The last letter.

The last letter.

hannah

- 2019 / 1 / 27 |‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌عمارت بزرگِ لی.

قهوه‌ای که دستش بود رو روی میز کناری‌اش گذاشت و از پنجره، به منظره‌ی برفیِ روبه‌روش خیره شد، کاملاً به یاد می‌آورد؛ روز های برفی‌ای که با پسر مو قهوه‌ایش توی حیاط، زیر برف می‌نشستن و باهم شکلات داغ می‌خوردن؛ اما الان؟! توی این خونه‌ی بزرگ فقط پسری مونده بود که قلبش حتی سردتر از هوای برفیِ بیرون بود.

لی هیسونگ، پسری که حالا قلبش از سنگ، و دست‌هاش از جنس یخ بود؛ در واقع، این کاری بود که معشوقه‌ی دوست‌داشتنیش "جیک" با اون کرد.

هیسونگ تقریباً سه سالِ پیش گرفتار عشق یک طرفه‌ای شد که فکر می‌کرد شاید گذر زمان بتونه کاری بکنه که جیک هم حتی شده احساس کم‌رنگی به هیسونگ پیدا کنه، اما این اتفاق هیچ‌وقت نیفتاد.

- - - - - - - - - - - -

- 2016 / 04 / 23

چند روزی می‌شد که جیک عجیب رفتار می‌کرد؛ کم پیدا بود و با کسی به جز پارک سونگهون، همون پسری که معروف‌ترین چهره‌ی اسکی روی یخ توی کل کشور بود، وقت نمی‌گذروند. هیسونگ کاملاً از این که چی بین اون دو نفر می‌گذشت آگاه بود، اما امیدوار بود تفکراتی که نسبت بهشون داره، فقط در حد تفکر باشن اما خب کاملاً برعکس بود؛ جیک از سونگهون خوشش می‌اومد و احساسات سونگهون نسبت به جیک هم همین‌طور بود و حالا، تقریباً همه این رو فهمیده بودند، هیسونگ هم کاملاً از این قضیه باخبر بود و به خاطر همین، دست به همچین کاری زد که در نهایت باعث شد که معشوقه‌ی خودش رو هم از دست بده.

- - - - - - - - - - - -

- 2017 / 12 / 25 | روزی که همون اتفاقی که هیسونگ چند ماه تمام بهش فکر کرده بود، افتاد.


از نیمه‌شب گذشته بود و باد شدیدی می‌وزید؛ زمستون تازه از راه رسیده بود و هوا به طرز آزاردهنده‌ای سرد بود. برفِ نشسته روی زمین زیر نور کم‌رنگ ماه می‌درخشید و سکوت سنگینی تمام عمارت را در بر گرفته بود.

پسر جوون‌تر بعد از حدود دو ساعت، بلاخره چشم‌هاش رو باز کرد و نگاهی به اطراف انداخت و به چند دقیقه نکشید که شروع به داد و فریاد زدن کرد.

- این‌جا کجاست؟ من این‌جا چیکار می‌کنم؟

سونگهون داد می‌زد و خودش رو روی صندلی تکون می‌داد، شاید که کسی صداش رو بشنوه و بهش کمک کنه؛ اما نمی‌دونست که این‌جا، عمارت مخوف و ترسناک خانواده‌ی لی، بزرگ‌ترین باند مافیایی کره بود که برای پسر کوچک‌ترشون یعنی هیسونگ به جای گذاشته بودند.

- لطفاً بهم کمک کنید، نجاتم بدید.

همون‌طور که در حال داد زدن بود، صدایی شنید؛ صدای قدم‌های بلندی که هر لحظه بهش نزدیک‌تر می‌شدن و باعث لرزیدن تمام سلول‌های بدنش می‌شدند.

- بلاخره به هوش اومدی، پارک سونگهون.

صدای نسبتاً آشنایی بود، اون صدا رو به یاد می‌آورد؛ صدایی سرد و پر از خشم که آخرین بار، چند ماه قبل توی پارتیِ شبانه‌ای که توی خونه‌ی جیک برگزار شده بود، به گوشش خورده بود.

- لی هیسونگ؟ خودتی؟ لطفاً کمکم کن.

هیسونگ با شنیدن صدای ضعیف سونگهون، تک‌خنده‌ای کرد و با قدم های کوتاهی، از دل تاریکی بیرون اومد؛ موهای یخیِ به هم ریخته، چشم‌های خسته و سرد و سر و وضع به هم ریخته، این توصیف نسبتاً دقیقی از ظاهر هیسونگ بود.

- چی باعث شده فکر کنی من کمکت می‌کنم سونگهون؟

هیسونگ گفت و به صندلی‌ای که سونگهون به اون بسته شده بود نزدیک شد.

