The last meow
"myren"ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ★
part"5"
خیره به چشمهای جی که رگه های شیطنت درشون دیده میشد، لب پایینش رو به آرومی گزید.
میتونست نفس های جی رو که به صورتش میخورد حس کنه.
چون محض رضای خدا...فقط چند اینچ بین لباشون فاصله بود.
نگاهش به سمت اون لب ها کشیده شد ولی طولی نکشید تا دوباره خیره به چشمهای قهوهای رنگ مرد شد. با حس تنگ تر شدن حلقه دست مرد دور کمرش، حس کرد که گونه هاش آتیش گرفتن.
پس نگاهشو دزدید و به همون فرشی داد که باعث این اتفاق شده بود.
شایدم اصلا ناراضی نبود.
به آرومی لب زد.
+بعد اون کاری که..کردی..
با یادآوری دوباره اون شب، و از شدت هات بودن اون صحنهها حس کرد که زیر پاهاش سست شدن و نیاز داره دست از ایستادن برداره. ولی با سوال جی مقاومت کرد و سعی کرد زیاد وا نده.
- چیکار کردم؟
کاملا معلوم بود که میدونه جونگوون راجب چی حرف میزنه و قصد اذیت کردنشو داره. از لبخند یه طرفه جذاب و مسخرش معلوم بود.
+عام.. یادت نمیاد..؟ اگه یادت نمیاد نیازی نمیبینم یادآوریش کنم.
و دستای جی رو از دور کمرش باز کرد.
ولی حتی قدمی به عقب برنداشته بود که حلقه اون دست ها دور کمرش حتی تنگ تر شدن و لب هاشون برای ثانیهای بهم خوردن.
و این جونگوونی بود که مثل برق گرفته ها به لب های جی خیره بود. لب هایی که الان روی لب های خودش در حال تکون خوردن بودن.
-مثل اینکه وونی ما از گربش بهترین بلوجاب ممکن رو گرفته؟
و با یه لیس کوچیک به لب پایین پسر، حرفش رو ادامه داد.
-میخوای من یادآوریش کنم؟ به نظر میاد نیازش داری.
جونگوون متاثر و شوکه از خیسی اون زبون، به این فکر میکرد که اون مرد چطور میتونه انقدر هات باشه که قدرت تکلم رو ازش بگیره.
+مــمن..
-تو چی.
با نگاهی گیج به جی خیره شد.
اونا داشتن چیکار میکردن.. داشت با گربش چیکار میکرد.
با اخمی که حتی زیباترش میکرد، لب زد.
+ ببین پارک جونگسونگ.. خیلی پررویی. اومدی میگی طلسم شدی و تبدیل به گربه شدی و ساعت ۱۲ شب تا موقع طلوع آفتاب در حالت انسانیت قرار داری و حتی نمیزاری که تجزیه تحلیلش کنم. واقعا وادـــ
همونطور که داشت با ولع و پشت سر هم حروف رو کنار هم میچید و به زبون میآورد، رشته کلامش توسط لب هایی که از اول آرزوی چشیدنشون رو داشت، پاره شد..
چشم هاش گشاد تر از حالت معمول شدن چون واقعا انتظار خفه شدن توسط کراشش رو نداشت.
ناله تو گلویی کرد وقتی که لب پایینش به اصابت دهن جی در اومد.
اون فقط تو این کار ها خیلی خوب بود.
لب پایین پسر رو توی دهنش کشید و با ولع میکش زد.
میتونست مشت شدن دستای پسر رو روی سینش حس کنه. و جوری که سعی میکرد پسش بزنه و نمیتونست، برای مرد خیلی جذاب بود.
پس با پوزخندی دست هاش رو زیر رون های پسر انداخت و با یه حرکت بلندش کرد.
تونست هین لرزون پسر که داخل دهنش خفه شد رو حس کنه.
فاک..فقط خیلی تحریک کننده بود.
هرچیزی راجب اون پسر جالب و جذاب بود.
گاز تقریبا محکمی از هر دو لب پسر گرفت و با فاصله افتادن بین لب های پسر، بدون معطلی زبونشو داخل دهن پسر کرد.
+اومم..
پشت موهای سر مرد رو چنگ انداخت و سعی کرد توی بوسه همراهیش کنه.
اما سخت تر از چیزی بود که فکرشو میکرد.
زبون جی که توی دهنش جولان میداد، دستای مرد زیر رون هاش. همه و همه باعث میشدن اون شب دوباره یادش بیاد و بازم بخواد.
