساعت زودتر پلک باز میکرد تا فقط تار به تار موهاش رو با بیشترین فشار ممکن و نظمی خاص، درون روبانهای رنگارنگ گیر بیندازه. تضاد بین روبانهای رنگ به رنگ و دامن سفید جوانترین پرستار بیمارستان برای بومگیو همیشه سرگرمکننده بود. اونها رو پدر سویونگ قبل از فوت ناگوارش به دخترک عزیزش داده بود. بومگیو همهٔ اینها رو بعد از روزهای طاقتفرسا و طولانیای که روی تخت فلزی بیمارستان سپری کرده بود، حداقل به اندازهٔ کل عمر یک پروانهٔ سلیفنای آبی، میدونست.
هر چند که بومگیو سر برنگردوند. حتی اگر ریلهای قطار زیر پای هر دو پسر سبز و واگنهای به هم چسبیده به سرعت به سمتشون حرکت میکردند، بومگیو قرار نبود با خانم گونگ چشم تو چشم بشه. فوراً دست دوستپسرش رو گرفت و شروع به دویدن کرد. دیوانهوار میخندید و هر لحظه گرهء دستهاش رو به دور مچ دوستپسرش محکمتر میکرد تا هیچ قطار یا هر وسیلهٔ مزاحم دیگهای، دو پسر رو از هم جدا نکنه. قلب فرسوده و از کار افتادهء بومگیو دوباره کوک شده بود و از قلب گنجشکهای محوطهٔ بیمارستان هم تندتر میتپید. وقتی به اندازهٔ کافی دور شدند، ایستاد و نفسنفس زنان دستهاش رو دور گردن پسر دو رگه حلقه کرد.
"چشمهای...ضعیفی داره...فکر...فکر نکنم قیافههامون رو... دیده باشه."
"گفتی..."
بومگیو به سختی لب از لب باز کرد.
"چی؟"
"گفتی این ساعت کسی نیست، گیو."
پسر خندهٔ بلندی سر داد. هوایی که بومگیو تنفس میکرد تنها حامل حس خوب و خوشحالی بود و بعد از هر بار دَم، هوای تنفسی بهجای ششها به چشمهاش روانه میشد. شاید به همین دلیل بود که قلب بومگیو به درستی کار نمیکرد و به زودی دچار مرگ زودهنگام میشد.
"خودت اصرار کردی!"
"مطمئنی قیافههامون رو نشناخت؟"
کای با نگاهی نگران و آشفته به دوستپسرش خیره شد.
"آره. آه باورم نمیشه. آخه کدوم پرستاری بدون عینک کار میکنه؟ اگر داروهای کسی رو اشتباه بده چطور؟ بعضی روزها، اگر دقیق بخوام بگم بعد از ظهرها که اکثر مریضها خوابن بیرون سیگار هم میکشه."
بعد از مدتی طولانی و افت وزش باد، بومگیو شاهد خندهٔ کوتاه و پرستیدنی دوستپسرش شد.
"جدی؟ تو از کجا میدونی؟"
"اتاق من تنها اتاقیه که میشه ازش در انبار رو دید. برای همین من تنها کسیم که از اتفاقات عجیب این بیمارستان خبر داره. شاید هم خانم گونگ خودش عمداً اونجا رو انتخاب کرده چون با خودش فکر کرده 'بومگیو قرار نیست لوم بده'. مگه نه؟"
هیونینگکای پسر جوانی که بی وقفه صحبت میکرد رو به خودش نزدیک تر کشید تا بوسهٔ نیمهتمامشون رو از سر بگیره.
"درسته. حق با توئه."
"کای، بیا بریم سوئیس!!"
"الان فقط میخوام ببوسمت بومگیو."
از سقف تا کف اتاقی که دیوارهاش سفید رنگ شده بودند، نقاشی شده بود. پرستارها میگفتند که قبل از بومگیو یک دختربچهٔ ۵ ساله اینجا گرفتار شده بود. نقاشیها برای ملاقاتیهای اتاق بومگیو حس سرزندگی داشتند اما پسر بین سادگیِ تمام نقشهای معصوم دختربچه احساس غریبی داشت. تقریباً شکل و شمایل اتاق خودش رو از یاد برده بود و هر روزی که بیشتر به نقاشیها خیره میشد، جزئیات بیشتری رو کشف میکرد. ظاهراً امروز خبری از نکات مرموز طرحهای دختربچه نبود. حالا که بعد از چند دقیقه زُل زدن به دیوار کنارِ پنجره چیزی دستگیرش نشده بود، دوباره به پسری چشم دوخت که درون آغوش بومگیو، در حالی که سر به روی سینهٔ پسر گذاشته بود، از خستگی بیهوش شده بود. ظرف کیکهای فنجانیِ خانگیای که دستپخت مشترک مادر بومگیو و دوستپسرش بود دستنخورده باقی مانده بود و دو طبقه پایینتر باغبان تازه وارد، به آبیاری بابونهها مشغول بود.
