The day i lost you
...پرتو ظریف نور آفتاب از هوای نه چندان گرم پاییز عبور میکرد و سعی داشت از پنجرهی مشبک بگذره تا خودش رو به چشمایی برسونه که حالا، سالهای زیادی میشد که در حال انتظار کشیدن بودن.
پاییز، همون فصلی بود که "اون" دیدهش رو به روی دنیا باز کرده بود و مثل باریکهی نوری ابرها رو کنار زده بود تا وقتی که سرمای زندگیِ یونجون به طور کامل از بین رفت؛ اما از وقتی حضورش حس نمیشد، هوا روز به روز سردتر میشد و باریکههای نور کمتر.
نگاهی که احساس زیادی درونش دیده نمیشد رو از فضای بیرون پنجره گرفت.
آروم آروم به سمت پیانو قدم برداشت؛ صندلی رو عقب کشید و باعث شد برخورد پایههای صندلی با کفِ چوبیِ زمین صدای ناخوشایندی رو ایجاد کنن.
فاصلهی مناسب رو تنظیم کرد و بعد از دم و بازدمی عمیق، شروع کرد به نواختنِ قطعهی Nocturne in C-sharp. نگاهی اجمالی به کلاویههای سیاه و سفید و انگشتایی که کمی در حال لرزش بودن انداخت. لرزش دستاش کلافهش میکردن اما همچنان به نواختن ادامه میداد.
بعد از ۴ و نیم دقیقه، قطعه به پایان رسید. دستاش رو بلند کرد و به لرزششون خیره شد.
صدای دست زدن پر اشتیاق کسی توجه یونجون رو به خودش جلب کرد.
بومگیو داخل چارچوب در ایستاده بود و در حالی که با ذوق به یونجون نگاه میکرد گفت:
+"مثل همیشه کارت عالی بود"
لحنش کمی آروم تر شد.
+"اگه سوبین اینجا بود بهت افتخار میکرد"
یونجون لبخندِ تلخی زد.
-"حالا که نیست"
از روی صندلی بلند شد و با ضربه ی ساق پاش اون رو به زیر پیانو هل داد که دوباره باعث ایجاد همون صدای ناخوشایند شد.
با گامهای آروم به سمت در قدم برداشت؛ بومگیو همچنان داخل چارچوب در ایستاده بود.
-"نمیخوای بری کنار؟"
+"میتونم بغلت کنم؟"
-"چرا؟"
بومگیو آهی کشید، نگاهش رو به جای دیگهای دوخت و دستاش رو توی سینش قفل کرد.
آروم زمزمه کرد:
"فقط احساس کردم برادر بزرگترم به یه بغل گرم نیاز داره"
دوباره نگاهش رو به سمت یونجون که حالا دستاش توی جیباش جا گرفته بودن و به زمین زیر پاهاش خیره شده بود دوخت. میتونست بفهمه داره تمام تلاشش رو به کار میگیره تا از ارتباط چشمی فرار کنه.
بومگیو بدون اینکه چیزی بگه گره دستاش رو باز کرد و از چارچوب در بیرون اومد. آروم به سمت یونجون قدم برداشت و با تردید در آغوشش گرفت.
مدتی گذشت تا یونجون دستاش رو از داخل جیباش در آورد و اون رو متقابلاً بغل کرد.
چند لحظه ای به همین منوال سپری شد تا اینکه بومگیو جدا شد و دستاش رو روی شونههای برادرش قرار داد.
+"منو نگاه کن"
اون لحظه، تنها حرکت مردمک های یونجون و برخورد نگاه هردو کافی بود تا به عمق غمی که وجود برادرش رو در بر گرفته بود پی ببره.
بومگیو لبخندی زد و گفت: "هنوز یادمه اون چقدر سعی میکرد این قطعه رو یادت بده. اینقدر این قطعه رو تمرین میکردی که حالم ازش بهم میخورد. آخرش هم یاد نگرفته بودی چطور باید بزنی تا وقتی..."
کلماتی که شاید هیچکدومشون جرئت به زبون آوردنش رو نداشتن و بهشون اجازهی عبور از حصار ذهنشون رو نمیدادن، شروع به جاری شدن کردن.
+"اون رفت"
بومگیو سرش رو پایین انداخته بود و لبخندش محو شده بود. رگههایی از عصبانیت توی صداش موج میزد و دستاش به شونههای یونجون فشار وارد میکردن.
+"فکر کردی نمیفهمم؟ من دیگه بچه نیستم. وقتی اونا رفتن، یه تیکه از وجودت رو هم با خودشون بردن، تو دیگه هیچوقت برنگشتی. یون؛ فکر میکنی سوبین یا پدر و مادر میخواستن اینطوری زندگی کنی؟"
بالاخره سد چشماش اجازه عبور اشکها رو بهش داده بودن.
+"من که به غیر از تو کسی رو ندارم، آخه چرا؟"
یونجون بهت زده به برادر کوچیکترش نگاه کرد. بعد از چند ثانیه نگاه پرمحبتی روی چهرهٔ خسته مقابلش پاشید و لبخند آرامش بخشی روی لباش نقش بست.
-"متاسفم"
و این بار اون بود که بومگیو رو در آغوش کشید و اجازه داد هر چقدر میخواست، با اشکاش لباسش رو خیس کنه.