The handmaiden
𝘉𝘦𝘯𝘣𝘪,,این اولین بار بود که بومگیو پاشو به خوابگاه یه آیدل میذاشت. تو ذهنش، خوابگاه یه آپارتمان ساده دوخوابه بود، با چند تا تخت فلزی و یه آشپزخونه شلوغ. ولی وقتی در پنتهاوس شیک تهیون و یونجون باز شد، خشکش زد. دیوارای شیشهای که منظره سئول شب رو مثل یه نقاشی نشون میدادن، مبلای چرمی خاکستری، و لوستر مینیمالی که نور ملایمی تو فضا پخش میکرد، انگار از یه مجله دکوراسیون بیرون اومده بود. بومگیو با چشمای گرد شده به اطراف نگاه کرد.
+: این... خوابگاهه؟
-: خب، یه کم بهتر از خوابگاهای معمولیه.
یونجون اون شب پیش خانوادش بود، و تهیون که معمولاً زیاد تو خوابگاه تنها نمیموند، یهو به ذهنش رسید که شاید وقت گذروندن با بومگیو تو این فضا بتونه حالشو بهتر کنه. اصلاً به اتفاقای بعد عکسبرداری تو کاخ فکر نکرده بود، فقط حس کرد دلش میخواد بومگیو رو بیشتر ببینه. برای همین خودش با ماشینش تا مهدکودک بومگیو رانندگی کرد. تو راه، قلبش تند میزد. دعوت کردن بومگیو از رو در رو خیلی سختتر از چیزی بود که فکرشو میکرد. اگه میتونست از پشت گوشی پیام بده، راحتتر بود، ولی بومگیو هنوز گوشی نخریده بود. با این حال، برخلاف تصور تهیون، بومگیو خیلی سریع پیشنهادشو قبول کرد. فقط با تلفن مهدکودک به کای زنگ زد و گفت که امشب از خواهرش مراقبت کنه. تهیون کمکم چیزای بیشتری از بومگیو فهمیده بود؛ اینکه همسایه کایست، تو دگو بزرگ شده، سه سال پیش با خواهر نهسالش به سئول اومده، و چون پول نداشته، دانشگاه نرفته و از همون موقع کار میکرده.
بومگیو با یه کیسه پر از چیپس، پفک و چند تا نوشابه اومد. تهیون که بهخاطر رژیمش معمولاً از این تنقلات دور بود، برای دومین بار تو این مدت وسوسه شد. دلش برای مزه چیپس تنگ شده بود، ولی بیشتر از اون، دلش میخواست کنار بومگیو خودش باشه، بدون نقاب آیدلی که همیشه مجبوره بپوشه. روی کاناپه بزرگ هال نشستن و یه فیلم تاریخی درباره دوران استعمار ژاپن روی کره گذاشتن. تهیون با خشونت فیلم مشکلی نداشت، ولی بومگیو هر بار که صحنههای خشن میاومد، قیافش جمع میشد و یه کم خودشو تو کاناپه جمع میکرد.
+: فکر کنم اون سیوپنج سال واقعاً وحشتناک بوده.
-: آره، بود. و هنوزم همهچیز درست نشده.
بومگیو یه "هوم" آروم گفت و دوباره غرق تماشای فیلم شد. چراغای هال خاموش بود و فقط نور آبی تلویزیون روی صورت بومگیو میافتاد. تهیون نگاهشو از صفحه تلویزیون گرفت و به بومگیو زل زد. نور روی موهای قهوهای و گونههای نرمش بازی میکرد، و هر بار که بومگیو به یه صحنه واکنش نشون میداد؛ یه اخم کوچیک، یه لبخند سریع. تهیون لبخند کمرنگی میزد. انگار تماشای بومگیو از خود فیلم جذابتر بود.
-: بهت میاد تو اون زمان یه خواننده ژاپنی-کرهای باشی.
تهیون دستشو جلو برد و با نوک انگشتاش چونه بومگیو رو گرفت و آروم صورتشو سمت خودش چرخوند. بومگیو خشکش زد، چیپس تو دهنشو به زور قورت داد و با چشمای گرد شده زل زد به تهیون. بعد از چند ثانیه، با صدایی که یه کم میلرزید پرسید.