از سرعت تپشهای قلب بومگیو روز به روز کاسته میشد. نوساناتی متغیر و حقیقتی مضحک. اگر واقعاً معدهٔ بومگیو قلبش رو بلعیده بود، دو ماه هم دوام نمیآورد. این تنها داستانی بود که جونای ۷ ساله از مادربزرگش، کلارای پیر، به یاد داشت. پدر جونا مردی بیآزار و خوشاخلاق بود. مرد بور همیشه یک دست کت و شلوار مرتب و قهوهای به تن داشت و عقربههای ساعت مچی گران قیمتش دیوانهوار حرکت میکردند. فویوکوی ریزجثه، فرزند زمستان، از مرد بور میترسید و در حضور مرد پشت بومگیو قایم میشد. کای به لطف پدرش تقریباً به زبان انگلیسی مسلط بود و برای مدتی طولانی پل ارتباطی بومگیو و جونا بود. مافویوی ریزجثه اما باهوش برخلاف جونا که میلی به یاد گرفتن ژاپنی نداشت، خیلی سریع پیشرفت کرد تا جایی که شبها، برای جونای خوابآلود ترانههای انگلیسی خواند. حالا صدای خندههای مافویو و جونا از پشت شیشههای نازک به گوش میرسید. وزنی که قفسه سینهٔ بومگیو تحمل میکرد بیشتر از حد توانش شده بود. نفس بلندی کشید و تلاش کرد بدون برهم زدن خواب عمیق کای، کمی جا به جا بشه.
"گیو؟...ببخشید...دوباره خوابم ب-"
فعل جملهٔ ناتمام پسر با خمیازهای که کشید، ناپدید شد.
"نمیخواستم بیدارت کنم."
"چرا چیزی نخوردی؟"
"نمیدونم. فکر کنم اشتها نداشتم."
حالت چهرهٔ بومگیو کمی تغییر کرده بود و سرخیِ دردناکی روی پیشانیش جا پهن کرد. چشمهای خوابآلود کای با به یاد آوردن چیزی گرد شدند.
"من...بغل تو خوابم برد؟"
"آره..."
"بومگیو!! چرا بیدارم نکردی؟"
"مهم نیست."
"خودم میدونم چقدر بد میخوابم. بهت نگفتم هر وقت اینطوری خوابم گرفت بیدارم کنی؟؟"
"بیخیال، سخت نگیر. من دوستش داشتم."
کای یک غلپ از لیوان محتوی آب سر کشید و دوباره ادامه داد.
"قیافهات این رو نمیگه."
"اما قدری راحت بود که احساس کردم کسی که خوابه خودمم، نه تو. پس میشه بس کنی؟ احساس بدی میگیرم"
"فقط یکم نگران شدم. ببخشید."
"چرا نگرانی؟ دیدی که دیشب چطور میدویدم!! من حالم خوبه!!"
کای در حالی که نگاهی گذرا به کتاب موردپسند دوستپسرش میانداخت، از ته دل خندید تا دندانهای سفیدش نمایان بشن.
"دیشب رو یادم نیار. نمیبخشمت."
"چرا؟؟"
"بهم گفتی اون ساعت هیچکس نیست!!"
"خب...خانم گونگ هيچوقت قابل پیشبینی نیست. ولی قسم میخورم هیچوقت اون ساعت ندیده بودمش!"
"نپرسید چرا زانوهات زخم شدن؟"
بومگیو شانه بالا انداخت و نگاهش رو از پسر گرفت.
"کی میدونه."
"پرسید؟؟"
"اهوم. بهش گفتم وقتی با جونا بازی میکردم خوردم زمین."
"ازت نپرسید جونا چرا اون ساعت بیدار بوده؟"
بدن پسر بزرگتر برای لحظهای خشک شد. با گذشت چند ثانیه فوراً از جا پرید.
"من واقعاً...به اینجاش فکر نکرده بودم. اما فکر کنم متوجه نشده چون چیزی بهم نگفت."
"به نظرم خودش رو زده به اون راه."
پسر بزرگتر چشم چرخوند و گاز کوچکی به کیک شکلاتی زد.
"توهم اگر تو اون موقعیت گیر میفتادی یه جواب مسخره میدادی."
