"The ivory line" pt1
یه صبح دیگه، مثل بقیهی روزای کسلکننده و زجرآور زندگیش. همون سقف ترکخورده، همون بوی نم، همون پتوی نازکی که دیگه حتی زور گرم کردنِ تن یخزدهشو نداشت. سونو به پهلو چرخید و نگاهش به ساعت افتاد. شش و چهل و پنج دقیقه. باز هم با آرزوی مرگ خوابیده بود و باز هم بیدار شده بود؛ مزخرف تر از هر روز دیگه.
تو ذهنش مرور کرد که امروز چی داره؟ هیچچی. امتحان ریاضی، یه عالمه نگاه ترحمآمیز، ناهار نخوردن توی سلف، و بعدش یه برگشتن خسته و بی رمق به خونهای که بیشتر شبیه انبار متروکه بود تا جای زندگی.
گوشی قدیمیش که از صدا افتاده بود، یهدفعه شروع کرد به لرزیدن. صفحه ترکخوردهی اونم روشن شد؛ جونگوون بود.
«پاشو دیگه، معلوم هست کجایی! یکم دیگه دیر کنی هردوموند راه نمیدن» صدای جونگوون از پشت خط اومد. اونم مثل سونوئه، صبحها با زور خودش رو میکشید سمت یه مدرسهای که برای بچههای پولدار ساخته شده بود، ولی بچههای فقیر فقط باید توش احساس حقارت میکردن.
سونو با صدای خستهای جواب داد: «الان... الان پاشدم... فقط یه دقیقه دیگه...»
جونگوون سکوت کرد. همیشه تو این لحظهها فقط سکوت میکرد، چون میدونست سونو چه حسی داره. چون خودش هم شرایط سونو رو داشت و صبحا با چشمهای سنگین از بغض پنهونی بیدار میشد.
«توی ایستگاه اتوبوس منتظرتم.» صدای آرومش دوباره اومد.
سونو لبخند محوی زد، از همون لبخندایی که هیچوقت به چشم نمیاد. از جا بلند شد و به دیوار تکیه داد.
و تماس قطع شد.
سونو نفس عمیقی کشید، با خودش فکر کرد که شاید... فقط شاید، امروز بتونه یه روز معمولی باشه، بدون اینکه وسطش آرزوی ناپدید شدن کنه. چون یه نفر هنوز بود که تحت هرشرایطی منتظرش میموند.
کراوات سبز یونیفرمشو بست ، حتی توی رنگ کراوات یونیفرمشونم با اون بچه های پولدار عقده ای تفاوت وجود داشت ، آدمایی مثل جونگوون و سونو که به خاطر نمره های خوبشون توی اون مدرسه قبول شده بودن کراوات های رنگ متفاوتی داشتن و همین یه دلیل دیگه بود برای تمسخرشون توسط بقیه
سونو دستشو روی کراوات سبزش کشید، یه لحظه تو آینهی ترکخوردهی کوچیک کنار در نگاهی به خودش انداخت. صورت لاغر، زیرچشمای گودافتاده، موهای نامرتب و یونیفرم اتو نکشیدهای که بیشتر از هر چیز فقر رو داد میزد. یه آه دیگه کشید و کیف رنگ و رو رفتشو برداشت. هرچقدر هم سعی میکرد بیتفاوت باشه، نمیتونست نسبت به اون نگاههایی که امروز قرار بود بار دیگه بهش بگن «تو مال اینجا نیستی» بیتفاوت بمونه.
درو یواش باز کرد که بقیهی خونه بیدار نشن. نه که کسی منتظرش باشه، نه... فقط نمیخواست مامانش دوباره با چشمای خسته از شبکاری بیدار شه و ازش بپرسه چیزی برای خوردن داره یا نه. جوابش معلوم بود.
وقتی پاش به کوچهی خاکی خورد، نسیم سرد صبح زود صورتشو قلقلک داد. سرشو پایین انداخت و قدم برداشت سمت ایستگاه، جایی که جونگوون همیشه چند دقیقه زودتر میرسید و منتظرش میموند. میدونست الان جونگوون با همون لبخند مهربون همیشگیش، با کراوات سبز رنگ خودش، کنار دیوار ایستاده و سعی میکنه انگار که چیزی معمولی نیست، اما ته دلش مثل سونو از این همه تحقیر خستهست.
از دور دیدش. همونطور که فکر میکرد، کنار دیوار، دستاشو توی جیب کاپشن کهنهش کرده بود و به آسفالت خیره شده بود. وقتی چشمش به سونو افتاد، سرشو تکون داد و گفت:
«اومدی بالاخره؟»
سونو خندید، اون قدر خفیف که فقط جونگوون میتونست متوجهش بشه. «آره.»
اتوبوس اومد، همون اتوبوس قدیمی که بوی روغن سوخته میداد و جونگوون و سونو هرروز با اون میرفتن به هرحال اونا مثل بقیه بچه ها شرایط داشتن ماشین شخصی رو نداشتن. سونو و جونگوون، مثل همیشه ته اتوبوس نشستن، کنار پنجرهای که درست بسته نمیشد و باد سردی ازش میزد تو صورتشون.
هیچکدوم چیزی نگفتن. چون هیچچیز برای گفتن نبود. فقط اون دوتا بودن و شاید فقط همین برای زنده موندن کافی بود.
اتوبوس جلوی مدرسه نگه داشت. سونو کیفش رو محکمتر گرفت و پشت سر جونگوون از پلهها پایین اومد. سرش پایین بود، نگاهش به کفشای کهنش، چون خوب میدونست از لحظهای که پاشون تو راهرو مدرسه برسه، نگاهها شروع میشن.
مثل همیشه.