+: تو چی؟ تو کی بودی؟
تهیون خونسرد به تلویزیون نگاه کرد و با یه لبخند گفت: من؟ احتمالاً یه بدبخت که باید شکم هفت تا آدم دیگه رو سیر میکرد. فکر نکنم حتی بلد بودم بخونم یا بنویسم.
بومگیو خندش گرفت، از اون خندههای بلند که انگار کل هالو پر کرد. تهیون بهش نگاه کرد و حس کرد قلبش یه کم تندتر میزنه. بومگیو با اون خنده، با اون چشمای براق که زیر نور تلویزیون میدرخشید، انگار یه تیکه از یه دنیای دیگه بود.
~~
تو دوران استعمار ژاپن بر کره، تهیون برادر بزرگ یه خانواده هفتنفره بود. پدرشو به جرم شورشیگری گرفته بودن و حالا یه سالی میشد که هیچ خبری ازش نبود. شانس آورده بودن که ژاپنیها هنوز کاری به بقیه خانواده نداشتن، ولی زندگی بدون پدر مثل راه رفتن روی لبه پرتگاه بود. تهیون هیچوقت اون روز بارونی رو فراموش نمیکرد، روزی که مجبور شد خونه رو ترک کنه. بارون سنگین میاومد، انگار آسمون داشت گریه میکرد. تهیون فقط تونسته بود یه تیکه نون خشک برای خواهر و برادرای کوچیکش جور کنه. چشمای گرسنهشون هنوز تو ذهنش بود وقتی با یه کوله کهنه و یه جفت کفش پاره از خونه زد بیرون تا برای یه لقمه نون بیشتر کار پیدا کنه.
حالا، یه سال قرار بود خدمتکار شخصی یه خواننده معروف به اسم گیو باشه. گیو تو عمارت بزرگ پدرش، یه ژاپنی پولدار، زندگی میکرد. مادرش کره ای بود اما انگار چند سال پیش فوت کرده بود. کار تهیون ساده به نظر میاومد؛ آماده کردن گیو برای اجراها، حموم کردنش، مرتب کردن لباسای پرزرقوبرقش، دنبالش راه رفتن تو عمارت و خیابونا، باهاش ژاپنی حرف زدن، و از همه مهمتر، همیشه صداش کردن "آقا".
شنیده بود خدمتکارای قبلی گیو همشون زن بودن، ولی به گیو دستدرازی میکردن، برای همین پدرش اینبار یه خدمتکار مرد استخدام کرده بود. تهیون از این کار نه خوشش میاومد، نه بدش. فقط به این فکر میکرد که حالا سقف درستحسابیای بالای سرش داره، حتی اگه جای خوابش یه کمد تنگ با یه تشک نازک باشه. مهمتر از همه، اونا به خانوادش پول و غذا میداد تا بدون تهیون دووم بیارن. این برای تهیون کافیه.
ولی فکرشم نمیکرد کارش همون نصفهشب اول شروع شه. بارون هنوز به پنجرههای عمارت میکوبید و صدای رعدوبرق تو راهروهای سنگی میپیچید. یهو صدای زنگ از اتاق گیو بلند شد، تیز و مداوم. تهیون عملاً خودشو از کمد پرت کرد بیرون، با یه پیرهن ساده و موهای بههمریخته دوید سمت اتاق. در رو باز کرد و تو تاریکی، فقط با نور لحظهای رعدوبرق، صورت گیو رو دید. گیو روی تخت کینگسایزش نشسته بود، زانوهاشو بغل کرده بود و زنگ برنزی کوچیکی رو تو دستش محکم تکون میداد.
صورتش خیس اشک بود، موهای بلند و مشکیش به گونههاش چسبیده بود، ولی حتی تو اون حال، زیباییش انگار از یه دنیای دیگه بود. تهیون در رو پشت سرش بست و با احتیاط نزدیک شد. قبل از اینکه چیزی بپرسه، گیو با صدای لرزون، به کرهای حرف زد.
+: میترسم... نمیخوام تنها باشم.
تهیون یه لحظه خشکش زد. انتظار داشت گیو باهاش ژاپنی حرف بزنه. فکر مثل بقیه، رسمی و سرد باشه. ولی گیو، با اون صدای پر از ترس و لهجه کرهای نرم، انگار یه آدم دیگه بود. گیو دستاشو باز کرد، انگار یه بچهست که دنبال پناه میگرده.
