The last meow

The last meow

"Myren"






⊱ ──────────────part "2"

بعد از اینکه سونو رفت و در پشت سرش بسته شد، جونگوون همون‌طور که هنوز کمی خندون بود، رو به جی کرد که دمش رو مثل آنتن گرفته بود بالا و روی دسته‌ی مبل ولو شده بود.

+خب پیشی سیاهه... وقتشه یه کم کارای مفید بکنیم. تو که نمی‌تونی همش بخوابی، درسته؟

جی یه چشمشو باز کرد. یه «میو» نرم گفت که یعنی "الان نه... پاهام خواب رفتن" ولی جونگوون توجهی نکرد. خم شد و دست‌هاشو زیر بدن نرم و کوچیکش برد و بلندش کرد.

-هی هی! ولم کن... صب کن ببینم پسر...!

ولی خب. فقط یه میو لرزون از گلوی کوچیکش در اومد و بعد بی‌اراده سرشو رو سینه‌ی جونگوون گذاشت.

+بیا بریم بگردیم ببینیم چی دوست داری بخوری.

جی از توی بغلش با شک نگاه کرد. یعنی واقعاً قراره بره فروشگاه؟

جونگوون کلیدهاشو برداشت، یه کلاه سبز نمدی روی موهای درهمش گذاشت و از خونه بیرون زد.

هوای خنک عصر، خیلی لذت بخش بود.

پوزه‌شو تکون داد و تا وقتی سوار ماشین شدن، جی هنوز توی بغل جونگوون بود. وقتی ماشین روشن شد، یه‌کم جا‌به‌جا شد و روی پای جونگوون و نشست.دمش رو دور خودش پیچید، ولی هرازگاهی با کنجکاوی سرشو بالا می‌برد و از شیشه‌ی نیمه‌باز به بیرون نگاه می‌کرد.

جونگوون لبخند زد.

+ببین کیوته رو... انگار اولین باره دنیا رو می‌بینه.

جی یه "مـــــیــــو" درآورد که یعنی نه بابا، خیلی هم دیدم، فقط الان زاویه‌ی نگاهم فرق داره، باشه؟

با صدای راننده تاکسی که می‌گفت رسیدن، جلوی یه فروشگاه کوچیک و خوشگل که تابلوش با فونت فانتزی نوشته بود: «PetLuv» پارک کردن.

چند تا گلدون کوچیک جلوی در بودن و توی ویترین، یه عالمه قلاده رنگی و ظرفای غذا و چندتا اسباب‌بازی دیده میشد.

جونگوون جی رو روی شونه‌ش گذاشت، یه دستی نگهش داشت و وارد شد.

اولین چیزی که جی دید، یه عالمه رنگ و بو و صدا بود.

با یه میوی خفه سرش رو از یقه‌ی جونگوون آورد بیرون و شروع کرد به تکون دادن گوش‌هاش.

+آروم باش فسقلی. الان کلی چیز خفن برات می‌خرم.


فروشگاه پر از رنگ بود. قفسه‌های غذا، ردیف به ردیف بسته‌هایی با عکس گربه‌های مختلف. یه بسته با طرح یه گربه‌ی سیاه با چشمای زرد باعث شد جی ناخودآگاه یه قدم جلو بره و با پنجه کوچیکش به بسته ضربه بزنه.

جونگوون خندید.

+از خودت خوشت اومده؟ باشه، همونو برات می‌گیرم.

سمت قفسه‌ی وسایل بازی رفت. یه موش کوچولوی پارچه‌ای برداشت و تکونش داد که صدای جیر جیر داد.

جی با چشم‌های گرد شده از بالا خیره شد بهش. دمش لرزید.

و درست همون لحظه، با یه جهش غیرقابل کنترل، خودش رو سمت موش پرت کرد.

جونگوون جا خورد و موش از دستش افتاد. جی روی عروسک موش افتاد و با یه قل‌قل کوچیک خورد زمین، بعد هم با غرور دمش رو بالا گرفت و "میو!"ی بلندی گفت.

+اوووه... شکارچی شجاع من.

یه پسر کوچولوی بامزه با مامانش رد می‌شد. با دیدن جی وایساد، چشم‌هاش برق زد.

^مامان نگاه کن! اون گربه‌هه یه نینجاس!

جی یه پا جلو برد و صاف وایساد، و یه نگاه خاص و باکلاس تحویل بچه داد.

جونگوون یه عالمه چیز خرید.