صدای خندههای بلند و سبکسرانه یونجون و بومگیو از ته راهرو شنیده میشد. کنار لاکرها ایستاده بودن، بومگیو موهاشو تو آینهی کوچیکی که به در لاکر چسبونده بود، مرتب میکرد و یونجون چیزی زمزمه میکرد که باعث شد هر دو بزنن زیر خنده.
جونگوون قدمهاشو کند کرد. سونو هم ناخودآگاه نفسش رو حبس کرد. اما دیر بود.
«واو... نگاه کن کی اومد!» صدای یونجون بود. کشدار و پر از طعنه.
بومگیو با اون پوزخند همیشگیش، نگاهش رو از آینه برداشت. «سلام!» و با ته کفشش ضربهی محکمی به لاکر سونو زد. صداش تو راهرو پیچید.
سونو بدون اینکه چیزی بگه، فقط رد شد. جونگوون پشت سرش، ولی دستش مشت شده بود.
«چی شد بلوندی؟ چه بلایی سر زبون تیزت اومده؟» بومگیو گفت، صداش بلند بود و چند نفر دیگه هم خندیدن.
یونجون پاشو جلو گذاشت و تقریباً سد راهشون شد. «یه بارم شده جواب بده، نترس. ما که نمیخوریمت. خب شاید یه کم اذیتت کنیم... ولی اینم از مزایای باهوش بودنه، نه؟»
صدایی از پشت اومد:
«بسه دیگه.» صدای تهیون بود، آروم ولی جدی.
سوبین هم کنارش ایستاده بود. «هر روز یه بازی تکراری. خسته نمیشید؟»
یونجون زیر لب غر زد ولی راه رو باز کرد. بومگیو نگاه سردی به سوبین انداخت، اما چیزی نگفت. سونو نگاه کوتاهی به سوبین کرد، نگاهش پر از تشکرِ بیصدا بود.
کلاس سرد و خاکستری به نظر میرسید، ولی حداقل امنتر از راهرو بود. سونو و جونگوون رفتن به نیمکت همیشگیشون کنار پنجره. سونو سرشو گذاشت روی میز و چشمهاشو بست.
جونگوون آروم گفت: «یه روز، یه روز بالاخره اینا تموم میشه...»
اون طرف سمت لاکرا هنوز سوبین و تهیون درگیر با بومگیو و یونجون بودن، تقریبا کل مدرسه راجب رابطه بومگیو و یونجون گیج و گمراه بودن،اما هیچکس جرعت پرسیدن نداشت همه بدون هیچ چون و چرایی کاراشونو انجام میدادن و فقط خودشون بودن که از شبایی که باهم میگدروندن خبر داشتن.
یونجون برگشت سمت تهیون .چشماش خونسرد بودن، ولی برق خطرناک خاصی توش بود. «آهان... تهیون با اخلاق، آخرش بالاخره صداش در اومد؟ چند وقت بود منتظر این لحظه بودم.»
بومگیو با تمسخر ادامه داد: «پاشو گذاشت رو مین، کوچولو. داری از جونگوون دفاع میکنی یا فقط دنبال فرصتی میگردی خودی نشون بدی؟»
سوبین که تا حالا چیزی نگفته بود، بالاخره جلو اومد. صدای نرم و مطمئنش همه رو مجبور کرد ساکت شن:
«دفاع کردن از مظلوم، خودی نشون دادن نیست، بومگیو. این کاریه که آدمای واقعی میکنن.»
نگاه یونجون به سوبین قفل شد. «آدمای واقعی؟ تو خودت پشت اون چهره و نمرههات قایم شدی و فکر میکنی از همه بالاتری. تو هم فقط یه نقابداری، سوبین. فقط کمی بهتر طراحیش کردی.»
سوبین گفت: «و تو هم فقط ترسیدی یه نفر از دنیای تو نباشه ولی ازت قویتر باشه.»
سکوت سنگینی افتاد.
یونجون یه قدم جلو رفت. فاصلهش با سوبین فقط چند سانت بود. صدای نفسش بینشون جریان داشت. «فکر میکنی من از تو میترسم؟»
سوبین بیحرکت موند. «نه. فقط میدونم چی رو داری پشت اون غرور لعنتیت پنهون میکنی.»
برای اولین بار، چشمهای یونجون برای لحظهای مردد شدن. ولی قبل از اینکه چیزی بگه، تهیون با صدایی پایین و محکم گفت:
«تمومش کنین. یه روز میرسه که این قدرت مسخرهتون به درد هیچکس نمیخوره. نه نمرهها، نه نفوذ خانوادگی، نه لاکرا، نه یونیفرم لعنتی.»
بومگیو لبخند کجی زد. اما اون لبخند دیگه از جنس مسخره بازی نبود. تهمزهی خشم داشت.
«میبینمت، تهیون. سر کلاس، یا هرجای دیگه. ولی اون روز، با هم حسابی حرف میزنیم.»
تهیون و سوبین از کنارشون رد شدن.
اما پشت سرشون، فضا هنوز داغ بود.
یونجون بدون اینکه برگرده، زیر لب به بومگیو گفت: «اون پسره داره اذیتم میکنه.»
بومگیو آروم گفت: «کدوم؟ سوبین؟ یا تهیون؟»
یونجون سکوت کرد. فقط توی نگاهش، چیزی شبیه تردید برق زد.
و بومگیو، برای اولین بار، نگاه کوتاهی به تهیونی انداخت که دور میشد.
این فقط یه دعوا نبود. این شروع چیزی بزرگتر بود.
جنگ قدرت؟ شاید.
ولی چیزی توی چشمای اون چهار نفر داشت از یه جای عمیقتر خبر میداد.