The legend next door CH6

The legend next door CH6

auhypen 𓂃 🍒

✿ چپتر ششم : پارک جونگ‌سونگ



سونگمین با ذوق از خونه می‌پره بیرون و به سمتم می‌دوه. صورتش اون‌قدر خندونه که فقط دندوناش معلومه.

بچه‌ی خیلی بامزه‌ایه. خب همه‌ی بچه‌ها شیرین‌ان، یا حداقل بیشترشون هستن، ولی سونگمین یه چیز دیگه‌ست.

از اون بچه‌هاییه که محاله کنارش باشی و باهاش بهت خوش نگذره. همش در حال حرف زدنه، هزار تا فکر و ایده تو سرشه، و وای خدایا، شور و شوقش حد و مرز نداره. با همه‌ی سختیایی که کشیده، باز مود عادی‌اش، خوشحال بودنه.

کافیه چند دقیقه باهاش باشی تا بفهمی دنیا رو جای قشنگی می‌بینه و از توی این دنیا بودنش لذت میبره.

راستشو بخوای من عاشق این خصوصیتشم. خیلی بده که بزرگترا دیگه این‌جوری واسه زندگی ذوق نمی‌کنن.

«جِلی!»

«سونگمین!» منم با همون هیجان، شاید حتی یه ذره پر شور تر صداش می‌کنم.


دستاشو دور کمرم میندازه و اون‌قدر محکم بهم می‌چسبه که نفسم بند میاد. سعی می‌کنم هم بغلشو جواب بدم، هم تعادلمو حفط کنم که قهوه‌هارو نریزم.

می‌پرسه: «این یکی واسه بابامه؟» و به ماگ سونگهون اشاره می‌کنه.

می‌گم: «آره، مال اونه.»

ماگو دو دستی می‌گیره و با دقت به سمت پله‌های ایوون قدم برمیداره. زبونشو از گوشه‌ی لبش درآورده و با تمرکز، لب پایینشو لیس می‌زنه. زیر لب واسه خودش زمزمه میکنه: «می‌تونی رفیق... از پسش برمیای.»

می‌بینین؟ بامزه‌ست. شاید اگه بچه‌ی دیگه‌ای این کارو می‌کرد، به چشم نمیومد، ولی وقتی سونگمین به خودش دلگرمی می‌ده، انقدر شیرینه که همه‌ی زورمو می‌زنم لپاشو فشار ندم یا موهاشو بهم نزنم.


برای اینکه بتونم با سونگهون احوالپرسی کنم، باید خودمو جمع و جور کنم و برای این امر، باید یکم وقت بخرم. پس به ماگ خودم خیره میشم.

دم در وایساده، حضورش اون‌قدر تو چشمه که لازم نیست برای حس کردنش بهش نگاه کنم. دیروز اصلا آماده‌ی دیدنش نبودم، نمی‌دونستم قراره چی پیش بیاد. ولی امروز فرق می‌کنه. آماده‌ام.

محکم‌ام.

دیشب تا دیر وقت کل حرفام با سونگهون و بعدش گپم با سولگی و جونگوون رو مرور کردم. تو اون سکوت شب، معلوم شد جونگوون کاملا حق داشته.


معلومه که حق با اونه. معلومه که احمقانه‌ست من درباره‌ی قیافه‌ی سونگهون نظر بدم. دیروز یه لحظه خودمو باختم، ولی امروز سر عقل اومدم. خدا رو شکر منطق بهم غلبه کرده. امروز یه روز جدیده و همه‌چی روبه‌راهه.

صاف می‌ایستم، نفسمو حبس می‌کنم و آروم بیرونش میدم.

خب... همه‌چی خوبه. تو دلم به خودم می‌گم. "تو هم می‌تونی، رفیق."

از نگاه کردن به کفشاش شروع می‌کنم، کتونی سفید و کهنه. با آسودگی بازدمی که حتی نمیدونستم حبسش کردمو بیرون میدم.

هوف... خوبه، همه‌چی اوکیه.


نگام بالاتر به سمت پاهاش میره. مثل دیروز یه شلوارک ورزشی پوشیده. دیروز خاکستری بود، امروز سرمه‌ایه. هر دو رنگ خوبن. به هرحال خیلی باهم فرقی هم نمیکنن.