غذای خشک، مرطوب، اسباب‌بازی، یه قلاده کوچیک سیاه با یه پاپیون نقره‌ای.

جی با چشمای گرد به قلاده نگاه کرد.

-اگه اینو بندازی گردنم جونگوون، دیگه نمی‌تونم خودمو ببخشم.

ولی وقتی در جواب، یه نوازش گرم روی سرش حس کرد، خرخری کرد که پسر رو به خنده انداخت.


با همون لبخند گرم همیشگیش درو باز کرد و وارد خونه شد. جی، هنوز یه‌ذره خسته بود، هنوز یه‌ذره گیج از اتفاقات روز، و البته... هنوز یه‌ذره بیش از حد، جذب صاحب جدیدش.

خونه همون‌قدر گرم و امن بود که صبح ترک کرده بودن.

جونگوون خندید و گفت:

+خب کوچولو، من یه دوش بگیرم، بعد یه شام جمع و جور با هم بخوریم، اوکی؟

جی فقط پلک زد. شاید یه "میو" ریز هم گفت. ولی چیزی که واقعاً تو ذهنش می‌گذشت خیلی چیزای دیگه بود.

وقتی جونگوون رفت سمت اتاق، جی با دم جمع شده زیر بدن کوچیکش روی تخت پرید. ولی به‌جای دراز کشیدن، کنجکاوی گربه‌ایش بیدار شده بود.

جونگوون با بی‌خیالی تی‌شرت سفیدشو درآورد. پشتش به تخت بود، فکر می‌کرد کسی نگاهش نمی‌کنه. ولی جی...جی با چشم‌های گشادش از کنار بالش بالا اومد، نوک گوش‌هاش به زحمت دیده می‌شد، و با دقت به پسر نگاه کرد.

همین‌که شلوار خونگی‌اش رو درآورد، رون‌های سفیدش زیر نور زرد لامپ برق زد. عضله‌هایی که ملایم و صاف بودن، پوستی که مثل خامه، روشن و تمیز به نظر می‌رسید.

جی ناخودآگاه نفسشو حبس کرد. دمش از کنارش به‌آرومی تاب خورد.

ـ چی کار می‌کنم؟ دارم... صاحبمو دید می‌زنم؟ واقعاً؟..

ولی باز چشم ازش برنداشت. لب‌هاش یه‌ذره از هم باز و پلک‌هاش سنگین شده بودن.

تو ذهنش فقط یه جمله تکرار می‌شد:

ـ چرا این پسر... این‌قدر... خوبه؟

جونگوون حواسش نبود. حوله‌شو برداشت و رفت سمت حموم. در که بسته شد، جی با یه آه بلند خودش رو ول کرد روی تخت و فکر کرد:

ـ لعنتی... طلسمم کردی پسر.

و با پنجه‌هاش گوششو خاروند. بهرحال، گربه‌بودن هم مزایای خودشو داشت.


بعد از چند دقیقه صدای آب از حموم اومد. جی یه نگاه به در بستۀ حموم انداخت، بعد دوباره پوزشو فرو کرد توی بالش کرمی‌رنگی که بوی نرم و شیرینِ جونگوونو می‌داد.

-وای پسر...باورم نمیشه همچنین کارمند خوشگلی داشتم و ندیدمش.

یه خمیازه کوچیک کشید، ولی خوابش نمی‌برد. دلش یه کاری می‌خواست. یه ماجراجویی کوچولو. و دقیقاً همون لحظه چشمش افتاد به گوشی مشکی‌رنگی که روی پاتختی بود، کنار یه لیوان آب و یه بسته آدامس.

با احتیاط و ظرافت، از تخت پایین پرید. پاهاش بی‌صدا روی زمین فرود اومدن. مثل یه جاسوس واقعی، یواش یواش نزدیک شد و با پنجه‌هاش گوشۀ گوشی رو کشید سمت خودش.

گوشی روشن بود. قفل نبود! جونگوون ساده و مهربون و حواس‌پرت، قفلش نکرده بود.

جی یه‌ذره تعجب کرد ولی خب... فرصت از این بهتر؟

با پنجه‌ش روی صفحه زد.

و بوم.

تصویر زمینه‌ی گوشی، یه عکس پر نور بود. یه قاب روشن، که توش... خودش بود. دقیق‌تر بگیم، خودش در حالت گربه‌ای‌ش.روی مبل خوابیده بود، با دستای تا شده و دم حلقه‌شده دور بدنش، و یه پتو کوچولو روش بود.