"فقط بهش بگو دوست پسری داری که هر وقت میخوای ببوسیش، اوقات خوشتون رو خراب میکنه."
بومگیو سرفهٔ ضعیفی کرد.
"این دفعه واقعاً خل شدی."
"چرا؟"
"به هر حال دیشب خیلی تند دویدم. امکان نداره ما رو شناخته باشه."
"درسته. وقتی کوچیکتر بودیمم از من تندتر میدودی."
"ولی الان تو از من تندتری."
فقط نیمی از کیک شکلاتی باقی موند. خاطرات کوتاه و بلند کودکی بومگیو سریعتر از ستارههای دنبالهدار، طوری که کوتاهترین فیلم دنیا باشه، از ذهنش عبور کردند و درنهایت بطنهای قلب پسر دوباره به همدیگه پیچیدند.
۱۸ ژوئن سال ۱۹۵۰ روز خوشایندی نبود. سوت زدن یکی از عادات سادهٔ بومگیو تو همچین روزهایی بود. توی همچین روزهایی لبهاش غنچه میشدند و تظاهر میکرد که برای خودش و دوستپسرش، آینده معنایی نداره. چادر عاشقانههای بومگیو و کای فناناپذیر و ابدی بود.
"کای؟"
"هوم؟"
"متأسفم."
پسری که لباسهای سفید به تن داشت، به جون پوست کنار ناخنهاش افتاد.
"برای چی؟"
"برای همه چیز. برای اینکه الان اینجا نشستی و توی ناکجاآبادی که خودمونم نمیشناسیم قدم نمیزنیم. برای اینکه اون روز نتونستم بیشتر سنگینی قلبم رو تحمل کنم و از خواب بیدار شدی. برا-"
"بومگیو؟"
"متأسفم که هر روز مجبوری این مسیر تکراری رو طی کنی و نگاههای عجیب پرستارها رو تحمل کنی. ببخشید که مجبوری هر روز با من و این لباسهای تکراری تنم مواجه شی. ببخشید که نتونستیم...تو مغازه به مامان کمک کنیم... ببخشید که تنها مشتریِ کیکفنجونیهات من شدم...من فقط... چرا هنوز اینجایی؟ دلت برام میسوزه؟ چرا فقط-"
"بومگیو کافیه!!"
کای پسری رو که نفس نفس میزد و ملافههای شیریِ تختش رو بین مشتهاش میفشرد، به سرعت بغل کرد و تلاش کرد تا دوستپسرش رو آروم کنه. کمرش رو نوازش میکرد و بین کلمات بریده و نامفهوم بومگیو، بوسههای کوتاهی روی گردنش میکاشت.
"درست میشه گیوی من، قول میدم بهت. مهم نیست زندگی ما رو کجا بکشه، من درست مثل الان روی تخت بیمارستان هم که شده بغلت میکنم. انقدر بغلت میکنم تا همهٔ اینها تموم بشه. مسیر مهم نیست وقتی مقصد آغوش بومگیوی من باشه. اگر قلب بومگیوی من تحمل وزن سنگین دوستپسرش رو نداره، هیچ اشکالی نداره. کاش تا ابد مشتری کیک فنجونیهای هیونینگکای بومگیو باشه. اگر بومگیوی من تو این اتاق منتظرمه، از بین تمام پرستارهای دنیا هم میگذرم. بومگیوی من هر چیزی هم بپوشه، از دید من قشنگترینه. همه چیز درست میشه."
"دوستت دارم بومگیو."
جسم مرتعش پسر بعد از ربع ساعت آرام و قرار گرفته بود. آهسته پلک میزد. وقتی پلکهای اشکی پسر خشک شد، کای کمی فاصله گرفت و از جا بلند شد. کش و قوسی به کمرش داد. به سمت در ورودی رفت، دولا شد و سبدی که از مادر بومگیو قرض گرفته بود رو کنار وسایل بومگیو رها کرد. بعد پارچهٔ قرمز چهارخانه رو یک دور تا و کنار ظرف کیکهای فنجانی قرار داد. دستی به اتاق پسر کشید و با اتمام کارش دوباره به تخت فلزی برگشت و کنار بومگیو نشست. کای هم مثل پسر مو مشکی به لباسهای تکراری بیمارستان و ملافههای سفید عادت کرده بود. به نگاه غمناک دکترها و پچ پچ پرستارها. به پیرزن و پیرمردهای بیماری که بوی ناامیدی میدادند و هر روز و هر لحظه چشم انتظار خانوادهای بودند که هیچوقت قرار نبود برای ملاقات رخی نشان بدهند. بومگیو بین افکار پسر، انگشتهای بلند و کشیدهاش رو به دست گرفت و با حرکاتی ملایم، از نوک تا انتها، نوازش کرد و بعد شروع به تاب دادن پاهاش کرد. کای همونطور که به انگشتهاشون نگاه میکرد، لب باز کرد.
