The last box "last part"
Writed by Terry
From taehyun:
مثل فیلمی که روی دور تند باشه، همه چیز سریع اتفاق میافتاد و به تهیون حتی اجازهی فکر کردن نمیداد.
دستهاش از شدت استرس میلرزیدن، نمیتونست نفسهای نامنظمش رو به نظم همیشگیشون برگردونه چون چهرهی خونینِ یونجون هیچ رقمه از ذهنش بیرون نمیرفت!.
راهروی بیمارستان رو همینطور طی میکرد و پوست گردنش رو با ناخن های کوتاهش خراش میداد.. با یادآوری اون صحنه، دل نگرانیهاش بیشتر و بیشتر میشدن، یونجون حالش خوب میشد، نه؟!!
یکدفعه پدرِ یونجون رو دید که با شدت بلند شد و به سمت دکتری که از اتاقِ یونجون بیرون اومد رفت.
میترسید نزدیک بشه، نزدیک بشه و خبری رو بشنوه که دنیاش رو نابود میکرد..
به واکنش پدر یونجون دقت کرد، چشمهاش دلواپس بودن اما خبری از تعجب یا شکستنِ چهرهش نبود.
پدرش تشکر کوچیکی از دکتر کرد و دوباره کنار مادرِ گریان یونجون نشست
با هزاران کلنجار نزدیک شد تا خبر رو بشنوه، حتما حالش خوبه فقط باید یه مدتی استراحت کنه. آره.. نباید به اخبار بد و منفی فکر میکرد، باید اون صدایی که از پَسِ ذهنش فریاد میزد "یونجون مرده!، یونجون رو تو کُشتی!" رو خاموش میکرد و خودش رو کنترل میکرد تا سرش رو به دیوار نکوبه..
/ فعلا وضعیتش خوبه اما، دکتر گفت اینکه سرش محکم به جدول خورده ممکنه- ممکنه باعث دردسر شده باشه..
From Yeonjun:
سرش رو بین دستهای سخت پوستش گرفت و محکم فشار داد، این حجم از درد برای مرد میانسالِ چهل سالهای که شکستگیهای زیادی داشت اصلا ثابل تحمل نبود!
آه کشید و چشمهاش رو باز کرد، سوبین کنارش بود و چیزهایی میگفت، اما هیچ صدایی ازش به گوشش نمیرسید..
مغزش تیر و گوشهاش سوت میکشیدن، انگار همون دردی رو حس میکرد که چند دقیقه پیش توی خاطراتش زمانی که اون تصادف عجیب پیش اومد حس کرد. به همون اندازه واقعی و ملموس..
+ بابا! بابا صدای منو میشنوی؟ همینجا بمون الان برات آب میا-
- نه، تو باید همه چیز رو بهم توضیح بدی سوبین. باید بهم کمک کنی بفهمم من کی بودم و اینهمه سال از چی انقدر دور شدم!..
· · ─────── ·𖥸· ─────── · ·
چشمهاش رو بست و رو به آسمون سرش رو بالا گرفت
- منظورت اینه که من تو این چند روز علائم بازیابی حافظه داشتم، و خاطراتم با تهیون بود که این روند رو سریعتر پیش برد؟؟
+ دقیقا! شما هفده ساله که تصادف کردید و بعد از اینهمه سال شما اولین باره که انقدر نسبت به گذشته واکنش نشون میدید! قبل از این هم مامان راجع به این علائمتون چیزی نگفته بود!. در واقع شما انگیزهای برای یادآوری خاطرات گذشتهتون نداشتید و بخاطر غمی که توی اون زمان داشتید حتی تهیون شی رو کامل از ذهنتون پاک کردید..
حق با سوبین بود، یونجون همیشه از اینکه با گذشتهش روبهرو بشه میترسید چون قصد نداشت با به یاد آوردن خاطراتی که از مادرش پر شده بودن زندگیش رو پر از غمِ حسرت و دلتنگی بکنه..
بخاطر مادرش، تهیون رو هم فراموش کرده بود و قولی که بهش داده بود رو از یاد برده بود..