زل زد به تصویر و گوش‌هاش یه‌ذره تکون خورد. بعد...

با پنجش گوششو خاروند و پوزخند یه طرفه ای زد.

- باورم نمیشه چقدر باهام آبسسده.

شروع کرد بین برنامه‌ها چرخ زدن. یه عالمه عکس دیگه هم بود. از خوابیدنش. از وقتی تو فروشگاه بازی کرده بود. از لحظه‌ای که تو ماشین روی پای جونگوون نشسته بود.

-هم.. بایدم باشه. کیه که آبسسد ددی پارک نباشه.

و بعد قهقهه‌ای زد که از دور شبیه به صدای گربه‌ی بیمار به نظر میومد.

لپاش داغ شد. یعنی البته، اگه هنوز لپ داشت. الان بیشتر پوزه‌ش داغ شده بود.

ـ لعنتی... چرا این‌قد به من... توجه کرده؟

با اون پنجه‌های کوچولو، عکس رو زوم کرد. دمش بی‌اختیار تکون می‌خورد.

یه نفس کوچولو کشید، بعد پنجه‌شو گذاشت رو صفحه و آروم گوشی رو به‌جای اولش برگردوند.

-خیلی خب... جونگوون... باشه. یه‌ذره فقط... یه‌ذره ممکنه دلم بخواد پیشت بمونم. فقط یه‌ذره بیشتر.

و بعد رفت سمت مبل، دو تا چرخ زد، و پوزه‌شو گذاشت رو دمش. توی دلش یه جمله چرخ می‌زد.

-اگه طلسمم نشکست... اگه همین‌جوری بمونم... واقعاً این بدترین چیز ممکنه؟


صدای درِ حموم اومد. بخار از پشتش بیرون زد و جونگوون، با موهای خیس و یه تی‌شرت گشاد و شلوار خواب راه‌راه، وارد اتاق شد.

یه نگاه کوتاه به جی انداخت، که حالا خودش رو کنار مبل جمع کرده بود.

+بیداری کوچولو؟ خوابت نمیاد؟

جی یه «میو»ی ملایم گفت. خودش هم نمی‌دونست یعنی چی. شاید یه چیزی تو مایه‌های: «تو چرا انقدر نازی؟»

جونگوون لبخند زد، گوشی‌شو برداشت، روی تخت نشست و پتوی نرمو روی پاهاش کشید. جی، با احتیاط بالا پرید و کنار بالشش پهن شد. دمش دور بدنش حلقه خورد. ولی چشم از جونگوون برنداشت.

پسر آهی کشید. انگشتش روی صفحه گوشی کشیده شد و مستقیم رفت توی گالری.

عکس‌ها… همش جی بودن.

ولی نه جی گربه‌ای. جیِ انسانی.

همون مرد مغرور و خسته‌ای که حالا، توی بدن یه گربه کوچولوی پشمالو گیر کرده بود.

جونگوون عکسارو یکی‌یکی رد کرد.

و روی یکی از اون ها وایساد. به آرومی زمزمه کرد:

دیروز تو شرکت، کت سورمه‌ای پوشیده بود... چقدر جدی بود.

گوشی رو آروم به پیشونیش کوبید و ادامه داد.

+دلم میخواد خط فکش رو لیس بزنم.

جی حس کرد گوش‌هاش گرم شده.

با پنجه‌ش یه ضربه خیلی نرم به دست جونگوون زد.

جونگوون نگاش کرد، خندید و گفت:

+حسود شدی کوچولو؟ تورو هم میخورمت ، نگران نباش.

و بعد، گوشی رو گذاشت کنار، چراغ کوچیک خواب رو خاموش کرد و دراز کشید.

جی یواش یواش خزید کنار بالش، جوری که بدن گرم جونگوون رو حس کنه و پوزشو به بازوش چسبوند.

و همون‌جا، با صدای نرم نفس‌های جونگوون و یه دلِ پر از سؤال و حسِ تازه، خوابش برد.


......


یه چیز گرم، نرم، و کمی قلقلکی روی صورتش کشیده می‌شد... یه حس لطیف و پشمالو، یه نفس آروم که به پوستش می‌خورد. جی با اخم خفیفی پوف کرد، دماغشو چین داد و بالاخره آروم، پلک‌هاشو باز کرد. همه‌چی آروم بود... غیر از قلب جی که یه‌هو پشت سر هم کوبید.چون... اون گربه‌ی کوچولوی شب قبل، حالا تبدیل شده بود به یه مرد بالغ، با عضله‌های مشخص، پوست گرم، و فقط یه شلوار راحتی تنش بود.