حتی بیشتر.
توی بغل مرد جابهجا شد و زبون جی رو لیسی زد.
نفهمید چی شد.. نفهمید چرا بعد این حرکتش، روی تخت انداخته شد و جی روش خیمه زد.
حالا چشمای تیره و عاشق جی جلوی دیدش رو گرفته بودن و پسر بیقرار تر از همیشه بود.
دوباره لب های پسر رو به بازی گرفت و بوسه خشنی رو باهاش شروع کرد.
در همین حین که قصد داشت تیشرت پسر رو از تنش دربیاره، سوزشی تو کل بدنش حس کرد و ناگهان بدنش شروع به کوچیک تر شدن کرد و موهای سیاه در جای جای بدنش پدیدار شدن.
-مزاحم بی نزاکت..
فحشی داد و روی سینه پسر دراز کشید.
الان وقت تبدیل بود؟؟
لعنت به شانسش.
با دیدن جونگوون که خیلی عجیب بهش خیره شده، پوزش رو خاروند.
نکنه وقتی گربه بود کیوت به نظر میرسید؟
+ چطور وقتی گربهای انقدر کیوت به نظر میای؟؟
چشم غرهای رفت و با پنجش به سرش زد.
-عالی شد. همین مونده ددی پارک رو کیوت صدا بزنی.
ـــــــــــــــ ( دو هفته بعد)
کلید رو توی قفل چرخوند و وارد خونه شد. خستگی از سر و روی صورتش میبارید و هنوز نفس عمیقی نکشیده بود که سکوت عجیبی به گوشش خورد. خونه تاریک بود و تنها نوری که به چشم میاومد، از چراغ کوچیک گوشه سالن بود.
نگاهش روی مبل ثابت موند.
جی، به شکل گربهی سیاه بامزهای، جمع شده بود و خواب عمیقی داشت. دم کوچیکش گاهی تکون میخورد و صدای نفسهای آرومش فضا رو پر کرده بود.
لبخند کمرنگی روی لب جونگوون نشست.
بیصدا جلو رفت، خم شد و با احتیاط گربه خوابیده رو توی بغل گرفت. جی ناخودآگاه تکونی خورد و دمش رو روی دست جونگوون گذاشت، انگار که نمیخواست از اون گرما جدا بشه.
جونگوون نفس عمیقی کشید. بوی آشنای اون موجود باعث شد که قلبش تندتر بزنه.
آروم به سمت اتاق خواب رفت و با احتیاط روی تخت گذاشتش.
همین که دستاش رو عقب کشید و خواست نفس راحتی بکشه، چشمهاش از تعجب گشاد شد.
موهای سیاه به آرومی توی پوستش جمع شدن، دستها و پاهاش کشیدهتر شدن و اون موجود کوچیک، جلوی چشمهاش، به شکل انسانی که خوب میشناختش تبدیل شد.
جی، با موهای کمی آشفته و نفسهای منظم، حالا به شکل مردی روی تخت دراز کشیده بود.
جونگوون خشکش زد. هنوز هم بعد از دو هفته نتونسته بود به این تغییر شکل ها عادت کنه.همونطور ایستاد و فقط نگاهش کرد. قلبش توی سینهاش به شدت میکوبید.
+لعنتی… تو…
جی توی خواب لبخند محوی زد و کلمهای نامفهوم زمزمه کرد.
جونگوون دستش رو روی پیشونیش کشید و لب تخت نشست. نگاهش از لبها به چشمهای بسته اون مرد رفت. لبخند بیاختیاری روی صورتش نشست.
+حتی وقتی خواب هم هستی… موفق میشی دیوونهترم کنی.
خم شد و تار مویی رو از روی صورت جی کنار زد و آهسته زیر لب گفت:
+نمیدونم با تو چیکار کنم، پارک جونگسونگ…
---
صبح هنوز کامل نشده بود. هوا نیمهتاریک بود و از پنجره اتاق، نور خیلی ضعیفی روی تخت افتاده بود.
جی با چشمهای نیمهباز به سقف خیره شد، سرش هنوز کمی سنگین بود. نگاه کوتاهی به جونگوون انداخت که پشت بهش دراز کشیده بود و آروم نفس میکشید. لبخند کمرنگی روی لبهاش نشست.