سوبین دستش رو روی دستِ سرد و گرم دیدهی پدرش گذاشت، حتما روزهای سختی رو گذرونده بود که قصد نداشت اونها رو به خاطر بیاره.
+ بابا، تهیون شی دقیقا کی بود؟ چه چیزی از این آدم انقدر براتون ارزشمند بود که باعث شد حالتون تغییر کنه؟!
تهیون چرا انقدر برای یونجون با ارزشه؟ سوال خوبی بود
- خب من- آه نمیدونم.. هنوز چیز زیادی از گذشته یادم نمیاد اما شاید بخاطر اینه که حس میکنم تهیون آدم امن من بود. اون با همه برام فرق داشت! هرگز نمیتونستی باهاش مثل بقیه رفتار کنی، اون آدم جایگاه خاص خودش رو تو دل همه داشت و با وجودش زندگی رو برای اطرافیانش دلنشینتر میکرد..
یک لحظه از فاصله ی دورتر به خودش نگاه کرد، حرفهایی رو به زبون میآورد که شنیدنش از یه مرد مُسنِ پنجاه ساله بعید بود.. به خودش شک کرد، یونجون واقعا پنجاه سال بود؟!
+ این اولین باره که میبینم شما از گذشتهتون اینطور مشتاق و دقیق حرف میزنید..
چرا لبخندِ روی لب سوبین انقدر براش تلخ بود؟ بعد از اینهمه سال اولین بار بود که از گذشتهش حرفی میزد!؟
- من باید هرجور که شده تهیون رو پیدا کنم سوبین!. اون تنها رفیق من بود! کسی که بهش قول دادم همیشه کنارش باشم اما حتی نمیدونم چطور شد که از دستش دادم!..
+ از تصادفی که هفده سال پیش داشتید چیزی یادتون میاد؟!
تصادف، آخرین صحنهای که یادش میاومد، حتی تهیون هم اونجا بود!
- آ-آره یادم میاد. اما این چه ربطی به نبودِ تهیون داره؟!
چشمهاش روی لبهای سوبین قفل شدن، نکنه تهیون..!
+ پدربزرگ وقتی بچه بودم برام تعریف کرد که چه اتفاقی افتاده بود. شما اون زمان بیست سالتون بود، به سرتون ضربه میخوره و حافظهتون رو از دست میدید؛ از جمله تهیون شی، پدربزرگ، مادربزرگ و تمام کسایی که اطرافتون بودن رو فراموش میکنید!
پس این یعنی، اون آدمِ بیمعرفت یونجون بوده!؟
+ تا اینکه با مامان آشنا میشید، مامان میگفت اوایل زندگیتون خیلی سختتر از حالا بود اما با کمکش تونستید کمی از حافظهتون رو برگردونید. تا اینکه مرگ مادربزرگ اتفاق میوفته و وضعیت شما بدتر میشه، انگار که خودتون تصمیم گرفته بودید که گذشتهتون رو فراموش کنید چون پذیرش این مسئله براتون خیلی سخت بود..
مادرش.. چیزی ازش به یاد نمیآورد اما با شنیدن کلمه ی "مادر" سنگینی بزرگی رو روی قلبش احساس میکرد. انگار که قلبش میگفت نه، اون همه درد رو به یاد نیار، من برای دور نگه داشتنِ تو از این موضوع تلاش زیادی کردم..
+ حالا چه چیزهایی یادت میاد بابا؟ چه حسی داری؟ لطفا به زبون بیار، بهم اجازه بده بشنومشون!
بین هر نکتهی مهم و یا بیاهمیت این رو هم فراموش کرده بود که داشتنِ پسر با درک و فهمی مثل سوبین چه حس خوبی داره! پسری که به پدرش و احساساتش اهمیت میده و براشون ارزش قائله!. حتما سوبین بابت مشکل پدرش سختیهای زیادی کشیده بود، از اینکه نتونسته بود پدر خوبی برای فرزندش باشه احساس سرافکندگی میکرد..