- در واقع من همون کسی‌ام که می‌خوام کارت رو تموم کنم.

همین جمله کافی بود تا سونگهون از شدت ترس، مثل گچ سفید بشه.

- م..منظورت چیه؟ تو باهام شوخی می‌کنی؟

پسر بزرگ‌تر، تفنگی رو از جیبش در آورد و دقیقاً پیشونیِ سونگهون رو هدف گرفت.

- تو از من کسی که بیشتر از همه دوسش داشتم رو گرفتی سونگهون. تو کسی بودی که باعث شدی که جیک هیچ‌وقت احساسی نسبت به من پیدا نکنه؛ تو مدت ها سرراهم بودی و حالا می‌خوام برای همیشه از سرراهم برت دارم پارک سونگهون.

هیسونگ گفت و انگشتش رو دقیقاً روی ماشه‌ی تفنگ متمرکز کرد.

- مطمئن باش، جیک هیچ‌وقت قرار نیست دوسِت داشته باشه.

این آخرین جمله‌ای بود که از بین لب‌های لرزون سونگهون بیرون اومد و ناگهان، صدای شلیک گلوله کل فضا رو پر کرد؛ هیسونگ انجامش داده بود و حالا، روی صورت سونگهون چیزی جز خون دیده نمی‌شد.

- - - - - - - - - - - -

- 2018 / 1 / 18 | اتفاقی که نباید می‌افتاد، افتاد؛ دقیقاً روز تولد هیسونگ.


چند ساعتی می‌شد که خبری از جیک نبود؛ پسر بزرگ‌تر، چندین بار یا بهتره بگیم چندین صد بار بهش زنگ زده بود اما جوابی از طرف پسر کوچک‌تر، دریافت نکرده بود. این اوضاع حس خوبی به هیسونگ نمی‌داد، اما هیسونگ دلش می‌خواست این‌بار به حسش اعتماد نکنه، اما مگه می‌تونست؟

فکر می‌کرد شاید جیک برای سورپرایز کردنش به عمارت برگشته، پس تصمیم گرفت بدون هیچ فکر اضافه‌ای به سمت عمارت حرکت کنه.


* پرش زمانی : چند دقیقه بعد *


سریعاً از ماشین پیاده شد و چون از راه میان‌بر استفاده کرده بود، وارد حیاط پشتیِ عمارت شد و راه رو به سمت داخل طی کرد.

- جیک؟ جیک تو اینجایی؟ این اصلاً شوخی جالبی نیست.. لطفاً هر جایی که هستی بیا بیرون.

هیسونگ با صدای بلندی که توی کل فضای عمارت پخش می‌شد این جمله رو تکرار می‌کرد، اما هیچ جوابی نمی‌شنید.

- شاید توی حیاط اصلی باشه..

سریعاً و با قدم‌های بزرگی به سمت حیاط حرکت کرد و با باز کردن در، با صحنه‌ای مواجه شد که حتی نمی‌تونست باورش کنه؛ این چیزی که جلوی چشم‌هاش بود نمی‌تونست واقعی باشه، اما بر خلاف تصورش، کاملاً واقعی بود و این اتفاق افتاده بود؛ بدن بی‌جون پسرک موقهوه‌ای روی زمین افتاده بود و برف‌هایی که اطرافش روی زمین بودن، حالا نه به رنگ سفید، بلکه کاملاً قرمز شده بودن.

- جیک؟ پسرم لطفاً چشم‌هات رو باز کن. این..این واقعی نیست نه؟ داری توی روز تولدم باهام همچین شوخی مسخره‌ای می‌کنی جیک؟ عزیزم لطفاً بلند شو و بهم بگو که همش دروغه، لطفاً...

اما جیک دیگه صدایی نمی‌شنید، دیگه جوابی به هیسونگ نمی‌داد و حالا چیزی جز بدن سرد و بی‌روحش روبه‌روی هیسونگ نبود.دست‌هاش می‌لرزید. شونه‌های جیک رو گرفت و چند بار تکونش داد، انگار هنوز امیدوار بود که پسر چشم‌هاش رو باز کنه. اما هیچ اتفاقی نیفتاد، نگاه مضطربی به اطراف بدن پسر انداخت، اما چیزی جز یک تکه شیشه‌ی شکسته و یک نامه‌ی خونی ندید؛ سریعاً نامه رو برداشت و شروع به خوندن کرد، اما کاش هیچ‌وقت این کار رو نکرده و حقیقت رو نفهمیده بود.

" لی هیسونگ تو..تو معشوقه‌ی من رو کشتی، و حالا این کاریه که من هم با معشوقه‌ی تو انجامش می‌دم، امیدوارم توی زندگی بعدیت اینقدر عجولانه رفتار نکنی.

- شیم جیک؛ معشوقه‌ی تو. "

Report Page