The kiss (Klimt)
Moonlight chickenفردا سالگرد پنجمشون بود…
پنج سال پر از خاطرات شیرین که همه رو به پرث مدیونه .از شرکت تو مصاحبه برای کارش تا انتخاب خود پرث و علایقش رو نشون دادن....سانتا از همون لحظه اول که توی همایش دانشگاه دیده بودتش، متفاوت بودن پرث محصورش کرده بود.
فلش بک ـ اولین لحظه دیدارشون
بخاطر اینکه دیر کرده بود جای مناسبی برای نشستن نبود و بخاطر ازدحام جمعیت حتی جاهای رزرو شده هم پر شده بودند که نگهبان بلاخره برای سانتا، کنار هنرمندان جای خالی پیدا کرده بود و البته باید از چندنفر رد میشد تا میرسید. که براش سخت بود که چندین بار با عذر میخوام و شرمساری، نهایتا مابین دو مرد سی ساله نشست و دوباره دستاشو بهم وصل کرد و آروم عذرخواهی کرد.
یکیشون مثل خودش آروم دلجویی کرد ولی دومی که داخل دفترش مشغول کشیدن چیزی بود سانتا براش مهم نبود و اون فقط به تصویر روبرویی که درحال ترسیمش بود نگاه میکرد. شونه بالا انداخت که صداش شوکه اش کرد : « اخم نکن الان فقط نمیتونم صحبت کنم.»
همین جمله لبخند نرمی روی لبش آورد ولی اون مرد! تا نیم ساعت ، که یکی از اساتید درمورد نحوه مدیریت و فروشندگی صحبت میکرد مشغول بود و بلاخره با یس سرشو بلند کرد و با لبخند دفترش رو توی کوله اش گذاشت و دست به سینه به جلو خیره شد و آروم گفت :
« برای نشستن تو جات از کسی عذرخواهی نکن بچه!»
همین کلمه بچه میتونست آزارش بده به خودش اشاره کرد و کمی سرشو نزدیک برد تا کسی رو با مکالمشون اذیت نکنه :
« من فقط بیبی فیسم درصورتیکه که ۲۴ سالمه»
مرد لبخندی روی لبش نمایان شد و کاپ سیاهشو از سرش درآورد و موهای مشکیش رو مرتب کرد :
« منم پیر نیستم فقط اولد فیسم»
سانتا که فکر کرده بود مرد حرفشو بد متوجه شده تند دست های مرد رو گرفت و با شرمندگی زمزمه کرد :
« من منظورم شما نبودین. میخواستم بگم من بزرگم!»
مرد که لبخندش کل صورتش رو گرفته بود آروم صورتش رو سمت سانتا گرفت و به چشم های وحشی گربه ایش نگاه کرد ناخودآگاه پرسید :
« چشمات دقیقا چه رنگیه؟»
با صدای خنده ریز کنار دستیش ، اخم میکنه :
« پرث دوباره سوژه پیدا کرد!»
مرد که اسمش پرث بود با اخم به مرد کنار میتوپه :
« فوضولی نکن »
و دستایی که دست هاشو گرفته بود رو برگردوند و فشرد :
« چشم هات زیادی زیبان!... میشه یبار من بتونم این زیبایی رو روی بوم بیارم؟!»
سانتا هنوز از اتفاق افتاده شوکه بود از اینکه چطور مکالمه ای که داشت به دعوا میرفت الان به این سمت میرفت. با دیدن کارتی که مرد سمتش گرفته بود دوباره حواسشو به مرد روبرویی داد :
« اینکارت منه میشه بی توجه نباشی من واقعا باید اون چشم هارو به تموم دنیا نشون بدم.»
پایان فلش بک
به خونه ای که پنج ساله ! منطقه امن برای خودش وپرث بود نگاهی کرد . سفیدی دیوار و کف ها و پرده ها با تابلوهای رنگی که پرث طراحیشون کرده بود و گوشه و کنار خونه جا داده بود روح بخشیده بود.