- احساس میکنم دلم برای رفیقم تنگ شده. از اینکه نتونستم سرِ قولم بمونم احساس شرمندگی میکنم، نباید از اول با امیدِ بیجایی که به تهیون دادم باعث آزارش میشدم! از طرفیام حس میکنم باعث شدم تو و مادرت بخاطر تصمیم خودخواهانهم زندگیِ سختی رو بگذرونید!..
+ بابا این حرفو نزن!! ما یه خانوادهایم، هم من و هم مامان همیشه کنارتون بودیم و همیشهام میمونیم! ما هوای همدیگه رو نداشته باشیم کی قراره جای ما رو برای هم بگیره؟.
لبخند زد، به سوبینی که خاطرات مشترک باهاش رو کم و بیش به یاد میآورد افتخار میکرد. از کِی تاحالا انقدر بزرگ شده بود؟ چرا همه چیز، حتی خاطراتِ خوش دربارهی گذشتهش انقدر محو و گُنگ بود؟..
- بخاطر تو پسرم، قول میدم زودتر همه چیز رو به یاد بیارم. قول میدم همون پدری بشم که همیشه بهش نیاز داشتی اما هیچوقت کنارت نبود..
· · ─────── ·𖥸· ─────── · ·
راهیِ شهری که یونجون داخلش بزرگ شده بود شدن. همونجایی که برای آخرین بار تهیون رو دید، حالا باید پیداش میکرد.
حتی نمیدونست چطور قراره اینکار رو انجام بده و بین اون همه جمعیت دنبال کسی بگرده که سالها از وجودش هم خبر نداشت!..
تاکسی ایستاد، یونجون سرش رو کج کرد و به سوبین نگاه کرد.
+ همینجاست بابا، رسیدیم به اونجایی که پدربزرگ آدرس داده بود.
بزاق دهنش رو قورت داد و از ماشین پیاده شد.
به اطراف نگاه کرد و چشمش به شیرینی فروشیِ آشنایی افتاد. خودش رو دید که مشغولِ خوردن پیراشکی بود. یک نفر دیگه هم کنارش ایستاده بود. سرش رو با خنده و دهان پر از پیراشکی چرخوند، تهیون بود!.
کمی جلوتر رفت، توجهش به کتونیهای چیده شده روی زمین جلب شد. دوباره خودش رو دید که با تهیون درگیر بودن. بین دستِ هردو یک جفت کفش با مدل های متفاوت بود. تهیون اصرار داشت که این مدل بهتره اما یونجون مدلی که بین دستهاش گرفته بود رو انتخاب کرده بود. تهیون ضربهی آرومی به پَس سرِ یونجون زد و مزیتهای اون مدل رو تکرار کرد. یونجون اول با تعجب، اما بعد با خندهای از سر ناچارهگی مدلی رو که تهیون انتخاب کرده بود رو خرید.
همه چیز اینجا بوی گذشته رو میداد، انگار که هیچ چیز توی این هفده سال تغییر نکرده!.
سوبین از پشت به حرکات و رفتار پدرش دقت میکرد و از پشت تلفن به مادرش آمارِ لحظهای میداد. مادرش ازش خواسته بود عقب بایسته تا یونجون با احساسات خودش روبهرو بشه اما تا زمانی که شرایط اضطراری نشده دخالتی نکنه.!
یونجون باید با خاطراتش روبهرو میشد، درمانی که هرگز دستش رو به سمتش دراز نکرد و ترجیح داد توی درد غرق بشه..
توی شهری که همیشه ازش فرار میکرد قدم برمیداشت و جعبههای خاطراتی که سالها بود گوشهای از ذهنش خاک میخوردن رو دونه به دونه باز میکرد.
یکدفعه چشمش به بوتیک کوچیک اما قدیمیای افتاد.!
تاحالا شده به یک محیطِ آشنا فکر کنید و مزهی خاصی به مشامتون بخوره؟ یا جنسِ صدایی رو بشنوید که بوی منحصر به فردی براتون داشته باشه؟
یونجون اون حس رو داشت، اون بوتیک براش ترکیبی از بوی بستنی شکلاتی و پارچه های نو رو میداد.
