The kingdom

The kingdom

youth

سوبین زیاد شوخی نمیکرد اما همیشه با بومگیو طوری صحبت میکرد که انگار نمی‌خواست صحبت کردن باهاش تموم شه، انگار قرار نبود این سکوت سال ها ادامه پیدا کنه، انگار چیزی متوقف شده بود، انگار چیزی هنوز هم می‌تونست دوباره شروع شه؛ اما بومگیو فراموش میکرد، هربار.

یک روز سوبین بهش نزدیک شد و ازش پرسید

″این آخر هفته هم برای برد تلاش میکنی؟ ″

و بومگیو پلک زد، مودبانه و رسمی لبخند زد نه طوری که همیشه به دوست قدیمیش لبخند میزد

″ همیشه این کار رو میکنم ″

و بعد به اتاقش برگشت و دوید تا به یاد بیاره اون پسر چه کسی بوده. و این کار هیچوقت آسون تر نمیشد و هرگز از شدت دردش کم نمیشد و سوبین هرگز از صحبت کردن با اون دست نکشید

روزی، پسری غریبه با لباس فرم تیم هاس با نوعی شادی بی پروا و بامزه بهش نزدیک شد که باعث شد بومگیو حتی قبل از اینکه دلیلش رو بدونه جا بخوره. پسر، جون و قد بلند بود، با چشم هایی که هنوز برای تحمل بی رحمی پیست ها خیلی نرم بود، برای لحظه ای بومگیو فکر کرد شبیه به فرشته ها میمونه. دستش رو دور گردن بومگیو انداخت، انگار که اونها دوست های قدیمی یا خانواده بودن یا چیزی شبیه به این دو. بومگیو بغلش نکرد، کنار هم نکشید و فقط اونجا ایستاد و به پسر نگاه کرد و منتظر موند تا اسمش از تاریکی خاطره ی بومگیو بیرون بیاد

پسر با صدای بامزه ای شروع به صحبت کرد

″ باورم نمیشه قراره سال دیگه هم تیمی تو باشم، یعنی منظورم اینه که.. میدونی، بومگیو من با تماشای تو بزرگ شد. اوه یعنی، نباید اینو میگفتم، ببخشید، منظورم این نیست که تو پیری واقعا ، فقط- من همیشه بهت احترام میذاشتم ، هنوز هم احترام میذارم.″

بومگیو لبخند زد چون به نظرش واکنش درستی بود، چون بدنش میدونست چطور به صورت خودکار واکنش نشون بده، سرش رو تکون داد و با صدای ضعیفی خندید به این امید که سکوت تو خالی درون جمجمه اش رو که مثل صدای خراش ملایم چیزی فراموش شده توی سرش زنگ میزد، بپوشونه.

پسر همچنان صحبت میکرد، بومگیو فکر کرد واقعا پرحرفه. چیزی درباره ی شبیه ساز ها، تنظیمات ماشین سال آینده، درباره ی یونجون که بهش گفته بود بومگیو از قبل جایگاهش توی فراری تضمین شده بود. دست های پسر مثل جلبک دریایی که توی جریان آب گیر افتادن باشن تکون میخوردن و چشم هاش برق میزد، انگار در آستانه ی امید قرار داشت

وقتی کمی پسر کنار رفت بومگیو با یک حرکت سریع برنامه فرمول یک رو روی گوشیش باز کرد، انقدر سریع بود که خودش هم تعجب کرد، انگار بارها و بارها این کار رو انجام داده بود، به لیست تیم ها رفت و نگاهی به هاس انداخت

هیونینگ کای. سن: ۲۰. امتیاز: ۳۴

روی عکس کلیک کرد، چشم های فرشته صفت، لبخند درخشان، پرچم کره

هنوز هیچ چیزی، بدون هیچ لنگری و چیزی یادش نبود و دوباره والپیپرش رو دید

″ برنامه نوتت رو چک کن. ″

بومگیو اطاعت کرد و داخل برنامه رفت، زیر خطوط مربوط به سوبین، زیر تکرار های ناامید کننده نتایج مسابقه و آمار سکو و گروه خونی خودش یک یادداشت با عنوان « هیوکا » وجود داشت، روش کلیک کرد و اون رو باز کرد

″ هیوکا شبیه به برادر کوچیکتر توعه، گاهی هم حس پسرت رو میده یا شاید هم هردو، تو اونو راهنمایی میکنی، ازش محافظت میکنی، برات قهوه میاره و جوک های احمقانه ای تعریف میکنه، وقتی همه چیز رو فراموش کردی حواست به اون باشه، تو اون رو دوست داری ″