"دکتر امروز گفت حالت نسبت به ماه پیش بهتره."
پاهای پسر متوقف شدند.
"آره. به منم گفته بودن."
انگشتهای دوستپسرش رو رها کرد و از کشوی اول دراور چوبی، کتاب کم قطری در آورد.
"دوست داری وقتی مرخص شدی اول چیکار کنیم؟"
"میخوام گربهٔ نارنجی حیاط اینجا رو ببرم خونه."
"چیز دیگهای نیست؟"
"یک روز کامل اطراف شهر رو بگردم. تعریف کن برام!! چیزی عوض شده؟"
"به جز آبنمای جدیدی که آمریکاییها ساختن نه. ولی اگر برگردی خیلی چیزها عوض میشه."
"مثل چی؟"
بومگیو صفحات کتابی که روی ران پاش قرار گرفته بود رو با میلی ورق میزد. دو انگشت پسر دو رگه با وزن خاصی، روی ساق پای پسر دیگه میلغزیدند و کای بعد از چیدن کلمات پراکندهٔ ذهنش، گفت:
"مثلاً میتونم هر روز صبح یک ساعت زودتر خودم رو بهت برسونم و ببوسمت."
"خیلی مسخرهای. جدی باش!!"
"باشه باشه. میخوام صبح که از خواب بیدار شدیم، به این فکر کنیم که چقدر دل کندن از تخت سخته. وقتی میز صبحانه رو میچینیم بحثهای کماهمیت و شیرینی داشته باشیم. اینکه مربای شاهتوت بهتره یا انجیر سیاه. بعد به خانم چوی تو مغازه کمک کنیم و من بینیت رو با آرد نقاشی کنم. میتونیم بعد از بسته شدن مغازه، تا قسمت شرقی شهر، بی هدف قدم بزنیم و حتی یک ثانیه هم دستهات رو ول نکنم. میخوام شب قبل از خواب، در حالی که داری پیژامهات رو میپوشی و من به بوسیدن شانههای برهنهات فکر میکنم، از برنامهای که برای آیندهات ریختی، زندگی رویاهات و تمام کارهایی که دوست داری تو دههٔ ۴۰ سالگیت انجام بدی خبردار بشم."
"بومگیو میخوام برگردی تا هر شب آخرین چهرهای که قبل از خواب میبینم، چهرهٔ تو باشه."
"تو چی بومگیو؟"
"میخوام."
نگاه دو پسر به یکدیگر قفل شد. انگشتهای بومگیو راهیِ موهای روشن دوستپسرش شدند و نرمتر از کیکهای فنجانی تازه پخته شده، دسته به دسته، گرههای ریز و درشت موهای پسر رو از هم باز کرد.
"میخوام صبح اولین چهرهای که میبینم، فقط و فقط مال تو باشه."
"فکر نکنم دیگه بتونیم بریم سوئیس."
لبخند غمگینی از گوشهٔ راست تا چپ لبهای پسر شیرینیپز نشسته بود. کای برخلاف همهٔ کسایی که با یک دسته گل به عیادت پسر میآمدند، دوست داشت هر روز چیز متفاوتی از دنیایی که پسر مو مشکی رو طرد کرده بود بیاره. هر چند که ملاقاتیهای پسر به تنها خالهاش، کوچکترین عموش و تعداد انگشتشماری از دوستهاش محدود میشدند. مسافتها طولانی و طاقتفرسا بودند؛ به همین دلیل باقی اقوام پسر موقع مناسبتهای خاص به دگو میآمدند.
کای ایندفعه شالگردنی به رنگ ارغوانی آورده بود.
"ولی من از دکتر اجازه گرفتم تا آخر هفتهٔ بعد باهم بریم بیرون."
بومگیو شونههاش رو جلوتر کشید. سرمای نیمکت سبز و آهنی لرزهای خفیف به بدن ضعیف پسر انداخته بود ولی نگاه هیجانزدهٔ پسر بیمار روی دوستپسرش قفل شد.
"که اینطور."
کای کمی خم شد و شال گردن ارغوانی رنگ رو آرام دور گردن پسر پیچید.
"چیکار میکنی؟ این شالگرد برای چیه؟ تابستون تازه شروع شده!!"
"شبهای اینجا سرده. لازم نیست بپوشیش فقط پیش خودت نگهش دار. پاییز نیازت میشه."
