The light
Jey
For your eyes
از نگاهش نور چکه میکرد..
مدت زیادی بود که من اورا خورشید صدا میزدم..
میدانی ؟ چشمانش ، لبخندانش ، گونه های سرخش و صدایش به گرمی نور زرّین خورشید بود.
اما هر روز ، مدام میپرسید :
"اگر من تاریکی قلبم رو نشانت دهم ، باز
هم خورشید صدایم میزنی ؟"
و من هم با نشان دادن لبخندی از سر رضایت اورا قانع میکردم..
چون متعقد بودم ، حتی خورشید هم هر روز ، روشناییش بوی شادی نمیدهد..
اما نمیدانم چه شد و دیگر واژگانم را به آغوش نکشیدند و دیگر مانند قبل یکدیگر را ستایش نکردند
در لحظه ی آخر غروب خورشید بود که
دیگر نبودنت را ثابت کردی.. و این شد که دیگر این واژگان نه عشقی ورزیدند و نه کاغذ را بوسیدند..
این چشمانِ تاریک به اشکی از غروبِ نارنجی دعوت شدند و طلب جواب دادن سوالِ ، همیشگی ات را کردند..
اینبار نمیخواستم مانند هر دفعه در جوابت
لبخند بزنم
میخواستم بگویم ،
"تو دگر خورشیدِ گرم من نیستی.. تو شب تارِ منی.
شبی که تاریخ دلتنگی ها و الهه ی قربانی هاست."