جعبهی دیگهای از خاطراتش رو باز کرد، یونجونِ شِش سالهای رو دید که بین یک دستش بستنیِ شکلاتی بود و اون یکی دستش بین دستهای گرمِ مادرش. مادرش، چقدر دلش برای دیدن چهرهی مثل فرشتهش تنگ شده بود..
وارد بوتیک شدن، بوی پارچه و شلوارهای نو فضا رو پر کرده بود.
مادرش از بین انواع مدل لباس، یکی رو به سلیقهی خودش انتخاب کرد و تنِ یونجون کرد. اون زن واقعا با سلیقه بود، همه چیز راجع به اون پرستیدنی بود..
چیزی روی صورتش تکون خورد. دستش رو روی گونهش کشید، قطره اشک بود؟ قلب و بدنش بی صدا گریه میکردن و یونجون رو با غمِ تمام این سالهایی که هرگز دم نزده بود تنها میگذاشتن.
دونه به دونهی خاطراتش رو به یاد میآورد! واضح و شفاف، مثل آب زلال..
همهی اون جعبههای طلاییای که توی انبارِ ذهنش خاک میخوردن بیرون اومده بودن و یکی یکی باز میشدن.
حالا متوجه همه چیز شد، یونجون دلتنگ بود
دلتنگ کودکیش، دلتنگ مادرش، دلتنگ تهیون..
میتونست درک کنه که چرا تهیون انقدر براش مهم بود. تهیون نسخهی متفاوت از مادرش بود، تکیهگاه محکم و امن..
به همون اندازهای که از از دست دادن مادرس میترسید، نبودِ تهیون هم اون رو میترسوند.
برای این حجم از احساسات اصلا آماده نبود. غمِ از دست دادن مثل طوفان و موج بزرگی به سمتش میومد و یونجون با پاهای بیجونش ازش فرار میکرد.
فرار فایدهای نداشت، برای یاد گرفتنِ باید اول غرق میشد..
یکدفعه ایستاد، حالا که همه چیز رو به یاد میآورد خوب میدونست تهیون کجا میتونه باشه. به سمت سوبین و تاکسی برگشت و آدرس رو به راننده داد.
تمام اون مدت سوبین با تعجب و علامت سوالی که بالای سرش نقش بسته بود به پدرش نگاه میکرد.
این حالات طبیعی بود؟ تاحالا پدرش رو اینطور ندیده بود برای همین عادت نداشت..
تاکسی به مقصد رسید و ایستاد. یونجون بی معطلی از ماشین پیاده شد و به سمت پارکی که مصیبت زندگیش از اونجا شروع شد حرکت کرد.
تا جایی که به یادش میاومد گردنبندی که به تهیون داده بود رو توی جعبهی وسایل قدیمیِ خونه ندیده بود، پی این ممکن بود که هنوز دست تهیون باشه؟
باید هر چیزی که راجع به مادرش بود رو جمع میکرد. حتی وسیلهی کوچیکی از اون میتونست قلب بی قرارش رو آروم کنه.
پارک چندان بزرگ نبود اما دوست داشتنی و سبز بود.
به اطراف نگاه کرد، از آخرین باری که تهیون رو دیده بود مدت زیادی میگذشت و ممکن بود تغییرات ظاهری زیادی داشته باشه. پس چطور قرار بود اون رو پیدا کنه؟!
به همهی کسایی که داخل پارک بودن نگاه کرد، هیچکدوم از اون چهرهها براش آشنا نبودن..
امیدش رو برای پیدا کردن تهیون از دست داد. حالا باید چیکار میکرد؟ چرا مثل احمقها فکر میکرد حتما تهیون بعد از اینهمه سال هنوز اینجا زندگی میکنه و توی این پارک نشسته؟ شاید از اینجا رفته باشه و دیگه هیچوقت به این محل برنگرده؟ یا شاید زنده ن-...!
یک نفرِ دیگه از عزیزترینهاش رو هم از دست داد. همونطور که مادرش رو از دست داد. همونطور که مادرش فوت کرد و به مجلس ختمش نرفت، همونطور از زندگیِ بهترین دوستش بیخبر بود و به زندگی توی تاریکیِ ذهنش ادامه داد..