بومگیو دستی به شالگردن کشید و در حالی که پر از سؤال بود، پرسید:
"چرا نگه نداشتی اون موقع بهم بدی؟"
"همینطوری."
"آه نمیفهمم... به هر حال نظرت چیه کای؟ کجا بریم؟"
"این سؤال رو من باید بپرسم."
اگر پسر بیمار به از یاد بردن دنیای بیرون اعتراف میکرد، کای تعجبی نمیکرد. بومگیو به اندازهای پشت پردههای تمیز و سفید زندانی شده بود که محفل صبحگاهی گنجشکهای حیاط پشتی رو فراموش کنه. به اندازهای به پیچ و خم ساقههای نحیف و لاغر بابونهها خیره شده بود که رایحهٔ ارکیدههای مادرش رو از یاد ببره. بیمارستانی که اوایل درونش گم میشد، هر روز تنگ تر و تنگ تر میشد. فریاد گوشخراش بیماران، صدای کوبیده شدن درها، عزای خانوادههای داغدیده و نگاه شرمندهٔ دکتر. راهروها بوی مرگ میدادند. شاپرکها مُرده بودند. اما کای زنده بود. رگهای آبی دستهای پسر زیر لمسهای گاه و بیگاه دوستپسرش، مثل موج، حرکت میکردند. حضور پسر کوچکتر پررنگ و سرشار از زندگی بود. لبخند ساده و صادق کای هيچوقت لبهاش رو ترک نمیکرد.
"ظاهراً شمالیها دیشب وارد خاک جنوب شدن بومگیو."
"چی؟ چی میگی؟"
"خبرش همه جا پیچیده. شمالیها از مدار گذشتن و سربازها باهم درگیر شدن."
پسر قدبلند قسمتهای انتهایی شال گردن رو به یکدیگر گره زد و در آخر سرِ دوستپسرش رو آهسته در بر گرفت. دستهای بومگیو دور تا دور کمر پسر به هم قفل شدند.
"اتفاقی نمیفته. مگه نه؟"
"هیچ چیز مشخص نیست."
گرهٔ دستهای بومگیو محکمتر شد.
"میدونی، اگر اونجا بودم خوب میشد."
"هوم؟؟"
"گفتم خوب میشد اگر اونجا میبودم."
کای بیصدا خندید و لالهٔ گوش پسر مو مشکی رو بین انگشتهاش با لطافت فشرد.
"فهمیدم...فقط واکنشت عجیب بود. حالا چرا؟"
"چون تو از جنگ و صدای شلیک میترسی کای. میخوام مراقبت باشم."
"دیگه نمیترسم آقای چوی. ولی ممنون که مراقبمی."
"آقای چوی؟ آه نه دوستش ندارم. اینطوری صدام نکن."
"ولی چوی بومگیو اگر میخوای به ارتش ملحق شی باید عادت کنی."
"نمیخوام!! گفتم اینطوری صدام نکن!!"
بومگیو ضربهٔ محکمی به کمر دوستپسرش زد و در حالی که سعی داشت چهرهٔ خندان کای رو تصور کنه، غر زد.
"لازمه یادت بندازم چطور اون شب که صدای انفجار شنیدی شلوار موردعلاقهام رو خیس کردی؟"
گوشهای پسر دو رگه و دو گونهٔ پسر بیمار، رنگ گرفته بودند.
"بچه بودم! الان نمیترسم."
"هر چی تو بگی."
"جدی گفتم آقای چوی."
"میخوای اولین نفری که آقای چوی میکشه خودت باشی؟"
"با کمال میل چوی جوان."
پسر مو مشکی، کای رو میهمان ضربهٔ محکمتری کرد.
"انقدر از جونت سیر شدی؟"
"باعث افتخاره که به دست شما کشته بشم آقای چوی."
"کای، نرو."
دو پسر از هم جدا شدند و نگاه پرشوق بومگیو به سمت پسر قد بلند خزید.
"کجا؟"
"نرو خونه. امشب اینجا بمون. پیش من."
"پرستارها-"
"مهم نیست. لطفاً نرو."
"مطمئن نیستم."
"لطفاً!!"
"باشه، باشه. میمونم بومگیوی من."
"گاهی اوقات احساس میکنم به خاطر فویو میای اینجا."
