The Last Canvas

The Last Canvas


نمی‌دانم این نامه را خطاب به چه کسی می‌نویسم. شاید تنها کسی که قرار است به آخرین کلماتم چشم بسپارد، همان برادری باشد که تفاوت چندانی با یک غریبه ندارد.

دیروز خواستم مانند تمام این بیست سال، دوباره قلم به دست بگیرم و تصویر واقعیت را بر روی بوم رسم کنم، اما دستم در میان راه ماند. تصمیم گرفتم این کار را به زمان دیگری موکول کنم و با فنجانی چای داغ و موسیقی بنشینم و به علت این ناتوانی بیندیشم.

هر بار که دقت می‌کنم، می‌بینم کسی که نگاره‌هایم را می‌بیند، با لبخندی از کنارشان می‌گذرد؛ بی‌آنکه بداند پشت تمام آن‌ها، داستانی و احساساتی عمیق دفن شده است. انسان واقع‌گرا خود را مشغول تک‌تک جزئیات می‌کند، روزها به معنای هر کدام فکر می‌کند و در پایان، واقعیت نهفته درونشان را پیدا می‌کند. اما این انسان‌ها چه؟ چند نفرشان واقعاً واقعیت را می‌بینند؟

بسیاری ترجیح می‌دهند چشمانشان را بر روی تمام احتمالات ببندند و راضی از زندگی‌شان، در لحظه زندگی کنند. شاید آن‌ها از آنچه پشت پرده است خبر دارند، اما ترجیح می‌دهند پرده را کنار نزنند تا واقعیت به صورتشان کوبیده نشود. دردش بیشتر است، اما شاید از اینکه تمام این سال‌ها خوش زندگی کرده‌اند، راضی‌اند.

و اما من چه؟

از روزی که به یاد دارم، شروع به دیدن واقعیت کردم. اولین حقیقت آشکارشده، مانند خنجری بر جای‌جای بدنم نشست و حقایق بعدی همچون نمکی بودند که بر زخمم پاشیده می‌شدند. درد را انکار کردم، با رویا دشمن شدم و تمام چیزی را که می‌دیدم و می‌چشیدم، بر روی بوم آوردم.

در پایان، آنچه بر روی بوم رنگین به چشم می‌آمد، همان «درد» بود؛ دردی که خسته از این کتمان‌های پی‌درپی، جوشیده و فریاد می‌زند. اما این مردم گوششان به این زجه‌ها بدهکار نیست و درد، از این نادیده گرفته شدن، درمانده‌تر می‌شود.

حال، من در میان این واقعیت‌ها خود را گم کرده‌ام. از آنچه زندگی کرده‌ام پشیمان نیستم؛ از این پشیمانم که هر بار در میان هر شادی‌ای، کام خود را تلخ کرده‌ام.

واقعیت برای همه آن‌قدر تلخ نیست. هر کس آن را به شکلی می‌بیند. برای فردی، آسمان آبی است و باران طراوت را هدیه می‌آورد؛ برای فردی دیگر، آسمان گلگون است و باران از جنس خون و غم. برای بعضی آدمیان هم حقایق تلخ‌اند، اما آن‌ها با لبخند بر لب، در همین آتش می‌سوزند.

واقعیت و حقیقت چیزی‌ست که باید آن را پذیرفت؛ چون حتی اگر آسمان به زمین بیاید، عوض نخواهند شد. بعد از پذیرفتن، این هنرِ بی‌خیال بودن و نادیده گرفتن است که تو را زنده نگه می‌دارد. شاید من هیچ‌وقت این هنر را یاد نگرفتم. حتی شاید سعی در فهمیدنش هم نکردم. شاید زیادی دیدم و زیادی فکر کردم و شاید همین‌هاست که مرا به اینجا رسانده.

حالا می‌فهمم چرا این مردم برای مدتی طولانی جلوی نگاره‌ها نمی‌ایستادند. آن‌ها نمی‌توانند درک کنند چرا و چگونه تا این حد در عمق واقعیت غرق شده‌ام. اما اگر روزی نگاره‌هایم را دیدید، کمی بیندیشید؛ بلکه شاید صدای یکی از این دردها شنیده شد و آرام گرفت.

قلم‌مو همان‌جا تمیز مانده، بوم هنوز سفید است، چای نصفه‌ی درون فنجان سرد شده و مدت‌هاست که موسیقی پایان یافته. و اینجاست که نور چراغ من دیگر قرار نیست خانه‌ای را روشن کند، بوم‌ها قرار نیست جامه‌ای بر تن کنند و قلم‌موها قرار نیست در آغوش دستانم آرام بگیرند. من می‌روم؛ اما حتی اگر روحم در پرواز باشد و جسمم در زیر خاک پوسیده شود، امیدوارم کسی بالاخره روزی بفهمد چرا آخرین بوم خالی ماند.


نامه‌ی خودکشی یانگ جونگین، ۲۰ سپتامبر ۱۸۸۳

Report Page