بیصدا از تخت پایین اومد. پاهاش سردی زمین رو حس میکردن اما اهمیت نداد. مسیرش رو سمت آشپزخونه سوق داد و قهوهساز رو روشن کرد. بوی تلخ و گرم قهوه خیلی زود کل فضا رو پر کرد. فنجون رو برداشت و روی کانتر نشست. جرعهای خورد و نفسش داغ شد.
همون موقع چشمش افتاد به کمد نیمهباز جونگوون. ابروهاشو بالا انداخت.
خب.. اون که تا ابد نمیتونست لخت بگرده، میتونست؟
در کمد رو کامل باز کرد و دنبال یه تیشرت یا شلوار راحتی میگشت. اما همون لحظه چشمش روی چیزی ثابت موند.
یک بسته پنهونشده گوشه کمد… پنتی توری سفید. درست کنارش هم جوراب ساقدار سفید، با ظرافت تا خورده بود.
جی تا چند ثانیه فقط نگاه کرد. انگار مغزش قفل شده باشه. بعد، با چشمهای گرد و گوشهای داغ تکخندهای زد.
-اوه شت… جونگوون… جدی؟؟
لبخند عصبی و خجالتی زد و دستشو پشت گردنش کشید. فکر اینکه اون هارو رو تن جونگوون تصور کنه… قلبش یه ضربان جا انداخت و بعد محکمتر زد.
-فاک.. چرا.. چرا باید همچین چیزی به ذهنم بیاد..
تصمیم گرفت تا وقتی که تصوراتش فراتر نرفتن، سریع لباسارو بزاره توی کمد و انجامش داد.
با پیدا کردن تیشرت مشکی گشادی، اون رو برداشت و پوشید. توی آینه نگاهی به خودش انداخت و پوزخندی زد.
-در همه حال هاتم. حتی تو لباس دوست پسر آیندم.
سپس سری از شادی تکون داد و با فنجون قهوه تو دستش، قدمزنان برگشت سمت اتاق خواب. وارد شد و نگاهش افتاد به جونگوون که هنوز خواب بود. نفس عمیقی کشید، لبخند زد و بیصدا کنارش توی تخت خزید.
وقتی بازوهاش رو دور جونگوون حلقه کرد، همون لحظه نور ضعیفتری از پشت پرده به داخل زد. بدنش شروع کرد به مورمور شدن.
سوزش آشنا از نوک انگشتها تا تمام بدنش دوید.
قبل از اینکه بتونه بیشتر لذت ببره، بدنش کوچیک شد، دم سیاهی دوباره بیرون زد و گوشهای گربهای جاشو گرفتن.
جونگوون کمی تکون خورد و دستش ناخودآگاه روی گربهای که بغلش کرده بود نشست.
جی، حالا در قالب گربه، توی بغلش جا شد و دمشو روی دست جونگوون انداخت.
با لبای پسر خیره شد و ناخودآگاه میو ضعیفی کرد.
انگار هنوز خجالت کشیده بود از تصورهایی که چند دقیقه قبل داشت.
---
بوی نون تست و کرهی داغ هنوز کل آشپزخونه رو پر کرده بود و نور ملایم صبح از لای پردهها، روی میز کوچیکی که با حوصله چیده شده بود، میتابید. ظرفهای میوه، لیوانهای شیر و بخار آروم قهوه، همهچی درست مثل یه صبح آروم و معمولی. جی روی صندلی نشسته بود، گوشهاش نیمهخواب به عقب افتاده بودن و با دمش ضربههای کوچیکی به پایهی صندلی میزد، انگار هنوز بیداری کامل براش سخت بود، اما لقمهی نیمرو رو با بیمیلی میجوید.
جونگوون روبهروش بود، آرنجشو روی میز گذاشته و با همون لبخند همیشگی خیره نگاهش میکرد. سکوتی بینشون افتاده بود تا اینکه جونگوون با نگاه ریز از بالا به پایین به جی، بیمقدمه گفت.
+خیلی تپل شدی.
لقمه همونجا توی گلوی جی موند. چشمهاش گشاد شد و دم سیاهش از تعجب صاف ایستاد و صورتش پر از بهت شد. میو میوای کرد.
-چی؟! تپل و ددی پارک تو یه جمله؟
انگار همین یه کلمه کافی بود که تمام ذهنش پر از تصویرای باشگاه، وزنهها، عرقهایی که برای نگه داشتن اون شکم تخت و سیکسپک معروفش ریخته بود، بشه. انگشتاش لرزید و بیاختیار رفت سمت شکمش، بعد سریع عقب کشید، و اخمی ریز و مغرور روی پیشونیش نشست.