با یادآوری اولین باری که به اونجا اومده بود سرشو توی بالشتک روی کاناپه کرد و چرخید و پاهاشو به کاناپه کوبید. هنوز از اینکه کنجکاویش اون موقع اش بهترین کار توی عمرش بود ذوق زده میشد.
فلش بک
زنگ واحد رو زد و از استرس کارت رو تا کرد و همراه دست هاشو داخل جیبش گذاشت و یه حس خاصی داشت از اینکه کسی بخواد چشم هاشو نقاشی کنه و ازشون تعریف کنه نه برای تغییر محو رمکالمه، با باز شدن در به مرد با بالاتنه لخت و شلوارک تا رونش نگاه کرد :
« بله؟»
پرث هنوز چشم هاش باز نشده بود و موهای پرپشتش به اطراف پخش بود ، با سکوت سانتا ! مرد بلاخره لای چشم هاشو باز کرد و با دیدنش خواب از سرش پرید و پشت در ایستاد :
« وای تویی!»
سانتا با این حرکت پرث خنده اش گرفته بود استرس قبل براش رفع شد و دستشو جلو چشم هاش گرفت با شوخی گفت :
« وای دیدمت!»
باعث خنده پرث شد و به خونه اشاره کرد :
« بد موقعی مزاحمت نشدم؟... به استاد کیم گفته بودی حتما بیام پیشت!»
پرث دستشو گرفت کشید داخل :
« نه بیا بشین من تا دوش بگیرم! تا صبح داشتم روی بومم کار میکردم بخاطر همین اوضاعم درهمه!»
به سانتا اجازه شکایت هم نداد و تند پرید داخل یکی از اتاق ها و سانتا توی سکوت به خونه تقریبا خالی خونه چشم چرخوند ! باورش نمیشد با یه غریبه مکالمه به این بانمکی داشته باشه و الان هم توی خونه اش منتظر باشه تا دوش بگیره !
عکس های روی میز کنسول نزدیک ورودی آشپزخونه توجهشو جلب کرد و کوله و کیف دستیش رو کنار کاناپه زمین گذاشت و پشت میز کنسول ایستاد ، بجز عکس های جدید و قدیمی چندین تقدیر نامه روی میز قاب شده بودند! آروم یکی یکی دستشون گرفت و مطالعه شون کرد آخریش رو که روی میز میزاشت صدای مرد پشت سرش شنید :
« چیز مهمی نیستند فقط تقدیرنامه های بخش های مختلف تو همایش های ملی اند.»
سمتش چرخید با حوله دور کمرش تا کمر توی یخچال خم شده بود و با دو تا بسته بزرگ با کتفش یخچال رو بست :
« میشه کمی حرف بزنیم من یچیزی بخورم؟»
سانتا سرشوتکون داد به مردی که داشت گوجه و کاهو خورد میکرد زل زد و آروم سمتش رفت و دستشو سمتش گرفت :
« بهتره تو سوسیس سرخ کنی تا من ساندویچت رو لقمه میگیرم.»
پرث با لبخند ممنونی گفت و پشت گاز ایستاد :
« یچیز بگم!»
برگشت به سانتا نگاه کرد و سانتا ممم کرد پرث خندید :
« نه بیخیال فکر کنم دیوونه شدم!»
و با صدا خندید و سوسیس هارو سرخ کرد و برگشت سمت سانتا که نون ها رو با گوجه و کاهو و زیتون مرتب کنار گذاشته بود . داخل یکی از لقمه ها رو سوسیس گذاشت و سمتش گرفت و سانتا با تعجب لقمه رو ازش گرفت. لقمه دیگه پیچید و گاز زد و کنار سانتا ایستاد :
« قلبم داره از سینه ام در میاد!»
سانتا که درحال مزه کردن ساندویچ بود هان کرد که پرث خندید :
« نقاشی چشم های به زیبایی چشمات استرس آوره!»
سانتا آهانی کرد و چیزی نگفت ولی پرث مدام تا لقمه ساندویچ رو تموم کنه زیر چشمی نگاش میکرد که سانتا جلوش ایستاد :
« آقای تاناپون اگه فکر میکنید اذیتتون میکنم برم!»