می‌رسم به رون‌هاش و خب... حقیقتا یه لحظه مکث می‌کنم، ولی هنوزم اوضاع تحت کنترله. به خودم افتخار می‌کنم که دارم خوب پیش می‌رم. زود نگامو می‌برم سمت سینه‌اش و حتی یه ثانیه هم به گردنش نگاه نمیکنم. چون یه سیب گلوی خوشگل پاشنه آشیلمه. و متاسفانه این علاقم هم اصلا براش مهم نیست مردی که بهش جذب شده استریته یا گی.


ولی انقدر عجله دارم که گردنشو نبینم که یهو نگاهم رو چشم‌هاش قفل میشه. دوباره همون اتفاق دیروز.

یه برق نقره‌ای می‌زنه درست وسط چشمام و حس می‌کنم مغزم جرقه می‌زنه.

چشم‌های سونگهون مثل ماهیه که پشت ابر میدرخشه. دور عنبیه‌ش تیره‌ست و هرچی به مردمک نزدیک‌تر می‌شی، شکلاتی تر می‌شه.


با یه لبخند نصفه نیمه و یه هاله‌ی غم که دور و برشو گرفته، به چارچوب در تکیه داده.


احتمالش هست که اونقدرا هم خوب بنظر نرسم، چون حقیقتا سونگهون انقدر جذابه که حتی آمار اینکه داشتم نفس میکشیدم یا نه از دستم در میره.


«سلام.» این چهار حرفو با دقتی که معمولا نیاز نداره کنار هم میچینم.


«برگشتی...» صداش یه کشش خفیف داره، عمیق و لرزون، که کل تنمو می‌لرزونه.


«آره، گفته بودم میام.»


«می‌دونم، ولی چون دیروز با اون قضیه‌ی ماگ ضایع‌بازی درآوردم، فکر کردم شاید پشیمون شده باشی.»


رو تاب می‌شینه و با دست اشاره می‌کنه که منم برم کنارش بشینم. پاهاشو باز کرده و قوزکشو انداخته رو زانوش، ماگ رو هم با یه دست گرفته و تعادل ماگ رو روی پاش حفظ کرده. لیوانو مخصوص دستای بزرگ طراحی کرده بودم، ولی باز تو انگشتای درازش کوچیک به نظر میاد.


صدای خنده‌ای مصنوعی ازم درمیاد: «شوخی می‌کنی دیگه؟ منم کم ضایع نشدم. تازه، بدترش این بود که نشناختمت. معذرت می‌خوام.»

سرشو میاره پایین و با دست اشاره می‌کنه مهم نیست.

«نه بابا، اشکال نداره. همه که هاکی دوست ندارن.»


اون بخش از وجودم که همیشه می‌خواد همه رو راضی نگه داره، سریع میپره جلو. نمی‌تونه این وضعیت رو تحمل کنه. همسایه‌ خوش‌تیپ، غمگین و معروفم که قبلاً بازیکن هاکی بوده، نباید بفهمه که آدمایی وجود دارن که از هاکی خوششون نمیاد.


اون به اندازه کافی سختی کشیده.

نه! نمی‌ذارم فکر کنه کسی تو این دنیا وجود داره که هاکی نمیشناسه!


«شوخی می‌کنی؟» با ذوق می‌گم، جوری که حتی خودمم جا می‌خورم. حتی نمی‌دونم دقیقا چی دارم میگم، ولی کنجکاوم ببینم تهش به کجا می‌رسه. «من هاکی رو دوست دارم. عاشقشم. اصلاً باهاش نفس می‌کشم.»


آهان! فهمیدم. بکشید کنار مردم، ببینید و یاد بگیرید. اینجوری باید با پسرای ورزش‌دوست لاس بزنین!


البته نه اینکه با سونگهون لاس بزنم ها!


نه! اینطوری خیلی مسخره میشه...

«عاشق این ورزش‌ام. فن دو آتیشه‌ام. شاید بزرگ‌ترین طرفدارش باشم حتی.»


«هوم...» هنوز سرش پایینه، ولی یه کم کجش می‌کنه تا بهتر منو ببینه. گوشه‌ی لباش می‌لرزه و نگاهی بهم می‌ندازه که باعث می‌شه صدام بند بیاد. «آره؟!»