+: لطفاً... پیشم بخواب.
تهیون مکث کرد. قلبش تند میزد، نه از ترس، بلکه از یه حس عجیب که نمیتونست توضیح بده. زیر لب زمزمه کرد: چشم، آقا.
بعد آروم کنار گیو روی تخت دراز کشید. تشک انقدر نرم بود که تهیون حس کرد داره تو ابر غرق میشه، یه دنیای متفاوت با زمین سرد خونهشون. هنوز کامل دراز نکشیده بود که گیو سریع خودشو بهش چسبوند، سرشو روی سینه تهیون گذاشت و دستاشو دور کمرش حلقه کرد. نفسای لرزونش آرومتر شد، انگار صدای قلب تهیون براش لالایی بود. تهیون به سقف زل زد، دستشو با احتیاط روی شونه گیو گذاشت و سعی کرد نفسشو منظم کنه.
صبح روز بعد، رفتار گیو انگار یه دنیای دیگه بود. انگار نه انگار که دیشب مثل یه بچه ترسیده تو بغل تهیون خوابیده بود، سرش رو سینهش گذاشته بود و نفسای لرزونش با ریتم قلب تهیون آروم شده بود. حالا گیو با یه لباس خواب ابریشمی سفید پشت میز صبحانه نشسته بود، روزنامهای تو دستش، و با یه جدیت سرد داشت تیترها رو میخوند. نور صبح از پنجرههای بزرگ عمارت میاومد توی اتاق گیو، روی موهای مشکی و بلندش که حالا مرتب شونه شده بود، سایهروشن مینداخت.
تهیون به دو تا از خدمتکارای عمارت کمک کرده بود تا میز صبحانه رو بچینن؛ کاسههای برنج سفید، سوپ میسو، ماهی کبابی، و یه بشقاب پر از سبزیجات تازه. وقتی خدمتکارا رفتن و تهیون و گیو تو اتاق تنها شدن، تهیون با احتیاط به ژاپنی حرف زد.
-: غذاتون سرد میشه، آقا.
گیو حتی نگاهشو از روزنامه بلند نکرد. با یه لحن سرد، ولی به کرهای جواب داد: وقتی با هم تنهاییم، باهام کرهای حرف بزن. هیچ دوست ندارم ژاپنی بشنوم.
تهیون یه لحظه ماتش برد. فقط سرشو به تأیید تکون داد و مثل یه مجسمه پشت گیو وایستاد، دستاش پشت کمرش قفل شده. گیو روزنامه رو با یه حرکت آروم کنار گذاشت، سرشو کمی کج کرد.
+: اسمت چیه؟
تهیون مکث کرد. قبل از اینکه پاشو تو این عمارت بذاره، سرخدمتکار بهش یه اسم ژاپنی داده بود؛ اوکامی. خواست دهنشو باز کنه که گیو با همون لحن محکم، ولی یه کم نرمتر اجازه نداد حرف بزنه.
+: اسم کرهایتو بگو.
تهیون حس کرد قلبش یه لحظه تندتر زد. این مرد هر لحظه داشت غافلگیرش میکرد.
-: کانگ تهیون، آقا.
گیو ابروشو بالا برد و با یه لبخند کمرنگ گفت: به من بگو گیو. از کلمه ‘آقا’ دیگه حالم بههم میخوره.
+: چشم.
تو یه روز، انگار همه قانونای عمارت براش عوض شده بود. حس میکرد داره تو یه دنیای جدید قدم میذاره که هیچچیز توش قابل پیشبینی نیست. گیو به یه صندلی کنار میز اشاره کرد.
+: بشین.
تهیون یه لحظه تعجب کرد، ولی نگاه محکم گیو باعث شد سریع اطاعت کنه. روی صندلی چوبی کنار گیو نشست، دستاشو با احتیاط روی زانوهاش گذاشت. گیو بدون کلمهای، از هر چیزی که روی میز بود نصف کرد و جلوی تهیون گذاشت.
+: از این به بعد، همه اون قانونایی که بهت گفتن فقط برای بیرون اینجاست. تو این اتاق، ما دوستیم.