اخمی ساختگی روی پیشانی پسر جای گرفت. آسمانی که دختربچهٔ غریبه خلق کرده بود، امروز آبی تر از همیشه بود. ماهی قرمزی میان آسمان رویاهای دختربچه شناور شده بود و ابرهای اطرافش رو لگدمال میکرد. ماهی قرمز یک جفت پا داشت. آسمانی که دختر کشیده بود، بیشتر شبیه به دریایی بود که آرزوهای کودکانهاش رو غرق کرده بود. کمی پایینتر، نقاشی دختری با موهای لَخت و تیره، زیر سایهٔ هیولایی سفیدپوش خودنمایی میکرد. به گفتهٔ خانم گونگ پرستاری دیوانه و بدخلق دختر مرموز رو به خاطر نقاشی کشیدن روی دیوارها آزرده بود. به علت رابطهٔ به ظاهر خوبی که مادر دختربچه با رئیس بیمارستان داشت، پرستار منفور در عرض سه روز از بیمارستان اخراج شد. بومگیو به کادر بیمارستان اجازهٔ پاک کردن نقاشیها رو نداد.
"بقیهٔ بچهها اذیتش میکنن."
"چرا؟"
"چون کرهایش خوب نیست."
"پس بیا فویو رو به فرزندخوندگی بگیریم."
جملهٔ کوتاه بومگیو جدیت مضحکی داشت. کای نگاه متعجبی به پسر انداخت.
"پدر و مادرش چی؟"
"فکر کنم تو رو بیشتر دوست داره."
"خیلی ریزه. بند انگشتی. میترسم یک لحظه حواسم پرت شه و زیر دست و پا بمونه."
"با اینکه فقط ۶ سالشه میتونه دستمال ببافه."
"دختر باهوشیه."
بومگیو شیفتهٔ پسری شده بود که حتی سادهترین جملاتش ملایم و سنجیده بودند. شفافیت روحی که پشت پوستش گنجانده بود، به وضوح دیده میشد. اما امروز پسر سرحال شیرین بومگیو خسته به نظر میرسید. با ذهنی مملوء از ویژگیهایسر دو رگه، گوشههای بالشتک سبزش رو کشید. دستی روی بالشتک کشید و زمانی که تمام خطوط پارچهٔ سبز رنگ صاف شدند، مچ کای رو به سمت خودش کشید. پسر در حالی که تلاش میکرد تعادلش رو از دست نده، کنار بومگیو نشست. بومگیو از گوشهٔ چشم چهرهٔ کسلش رو برانداز کرد. چیزی که در اون لحظه پسر و افکارش رو آزار میداد، پیشانیش رو خفه کرده بود. تپههای اندوه از نوک ابروی راست تا چپش مسیر پر پیچ و خمی رو طی کردند و بومگیو نگران، از جا بلند شد و روی زانو نشست.
"چیزی شده؟"
پردههای سفید و کرم به دنبال ضعیفترین وزش باد تاب میخوردند اما کای بی حرکت ایستاده بود. احتمالاً با ادامهٔ سکوت پسر، قلب فرسوده و بیمار بومگیو هم میایستاد.
"دارم میرم سئول. نیرو کمه."
پنج کلمه. پنج کلمه دهان پسر رو ترک کردند و قلب بومگیو، بعد از دو ماه دست و پا زدن برای زندهمانی، حتی برای دو روز بیشتر، به آسانی شکست. بدبیاری دیواری شد، ترک خورد و روی رویاهای معصومانه دو پسر آوار شد. جدایی گردباد تندی شد تا روح عاشق دو پسر رو با خودش ببره. تا اونها رو از هم جدا کنه. عشق زهری شد که پسر رو قبل از وقت موعود نابود کنه؛ چون زندگی هیچوقت باب میل دو پسری که تنها پناهگاه همدیگهان، نبوده.