پرث راست ایستاد و ساعدشو گرفت :
« نه واقعا میخوام چشم هات رو بکشم.»
سانتا عقب گرد کرد و رفت روی کاناپه نشست و به مردی که با رفتارش، براش عجیب بود خیره شد :
« توی اتاق روبرو بشین الان میام»
با نفس عمیق سمت اتاق رفت و لبه تخت سفید بزرگ نشست. و به بوم های بزرگ و کوچیک که بعضی هاش نصف طراحی شده بودن نگاه کرد :
« منو میشناسی پرث تاناپون ام!»
سانتا سرشو تکون داد دست هاش کنارش روی تخت تکیه داد :
« منم سانتا پونساپاک ام»
پرث بومی رو روبروی سانتا تنظیم کرد و پشتش نشست :
« جات خوبه میتونی تا یه ساعت اونجا بشینی یا میری به پشت تخت تکیه بدی!؟»
و خودش رو مشغول مرتب کردن قلموهاش کرد تا سانتا احساس راحتی بکنه. پرث سرشو بالا آورد و با دیدن اینکه سانتا کمی عقب تر رفته و بالشت رو روی زانوهاش گذاشته ، لبخند زد و مداد رو دستش گرفت و شروع به طراحی کرد.
نیم ساعت طول نکشید که طرح اولیه و کامل روبروش بود ولی نمیخواست سانتا از اتمام طرح باخبر بشه تا بتونه بیشتر نگاهش کنه و حرف هاشو بهش بزنه:
« سانتا! میشه به حرفم نخندی!»
سانتا صاف تر نشست و با صدای خوابآلو گفت :
« به هیچ وجه»
پرث بلند شد ایستاد با قدم اول گفت :
« میشه باهم بیشتر آشنا بشیم؟»
پایان فلش بک
دوباره سرشو بلند کرد و نفس عمیقی کشید و از ذوق دوباره روی کاناپه نشست زمزمه کرد :
« باید یچیزی که دوست داره برای سالگرد مون بهش بدم»
با یادآوری تلاش این چند وقتش توی این مدت عصبی شد و پوفی کشید و دست تو موهاش کرد و به گزینه آخر فکر کرد ، توی ذهنش یه تابلوی نقاشی از طرف خودش برای پرث بود! اون میتونست حسشو هم منتقل کنه .بشکنی زد :
« خودشه»
حتی اگه نقاش نباشه و نقاشی خوب و باارزشی برای بقیه نتونه بکشه ولی مطمئنا پرث! تلاش سانتا رو میتونست ببینه. هرچند اون! یه نقاش معروف در سطح منطقه ست ولی سانتا بهتر از هر کسی ، از علاقه پرث نسبت به نقاشی و بوم هاش خبر داشت و تلاش ها و تشویق های پی در پیش برای یادگیری و آموزش سانتا به هنر اون رو تشویق به این کار میکرد.
میدونست هر کاری که ثمره ی دست خودشه، از غذا تا بافتنی و رسیدگی به گل و گیاه، برای پرث خیلی ارزشمنده و همه کارهاشو ستایش میکنه…
پرث رو برای ایده گرفتن از گربههای اون سر خیابون توی مجتمع دوستشون جیمینای! فرستاده بود و الان بهترین فرصت بود تا به وسایل داخل اتاق کار پرث دسترسی داشته باشه.
ولی خب چون زیاد با رنگ و ترکیبشون آشناییتی نداشت همان اول کار خرابکاری کرده بود. رنگ ها رو به دست و صورتش زده بود و حتی پیشبند کار پرث که اول کار, تنش کرده بود هم از رنگ ها سیراب شده بود.
