The last box
Writed by Terry+ یونجون شی، این هم از دمنوش چای سبزتون!
با لبخند رضایتمندانهی روی لبهاش از دخترِ زحمتکش تشکر کرد و دوباره به منظرهی کنارش خیره شد.
کمی از نوشیدنی تلخش نوشید و توی تنهاییِ خودش با خاطراتش خلوت کرد. بین پوشههای خاطراتش چرخ میزد تا اینکه با دیدن پسر بچههایی که مشغول فوتبال بازی کردن بودن، یاد خاطرهی قدیمی و خاک خوردهای افتاد. خاطرهای که تازه نبود، اما یادآوریش بوی خنک و شادیبخشی رو به مشامش میآورد..
Thirty-six years ago:
" - هی ... اینجا اینجا! پاس بده به من!!
پسر از بین پاهای مصمم و متحرک توپ رو محکم به سمت یونجون پرتاب کرد و یونجون با حرکتِ زیرکانهای توپ رو به دروازه کوبید. صدای خوشحالی و تشویقهای مفتخر، یونجون رو به وجد میآورد!..
٫٫ هی یونجون!
نگاهِ یونجون از بین تیمِ پر هیجان و خوشحالِ در حال حرکت روی چهرهی نامعلومِ پسر قفل شد. تصویرِ چهرهش محو و خط خطی شده بود اما حسش میکرد، اون برقی که در سیاهیِ محو چشمهاش در حال گردش بود رو به سختی میدید. بوی عرقِ تنش و گرمی نفس های تُندش حقیقیتر از یک خیال بود..
٫٫ کارت عالی بود!..
لبخند روی لبهای یونجون بزرگتر شد. به خودش افتخار میکرد که تونسته تایید پسر رو بدست بیاره..
همه چیز از طرف اون براش متفاوت بود، پسر مثل کارگردان یک فیلم بود و یونجون مثل بازیگری که برای بدست آوردن توجه اون دست به همه کار میزد. اهمیتی نداشت دیگران چقدر ازش تعریف یا انتقاد کنن، برای یونجون فقط تاییدهای اون پسر بود که معتبر بودن و با اطمینان به دلش مینشست..
لباسِ سرمهای رنگش.. موهای بهم ریخته و خیسش.. همه چیز واضح بود، بجز صورتش..
تو این شرایط طبیعتاً باید یک سوال مهم به ذهنش میرسید، لبتر کرد تا جوابش رو بگیره که یکدفعه از دنیای داخل ذهنش به بیرون پرتاب شد..!"
با دیدنِ منظرهی روبهروش متوجه شد از خاطرهش بیرون اومده بود!. حس عجیبی داشت، انگار که روحش تا این مدت از بدنش جدا شده بود.. صدای شکسته شدن شیشه بود که اون رو از خاطراتش بیرون کشیده بود. به اطراف نگاه کرد، گارسون با دستمالِ سفید رنگ به سمتش میاومد..
با حسِ سوزش روی پوستش متوجه شد مشکل از اطراف نیست..
به دستش نگاه کرد، سوزشِ عجیبش بخاطر فنجونی بود که بین انگشتانِ دست خودش شکسته بود!..
+ یونجون شی حالتون خوبه؟ اوه..! دستتون رو تکون ندید الان براتون باند میارم لطفا صبر کنید!!
اگر فنجون داخل دست خودش شکسته بود، پس چرا چند ثانیهی اول چیزی حس نکرد؟! حس خوبی نسبت به این ماجرا نداشت..
دختر با ابزارِ بانداژش کنار پیرمرد نشست و مشغول بیرون کشیدنِ تیکه های فنجون از دست یونجون شد
+ دوباره یادتون رفته قرصهاتونو به موقع بندازید درسته؟
یونجون.. یونجون قرص میخورد؟ پس چرا چیزی یادش نمیاومد؟
با بیرون کشیدنِ شیشهی بزرگ از کف دستش صدای "آخ"ش بلند شد!. این صحنه، ذهنِ یونجون رو دوباره به سمت جعبهی دیگهای از خاطراتِ کهنه شدهی اتاقکش برد و درش رو بی فوت وقت باز کرد..
Thirty years ago:
"- آخ! میسوزه!!
بیتوجه به غُرغُرهای بیفایده ی یونجون پنبهی آغشته به بتادین رو روی زخمهای استخون دستش گذاشت
٫٫ معلومه که میسوزه!! پسرهی احمق.. دستِ خالی رفتی دعوا اونم با کسی که اکیپ بزن بهادرش همیشه کنارشه!