بومگیوی من،
نوشتن هیچگاه اینقدر سخت نبوده. رفتن، رها و ترک کردن هیچوقت اینقدر مسئلهٔ بزرگی نبوده. با تصور اتفاقات احتمالی آینده ترس به وجودم رخنه میکنه و شبها مغزم خاموش نمیشه. چیدن جملهای ساده دشوار و پردازش گفتههای مردم سخته. ولی به یاد آوردن لبخند بومگیوی من آسونه. کاش مخترع ماشین زمان من بودم تا دوباره به عقب برگردم و باز هم بومگیوی دوستداشتنیم رو ملاقات کنم. چون زندگی هر چقدر هم ناخوشایند و بیرحم باشه، با بومگیوی من آسونِ آسونه. اگر برگردیم عقب، باز هم هیونینگکای بومگیو میشم؟ دوباره پشت درختچههای بلوبری، زیر داغیِ آفتاب جولای و بین کبودی شیرین دستهات منو میبوسی؟ باز هم برای جیرجیرکها لالایی میخونیم؟ از دستفروش پیر انگشترهای دستساز میخریم؟ بومگیوی شکلاتی من، یک بار دیگه بعد از روز خسته کنندهای که داشتیم، زیر سقف طلایی اتاقت به غرغرهای احمقانهٔ کانگ پیر میخندیم؟ بومگیوی عسلی من، اگر به عقب برگردم تمام افکار بیارزش و پوچ رو از جمجمهام بیرون میکنم و مطمئن میشم تنها با اسم تو، چوی بومگیو، پُر بشه. لحظهای از فکر کردن بهت دست بر نمیدارم و هيچوقت نمیذارم ژاکت عزیز و نارنجی بومگیوی کاراملی من لکه بگیره. صبحها بدون ذرهای بحث مربای شاهتوت رو از بقیهٔ ظرفها سوا میکنم چون موردعلاقهٔ بومگیوی خوابآلوده. برای تو میشکنم و دوباره از نو خودم رو میسازم. عاشقانهترین ترانهٔ جهان میشم و گوشهات رو پُر میکنم. توی تاریکترین شبها، ماه من، خورشید من، دریای من، زندگی من، نور چشم من، وجود من، بیا باز هم توی تاریکترین شبها زیر گرمی نگاه سنگین وزن هم ذوب بشیم تا صبح دوباره میون آغوش هم چهارچوب مخملی تازهای بسازیم. دیدی بومگیوی من؟ صحبت از تو و تداعی خاطرات مشترکم با تو همیشه همینقدر آسون بوده. تا وقتی برمیگردم چهار چشمی حواست به نیمه دیگهٔ قلب من باشه.
دوستت دارم،
کای.
کای عزیزم،
نامهای که زیر ظرف کروسانها گذاشته بودی رو با دقت تمام خوندم. کاش زودتر از اینها متوجه میشدم که چه نویسندهٔ خوبی هستی. کای عزیزم از وقتی رفتی فقط چهار روز گذشته. این چهار روز برای من با چهار سال طاقتسوز برابری میکنه. صبحها که چشم باز میکنم، ناخودآگاه از روی عادت پردههای مزاحم رو کنار میکشم و بین بیدها و بابونهها دنبال تو میگردم. دنبال تو میگردم چون فراموش میکنم که جونا و فویو برای مدتی همبازی بلندقامتشون رو همراه ندارند. احتمالاً با خودت میپرسی اوضاع اینجا چطوره؟ باید بگم مردم وحشتزده و سرگردان هستند. عدهٔ کمی روحیهشون رو از دست ندادند و بعضیها علی رغم ترسی که دارند ظاهر خودشون رو حفظ میکنند. جونا و فویو هنوز متوجه اوضاع نشدهاند و من اوقاتی که حوصلهام سر میره با فویو الفبای کرهای رو کار میکنم. پیرزنهای طبقهٔ دوم مدام سراغت رو میگیرند اما باور کن هیچکس جز من دلتنگ دستپختت نشده. شالگردنی که هفتهٔ گذشته برام آوردی رو گوشهٔ تختم آویزون کردم و هر از گاهی از طرف خانم گونگ به تمسخر گرفته میشم. خانم گونگ خیلی بیرحم و ضدحاله. شاید من دوست داشته باشم چلهٔ تابستون شالگردن بپوشم و به معشوقهام فکر کنم. توهم به من فکر میکنی؟ من صبحها با باغبان تازه وارد ورزش میکنم و نزدیک ظهر چند صفحه از کتاب جدیدم میخونم. بعد از ظهر چرت میزنم و غروب با مادربزرگ هان همصحبت میشم. من همهٔ این کارها رو انجام میدم ولی باز تو نیستی و دلتنگی از چشمهام چکه میکنه. قلبم از خاطراتمون مملوء اما از لمست تهی و پوچه. انگشتهام دوباره لمس کردنت رو التماس میکنند و شبها دوباره زندگی کردن با تو رو تجسم میکنم. متأسفم که به اندازهٔ تو توی نوشتن خوب نیستم. زود برگرد پیشم تا دوباره همهٔ اون خاطرات رو از نو بسازیم. میخوام صبحها همراه تو طعم مربای شاهتوت رو روی زبونم حس کنم. مراقب کای قوی من باش. سالم و سلامت برگرد.
صاحب نیمهٔ دیگر قلبت،
بومگیو.