با حرکتی ناگهانی، قاشق رو محکم گذاشت توی بشقاب و ظرف رو هل داد اونطرف میز.
- باید احتیاط کنم.
جونگوون حتی یه ذره هم جدی به نظر نرسید. با خونسردی دستشو به سمت لیوان قهوه برد، جرعهای خورد و لبخندش رو نیمچه شیطونیتر کرد.
ناز نکن، جیجی. بخور. بعدش میریم پیادهروی، چندتا چیزم باید بخریم.
جی با اخم نگاه دیگهای به محتویات روی میز انداخت و سپس به حالت قبلی برگشت و قاشق رو تو دستش گرفت.
-شب بهت نشون میدم هنوزم شکمم سفتترین چیزیه که میتونی پیدا کنی.
با غرور نصفهنیمه و چشمهایی که برق لجاجت داشتن، بالاخره دوباره قاشق رو برداشت. لقمه رو با حرص گذاشت توی دهنش، درحالیکه زیر لب زمزمه کرد.
-هنوزم سکسیترین شکم دنیا مال منه.
جونگوون فقط خندید، و نگاهش پر شد از چیزی بین شیطنت و علاقهی عمیق؛ چیزی که باعث میشد حتی همون لجبازی و ناز گربهای جی، براش از هر چیز دیگهای جذابتر باشه.
---
خیابونهای صبحگاهی پر از آدم بود؛ بوی قهوهی تازه و نون داغ توی هوا پخش شده بود و مغازهها یکییکی درهاشونو باز میکردن. جی کنار جونگوون راه میرفت، دمش رو کمی بالا گرفته بود و گوشهاش نیمههشیار تکون میخوردن، مثل گربهای که وانمود میکنه همهچی براش عادیه ولی در اصل داره همهچیزو با دقت میپاد.
جونگوون جلوی یه مغازهی مانگا فروشی ایستاد؛ نگاهش برق زد و چشمهاش مثل بچهای که اسباببازی جدید دیده باشه پر از شوق شد.
-آخ… همینو میخواستم. یه کم طول میکشه، حوصلت سر نمیره؟
جی شونه بالا انداخت و سرش رو به نشونه نه به چپ و راست تکون داد.
جونگوون سر تکون داد و وارد مغازه شد، همونطور که نگاه آخرشو به جی انداخت، جی اما راهشو کشید سمت پیادهرو. از جلوی ویترینها رد میشد و گاهی به انعکاس خودش توی شیشهها نگاه میکرد، دمشو تاب میداد و زیر لب با خودش غرغر میکرد.
صدای خندهی چندتا پسر نوجوان توجهشو جلب کرد. اول بیاهمیت رد شد، اما وقتی نگاهشون مستقیم بهش دوخته شد، جسم کوچیکش یخ کرد. چهار نفر بودن، لباسای گشاد، کلاه روی سر و اون لبخندای نیمهکج که بیشتر بوی دردسر میداد تا شوخی.
یکیشون جلوتر اومد و راهشو بست.
هی… کوچولو. تنهایی میچرخی؟
جی دمشو محکم دور بدنش حلقه زد و اخم کرد.
ولی قبل از اینکه حتی فرصت کنه پنجههاشو نشون بده یا صداشو بلند کنه، دو نفر از پشت نزدیک شدن، بازوهای کوچیکشو محکم گرفتن، و همهچیز توی چند ثانیه مثل برق گذشت
جی تقلا کرد، صداش توی همهمهی خیابون گم شد.
پنجههاش هوا رو خراشیدن، ولی بدنش کوچیکتر از اونی بود که بتونه از دستای خشن اونا در بره. قلبش دیوونهوار میکوبید، و با آخرین نفس، اسم "جونگوون" توی گلوی باریکش شکست، مثل صدایی که حتی خودش هم نشنید.
خندههای بلند اون بچهها تو فضا پیچید، و کسی حتی سرشو برنگردوند.
در کمتر از یه لحظه، جی بین دستای اونا محو شد و کوچهی باریکی بلعیدش.
و آخرین چیزی که چشمهاش دید، نور پررنگ ویترین مانگافروشی بود… و قامت جونگوون که بیخبر از همهچیز، غرق نگاه کردن جلدهای رنگی شده بود.
بیخبر از اینکه درست چند قدم اونطرفتر، گربهاش داشت از بین دستاش ربوده میشد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ★
منتظر نظراتتون هستم.