- من فقط عصبی شدم دیگه نفهمیدم چیشد که اون اتفاق افتاد..
٫٫ از حالا به بعد یا روی عصبانیتت کار میکنی و کنترلش میکنی یا خودم یه تخت مخصوص توی تیمارستان برات رزرو میکنم فهمیدی؟!
چهرهی پسر هنوز محو و نامشخص بود، اما تُن صدای شیرین و گوش نوازش دلخوری و نگرانی رو به گوشهای یونجون میرسوندن. حالا دیگه عصبی نبود، آرومِ آروم بود. اما دوست داشت سر به سر پسر بذاره!
- تو فکر کردی کی هستی که بخوای بهم دستور بدی؟!
٫٫ فرشتهی نجاتت. مگه غیر از اینه؟؟
صدایی از ته قلبش حرف پسر رو تایید کرد. اون یه فرشته بود، نجاتدهندهی یونجون از هر نوع بلا و تاریکی..
- انقدر عجیب بهم نگاه نکن!
نمیدونست این سوال رو چطور پرسید، اون هم زمانی که انگار صورتِ پسر رو که مثل یک پیکسل بیکیفیت بود روی تلویزیون هفتاد اینچ تماشا میکرد.
٫٫ پس توام انقدر خیره کننده نباش..!
'خیره کننده'.. آدمها از این کلمه برای آدمِ عادی و معمولی زندگیشون استفاده میکردن؟!
- صبر کن ببینم، چرا جوری حرف میزنی که انگار عاشقمی؟!
٫٫ بستگی داره عشق رو چه شکلی ببینی.
- خب از نظر تو عشق چیه؟
پسر کِش و قوسی به بدنش داد و دستهاش رو تکیه گاه بدنش کرد. نفس عمیقی که کشید نشون میداد این موضوع اهمیت زیادی براش داشت..
٫٫ به نظر من عشق یعنی همین لحظه. یعنی من و تو از داشتنِ همدیگه خوشحالیم و به هم قول دادیم تا آخرش باهم باشیم. یعنی ما زندگی رو برای همدیگه شیرینتر میکنیم..
یونجون به پسر قول داده بود تا آخر عمر تنهاش نگذاره؟!
چطور ممکن بود خاطراتی رو که مرور میکرد براش به قدری تازه بودن که احساس میکرد همون لحظه درحال ساختنشونه!..
٫٫ یونجون، تو پای قولت میمونی مگه نه؟
- تا آخرین روز عمرم کنارت میمونم تهیون، بهت قول میدم.."
Back to now..
اکسیژن مثل بارونِ توی بیابون، روی ریههاش ترک انداخت و بدنش دوباره جون گرفت!.
/ یونجون شی من رو نمیشناسید؟ قرص هاتون کنارتونه؟
قرص براش اهمیتی نداشت، باید تهیون رو پیدا میکرد. پسری که حالا ازش فقط یک اسم براش مونده بود و ذهنش پر شده بود از خاطراتِ مشترک با اون..
دختر بدون حرفِ اضافهای یونجون رو تنها گذاشت اما از دور حواسش به رفتارهای عجیب و غیرعادی اون بود. حالا که اسم پسر رو پیدا کرده بود بهتر میتونست اون رو پیدا کنه و متوجه بشه چه نقشی توی زندگیش داشته.
تلفنش رو برداشت تا بین شمارههاش اسم آشنایی پیدا کنه که با پس زمینهی عجیبش روبهرو شد.
"چوی یونجون تو آلزایمر داری، هرجا که به مشکل خوردی با شمارهی پسرت تماس بگیر."
از این حقیقت که پسری داشت خیلی تعجب نکرد. اما آلزایمر!؟ این همه چیز رو توضیح میداد.
یاد پسرش افتاد، یعنی با پسرش اونقدری صمیمی هستن که یونجون از خاطرات و آدمهای مهم گذشتهش براش چیزی تعریف کرده باشه؟
- من.. من بهش قول دادم، اما حالا کنارش نیستم!
بغضش گرفته بود. از کِی تاحالا به بقیه قولهایی میداد که خودش هم نمیدونست واقعا میتونه بهشون عمل کنه یا نه؟!
- تهیون، من زیرِ قولم زدم یا تو؟ کدوم یکی از ما بیمعرفت شد و اون یکی رو فراموش کرد؟..
Continued..