The last flower before holiday

The last flower before holiday

Elin

بوی رنگ فضای اتاق رو پر کرده بود. نور نارنجی غروب راهش رو از بین شیشه‌های پوشیده پیدا کرده بود و کلاس رو از همیشه غمگین‌تر نشون میداد.

صدای خنده‌ی بچه‌ها که از سالن اجتماعات طبقه‌ی پایین شنیده میشد، لبخند رو به صورت چان برمی‌گردوند.

آخرین برگه‌ها رو هم مرتب کرد و در کلاس رو به قصد ترک، پیش گرفت، اما درست قبل از پایین کشیدن دستگیره صدای تقه‌ای توجهش رو جلب کرد.

در به آرومی باز شد و قامت کوچیک لیا توی چهارچوب قرار گرفت.

چان لبخند بزرگی زد و روی دو زانوهاش خم شد.

«لیا، چرا اینجایی؟ جشن که هنوز تموم نشده.»

انگشت‌های دختر دور دسته‌گل کوچیکی که میون دست‌هاش بود، محکم‌تر گره خورد و نفسش رو برای گفتن جملاتش به بیرون فرستاد.

«مربی این گل‌ها از طرف من و پدرمه، امیدوارم دوستشون داشته باشین.»

چان به بابونه‌هایی که به زیبایی میون کاغذ شفاف پیچیده شده بود خیره شد و لبخند مضطربی به دختر زد.

لیا دستش رو کمی بالا برد و مرد رو متوجه خسته شدن بازو‌های کوچیکش کرد.

«ازت ممنونم عزیزم.»

کارت‌ پستال نقاشی شده‌ای میون گل‌ها خودنمایی می‌کرد و کنجکاوی مربی نقاشی تازه‌کار مهد رو بیشتر از قبل می‌کرد.

لیا قدمی به عقب برداشت و با اطلاع از اینکه برای ادامه‌ی جشن پایان سال به سمت سالن طبقه‌ی پایین میره، از مرد جدا شد.

چان هنوز هم روی دو زانوهاش خم شده بود و با دو‌دلی به برگه نگاه می‌کرد.

لی‌مینهو بیخیال نمیشد. این از پا درمیونی دخترش برای راضی کردن چان کاملا معلوم بود.

جسمش رو بالا کشید و سرگردون به اطراف نگاه کرد، که بوی تند عطری مشامش رو تحت تاثیر قرار داد.


مینهو آروم چند قدم جلو اومد و سعی کرد فاصله رو با مرد بزرگتر حفظ کنه.

«نباید این‌ کار رو بکنی.»

صدای چان آروم بود، ولی لرز خفیفی ته کلماتش حس میشد.

«من فقط یه دسته‌ گل دادم به دخترم. اون خودش تصمیم گرفت بهت بده.»

نگاه چان حالا قفل شده با چشم‌های مشکی مرد روبروش بود. 

مینهو قدم دیگه‌ای برداشت و ادامه داد: «من هیچ‌وقت کاری نکردم که بهت فشار بیارم. من فقط سعی کردم صادق باشم. با خودم و با تو.»

چان دسته گل رو روی میز قرار داد و فاصله‌ی باقی مونده رو طی کرد. 

«اگر هنوز هم آمادگیش رو نداری درک می‌کنم من برات صبر کردم و صبر هم می‌کنم.»

چان سرش رو کمی کج کرد و با صدایی آروم‌تر از مینهو زمزمه کرد: «تو نمی‌فهمی. اختلاف طبقاتی یعنی همیشه نیم‌قدم عقب‌تر بودن. همیشه قضاوت شدن. همیشه منتظر اینکه یکی تصمیم بگیره بپذیرتت و بعلاوه من مربی بچه‌هام و تازه شروع به کار کردم اگر بقیه متوجه بشن…»

دست‌های مینهو روی بازو‌های چان قرار گرفت و آروم نوازشش کرد.

«من می‌ترسم مینهو.»

«منم.»

جسمش جلو کشیده شد، آرامش رو توی آغوشی می‌دید که بوی خطر و ریسک میداد.

مینهو خم شده بود، نه زیاد، فقط به اندازه‌ای که اگر چان می‌خواست، می‌تونست لب‌هاش رو لمس کنه.

لحظه، درست در مرز شکستن بود که در کلاس با صدای ملایم باز شد.

«ببخشید معلم چان… بابا… می‌تونم بیام تو؟»

هر دو سریع فاصله گرفتن، ولی لیا هنوز پشت در ایستاده بود پس چان سعی کرد نفسش رو منظم کنه.

«بیا عزیزم.»

نگاهی کوتاه به پدرش و معلمش انداخت.

«بابا… معذرت می‌خوام که وسطش پریدم.»

چان سرخ شد و سعی کرد سرش رو پشت شونه‌ی مینهو قایم کنه.

لیا درحالیکه به سمت وسایلش می‌رفت پدرش رو دوباره مخاطب قرار داد و ادامه داد: «ولی به‌نظرم اگه واقعاً می‌خوای، باید ازش اجازه بگیری. معلم چان از اون آدم‌هایی نیست که بشه بی‌اجازه بوسش کرد، حتی اگه بابای من باشی.»


Report Page