با خشونت گلومو صاف می‌کنم. «آره، کاملا!» لحنم یه جورایی نشون می‌ده که دارم از مسیر اصلیم منحرف می‌شم، و این حس اصلا آرومم نمی‌کنه. حتی تصمیم می‌گیرم دیگه قضیه رو کش ندم... ولی خب عین خر تو گل گیر کردم.

خیلی خب پس بیا بدترش کنیم. «مگه میشه دوسش نداشت؟ یه عالمه مرد با چوب و کلاه و شلوارای گشاد دارن یه توپ صاف و کوچیک رو له می‌کنن. یه زمین یخ داریم. دو تا دروازه. دو نفرم هستن که وظیفه‌شون اینه که از دروازه‌ها محافظت کنن. بعدشم اسکیت روی یخ. کلی اسکیت‌بازی داریم که حس و حال خاصی به بازی می‌ده. همه چی یخی و هاکی‌طور می‌شه، می‌دونی؟»


«هومم. واقعا مثل فن‌ها حرف می‌زنی.»


«باور کن، فنم.»


گوشه‌ی لبش آروم می‌شه و لباش باز می‌شن. یه صدای نرم و خنده‌دار ازش درمیاد. «خب، فن‌بوی جون، تیم مورد علاقه‌ت چیه؟»


«سؤال خوبی بود! ممنون که پرسیدی!»

یه قلپ گنده از قهوه‌م می‌خورم و سعی می‌کنم فکرامو جمع کنم. چندتا اسم از ذهنم رد می‌شن، دنبال یه اسم باحال و زیرکانه می‌گردم... ولی همچین چیزی تو ذرات مغزیم پیدا نمی‌شه. «من طرفدار، اممم... وای، تیمای خوب زیادن، نه؟ انتخابش سخته. صبر کن، صبر کن، یادم اومد. زانیانگ. شایدم تیم نانیانگ. نه، فاک. اون نبود. بانیانگ؟»


باز همون صدای لطیف از بین لبای سونگهون بیرون میاد و دلم هُرری میریزه. پیشنهاد میده. «منظورت آنیانگ هالا عه؟»


«آره، آنیانگ هالا! همونه. لوگوشون حیوون میوون نداره، نه؟ خیلی خلاقانه ست. عاشق اون لوگوی مینیمالیستی ام. حتی فکر کردم یه کلاه با اون لوگو بگیرم چون اصلاً زشت نیست و احتمالا با خیلی از لباسام ست می‌شه. و البته چون طرفدار دو آتیشه‌شونم.»


چشماش از خنده برق می‌زنن. «خب، همیشه خوبه آدم با یه طرفدار واقعی آشنا بشه.»


«می‌خوای یه چیز باحال ببینی، جِلی؟» سونگمین می‌پرسه و از اون وضعیت عجیب نجاتم میده.

جواب میدم: «معلومه که می‌خوام.»


با سرعت به سمت داخل پرواز میکنه و با همون سرعت برمی‌گرده. یه دسته چوب هاکی می‌ندازه جلوی پام و یه پاک¹ می‌گیره جلوی صورتم.


سونگهون محکم می‌گه: «امکان نداره! قبلاً راجع‌به این موضوع حرف زدیم. با پاک فقط روی یخ بازی میکنیم.»


سونگمین لباشو جمع می‌کنه و لب پایینش میاد جلو. خیلی بامزه‌ست. یه اخم اغراق‌شده‌ست، انگار یه شخصیت کارتونی از ورژن واقعیشه که ناراحت شده. چندبار پوت می‌کنه، به باباش نگاه می‌کنه انگار منتظره نظرشو عوض کنه. ولی سونگهون خیلی خونسرده.

حس می‌کنم اونقدر این قیافه رو دیده که دیگه روش تاثیری نداره.

سونگمین تسلیم می‌شه و با لخ‌لخ کنان به داخل خونه برمیگرده.

میپرسم. «اسباب‌کشی چطوره؟»

«افتضاحه. تقریباً همه‌ی اتاقا نصفه‌نصفه چیده شدن، و ته دلم حس می‌کنم هیچ‌وقت نمیتونم از شر این کارتون‌ها و کاغذای بسته‌بندی خلاص شم.»


