The best shot

The best shot

Soha

#پارت-سه

«دانک»

برای فرار از نوری که توی چشمم زده بود پتو رو بالاتر کشیدم و به پهلوی راستم چرخیدم تا خوابم رو ادامه بدم اما افکاری که شب قبل، خستگی مجال پردازش بهشون نداده بود با چنان سرعتی پیش چشمم جون گرفتن که خواب کامل از سرم پرید.

چشمام باز شد و لبخند عمیقی روی صورتم نشست که برای پوشوندنش پتو رو بیشتر روی صورتم کشیدم.

تمام اتفاقات دیشب رو مرور کردم و ناخواسته زمزمه کردم:جذابه

عنوان کردن این حقیقت با صدای بلند، همه چیز رو شفاف‌تر کرد. قد بلند بود و هیکل چشمگیری داشت و گرچه چهره‌اش چیز خاص و شاخصی نداشت اما چیزی که توجه من رو جلب کرده بود لبخندش بود. چنان زیبا و دلنشین لبخند میزد که انگار دنیا روشن می‌شد.

توی منطقه‌ای که تمام ساختمون‌ها اداره و تمام آدم‌ها کارمند بودن، لباس غیررسمی و راحتش مجبورت می‌کرد متوجهش بشی و جذبه‌ای که در برخورد اول از خودش نشون داد باعث می‌شد نتونی حضورش رو ندیده بگیری.

برای خلاص شدن از شر افکارم هم که شده سری تکون دادم و بلند شدم تا دوش بگیرم اما فکرش تمام مدت دوش گرفتن، صبحانه خوردن و حتی توی مسیر رفتن به شرکت دنبالم کرد.

راجع بهش کنجکاو شده بودم؛ اما این کنجکاوی اونقدر بهم غلبه نکرد که بتونه درگیری‌های زندگی شغلیمو کم‌رنگ کنه و همه چیز با رسیدن به شرکت فراموشم شد.

زندگی کارآموزی به حد کافی پیچیده و پر استرس بود و پیش اومدن مشکلات ناگهانی که معمولا پیش نمیان هم به استرسم اضافه می‌کرد.

از لحظه رسیدن به شرکت متوجه جو آشفته و بهم ریخته‌ی اونجا شدم اما کسی فرصت ناچیزش رو حروم توضیح دادن شرایط به بقیه نمی‌کرد.

وقتی دیگه نتونستم خودم رو به بی‌تفاوتی بزنم جلوی یکی دیگه از کارآموزها رو گرفته و پرسیدم: اتفاق خاصی افتاده؟

-نشنیدی؟

-نه

کسی صداش زد، نگاهش رو به اون سمت داد اما خطاب به من گفت: مربوط به مقاله‌ی جدیده؛ وقت ناهار برات توضیح میدم

گفت و رفت و من رو با سوالاتی حتی بیشتر از قبل تنها گذاشت؛ مگه برای اون مقاله چه مشکلی پیش اومده بود؟

اما درنهایت سرم چنان شلوغ شد که خودم زمان ناهار رو از دست دادم و ناچارا بیخیال به دست آوردن اطلاعات جدید، حالا هرچیزی که بود، شدم.

اواخر ساعت کاری، وقتی که داشتم تمام تلاشم رو می‌کردم که زودتر برم یکی از ارشدها ازم خواست از متن پروژه‌اش چند نسخه کپی بگیرم و این طوری به روز نه چندان دوست داشتنی که از سر گذرونده بودم، یه مسئله‌ی دوست نداشتنی‌تر هم اضافه کرد.

هنوز تازه مشغول شده بودم که شنیدم کسی گفت: باورم نمیشه داره این کار رو میکنه

-کم پیش میاد ولی دفعه اولش نیست

دستگاه کپی دقیقا پشت دیوار اتاق استراحت قرار گرفته بود و اگر به اندازه کافی بی سروصدا می‌بودی می‌تونستی صدای صحبتشون رو راحت بشنوی که دقیقا اتفاقی بود که توی اون لحظه داشت می‌افتاد.