سوبین کنار یونجون نشست. نمیدونست چه کاری از دستش برمیاد تا برای پدرش انجام بده اما ترجیح میداد همهی قفلها به دست پدرش باز بشن، همون قفلهایی که یونجون خودش بستن بود..
یونجون سرش رو بین دستهاش گرفت و روی نزدیکترین صندلی نشست.
همون لحظه مردی مسن روی همون صندلی نشست، هیچکدوم به هم نگاهی ننداختن..
نگاهِ یونجون به روبهروش بود اما فکرش هرجایی بجز اون پارک بود. نکنه! نکنه تهیون هم اون لحظهای که یونجون سرش ضربه خورد بلایی به سرش اومده باشه!!؟
این خیلی غمانگیز و بیرحمانه بود. پایانِ این دوستی نباید اینطور پیش میرفت!..
- هیچوقت بخاطر اینکه حالا کنارت نیستم خودم و نمیبخشم تهیون!. کاش میتونستم بهت بگم چقدر دلم برات تنگ شده..
اینبار خودش بود که گریه میکرد و قلبش بهش نگاه میکرد، سرافکنده و ناامید درست مثل اون لحظهای که متوجه شد وجود مادرش رو به راحتی از دست داده..
+ پیداش میکنیم بابا، بهتون قول میدم تهیون شی رو به زودی پیدا میکنیم زود ناامید نشید!.
- من اون رو ترک کردم سوبین!! من اونیام که قول داد تا آخرش میمونه اما زیر قولش زد! من حالم خوب بود، بعد از اون اتفاق میتونستم خوب بشم اما وقتی مادرم از پیشم رفتم خودم رو گم کردم!.
حقایق براش آشکار شده بودن، دیگه دلیلی برای پنهون کردنشون نداشت. دیر یا زود، سخت یا آسون ، باید باهاشون روبهرو میشد..
- انقدر خودم رو غرق توهماتم کردم که زندگیم رو فراموش کردم! حتی کسایی که برام از هر چیزی تو این دنیا باارزشتر بودن!.
مردِ غریبه بیصدا اشک میریخت و دستش رو روی دهنش محکمتر میکرد اما سوبین و یونجون به قدری درگیر احساسات خودشون بودن که اهمیتی به اطرافشون نمیدادن!.
- کاش میتونستم دوباره تهیون رو ببینم، خیلی چیزها هست که باید بهش بگم. باید ازش بخوام تا من رو ببخشه که انقدر خودخواه بودم..
٫٫ اونی که باید عذرخواهی کنه تا بخشیده بشه تو نیستی یونجون!..
جنس صدا به گوشش اصلا غریبه نیومد. این صدا، این بو..
خودش بود؟!
سر کج کرد و به مردی که با چشمهای خیس و قرمز که از بیصدا اشک ریختن اینطور شده بودن نگاه کرد.
اجزای صورتش تغییر چندانی نداشتن، اما حتی اگه از دورترین فاصله هم اون رو میدید متوجه میشد که این مرد همون بهترین دوستشه.
همون آدمی که سالها تبدیل به خاطره شده بود و گوشهای از ذهنش نشسته بود، در انتظار یونجونی که بالاخره برگرده و دستش رو برای بلند کردنش به سمتش دراز کنه..
- تهیون..!
٫٫ منم دلتنگت بودم چوی یونجون، حتی شاید خیلی بیشتر از تو!!
لبهای یونجون میخندیدن اما از چشمهاش بیوقفه اشک میریختن. تهیون رو پیدا کرده بود، درست همونجایی که آخرین بار به هم قول دادن تا همدیگه رو ببینن!
رفیقش رو به سمت خودش کشید و بغلش کرد. محکم، مثل اینکه دیگه قرار نبود ترکش کنه یا از دستش بده..
٫٫ بالاخره منو به یاد آوردی! فکر میکردم تا آخر عمرم باید منتظر این لحظه بمونم!!
- منو ببخش، من باید زودتر از الان با خیلی چیزها روبهرو میشدم اما مقاومت کردم و خودمو توی اتاق ذهنم حبس کردم..
