The kingdom

The kingdom

youth

بومگیو با حس سوزن های کاج که به گونه اش فشار می‌آوردن و سوزش شدید سرما که از بین پارچه خیس از عرق پیرهنش عبور میکرد، از خواب بیدار شد. دنیای اطرافش خیس و سیاه و پر از جیرجیرک بود ، بدنش درد میکرد و گلوش طعم فلز میداد. اطرافش درخت هایی وجود داشتن، درخت ها و خاک و درخت هایی بیشتر که در هر جهتی امتداد داشت. بومگیو به آسمون نگاه کرد و انگار آسمون با شاخه ها دوخته شده بود

پلک زد، سرش سنگین بود و قلبش به قدری تند میزد که می‌تونست پژواکش رو در جمجمه اش بشنوه.

خودش رو صاف کرد، کف دستش به خاک مرطوب خورد و نفسش توی هوای سرد حبس شد. به اطراف که نگاه کرد، نمیدونست کجاست و بدتر از اون نمیدونست کیه.

اسمی روی نوک زبونش بود، اما گیر کرده بود و لغزنده و همچنان خیلی مبهم بود و به یاداوردنش سخت به نظر می‌رسید

دستش، لرزون توی جیب ژاکتش دنبال تلفنش گشت، لکه ای از خون روی صفحه ی گوشی بود. نمیدونست چطور خون اونجا افتاده و نمیدونست اون خون برای خودشه یا نه

صفحه نمایش روشن شد و صفحه ی قفل رو دید، والپیپر می‌گفت

″برنامه نوتت رو چک کن ″

فیس ایدی رو امتحان کرد اما کار نمیکرد، نور کافی نبود و یا شاید هم گوشی درست مثل پسر دیگه اون رو نمی‌شناخت، رمز عبور رو نمیدونست

به آرومی از طریق بینی نفس کشید، کفش های ورزشیش رو پوشیده بود، ساق پاش درد میکرد انگار که دویده باشه. چراغ قوه ای که دستش بود رو روشن کرد و تاریکی رو کنار زد، دوباره درخت ها و درخت های بیشتر. پرتو نور، شاخه ای شکسته، در بطری دور انداخته شد، رد پاهای کثیف روی گل رو پیدا کرد

بومگیو از جاش بلند شد و شروع به راه رفتن کرد، نمیدونست کجا میره، اما پاهاش طوری حرکت میکرد که انگار چیزی رو که ذهنش نمیدونست به یاد می‌آوردن. تلفنش توی دستش لرزید، یک تماس بود . آسودگی اونچنان شدید به ریه هاش هجوم آورد که تقریبا هق هق کرد ″ یونجون هیونگ ″

اون همچین فردی رو نمی‌شناخت با این حال جواب داد

″ الو؟ ″

صداش انگار از بین شن ها کشیده شده بود، صدا جوابش رو داد

″ بومگیو؟ ″

صداش تیز و آشنا و درعین حال نگران بود، صدا آهی از سر ناامیدی کشید

″ کجایی بومگیو؟ لعنت بهت ″

بومگیو مکث کرد

″ من .. نمی‌دونم ″

مکثی پشت خط ایجاد شد و فرد ناله ای کرد

″ به فراری قسم بومگیو ، دیگه هیچوقت نمیذارم مشروب بخوری. ″

مشروب خورده بود؟ یادش نمیومد، بومگیو جواب نداد

یونجون نفس عمیقی کشید

″ دارم موقعیت مکانیتو ردیابی میکنم. پنج دقیقه دورتر از کلبه ای. چرا نیمه شب مهمونی رو بدون اینکه به کسی بگی ترک کردی؟ ″

″ باید فرار میکردم ″

بومگیو گفت چون حس کرد حرفش درست به نظر میرسه، مکث دیگه ای شد و یونجون زیر لب حرفی زد

″ معلومه که باید فرار میکردی ″

صدای خش خشی از روی خط اومد، شبیه به کلید ماشین و شن زیر پا

″دارم میام دنبالت. از جات تکون نخور″

تماس قطع شد و بومگیو مدت دیگه ای به درختا خیره شد، بومگیو برای خودش یک یادداشت ذهنی نوشت : بفهم یونجون کیه

بومگیو به سمت جاده رفت، پاهاش کشیده میشدن و زانوهاش سفت شده بودن. جنگل در نهایت به آسفالت رسید و صدای وزوز چراغ خیابون که هاله زرد رنگی در لبه تاریکی ایجاد میکرد شنیده میشد. نفسش رو بیرون داد، جلوی صورتش رو مه گرفت و به سرعت ناپدید شد