«اوه، بدترین مرحله‌ست. فهمیدی بالاخره از خونه خوشت میاد یا نه؟»

سرشو تکون می‌ده و آروم حرف می‌زنه. «فکر نکنم. اونقدر پنجره داره که نمی‌دونم وسایلمو کجا بذارم. کف‌پوشا راحت خط میفتن، و پرده‌ها... وای، این همه پارچه تا حالا ندیده بودم.»


چشماش گرد شده، دندوناش معلومه. فقط شش ماه روانشناسی خوندم، برا همین متخصص نیستم، ولی مطمئنم اینا نشونه‌های اولیه‌ی یه حمله‌ی کامل از نوع "وحشت پرده‌ای"عه.


همچین چیزی هست، باشه؟ ولی دنبالش نگردین، درست مدون نشده.


سونگهون یه کم نزدیک‌تر می‌شه و صداشو پایین‌تر می‌آره. «می‌خوای یه چیز خیلی احمقانه بشنوی؟»

با جدیت می‌گم. «همیشه.» و واقعا هم راست می‌گم. علاقه‌ام به چیزای مسخره، خیلی زیاد و قویه. همیشه عاشق چیزای احمقانه بودم، مخصوصا وقتی به پارک سونگهون مربوط می‌شن.


شونه‌هاش پایین میفتن و قیافه‌اش مثل دیروز، وقتی که گفت زنش فوت کرده، شد. یه تغییر کوچیک توی حال و هوای اطرافش حس می‌کنم. یه تغییر ظریف، ولی واقعیه. حرفای معمولی کنار می‌رن و جاشو یه چیز جدی‌تر می‌گیره.


«از وقتی مینسو فوت شده، همه‌چی فرق کرده. قبلاً فقط کارای روزمره بود، اون کارای مسخره و اعصاب‌خوردکنی که مجبوری انجامشون بدی هم اضافه شده. همونا که ذره‌ذره جلو می‌ری تا آخرش تموم شن، بعدم می‌ری می‌خوابی، فرداش دوباره روز از نو روزی از نو. ولی دیگه اون حسو نداره. الان همه‌چی بزرگ شده. خیلی بزرگ، خیلی غیرقابل کنترل، و خیلی...»


صداش محو می‌شه، فکش تق تق صدا می‌ده. به دستاش زل زده و نفسش سنگین و نامنظم بیرون میاد. لباش تکون می‌خوره، انگار می‌خواد چیزی بگه ولی نمی‌تونه.

من جاش می‌گم: «ترسناک شده.»


چونشو به مشت گره کرده‌‌اش تکیه میده، آرنجش هم روی دسته‌ی تابه. نگاهشو ازم می‌گیره.

بعد از یه مدت طولانی، فقط سری تکون می‌ده.


وقتی دوباره نگام می‌کنه، هاله‌ی دور و برش سنگین و تیره میشه. غمش داره اونو زمین میزنه. منم هیچ کاری نمی‌کنم. نه حرف می‌زنم، نه تکون می‌خورم. فقط کنارش همون‌جا توی اون فضای سنگین میشینم، تا بدونه تنها نیست.


یه دفعه سونگمین با یه توپ ساحلی بزرگ برمی‌گرده.

سونگهون می‌گه: «این خیلی بهتره، دیگه کله‌ی جونگ‌سونگ رو نمی‌ترکونی.»


«بابا من که کله‌شو نمی‌زدم. خودم می‌دونم چی‌کار می‌کنم. من تو هاکی عالی‌ام.»


من یاد حرفی می‌افتم که روز اول سونگمین بهم زد، و حالا با توجه به چیزایی که از سونگهون می‌دونم، خنده‌م می‌گیره.


سونگمین می‌ره سر ایوون و سونگهون چند متر اون‌ورتر از جایی که من نشستم، وایمیسته.

سونگمین می‌پرسه: «آماده‌ای؟»

باباش با یه لبخند شیطونی می‌گه: «من از اول آماده به دنیا اومدم!»


سونگمین یه شوت محکم می‌زنه و توپ میاد سمت ما.

سونگهون یه دستش ماگه، یه دستش چوب هاکی. تقریباً هیچ حرکتی نمی‌کنه، حتی نگاهشم زیاد تکون نمی‌خوره. بنظر میاد نسبت به مردم عادی حس های بیشتری داره، مخصوصاً واسه متوقف کردن چیزایی که به سمتش پرتاب می‌شن.