تهیون فقط تونست سرشو آروم تکون بده. نگاهش به بشقاب جلوش افتاد، پر از غذایی که تو یه سال گذشته به زور یهبار دیده بود. معدهش عادت نداشت به این همه غذا، انگار داشت بهش رشوه میدادن که این دنیای جدیدو قبول کنه. منتظر موند تا گیو قاشقشو برداره و شروع کنه به خوردن. بعد خودش آروم یه قاشق برنج برداشت. طعم برنج گرم و نرم زیر زبونش انگار یه خاطره گمشده از خونهشون بود.
گیو بهش نگاه کرد، یه لبخند کمرنگ گوشه لبش بود، انگار از این که تهیون داره باهاش غذا میخوره راضی بود. تهیون تو دلش فکر کرد این گیو، با اون چشمای عمیق و رفتارای غیرقابلپیشبینی، انگار داره یه دیوار بینشونو آرومآروم خراب میکنه. نمیدونست این دوستی که گیو ازش حرف میزنه چقدر قراره عمیق بشه، ولی یه چیزو مطمئن بود؛ قلبش، حتی تو اون لحظه ساده صبحانه، داشت تندتر از همیشه میزد.
تو عمارت بزرگ پدر گیو، تهیون اولش ترسیده بود که گیو یکی از اون رئیسای پرخاشگر و بداخلاق باشه، از اونا که با یه اشاره همه رو ساکت میکنن. ولی گیو برعکس بود. تو روزای عادی، آروم و صبور بود، انگار هیچچیز نمیتونست از کوره درش ببره. با یه لبخند نرم حرف میزد، گاهی تو حیاط عمارت قدم میزد و با خدمتکارای دیگه شوخی میکرد. ولی وقتی روزای اجرا میرسید، انگار یه نفر دیگه میشد. مثل یه پرنده تو قفس، به در و دیوار میزد که سوار اون کالسکه لعنتی نشه که قراره ببرتش به صحنه اجرا.
با بهونههای عجیب غریب مثل اینکه لباسش زیادی تنگه یا حالش خوب نیست سعی میکرد از رفتن فرار کنه. تهیون هر بار این صحنهها رو میدید، هم دلش میگرفت، هم یه جورایی خندهش میگرفت. یه روز، درست قبل از یه اجرای مهم، تهیون شاهد یه صحنه تلخ بود.
گیو تو سالن اصلی عمارت وایستاده بود، با یه هانبوک قرمز و طلایی که انگار برای امپراتورا دوخته شده بود، ولی چشمای مشکیش پر از اضطراب بود. پدرش، با اون کتوشلوار رسمی ژاپنی و اخمای همیشگی، با عصبانیت بهش نزدیک شد. گیو زیر لب چیزی گفت، انگار داشت التماس میکرد، ولی قبل از اینکه تهیون بتونه کاری کنه، صدای سیلی محکم پدرش تو سالن پیچید. گیو سرشو پایین انداخت، جای دست قرمز روی گونهش انگار یه لکه خون بود.
×: خودتو جمع کن و آماده شو.
بعد با قدمهای سنگین رفت. تهیون گیو رو به حمام برد، جایی که وان چوبی پر از آب داغ و بخار بود. گیو تو وان نشسته بود، زانوهاشو بغل کرده بود و آروم گریه میکرد. موهای مشکی و بلندش روی شونههاش پخش شده بود، و جای سیلی هنوز روی گونهش میسوخت.
تهیون پشت سرش زانو زده بود، با یه کاسه چوبی آب گرم روی موهاش میریخت و با دستای آروم شونهش میکرد. گریههای گیو قلبشو بههم میریخت. دوست داشت گونهشو ببوسه، جای سیلی رو با محبت پر کنه، ولی فقط سکوت کرد و موهاشو شست.
بعد از چند دقیقه، از جاش بلند شد و از حمام بیرون رفت. چند ثانیه بعد با یه آبنبات چوبی قرمز برگشت و جلوی گیو گرفت. گیو گریهش یه لحظه قطع شد. با چشمای درشت و خیسش، مثل یه بچه کنجکاو، به آبنبات زل زد.
-: وقتی خواهر و برادرام موقع حموم شلوغ میکردن، بهشون آبنبات میدادم تا ساکت شن.
گیو با تردید آبنباتو گرفت، یه لحظه بهش نگاه کرد و بعد شروع کرد به مکیدنش.