نیمهٔ دیگر قلبم،
از وقتی به اینجا اومدم ۱۵ روز میگذره. حرف برای گفتن زیاد دارم اما وقت محدود و کوتاهه. از اینکه تمام این کارها رو انجام میدی بینهایت خوشحالم. سربازها اینجا اوقات سختی رو سپری میکنند و نفوذ شمالیها روز به روز بیشتر و بیشتر میشه. حتی توی این شرایط سخت و لابهلای خستگیهام به چیزی جز تو و بوسههای شیرینِ پنهانمون فکر نمیکنم. امیدوارم مامان از این موضوع خبردار نشه اما دلم بیشتر از هر چیزی برای بومگیوی عسلیم تنگ شده. امیدوارم قلب نحیف بومگیوی من با فکر کردن به دوستپسرش تند بتپه. کاش ماه فقط برای تو بتابه و پروانههای نارنجی تنها دور خوشهٔ خوشبختی من بچرخند. دفعهٔ بعد بیشتر مینويسم. مراقب خودت باش.
دوستت دارم،
کای.
کای قوی من،
دوست قدیمی من سوبین به تازگی همراه با خانوادهاش به دگو نقل مکان کرده و در حال حاضر در حال یادگیری کمکهای اولیه و فوریتهای پزشکیه. قصد داره امدادگر بشه. ازش خواستم این کار رو انجام بده و اگر تو رو دید، مراقب کای من باشه. دو خانوادهٔ چوی باهم ارتباط خوبی دارند و سوبین بعد از خبردار شدن از حال من سریعاً به ملاقاتم آمد. سوبینی که زمانی روی نوک پا بلند میشد و آب مینوشید حالا تا فلک قد کشیده. سوبین اکثر اوقات به من سر میزنه و قطعه شعرهای موردعلاقهاش رو برام میخونه. با جونا و فویو دوستهای خوبی شده و هفتهای دو یا سه بار با سبدی پر از نان و کلوچههای مامان به دیدنم میاد. اما هنوز هم یاد و خاطر کای عزیز من راهرو به راهرو و اتاق به اتاق زنده و پابرجاست. من حالا دوستم سوبین رو کنارم دارم و بابتش ممنونم. اما چرا با این وجود شبها بیقرارم و لحظهای دست از فکر کردن به پسر شیرینیپزی که صبحها جلوی در نمایان میشد برنمیدارم؟ قلب بیمار من، سنگین و سرگردان اسم تو رو فریاد میزنه. یک ماه از رفتنت گذشته. بدون تو گوشماهی عاشق وجودم تهِ بیانتهای این اقیانوس سوگوار به فراموشی سپرده شده. گم شدم. هر شب برای تمام شدن این کابوس به ستارهها دعا میکنم. لطفاً آسیب نبین و برگرد پیشم.
دلتنگ تو،
بومگیو.
کای بدقول من،
خبری که نهم سپتامبر به دگو رسید چندین خانواده رو ویران کرد. الآن بیستم سپتامبره. متأسفم که زودتر از این برات چیزی ننوشتم. توانش رو نداشتم. مینوشتم اما نوشتههام خیس میشدن. روزها به سختی سپری میشن. من یک ساعت پیش با مامان و سوبین دعوا کردم. تو بهم بگو، چطور وقتی نیستی، وقتی یأس آسمانها رو به چشم میبینم، وقتی گنجشنکها قهر کردهاند و بیدها گریان به تو میاندیشند، چطور چیزی بخورم یا بنوشم؟ مگه نگفتی دفعهٔ بعد بیشتر برام مینویسی؟ چطور رفتی و به قولت عمل نکردی؟ عزیزدلم، من حتی کیکفنجانیهایی که حاصل دستهای بوسیدنی خودت بودند رو در غیاب خودت لب نمیزدم. چطور به این نقطه رسیدم؟ به درگاه ستارهها و آسمانها برای دوباره دیدنت دعا میکردم پس چطور این خاک خودبین تو رو از من گرفت؟ کای خوشقلب من، مگه قرار نبود قلب بیمار من اول به استقبال کلبهٔ تازگیهامون بره؟ که وقتی من رفتم زیر سایهٔ بیدها موهای فویو رو ببافی، شبها اشکهای طلایی مامان رو پاک کنی و به صدفها از من و تو، از ما بگی؟ دیدی چطور برنامههامون خراب شد؟ دیدی بومگیوی بیمارت اینجا اسیر شد؟ چطور رفتی و از خودت یک شالگردن ارغوانی به جا گذاشتی؟ چطوری میتونی اینقدر بدقول باشی؟ اما نگران نباش. قول میدم قبل از اینکه صدات رو از یاد ببرم، درحالی که موهام به اندازهای شدن که در هم ببافی، به دیدنت بیام. منتظرم بمون.
دوستت دارم،
بومگیوی عزادار تو.