فقط یه ذره چوبو می‌چرخونه و توپ رو متوقف میکنه. بعدم یه ضربه‌ی کوچیک می‌زنه و برش می‌گردونه سمت پسرش.

عضلات بازوش، ساق پاش همه کامل معلوم می‌شن. شلوارک نازک و سبک و سرمه‌ای تنشه که همه‌چی رو نشون می‌ده.


اول فکر می‌کردم رنگش مهم نیست، ولی شاید باشه. منم فکر می‌کردم هاکی بازی مناسبی برای من نیست، ولی کم‌کم دارم شک می‌کنم.


مثل موش بی‌صدا نشستم و فقط نگاهشون می‌کنم. سونگمین هر چند وقت یه بار به باباش می‌گه چطور بک‌هندشو بهتر کنه، و سونگهون از رو شونه‌ش یه نگاه بهم می‌ندازه، انگار میخواد بگه که "ببین من چی می‌کشم" منم مثل یه احمق فقط می‌خندم.


شلوارک سونگهون هر لحظه ناجورتر می‌شه. خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکردم پارچه‌ش نازکه. تازه چسبونم هست. فقط ساق و عضلاتش نیستن که تو چشم می‌زنن، باسنش هم قاطی شده.


واقعاً نمی‌دونم کی این شلوارکا رو اختراع کرده یا کی به مردای استریت گفته می‌تونن بپوشن، ولی مشخصه واسه چشم‌چرونی طراحی شدن.


«...بقیه روز چطور؟»

چند ثانیه طول می‌کشه تا بتونم جاهای خالی رو پر کنم و بفهمم منظورش برنامه‌ی امروزمه. «می‌خوام یه سری عکسا رو ادیت کنم، بعدم عصر یه مشتری ماساژ دارم. تو چی؟»


می‌گه: «سونگمین می‌ره پیش خاله مینیش که با پسر خاله هاش بازی کنه، منم تا وقتی خونه نیست، می‌رم باشگاه.»


باشگاه. هووم. چه خوب. یعنی لباسای نازک‌تر و چسبون‌تر، همراه با عرق و تستوسترون. رگای برجسته‌تر روی بازوهای گنده‌ش.

نه اینکه همین الانم کم باشه.

خدایا، باید جمع کنم خودمو.


می‌گم: «چه خوب. امیدوارم خوش بگذره. کلاً ورزشو دوست داری؟»

سونگهون هم تونست بدون اینکه یطور عجیب نگاهم کنه بگه. «عاشقشم.»


سونگمین انگار دیگه حوصله نداره. چوبشو ول می‌کنه و از نرده‌های ایوون می‌ره پایین. منم ماگ خودم و سونگهون رو جمع می‌کنم که برم. سونگهون منو تا دم در بدرقه می‌کنه و در حصار رو برام باز می‌کنه.


یهو می‌پرسم: «می‌تونم شمارتو داشته باشم؟»

توی ذهنم عادی بود، ولی وقتی گفتم، انگار بی‌ربط‌ترین حرفو زدم. واسه همین زود اضافه کردم: «منظورم این نیست که می‌خوام مخ بزنما.»


این دفعه واقعاً گیج شد، هرچند زود جمعش کرد. برای اینکه خیالش راحت بشه، توضیح دادم: «واسه پرده‌ها.»

همین‌جوری که هر کلمه از دهنم بیرون میومد، عِرق بیشتری نسبت به این پروژه ی جدید به طور غیر منتظره ای تو وجودم جوونه میکرد. «من آدمای زیادی تو گویانگ می‌شناسم، خاله‌ام با طراح‌ها کار می‌کنه. حتماً یکیو پیدا می‌کنم. بسپرش به من. زنگ می‌زنم، می‌پرسم کی کار پرده‌ی خونه انجام میده، قول می‌دم بهترین پرده‌دوز شهر رو برات پیدا کنم.»


آره، درسته. حتی اگه آخرین کاری باشه که تو عمرم انجام بدم، به سونگهون کمک می‌کنم. اصلاً برام مهم نیست مجبور بشم صدتا کرم ابریشم قورت بدم و خودم کیلومترها نخ ابریشم از خودم پس بدم.