+: منم مثل بچههام؟
تهیون خندش گرفت. حالا که گیو آرومتر شده بود، کنار وان روی یه چهارپایه چوبی نشست و یکی از پاهای گیو رو با احتیاط از آب بیرون آورد. با یه تکه صابون که بوی گلای رز میداد، شروع کرد به شستن پای لاغر و ظریفش. انگار داشت یه چیز شکستنی و باارزش رو لمس میکرد.
-: اگه بچه نبودی، من الان بیکار بودم.
گیو ریز خندید، آبنبات هنوز تو دهنش بود. با یه صدای نرم گفت: اگه باعث میشه تو اینجا باشی، ترجیح میدم همیشه بچه باشم.
تهیون حرفی نزد، فقط یه نیشخند زد. ولی زیرچشمی نگاهش به لبای گیو افتاد که از آبنبات قرمز شده بودن، انگار یه رنگ زنده به صورت رنگپریدهش اضافه شده بود. قلبش یه لحظه تندتر زد.
هر چقدر که زمان میگذشت، گیو با تهیون احساس نزدیکی بیشتری میکرد. با اینکه چند سال از تهیون بزرگتر بود، کنارش انگار یه بچه میشد؛ پر از شیطنت و خندههای بیغلوغش. هر چیزی که داشت رو با تهیون تقسیم میکرد: یه جفت گوشواره نقرهای که از مادرش بهش رسیده بود، یه کمربند ابریشمی که روش گلدوزیای ظریف داشت، حتی یه تیکه شکلات تلخ که از یه اسپانسر ژاپنی گرفته بود. تهیون نمیفهمید چرا گیو انقدر باهاش راحت شده. حس میکرد چشمغرههای بقیه خدمتکارا رو پشت سرش، انگار که دارن حسادتشونو فریاد میزنن. ولی گیو انگار اصلاً براش مهم نبود. تو چشمای مشکیش، تهیون یه دنیای پاک میدید که انگار فقط مال اونا دوتاست.
یه شب، تو اتاق بزرگ گیو، وقتی فقط اونا دوتا بودن، گیو یه هانبوک سبز تیره با آستینای گلدوزیشده به تهیون داد.
+: بپوش، ببین بهت میاد!
تهیون با تردید به لباس نگاه کرد و گفت: اگه پدرت بفهمه خدمتکار لباساتو پوشیده، ناراحت نمیشه؟
گیو یه لحظه ساکت شد، لبخندش کمرنگ شد. بعد با صدایی آروم گفت: اون پدر واقعیم نیست.
تهیون خشکش زد. گیو به دیوار چوبی زل زد و ادامه داد.
+: پدر و مادرم اینجا خدمتکار بودن. به جرم شورشیگری کشتنشون. من فقط یه بچه بودم... فقط من زنده موندم.
مکث کرد، انگار داره یه زخم قدیمی رو باز میکنه: اون که بهش میگم آقا، در واقع صاحبمه.
تهیون نفسش بند اومد. گیو آروم ادامه داد: آقا بهم خوندن و نوشتن یاد داد. موسیقی رو اون بهم معرفی کرد، برام معلم گرفت تا صدامو تربیت کنم. اول فکر کردم تو بهشتم، ولی... همهچیز ساختگی بود. اون اجراها فقط به ظاهر قشنگن. پشت صحنه، ژاپنیهای پولدار که اسمشون اسپانسره، بهم دست میزنن.
چشمای گیو پر از اشک شد، ولی صداش محکم بود، انگار سالها این درد رو تو خودش نگه داشته.
+: برای آقا مهم نیست چی به سرم میاد. هر کی جز خدمتکارا میتونه بهم دست بزنه.
تهیون حس کرد خونی که تو رگاش میدوه داره آتیش میگیره. عصبانیتش مثل یه طوفان تو وجودش میچرخید. میخواست همه اون آدما رو، همه اون اسپانسرای کثیفو، حتی اون بهاصطلاح "آقا" رو خفه کنه. بدون فکر، قدم برداشت و گیو رو محکم بغل کرد. بدن لاغر گیو تو بغلش لرزید، انگار سالها منتظر یه همچین پناهی بوده.
تهیون زیر لب زمزمه کرد: خدای من، گیو...