و درست روی سینه‌اش، جونگوون خوابیده بود.

جونگوون، با اون موهای ژولیده و صورت آرومی که حالا خیلی نزدیک بود. واقعاً نزدیک. نفس‌های گرمش به سینه‌ی جی می‌خورد و جی احساس می‌کرد همه‌ی وجودش داره قلقلک می‌شه. پوستش مور مور شده بود.

یه لحظه خشکش زد.

-چی... چی شده؟ من... دوباره انسانم؟!

سرش رو پایین انداخت. به دستاش نگاه کرد. پنجه‌ای نبود. انگشت‌هاش، همون انگشت‌های کشیده و قوی خودش بودن. سینه‌ش، شکم صافش، اون خط مورب عضله‌ها... همه‌چی برگشته بود. واقعاً برگشته بود. ولی چطوری؟ کی؟ چرا الان؟

با ترس آروم آروم سرش رو چرخوند سمت جونگوون که همچنان بی‌خبر، توی خواب نفس می‌کشید. دستش یه‌ذره روی پهلوش افتاده بود. نگاهش افتاد به چهره‌ی بی‌دفاعش. مژه‌های بلند، لب‌های نیمه‌باز و موهایی که بی‌نظم روی پیشونیش پخش شده بودن‌.

جی نمی‌دونست بخنده، گریه کنه یا جیغ بزنه.

همون‌قدر که گیج بود، همون‌قدر هم یه حس عجیبی ته دلش قل می‌خورد.

حس… نزدیکی.

حس… آرامش؟

زمزمه کرد:

- من دوباره… خودمم. ولی چرا الان؟

جونگوون تکون کوچیکی خورد و دستش یه‌ذره بیشتر روی بدن جی سر خورد.

سریع خشکش زد.نفس‌های جونگوون هنوز به سینه‌ش برخورد می‌کردن.و توی اون لحظه، با تمام آشوبی که توی دلش بود، فقط از یه چیز مطمئن بود:

اون نمی‌خواست تکون بخوره.

نور ملایم طلوع، از لای پرده‌های نیمه‌باز، توی اتاق خزید.

اولش یه خط باریک روی زمین بود… بعد یواش‌یواش کشیده شد بالا، تا رسید به تخت و در نهایت به پوست جی.

اول فقط یه سرمای کوچیک بود، یه حس مورمور عجیب توی ستون فقراتش. بعد کم‌کم اون حس آشنا…

اون حس لعنتیِ کشیده‌شدن… جمع‌شدن…

جی به خودش پیچید.

- نه… نه… الان نه…

اما طلوع بی‌وقفه بود. نورش درست روی تنش افتاده بود.

دست‌هاش شروع به کوچیک‌شدن کردن.

پنجه‌ها دوباره جای انگشتا رو گرفتن. پوستش پرِ مو شد و بدن قوی و عضلانیش، دوباره تبدیل شد به همون گربه‌ی کوچولوی سیاه، با گوشای کمی خمیده و دمِ پُرپشت.

جی، حالا یه گربه‌ بود.

دوباره.

یه «میو» خفه‌ و ناراضی از ته گلوی کوچیکش در اومد. واقعا از این وضعیت خسته بود و دلش میخواست گریه کنه ولی متاسفانه اون یه ددی بود.


بعد از اون اتفاق عجیب و صدای، جی با یه حال عجیب از روی تخت بلند شد.

دلش می‌خواست یه دوش بگیره.

نه که گربه‌ها معمولاً عاشق آب باشن… ولی خب، اون گربه نبود. اون جی بود.یه انسان تو بدن یه گربه.

و بدنش حسابی از خم و راست شدن و این همه دم و چنگال و بالانس گرفتن خسته بود.

آروم، درِ حموم رو با پنجه‌ش هل داد.

یه صدای جیر جیر ملایم اومد و بعد جی یه پاشو جلو گذاشت… بعد اون یکی پا… بعد دُمش رو جمع کرد و روی لبه وان پرید.

به سختی شیر آب رو باز کرد گذاشت وان کمی پر بشه. همه‌چیز یه حس گرم و خواب‌آلود داشت. آروم توی وان دراز کشید و یه پاش رو روی پای دیگش انداخت.

باورش نمیشد بدن سکسی و ورزشکاریش به این روز افتاده بود.

-جدی کیرم توش.