چیزی تو گلوی بومگیو گیر کرد، گرمایی شکوفا شد، چیزی غیر منتظره و گیج کننده، نخ کوچیکی توی سینه اش محکم کشیده شد، مثل نخ بادبادکی که به آسمون کشید میشد. پسر- هیوکا، به خودش یادآوری کرد- هیوکا، هنوز حرف میزد، هنوز حرف های بی ربط میزد اما بومگیو به کلماتش گوش نمیداد

بومگیو فقط پسر کوچیکتر رو تماشا کرد، سعی کرد شکل یک خاطره رو از بین مغزش به بیرون ردیابی کنه، هیوکا بالاخره متوجه سکوت شد و پلک زد و سرش رو کج کرد

″ حالت خوبه؟ ″

بومگیو سر تکون داد و برای اولین بار در طول هفته ها، شاید هم بیشتر از هفته ها، درست یادش نبود، گرمایی رو احساس کرد که به نظر واقعی بود، گرمایی آشنا و واقعی

روز بعد بومگیو در جلسه ای با یونجون بود، سرش درد میکرد، همه چیز انگار از انتهای اشتباه یک تونل اتفاق می افتاد ، صدای یونجون پیچ و تاب داشت، انگار از بین موج آب عبور میکرد، کسل کننده.

چشم هاش مدام به سمت پنجره پشت سر یونجون می‌چرخید، نور خیره کننده روز رو به داخل میکشید و بعد مردی از پشت پنجره رد شد

بومگیو پلک زد، قد بلنده، چهارشونه، موهای مشکی کمی بلندی که مثل هاله ای زیر آفتاب میدرخشید. پسر لباس های رنگ ردبول پوشیده بود- سرمه ای تیره با لگوی ردبول - و طوری راه می‌رفت که انگار تمام دنیا باید از سر راهش کنار می‌رفت. چیزی در مورد راه رفتنش باعث شد چیزی داخل سینه ی بومگیو تکون بخورن، مثل دژاوو یا چیزی محو.

یونجون چیزی گفت اما بومگیو متوجه اش نشد، پسر پشت پنجره کمی برگشت و با کسی که کنارش بود صحبت کرد، بومگیو نمیتونست اون شخص رو ببینه، اون بیش از حد مشغول تماشای نحوه ی حرکت دهن مرد بود، انگار اگه به اندازه ی کافی خیره میشد صدای پسر رو به یاد می‌آورد

یونجون با صدای بلند گلوش رو صاف کرد

″ بومگیو. ″

آروم صداش کرد، لحنش نامهربون نبود اما تیزبینی سختی تو صداش بود

″ لطفا از خیره شدن به رقیب قهرمانیت دست بردار و تمرکز کن ″

بومگیو با گیجی پلک زد و تکرار کرد

″ رقیب؟ ″

کلمات توی دهنش لغزنده به نظر رسید، انگار نمیدونست کدوم قسمت اون قراره درد داشته باشه

یونجون اه آرومی کشید

″ چوی سوبین. رقیبت، فردی که امسال سعی داری برای قهرمانی شکستش بدی؟ خوبی تو؟ حواست هست؟ ″

بومگیو به آرومی سر تکون داد

″ اره اره البته ″

بومگیو همون‌طور که تمرین کرده بود لبخند زد و با همون ترفند ساده ای که همیشه وقتی به جواب هایی نیاز داشت که نمیتونست توی ذهنش پیدا کنه ازش استفاده میکرد، گوشیش رو برداشت و برنامه فرمول یک رو باز کرد، جدول رده بندی رانندگان. ردبول.

چوی سوبین

اسمش هیچ صدایی رو توی قلب بومگیو ایجاد نمیکرد

″ برنامه نوتت رو چک کن ″

یک بخش کامل وجود داشت با عنوان ″سوبین ″

بومگیو همه رو اسکرول کرد و سر تیتر هارو خوند

″حادثه ۲۰۲۱″

″فراموش نکن: تو عاشقش بودی″

″ابوظبی″

″تو اولین قهرمانی جهانش رو خراب کردی″

″چهارساله که حرف نزدید″

″قرار بود همه چیز رو بهش بگی، هرگز این کار رو نکردی″

″تو هنوز عاشقشی، چیزی بهش نمیگی″

بومگیو آب دهنش رو قورت داد، محکم. کلمات مثل باد سردی بودن که به سینه اش وزید. نمیدونست کی اونها رو نوشته. این تلفن اون بود، حساب اون بود، انگشتای اون بود اما احساساتی که بین خطوط دوخته شده بود غریبه و ناآشنا به نظر می‌رسید و با این حال دوباره از پنجره به بیرون نگاه کرد

اون پسر- سوبین، به خودش یادآوری کرد- حالا میخندید، سرش به عقب خم شده بود و چهره اش سرزنده و زیبا بود که دنده های بومگیو رو به درد می‌آورد.