دوست داشت همین الان دستشو بگیره، از عمارت فرار کنن، جایی که هیچکس نمیتونه به گیو دست بزنه. ولی فقط بغلش کرد، محکمتر، انگار میخواست همه دردایی که گیو کشیده رو با این بغل کم کنه.
~~
صحنه محو شد و تهیون و بومگیو حالا تو اتاق تهیون تو پنتهاوس بودن. بومگیو روی تخت تهیون دراز کشیده بود، دفتر سورمهایش باز بود و داشت با مداد یه چیزی میکشید. نور لامپ کنار تخت روی موهای قهوهایش سایهروشن مینداخت.
+: به گیو نمیاومد انقدر سختی کشیده باشه.
تهیون که روی یه صندلی کنار پنجره نشسته بود، به منظره شب سئول نگاه کرد.
-: متأسفم، ولی نمیتونم خیلی خوشبینانه بهش نگاه کنم.
+: آره، تو همیشه داستاناتو غمگین تموم میکنی!
بعد دوباره سرشو تو دفترش کرد، مدادش با سرعت روی کاغذ حرکت میکرد. تهیون بهش زل زد، به انگشتای بلندش که مدادو گرفته بودن، به اخمای کوچیکی که موقع تمرکز رو پیشونیش میافتاد.
تو دلش فکر کرد بومگیو، با اون قلب پاک و خندههای بیغلوغش، چقدر شبیه گیوی داستانشه، ولی بدون اون زخمای عمیق. با دیدن یه تیکه چیپسی گه سمتش پرت شده، نفسشو حرصی بیرون داد.
-: بومگیو، اگه باز یه چیپس بهم پرت کنی، داستان بعدی غمگینتر میشه.
بومگیو با یه خنده شیطون سرشو بلند کرد و گفت: امتحانم نکن!
~~
نزدیک یه سال بود که تهیون تو عمارت بزرگ با گیو زندگی میکرد، و کل دنیاش شده بود گیو. عطر گیو، یه بوی ملایم از گلای یاس و چوب صندل، همهجای عمارت رو پر کرده بود، انگار تو هر گوشهای از خونه، حتی تو کمد تنگ تهیون، میتونستی حضورشو حس کنی. گیو تو همهچیز بود؛ تو لبخندای خجالتزدهش وقتی یه آهنگ جدید تمرین میکرد، تو صدای نرمش وقتی کرهای حرف میزد، حتی تو طعم شیرینی که از آبنباتای چوبی قرمز میموند. هر شب، وقتی تو بغل تهیون دراز میکشید، با یه خنده شیطون زیر لب زمزمه میکرد.
+: لبات از هر آبنباتی خوشمزهتره.
و بعد، تو گرمای بغل تهیون، مثل یه بچه خوابش میبرد، نفسای آرومش با ریتم قلب تهیون یکی میشد.
بعد از هر اجرا، گیو مثل یه پرنده زخمی تو بغل تهیون جمع میشد و گریه میکرد. اولش تهیون فقط بغلش میکرد، با کلمات آروم سعی میکرد دلشو آروم کنه. اما هر چقدر زمان میگذشت، کلمات جاشونو به بوسهها دادن. بوسههای نرم روی پیشونی، روی گونههای خیس از اشک، و کمکم عمیقتر، روی گردن و شونههای سفید گیو. مارکهای پررنگی که روی پوست سفیدش میموند، انگار یه امضا بودن، یه نشونه از اینکه گیو مال تهیونه، حتی اگه فقط تو اون اتاق باشه. گیو عاشق این مارکها بود؛ با انگشتاش روشونو لمس میکرد و با یه لبخند خجالتزده به تهیون زل میزد، انگار این تنها چیزی بود که تو اون عمارت کثیف بهش امید میداد.
همه این لحظههای یواشکی، این بغلا و بوسهها، تنها چیزی بود که بهشون حس زنده بودن میداد. تا اینکه یه روز، یه مرد با چشمای آبی یخی وارد عمارت شد. هیچکس نمیدونست این اروپایی چی میخواد. شایعهها تو راهروهای عمارت مثل زهر پخش شد؛ پدر گیو میخواست اونو بفروشه. انگار یه سطل آب یخ رو سر تهیون ریخته باشن. این یعنی جدایی، یعنی گیو به یه کشور دیگه میره، شاید تهیونو فراموش کنه. یا شاید اصلاً از اول براش مهم نبوده، شاید تهیون فقط یه خدمتکار بوده، یه اسباببازی برای شبای تنهاییش. این فکرا مثل خنجر تو قلب تهیون فرو میرفت.