حتی خودش هم به کارهاش میخندید ، تا حالا مخفیانه به اتاق کار پرث نفوذ نکرده بود تا کاری که پرث ازش بی خبر بود انجام بده.... ترکیب رنگ هایی که توی ذهنش بود رو تموم کرد و با گوشیش عکسی که میخواست برای پرث بکشه روی بوم نقاشی کنار دستش گذاشت و شروع کرد و بعد از دو ساعت تلاش و خرابکاری های پشت سرهمش، اون عکسی که توی گوشی بود و روی تابلو کشید و کمی رنگش کرد و لبخند زد و کمی از استرسش کم شده بود. با شیطنت زیر تابلو رو امضا کرد و نوشت از طرف سانتای تو...!
ولی زمان از دستش در رفت و قبل از اینکه از اتاق بیاد بیرون، پرث! وارد اتاق میشه و تابلو توی دستش رو میبینه و متعجب صداش میکنه.
سانتا از اینکه سوپرایزش به گند کشیده شده بود. چشم هاش پر از اشک میشه و آروم تابلو رو به پشتش میکشونه که پرث با چشم هاش بهش اشاره میکنه :
« اون فکرکنم برای منه؟»
با تکون سر سانتا، پرث آروم با دو قدم خودشو بهش میرسونه و خم میشه بوم رو از سانتا میگیره بدون اینکه از چشم های سانتا نگاهشو بگیره بیشتر خم میشه و به یکی از چهار پایه ها تکیه اش میده و دست های سانتا رو میگیره و سمتی از اتاق میبره ...
پرث از قیافه سانتا! خنده شو به زور نگه داشته بود! ولی میخواست چیزی بگه که با دیدن منظره روبروش اول شوکه و بعد شروع به خندیدن میکنه. پرث دستی روی صورتش میکشه تا کنترلی روی خنده اش داشته باشه تا سانتایی که از استرس درحال انفجار برای گریه ست رو آزار نده ،پرث نفس عمیقی کشید و دوباره چرخید و بومی برداشت و بلند کرد و با صدای بمش گفت :
«سوپرایزم سوپرایزیده شد.»
تابلو رو سمت سانتا چرخوند. تابلویی که کاملا با دون دون های رنگی که روش رنگ پاشیده شده بود و خب سانتا به خوبی میدونست که موقع نقاشی کردن این خرابکاری ازش سر زده. شوکه به طرح توی تابلو نگاه کرد و به پشت اشاره کرد همون بومی که پرث از دستش گرفت و زمین گذاشت.
«منم دست هامون رو کشیدم«
ناخودآگاه دست هاشو روی دهنش گذاشت و پرث از کار بامزه اش خندید ابرو بالا داد که سانتا سرشو پایین انداخت و گفت:
«سوپرایزم خراب شد.»
پرث تابلو رو کنار گذاشت و آروم سانتا رو توی آغوشش کشید و با حالت خنثی و آرومی سعی کرد سر سانتا رو بالا بیاره :
« میشه ببینیم سوپرایزامون چقدر شبیه ان»
کمی مکث میکنه و انگشتش رو روی دماغ سانتا که رنگی بود میکشه و ابروهاشو بالا میده و نگاهش میکنه با نرم شدن نگاه سانتا!قدمی برمیداره سمت بوم میره و سانتا هم درحالی که بهش تکیه داده همراهیش میکنه و تا پرث به بوم میرسه دوباره خم میشه تابلو رو بلندش میکنه
و دوباره سمت بومی که خودش هست میره و با احتیاط از سانتا جدا میشه و بوم رو نگاه میکنه وبا چشم های برق افتاده و ذوق زده سمت سانتا میچرخه :
« این عالیه! کی کشیدیش؟«
طبق حدسی که سانتا زده بود پرث از کارهای دستی اون واقعا استقبال میکرد و بیشتر از هر هدیه ای خوشحالش کرده بود و تموم استرسش رو از بین برد.
ولی با حرکت پرث، شوکه شد که با یه دست پاهاشو گرفت و بلندش کرد :
«خب قراره خودتو به بوم نقاشی تبدیل کنم.»
. جیغ خفه ای کشید و دستاشو دور شونه پرث گره کرد :
«چیکار میکنی؟»
پرث ؛(سیس ساکت تا متوجه شی) گفت و توی سرویس کشوندش و لب وام نشوندتش و جلوش زانو زد و با شیطنت که روی صورت خندونش نمایان بود کمی به صورت سانتا نگاه کرد و دستشو گرفت :
« دوتا انتخاب میزارم برات!»