تحت هیچ شرایطی نمی‌ذارم این مرد خوشگل با اون شلوارک جذابش دوباره وحشت پرده‌‌ای رو تجربه کنه.

نه!

تا من هستم همچین چیزی محاله.

گرفتن شماره‌ش یه جورایی بیخود و بی‌جهت پیچیده میشه.

چون یه ماگو دادم دستش تا گوشیمو از جیبم دربیارم، بعد فهمیدم با دو دست بهتر می‌تونم تایپ کنم، واسه همین اون یکی ماگم دادم دستش. تازه همون موقع به ذهنم رسید که خب می‌تونستم خیلی راحت شماره‌مو بهش بدم و ازش بخوام یه میس‌کال بندازه. اونجوری نه خودش اذیت می‌شد، نه من.


همین‌طور که دارم اسمشو تایپ می‌کنم حس می‌کنم بدجوری زیر نظر گرفته شدم. یهو قفل می‌کنم، نمی‌دونم املای 'سونگهون' چطوریه.

یه دلم میگه کاش اصلاً وارد این قضیه نمی‌شدم.

یه دل دیگمم میگه الان باید تو خونه با یه کتاب خوب لم داده بودی.

سونگهون دلش می‌سوزه و نجاتم می‌ده. «می‌خوای یه چیزی بشنوی که حتی از ماجرای پرده مسخره‌تره؟»

با قدردانی می‌گم: «خواهش می‌کنم، بگو.»

می‌گه: «ولی جدی خیلی احمقانه‌ست.»

من که رو ابرام، با ذوق می‌گم: «من عاشق چیزای احمقانه‌م و…»

ولی زود حرفمو قطع می‌کنه: «من هنوزم مثل وقتایی که هاکی بازی می‌کردم تمرین می‌کنم.»


همون لحظه می‌گیرم درمورد چی صحبت میکنه. سنگینی حرفش تا اعماق قلبم فرو میره. همزمان که به چشماش نگاه میکنم، دستام شل میشه و پایین میفته. دردی که حس میکنم وصف‌ناپذیره.

«جوری تمرین می‌کنم که انگار یه مدت مصدوم بودم یا نیمکت‌نشین، و فقط منتظرم زنگ بزنن بگن دوباره می‌تونی برگردی.»


«این اصلاً احمقانه نیست سونگهون‌شی.»


لبخند می‌زنه، ولی معلومه از صمیم قلب نمیخنده. «من سه چیزو دوست داشتم. مینسو، سونگمین و-»

می‌پرم وسط حرفش: «-و هاکی.»

«و هاکی.»


لازم نیست چیزی توضیح بده. واضحه وقتی همسرش فوت کرد، دوتا چیزو با هم از دست داد. هم زنش و هم بازیش. اینو لازم نیست بگه، چون همه‌چی روی صورتش نوشته شده.


منم خیلی آروم می‌گم: «می‌فهمم سونگهون‌شی.» دوباره دستشو مشت می‌کنه و می‌ذاره جلو دهنش. این بار اما وقتی سرشو تکون میده، نگاهشو ازم نمی‌دزده. غصه و آسیب‌پذیریش بی‌نهایته، مثل بال های سیاه و سنگینی که پشت سرش باز شدن.


می‌گم: «تو تنها نیستی.» دوباره سر تکون می‌ده، ولی قانع نشده. ادامه می‌دم: «ممکنه احساس تنهایی کنی، اما تو تنها نیستی. دور و برت پره از آدمایی که عاشق هاکین.»

بالاخره یه لبخند ریز میزنه . شماره‌شو ذخیره می‌کنم و یه زنگ می‌زنم، وقتی گوشیش تو جیبش می‌لرزه قطع می‌کنم. می‌گم: «خب دیگه، شماره‌مو داری. هر وقت هر چیزی خواستی می‌تونی زنگ بزنی. جدی می‌گم، هر چیزی.»

«حتی چیزای احمقانه؟»

«مخصوصاً چیزای احمقانه.»

.

.

.

.

1- دیسک یا توپی که توی هاکی ازش استفاده میشه.


––

خیلی خب سلامم! حالتون چطوره؟

لوندر صحبت میکنه 💅

تازه تازه داره یخشون اب میشه😛

امیدوارم لذت ببرین کلی

نظر و ریکت هم یادتون نره

بوس و بای🍒

Report Page