اون روز، گیو یه اجرا تو سالن تئاتر شهر داشت، برای همون مرد اروپایی. از صبح، تهیون باهاش درستحسابی حرف نزده بود. انگار یه دیوار بینشون بود، و تهیون داشت از این سکوت دیوونه میشد. گیو با یه هانبوک آبی تیره، با گلدوزیای نقرهای، جلوی آینه وایستاده بود.
+: این بهم میاد؟
تهیون، که داشت بندای کفشای گیو رو محکم میکرد، سرشو بالا گرفت و به صورتش نگاه کرد. انگار یه الهه بود، با موهای مشکی که مثل ابریشم دور شونههاش ریخته بود. با صدایی که سعی میکرد محکم باشه، گفت: همهچیز بهت میاد، گیو.
گیو اخم کرد، انگار عصبانیتش داشت بالا میاومد.
با صدای محکمی پرسید: تو میخوای من با اون مرد برم؟
تهیون مکث کرد. دستش روی بند کفش خشکش زد. به چشمای گیو نگاه کرد، به اون عمق مشکی که پر از درد و التماس بود.
-: اگه از اینجا بری، خوشبخت میشی.
این چیزی نبود که گیو میخواست بشنوه. چشمای مشکیش پر از اشک شد، ولی اینبار اشکای خشم بود. میخواست تهیون بگه "بیا با هم فرار کنیم، از این جهنم خلاص شیم." ولی تهیون ساکت موند. گیو یه سیلی محکم به صورتش زد، صداش تو اتاق پیچید.
+: وقتی برگشتم، وسایلتو نبینم.
بعد با قدمهای تند از اتاق بیرون زد، در رو محکم بست.
تهیون رو زمین زانو زده بود، گونهش از سیلی میسوخت، ولی این درد هیچی نبود کنار غمی که تو قلبش پخش میشد. دوست نداشت از گیو جدا شه. حس کرد چشمای خودش پر از اشک شدن. به دیوار تکیه داد و سرشو تو دستاش گرفت. گریه کرد، نه فقط برای گیو، بلکه برای خودش، برای این که نمیتونست اونو از این عمارت لعنتی نجات بده. هر بغلی، هر بوسهای، هر لحظهای که با گیو داشت، انگار داشت از دستش میرفت. نمیخواست باور کنه که گیو ممکنه فراموشش کنه، ولی ترس مثل یه سایه رو سرش بود.
~~
بومگیو روی تخت دراز کشیده بود، دفتر سورمهایش باز کنارش، ولی حالا خوابش برده بود. مداد از دستش افتاده بود و نفسای آرومش تو سکوت اتاق میپیچید. تهیون سرشو سمتش چرخوند و بهش زل زد. نور لامپ کنار تخت روی صورت بومگیو افتاده بود، روی گونههای نرمش، روی موهای قهوهای که یه کم بههمریخته بود. چطور یه پسر میتونست انقدر پرفکت باشه؟ انگار بومگیو از دل یکی از قصههای تهیون دراومده بود، ولی واقعیتر، گرمتر.
تهیون دوست داشت سرکی به دفتر بومگیو بکشه، ولی میدونست بومگیو خوشش نمیاد. پس آروم دفتر رو بست و گذاشت روی میز کنار تخت. پتوی نرم رو روی بومگیو کشید، با احتیاط که بیدار نشه. بعد به صورتش نگاه کرد، به خط ابروهای ظریفش، به لبای نیمهبازش که آروم با هر نفس تکون میخوردن.
انگشتشو آروم روی گونه بومگیو کشید، فقط برای اینکه مطمئن شه واقعیه. وقتی انگشتش به لبای نرم بومگیو رسید، یه لحظه ثابت موند. قلبش تندتر زد، انگار داشت یه خط قرمزو رد میکنه.
نفسشو کلافه بیرون داد و از جاش بلند شد. نمیخواست بلایی سر بومگیو بیاره، نه وقتی خوابیده بود و انقدر معصوم به نظر میاومد. به پنجره پنتهاوس تکیه داد و به شهر سئول که زیر نورای شب میدرخشید نگاه کرد.
-: فاک من چمه؟!