بومگیو به پسر خیره شد، اون عشقش رو به یاد نمی‌آورد، نه به درستی اما می‌تونست احساس کنه چیزی توی سکوت شکوفا میشد، چیزی تازه شروع شد، چیزی که شکننده بود، وحشتناک بود، چیزی مثل افتادن، مثل شناور شدن

یونجون هنوز صحبت میکرد، چیزی درمورد استراتژی تایر و شبیه سازی های مقدماتی. بومگیو در صورت لزوم سر تکون میداد اما چیز دیگه ای نگفت

بعداً، وقتی تنها توی اتاقش نشست دوباره تلفنش رو بیرون آورد و یادداشت با عنوان سوبین رو دوباره خوند

و برای یک لحظه ی سوزان دیگه شبیه غم و اندوه نبود و شبیه یک آغاز دردناک به نظر میرسید و این شروع حتی دردش بیشتر بود

اون روز، بومگیو زیر نور مصنوعی و درخشان چراغ های کنفرانس مطبوعاتی نشسته بود، دست هاش رو مرتب روی میز گذاشته بود ، بطری آبی جلوش بود و یادش نمیومد که باز کرده باشه. بوی دوربین توی اتاق پیچیده بود - پلاستیک خیلی تمیز - و از گرمای لامپ های سقفی یقه اش به پشت گردنش چسبیده بود

مطمئن نبود حرفش رو تا کجا زده، بقیه داشتن صحبت میکردن، به سوالات جواب میدادن، به جوک هایی که خبرنگاران میگفتن لبخند میزدن و بومگیو ساکت بود، نه از روی بی ادبی بلکه از روی احتیاط سعی میکرد اوضاع اتاق رو بسنجه ، سرنخی پیدا کنه

در سمت چپش، پسری چیزی گفت که خبرنگاران رو به خنده انداخت. بومگیو وحشت زده از مه غلیظ بهش نگاه کرد

پسر خیلی میخندید-‌ موهای مشکی، تیز، لبخند روشن، موهاش کمی بلند و

ژولیده بود، صورتی که انگار تمام عمرش زیر نور خورشید زندگی کرده بود

بومگیو بهش خیره شد، خنده مثل موسیقی از وجود عبور کرد، مثل چیزی زیبا و آشنا. پسر به سمتش برگشت، دهانش به لبخندی گره خورد و بومگیو هم ناخودآگاه خندید

واقعی به نظر میرسید، بدنش میدونست که بخنده حتی اگه ذهنش ندونه چرا

سوال بعدی که خبرنگار پرسید خطاب به پسر بود

″ سوبین، تو این فصل زیاد درمورد اینکه مبارزه برای عنوان قهرمانی چقدر سرگرم کننده بوده حرف زدی، به خصوص با توجه به سابقه ات با بومگیو، دیدن دوباره این رقابت چه حسی داشت؟ ″

بومگیو خشکش زد. سوبین، سوبین. اسم توی سینه اش گیر کرد. می‌تونست حس کنه که سعی داشت معنایی برای اسمش پیدا کنه، مثل روایتی دور از دسترس

با احتیاط چشم هاش رو پایین آورد و گوشیش رو روی پاش باز کرد

اپلیکیشن فرمول یک. چوی سوبین. ردبول ریسینگ. قهرمان سه دوره مسابقات جهانی. متولد ۲۰۰۰ امتیاز شغلی ۲۷۸۴. هیچکدوم از اینها مهم نبود، بومگیو به برنامه یادداشت ها رفت

″سوبین″

تمام یادداشت هارو خوند، مثل این بود که سرما به دنده هاش خورده باشه

با این حال وقتی نگاهش رو بالا آورد سوبین لبخند میزد- هنوز صحبت میکرد و با شونه بالا انداختن به سوال خبرنگار جواب داد

″ ما از پنج سالگی مسابقه میدادیم، همیشه شدید بوده همیشه هم سرگرم کننده بوده ، فکر میکنم ما کنار هم چیز های جالبی رو درون هم اشکار میکنیم ″

بومگیو اون رو شنید، نه فقط کلمات رو، بلکه گرمایی که پشت کلمات پنهان شده بود، چیزی واقعی. چیزی که به نظر می‌رسید مربوط به تاریخیه که بومگیو دیگه اون رو نداره

مبهم فکر کرد، شاید این پسر بهترین دوستش بود، شاید برای همین بومگیو درد داشت، بومگیو پسر رو میشناخت، فقط بدون خاطره ای که این شناخت رو ثابت کنه. انگار روحش به یاد می‌آورد اما مغزش بهش نمیرسید

بومگیو به آرومی سر تکون داد. صحبت نکرد، لبخند زد و همین انگار کافی بود

بعداً، یک خط جدید به برنامه یادداشت هاش اضافه کرد

سوبین: شاید بهترین دوست (؟)

Report Page