نگاهش تو آینه به خودش افتاد.

- با وجود گربه بودن باز هم ددی هستی جونگسونگ.

و بله.

درست حدس زدید.

کل حموم پر از صدای میو جی شده بود.

آب داغ‌تر از اونی بود که فکرشو می‌کرد، تازه ته وانم لیز بود. پنجه‌هاش سر خورد و کله‌ش زیر آب رفت، دمش از اون ور به بالا شوت شد.

پنج ثانیه بعد، یه گربه‌ی له‌شده، خیس، با گوشای آویزون، از توی وان درومده بود و خودشو روی سرامیک حموم پرت کرده بود.

-کیرم داخل خودم‌

نفسش بریده بود و چشم‌هاش بسته بودن موهاش مثل خمیر نون به بدنش چسبیده بود و از دهنش فقط یه "میو" خسته و آبروریز درمی‌اومد.

جونگوون از بیرون صدا زد.

+همه چی خوبه؟ جونگی؟! صدات می‌اومد!

جی سعی کرد یه میوی با کلاس‌تر بکنه، اما صداش در نیومد.

فقط با پنجه‌ش حوله‌ی سفید رو از روشویی کشید پایین، و زیرش مثل یه توپ خیس خرید.

نگاه آخری به خودش توی آینه انداخت.

- بیچاره ددی جی. ابهتت با خاک یکسان شده.

و سعی کرد گربه طور حموم رو ترک کنه.

.....


خونه ساکت بود. خیلی ساکت.

بیبی بویش رفته بود سر کار و جی توی خونه تک و تنها منتظرش نشسته بود.

با لفظ بیبی بوی، خنده یه طرفه ای کرد.

میدونست این خنده وقتی انسان بود خیلی جذابش میکرد. ولی از ورژن گربه ایش خبر نداشت.

جی، در کالبد گربه‌ی سیاهش، با بی‌حوصلگی دُمش رو روی صورتش انداخت و خودش رو روی مبل به شکل گلوله کرد.

با صدای پایین نفس کشید و چشم‌هاش بسته شدن...

همه‌چیز تاریک بود. بعد، آروم آروم، صدای باد بلند شد.

نه صدای معمولیِ باد، یه چیزی شبیه نجوا... یه صدا که از توی درختا می‌اومد، از دل زمین، از پوست خودش.

همه‌چیز یه‌هو عوض شد.

جی خودش رو دوباره توی یه جنگل مه‌آلود دید. همه‌جا رنگ سبز و سفید داشت. نور نقره‌ای مهتاب از بالای شاخه‌ها می‌تابید و هوا پر از ذرات معلق و درخشان بود.

قدم برداشت.

ولی صدای خش‌خش برگا زیر پاهاش نبود.

یه صدای آرام، اما پرهیبت، پشت سرش پیچید:

&هنوز باور نکردی که این فقط یه کابوس نیست؟

برگشت. زن اون‌جا ایستاده بود.

لباسش بافتی از برگ و مه و نور داشت. نه دقیقاً جامه بود، نه باد، یه چیزی بین این دو.

جی، یا در واقع گربه‌ی سیاه، از حرکت ایستاد. زبونش بند اومد و قلبش، حتی توی رویا، تندتر می‌زد.

زن به سمتش قدم برداشت. صداش ملایم بود، ولی طنین داشت.

&نفرت، همیشه تقاص داره.

حالا باید ببینی چطوره… وقتی به اندازه‌ی همون نفرتی که داشتی، تحقیر بشی و تنها بمونی.

این شرط طلسمته.

جی خواست حرف بزنه، ولی دهنش فقط یه میوی آروم درآورد.

زن خم شد، نوک انگشتش رو به پیشونی جی زد، درست وسط اون نقطه‌ی سیاه و نرم.

&هر شب، از نیمه‌شب تا طلوع، انسان می‌شی.

ولی یادت باشه…

در طلوع، دوباره گربه‌ای. تا روزی که قلبت اندازه‌ی زخمی که زدی درد بگیره.

یه نور طلایی تو هوا پیچید، مثل ستاره‌هایی که معکوس می‌باریدن.

جی چشم‌هاش رو بست، و وقتی باز کرد…

باز توی خونه بود.

روی همون مبل نرم. همه‌چی آروم بود.

ولی قلبش هنوز تند می‌زد… و گوشه‌ی چشمش، برق یه اشک مونده بود..



⊱ ──────────────



منتظر نظراتتون هستم.

Report Page