یک جفت چراغ جلوی پیچ ظاهر شدند و ماشینی سرعتش رو کم کرد، شن ها رو خرد کرد و جلوی بومگیو توقف کرد، موتور صدای بلندی ایجاد میکرد

بومگیو با چشم هایی تنگ نگاه کرد، امیدوار بود تهیون باشه یا فردی که بهش زنگ زده بود- یونجون. نمیدونست

در باز شد و فرد داخلش با عصبانیت به بومگیو نگاه کرد

″سوار شو″

مردی زیبا، مو مشکی، فک تیز و چشم های قهوه ای درست مثل طوفان های تابستونی

بومگیو مردد بود، مرد اسمش رو بومگیو صدا زد، پس بومگیو حدس زد باید تهیون باشه برای همین سوار شد

مرد نگاهی بهش انداخت، کمی اخم کرد و ماشین رو به جاده برگردوند

″ چرا مهمونی رو ترک کردی؟ ″

بومگیو به جلو خیره شد

″ باید فرار میکردم ″

بند انگشت های مرد روی فرمون سفت شد

″ به خاطر اینکه هم رو بوسیدم؟ ″

بومگیو شوکه پلک زد و سرش رو به سمت مرد برگردوند

″ چی؟ ″

ماشین کمی تکون خورد و مرد از جاده خارج شد و زیر نور نارنجی که سوسو میزد به یک جای خلوت و آروم رسید . موتور روشن موند و بخاری وزوز میکرد

مرد حالا درست به بومگیو نگاه کرد و با صدایی آروم حرف زد با صدایی ناامید و آزرده

″ دقیقا بعد از اینکه بوسیدمت فرار کردی. حتی چیزی هم نگفتی فقط فرار کردی گیو ″

بومگیو دهنش رو چند بار باز و بسته کرد و چیزی از دهنش خارج نشد. چون نمیدونست، نمیدونست این مرد رو بوسیده یا نه، حتی اسمش رو نمیدونست

مرد با تلخی خندید و با بی حوصلگی دستی توی موهاش کشید

″ فکر کردی متوجه نشدم؟ سال هاست که میدونم از من خوشت میاد، بومگیو. سال ها. تو هیچوقت چیزی نگفتی ″

بومگیو آب دهنش رو قورت داد، نمیدونست حرف هاش درسته یا نه

اما میدونست که این مرد - که به نظر آلمانی یا کره ای، یا چیزی بین این دو، و به طرز باورنکردنی خوش قیافه- به نظر کسی میومد که ارزش عاشق شدن رو داشت. کسی که لیاقت یک عشقی رو که تا مغز استخونش حک شده باشه، داشت. کسی که بومگیو اون رو میشناخت، جایی توی اعماق وجودش، حتی اگه یادش نمیومد چطوری.

مرد با ناامیدی و درد چیز دیگه ای گفت و چیز عمیق تری توی لحنش موج میزد

″ خب، فکر کردم میتونم ببوسمت. من آروم خم شدم گیو، بهت فضا دادم و بعد تو خم شدی و ما هم رو بوسیدیم و بعد تو مثل آهنگی که قبلا گوش می‌دادیم فرار کردی و انگار نسخه مردونه ی سیندر- لعنتی ، سیندرلایی ″

بومگیو خیره شد، اون واقعا زیبا بود، بومگیو نمیدونست چرا ازش فرار کرده بود

″ اگه این یه نوع استراتژی مزخرف فراری باشه که توش سعی میکنی رقیب عنوان قهرمانیتو رو اغوا کنی، قسم میخورم بومگیو... جیغ میزنم! ″

بومگیو جابه جا شد، دستش به طرز ناشیانه ای روی پاش حرکت کرد، مرد متوجه شد، دستش رو دراز کرد و به آرومی دست بومگیو رو گرفت، انگشتای گرمش دور دست پسر کوچیکتر حلقه شدن، بومگیو از درد داد زد و باعث شد مرد از جاش بپره

″ چی؟ چیه؟ ″

بومگیو سریع پلک زد

″ فکر کنم به دستم آسیب زدم ″

سکوت توی ماشین حکمفرما بود. بخاری می‌چرخید و جنگل ساکت بود

مرد طوری بهش نگاه میکرد که انگار درحال شکستن بود، انگار مدت زیادی بود که داشت می‌شکست و بومگیو هیچ ایده ای نداشت که چه تاریخی بینشون در جریان بود، فقط چیزی از اینکه این غریبه - که شاید تهیون نبود؟ - دستش رو طوری گرفته که انگار چیز باارزشیه، توی سینه اش به خودش می‌پیچید

Report Page