سانتا که هنوز تو شوک کار پرث بود سوالی پرسید :
«انتخاب؟ مگه اجلاس بینالمللی شرکت کردیم؟»
پرث خم شد از پشت گره پیش بندش روباز کرد و از دور گردنش بازش کرد درحالی که روی زمین پشت سرش پهن میکرد و مراقب بود تا قسمت رنگیش جایی رو رنگی نکنه گفت :
« میدونی که زیاد اهل پیش زمینه سازی نیستم!؟»
سانتا سرشو تکون داد و لبخند زد :
« آره از اول تا به الان همیشه رک بدون مقدمه خواسته هات رو گفتی.»
پرث دست روی گونه اش گذاشت و به چشم هاش زل زد :
« تو با لباسات؟ تو بدون لباسات؟»
سانتا اول شوکه بعد بلند میزنه زیر خنده :
«این دقیقا! چجور خواسته ست!؟»
پرث لبخند زد و روی زانوهاش بلند شد و دست دور گردن سانتا انداخت :
«نمیدونم فقط میدونم که میخوام»
سانتا بیشتر میخنده و دستاشو دور کمر پرث بزور گره میکنه و غرغر میکنه :
«ای بابا تو چقدر بزرگی آخه دستام بهم نمیرسن!»
پرث انگار چیز با افتخاری شنیده ، درست روبروی صورتش حوری که بینیش رو به نوک بینی سانتا میزد گفت :
« آره همون اول گفته بودم تو بچه ای و پیرمرد!»
و شونه هاش از شدت خندش میلرزه و با چشم های حرصی سانتا زل میزنه که سانتا چونه اش رو گاز میگیره که پرث عقب گرد میکنه و سانتا دستاش روول میکنه که به عقب و داخل وان میفته ولی خب پرث سرعت عملش بهتر از سانتاست و دستاشو دور گردن و کمر سانتا میگیره با هم کف وان سرنگون میشن ! آرنج های پرث بیشتر از بدن سانتا به بدنه وان برخورد میکمه ولی با این حال با نگرانی خودشو بالا میکشه و دست و پهلوهای سانتا رو چک میکنه:
«خوبی؟ چیزیت که نشد؟»
سانتا با خنده خودشو کمی بالا میکشه :
«نه ولی فرارم با افتادن تو تله یکی شد!»
پرث اخمو نگاش میکرد که با دیدن جایگاه سانتا زیرش تای ابروش پرید و با پوزخند آرنجش رو کنار سانتا توی وان تکیه میکنه :
«آخ پس گزینه سانتا با لباس انتخابته!؟»
با خنده از ته دل سانتا باعث لبخند کشدارش میشه. لباشو میبوسه و خودش رو کامل توی وان میکشه و کمک میکنه سانتا هم بشینه :
«میدونی فردا سالگردمونه...»
شونه بالا میندازه و خنده آرومی میکنه:
«خب معلومه هردومون امسال برای جشن سالگرد کادوی باارزش و جذابی برای هم تهیه کردیم»
خندید و به صورت بانمک سانتا که با رنگ ها بیشتر بامزه شده بود خیره شد و خودشو به سانتا نزدیک کرد صداش رو آروم تر کرد :
«پنج سال پیش بدون هیچ سوالی دنیای منو قبول کردی.»
سرشو توی گوشش میکنه و نفس میکشه :
«باعث شدی من بیشتر خودم باشم و با مردم ارتباط بگیرم!»