٫٫ تو باید منو ببخشی که تا این مدت ازت دور موندم.
تهیون از یونجون دور مونده بود!؟ مگه این سرنوشت نبود که این دو رو از هم دور کرده بود و هر دو به هم دسترسیای نداشتن؟
- ازم دور موندی؟! ولی این من بودم که هیچوقت دنبالت نیومدم و ازت قرار کردم! مگه ما میتونستیم همدیگه رو ببینیم؟!
تهیون به یونجون نزدیک شد. حالا که همه چیز آشکار شده بود باید صادقانه به یونجونی که از فرار دست برداشته بود حرفهایی رو میزد.
٫٫ تو هرگز من رو ترک نکردی، این من بودم که این فاصله رو بینمون انداختم یونجون!
به سوبین نگاه کرد، نگاهِ مطمعن سوبین بهش اطمینان داد که حالا وقتشه.
٫٫ چند روز بعد از اینکه تو از بیمارستان مرخص شدی و مراسم خاکسپاری مادرت شروع شد، حال تو بدتر شد. توهماتت توی ذهنت ریشه بسته بودن و هنوز مادرت رو زنده میدیدی، درحالی که خودت به چشم دیدی که مادرت چطور بابت بیماری فوت شد!! من از خانوادهت خواستم تا تورو به شهرمون برگردونن تا واقعیت روبهرو بشی اما اونها مخالفت کردن، فکر میکردن ممکنه باعث بشه حالت بدتر بشه!..
- ولی تو میتونستی بازم کنارم باشی نه؟
٫٫ گاهی اوقات برای دوباره بدست آوردن یه چیزایی باید اول رهاش کنی. اگر اونموقع کنارت میموندم شاید هیچوقت همچین روزی سر نمیرسید و خاطراتت رو به یاد نمیآوردی!
یونجون هر لحظه متعجبتر میشد و از خودش خجالت میکشید. اگر همینطور ادامه میداد ممکن بود توی توهماتش غرق بشه و تا ابد تو دنیایی که خودش ساخته بود گیر کنه!!
٫٫ میدونم که میتونستم کنارت بمونم و به بهتر شدن حالت کمک کنم، اما این راه درست و قطعی نبود یونجون! من نمیتونستم از تو در برابر خودت محافظت کنم و این باعث میشد حس کنم جای اشتباهی ایستادم!. برای همین رفتم. میدونم که تورو توی روزهای سختت تنها گذاشتم اما باور کن اگر همه چیز بخاطر خودت بود!!
حق با تهیون بود، اگر تهیون هیچوقت تنهاش نمیگذاشت هیچوقت نمیتونست خاطرات گذشتهشون رو مرور کنه و با دردی که سالها بود از خودش پنهون کرده بود مواجهه بشه.
درسته که هردو روزهای سختی رو گذرونده بودن، اما حالا که دقیقتر بهش نگاه میکرد بیشتر متوجه درست بودن این تصمیم میشد..
- کسی که تصمیم گرفت همه چیز رو فراموش کنه و از دردهاش فرار کنه من بودم، اونی هم که تصمیم گرفت با واقعیت ها روبهرو بشه و زندگی رو همونطور که هست ببینه باز من بودم. از حالا به بعد توی زندگیم هر چقدر هم سختی بکشم یا درد رو تحمل کنم اجازه نمیدم بخاطر تصمیماتِ خودخواهانهی من کسی آسیب ببینه. هر چقدر دردناک، اما باهاشون روبهرو میشم!
٫٫ خوشحالم که برگشتی رفیق! میدونستم ناامیدم نمیکنی..
تهیون گردنبندی که سالها برای یونجون امانت نگهش داشته بود رو از دور گردنش باز کرد و روی دست یونجون گذاشت.
با دیدن گردنبند چشمهای یونجون پر از اشک شد. بوسهی محکمی روی گردنبند دستساز زد ولی اون رو به دستِ تهیون برگردوند.
- این گردنبند پیش تو باشه بهتره، اینجوری ارزشش هم بیشتر میشه..