The dark sea
suyeonهوا سرد بود، اما بدنش دور دستهای بزرگ هیونجین گیر افتاده بود و بهش تکیه کرده بود. بغلش گرم نبود. پسر بزرگتر نمیتونست با بغلش، جلوی سوز سرما رو برای جیسونگ بگیره. حداقل، همین که چند لحظهای رو با آرامش کنار هم میگذروندن برای جیسونگ کافی و دلگرمکننده بود. نگاه جیسونگ به فشفشهی توی دستش بود و هیونجین، از آخرین دقیقههای باقی مونده استفاده میکرد تا با بوسههای پشت هم به صورت و گردن معشوقش، بتونه تمام دلتنگی این چند مدت فاصله رو جبران کنه. فشفشه به آخرش رسیده بود و تنها نوری که اجازه میداد صورت زیبا و بینقص هیونجین رو ببینه، داشت خاموش میشد. انگار داشت هشدار میداد با دقت بهش نگاه کنه و تکتک جزئیات صورتش رو بهخاطر بسپاره؛ صورت رنگ پریدهاش، لب کبودش که لبخند محوی داشت و چشمهایی که برق میزدن. چشمهاش برق میزد؟ یعنی به اندازهی جیسونگ از این دیدارهای دیر به دیرشون عذاب میکشید و دلتنگ میشد؟ نمیدونست سرخی صورتش از بابت سیلی بادی بود که از سمت دریا میوزید یا حرص خوردن بابت اینکه به نیمهشب نزدیک میشدن. وقتی نور کاملاً خاموش شد و توی سیاهی شب فرو رفتن، هیونجین بوسهی نرمی روی پیشونیِ جیسونگ نشوند که باعث شد قطرهی اشکِ گیرافتاده پشت پلکش، آروم صورتش رو خیس کنه.
"میخوای دوباره بری؟"
جملهای که با تردید گفته شد، بیشتر از سرمای هوا بدنش رو لرزوند. هیونجین با لحن غمگینی گفت:
"اگه بیشتر اینجا بمونی، سرما میخوری. همین الان هم داری میلرزی."
"انقدر برات مهمه؟ یعنی اگه میخواستی، میتونستی بمونی؟"
لحنش تلخ و با طعنه بود. هیونجین صورتش رو نوازش کرد و نگاهش رو بین چشمهای جیسونگ چرخوند.
"دوباره برمیگردم... اما خودت هم میدونی، نمیخوام منتظرم بمونی."
"منتظرت نمونم؟ سه ساله همین رو میگی، کی قراره ازش خسته بشی؟"
چشمهاش پر از اشک شده بود.
"عوضی... باید منتظر بمونم تا سالگرد بعدی؟ نمیشه یه تلاشی کنی و بیشتر به دیدنم بیای؟"
"جیسونگ... میدونی که من همیشه کنارتم. همیشه اینجا ایستادم و تماشات میکنم."
"چه فایدهای داره وقتی من فقط توی سالگرد فوتت-"
لبش رو گزید و لرزش چونهاش نشون میداد بغض راه گلوش رو بسته. اشک، کمکم صورتش رو خیس کرد. عادلانه نبود، هیونجین هر روز کنار ساحل مینشست، به امید اینکه جیسونگ به دیدنش بیاد. و جیسونگ هر وقتی که فرصت پیدا میکرد، سه ساعت طولانی رو از سئول به اینجا با اتوبوس طی میکرد تا شاید بتونه هیونجین رو ببینه. با امید کوچیکی توی قلبش، انتظار داشت روح معشوقش رو بیشتر از یک بار در سال ببینه. هر دو روزها رو کنار هم میگذروندن؛ با دیوار نامرئی بزرگی بینشون.
"دلم برات تنگ میشه... اصلاً چرا باید انقدر زود میرفتی. چرا تنهام گذاشتی…"
و گریههایی که پایان نداشت، بهخصوص بعد از اینکه روح پسر بزرگتر آروم از توی بغلش محو میشد.
"خیلی دوستت دارم، این رو میدونی مگه نه؟"
میدونست هنوز همینجاست، اما برای جواب دادن به آخرین سوال هیونجین خیلی دیر کرده بود. زانوهاش رو بغل کرد، حالا تنهاتر از قبل شده بود و دیگه بغل هیونجین رو نداشت. میدونست میتونه صداش رو بشنوه، اما نایی برای جواب به اون سوال نداشت. با صدای گرفتهای مابین هقهقش گفت:
"میدونم... میدونم که تو فقط یه توهم نیستی... میتونم حست کنم... میتونم عشقت رو ببینم... لعنتی... دلم برات خیلی تنگ میشه…"
هیونجین آرزو میکرد جیسونگ واقعاً بتونه احساس کنه که از پشت بغلش کرده و موهاش رو میبوسه، اما این فقط یه خیال محال بود نه؟ درد داشت، دیدن اشکهاش درد داشت. جیسونگ هنوز به اندازهای که اولین بار جسد دوستپسر دبیرستانیش رو توی دریا پیدا کرده بود، قلبش سنگین بود و از ته دل گریه میکرد. هیونجین باید مجازات میشد و میدید چه بلایی سر عزیزانش آورده. باید توی این دنیا زندانی میشد و دیدن اشک عزیزانش رو تحمل میکرد؛ انگار که دردهای زندگی فانیش، براش کافی نبوده.هیونجین خلق شده بود که چه قبل و چه بعد از مرگش، از خالقش مجازات بگیره...
𝐔𝐧𝐤𝐧𝐨𝐰𝐧: ꒰🎀꒱
↳ 𝑨𝒎𝒐𝒓𝒊𝒔𝒕 𝒇𝒊𝒄𝒕𝒊𝒐𝒏