پاهاشو اطراف بدن سانتا میزاره روی زانوهاش روی پای سانتا میشینه و پیشونیش رو میبوسه :
«بارها به همه طرفدارام و خبرنگارا گفتم اگه تو پنج سال پیش من قبول نمیکردی و پرث قوی رو بهم نشون نمیدادی... موجودیتی نداشتم»
سانتی ازش فاصله میگیره و به چشم هاش زل میزنه تا سانتا متوجه کارش نشه و آروم دکمه آب دوش رومیزنه و با ریختن آب رو به سرد روی سر سانتا جیغش درمیاد و میخنده و سانتا که برای اینکه آب چشم هاشو اذیت نکنه دستاشو دور پرث میندازه و خودشو جلو میکشه :
«پرث! »
و سرش که کنار گردن پرث قرار میگیره گاز محکمی میزنه و با پوزخند یه(حقته) نثارش میکنه ولی خب بیشتر خودش گیر پرث افتاد که لباش شکار لبای پرث میشه و پرث اونو سمت زیر آب میکشونه آب ملایمی که کمی از قبل گرم تر شده و اذیت کننده نیست! با مک های شدیدی که پرث ازش میگرفت خودش رو تسلیم پرث کرد و دستاشو دور گردن پرث انداخت و موهاشو به بازی گرفت و پرث دیوونه وار لبای صورتی سانتا رو مک میزد و دکمه لباسش رو سریع باز کرد و لب هاشو روی گردن سانتا کشید و با بوس کوتاهی کمی فاصله گرفت و بخاطر آبس که روی سرشون میریخت چشم هاشو نیمه باز کرد و خودشو بالا کشید و با سانتای کاملا خمار نگاهشو داد و دوباره نرم تر لباشو بوسید و فاصله گرفت :
« چطوری با آب شیرین تری؟»
سانتا خندید و همون خنده باعث شد پرث مک محکمی روی شونش بگیره و آخ سانتا رو بلند کنه و پرث لعنتی فرستاد و تیشرت و پیراهنش رو باهم درآورد و محکم تر بوسیدش که با صدای ضرب در سمت در چرخید با دیدن جیمینای که دستش رو بلند کرد و تکون میده مواجه شد :
«قرار بود باهم بریم شام ولی خب دیر کردین...»
پرث که خیز برداشت سانتا مانعش شد ولی صداش قبل خودش بلند شد :
«من اگه رمز درو اثر انگشت نکن و تورو با پسره فورث موقع روکاریت نگیرم پرث نیستم!»
شامپویی که دم دستش بود رو سمتش پرت کرد و داد زد :
«گمشو برو با دوست پسرت شام بخور»
با رفتن جیمینای با اعصاب بهم ریخته عقب کشید و دستشوروی کنار وان گذاشت و ناراحت زمزمه کرد :
«من نمیدونم این رمز رو از کجا میتونه حدس بزنه!»
سانتا خندید و از حالت نیمه دراز کشیده دراومد و نشست شونه بالا انداخت و خندید :
« تو پیچیده نیستی پرث! سالگردمون برای ادم های اطرافمون هم مهمه!»
و سمت پرث خم میشه و انگشت های اشاره و میانی رو مثل یه حرکت بامزه از روی شکمش تا زیر چونه اش میبره و چونه اش رومیگیره و کمی نزدیکش میشه!
پرث به کارش نگاه میکنه! به سانتایی که همیشه این مدت نه تنها از اسم و رسمش حمایت کرده بلکه مراقب و نگهبان روح خوبی هم بود. :
«ببخشید با اومدنش...»
سانتا لباشو برای چند ثانیه روی لب هاش میزاره و عقب میکشه :
«ممم الان من فقط پرث رو میبینم!»
پرث نگاهشو به سانتا خمار میده و با پوزخند میگه :
«این الان بوس بود؟»
با تکون سر سانتا دست به پشت سرش میبره و جلومیکشتش و محکم میبوستش :
«این بوس ست»
بعد لب سانتا رو بین لبش میگیره و میمکه :
«اینم کیسه»
تا میخواد لباشو گاز بگیره یانتا لباشو داخل میده و با همون حال میگه :
«اره میدونم اونم لاوکیسه ولی نمیخوام فردا تازه اول هفته ست باید برم سرکار!»
پرث که بهش حمله میکنه جیغش بلند میشه و عقب میکشه که دوباره زیر آب میفته و هردوبا کمی بهم نگاه میکنند و میزنند زیر خنده :
«وحشی خودمی»