-به تنبل بودن معروفه، هیچ وقت حتی یک دقیقه بیشتر از ساعت کاریش نمیمونه. از همچین آدمی انتظار دارین اضافه‌کاری بمونه؟

-چرا فقط جای این برنامه رو با یکی دیگه عوض نکرده؟

-برای خودمم سوال بود، احتمال میدم عمدا داره اذیت میکنه

-آخه چرا؟

-نمیدونم

-تا همین الان هم دو هفته عقب افتاده، بیشتر ادامه بده ممکنه واقعا به چاپ این ماه نرسیم، بعد باید چیکار کنیم؟

-فقط مسئولیتش رو بنداز گردن یکی از کارآموزها، من و تو زمان زیادی رو اینجاییم نباید درگیر این حواشی و درگیری‌های بقیه بشیم

توی ذهنم غر زدم: عالی شد

مشکلشون هرچی که بود قصد داشتن بندازنش گردن یکی از کارآموزها و این اصلا به نفع من نبود.

با مکث فکرم رو تصحیح کردم «به نفع هیچ کس نبود». ولی وقتی یه خطر قرار باشه تو یا بقیه رو تهدید کنه قطعا منطقی‌ترین تصمیم اینه که اول خودت رو نجات بدی. باید تا جای ممکن بیرون از ماجرا می‌موندم.

برگه‌ها رو مرتب کردم و راه میز ارشدم رو پیش گرفتم تا زودتر از شرکت خارج بشم.

با وجود این که قصد داشتم هر چه زودتر برم خونه اما توی راهم تا ایستگاه اتوبوس، تابلوی بزرگ و چشمگیر کافی‌شاپ قدم‌هام رو کند کرد.

دلم می‌خواست برم داخل، بخشی به این خاطر که می‌خواستم دوباره ببینمش اما اگر موفق می‌شدم با خودش چه فکری می‌کرد؟

دوست نداشتم چیزی از اشتیاقم به بیشتر شناختنش بفهمه و فکر کنه میتونه راحت به هر هدفی که داره برسه.

از طرفی دلم می‌خواست بدونم چقدر طول میکشه تا خودش دوباره سراغم رو بگیره؟ حالا دیگه برای پیدا کردنم یه راه‌حل مستقیم هم داشت.

نتیجه‌ی افکارم، سرعت قدم‌هام رو به حالت قبلی برگردوند و مسیرم رو به سمت ایستگاه اتوبوس ادامه دادم. شاید سراغش رو می‌گرفتم اما قطعا نه امروز و نه اینجا.

کمی بعد از سوار شدن به اتوبوس، توی گروه چتی که مربوط به کارآموزهای بخش خودمون بود پرسیدم: کسی میدونه امروز چرا فضا اینقدر آشفته بود؟

ماوین، همون پسری که قرار بود ظهر برام توضیح بده پرسید: چرا موقع ناهار نیومدی؟ منتظرت بودم

نوشتم: برام کار پیش اومد، نتونستم بیام

بلافاصله در پیام دیگه‌ای اضافه کردم: جریان چیه؟

یینگ، یکی از کارآموزهای دختر جمع، پرسید: من هم خیلی سعی کردم بفهمم چه خبره ولی نشد

ماوین مدت طولانی مشغول تایپ کردن بود و در نهایت نوشت: دو سه هفته‌ی پیش سردبیر خواست یه مقاله‌ی جدید به چاپ این ماه اضافه کنن اما ظاهرا از همون موقع، عکاس مجله داره اذیتشون میکنه و حاضر نیست تایم عکسبرداری رو هماهنگ کنه، داره دائم عقب میندازه. امروز سردبیر رو ندیدین رسما دیوونه شده بود، توی دفتر داشت سر مدیر گروهمون فریاد میزد

یینگ پرسید: عکاس مجله؟

به جای ماوین توضیح دادم: عکسبرداری تمام پروژه‌های مجله میره استودیوی طبقه نهم

-حالا چرا داره اذیت میکنه؟

این بار ماوین جواب داد: کسی نمیدونه اما بین تمام تیم‌ها به تنبل بودن معروفه، میگن اصلا حاضر نیست بیشتر از تایم کاریش بمونه و حتی یک ثانیه اضافه‌کاری نمیکنه، شاید چون بهش فشار آوردن داره این کارو میکنه

این اطلاعات رو یکم پیش شنیده بودم اما برام قابل درک نبود و ناخواسته پرسیدم: با حقوق بیشتر مشکلی داره؟

یینگ ایموجی خنده گذاشت

پرسیدم: چرا فقط از یه عکاس دیگه استفاده نمی‌کنن؟

ماوین گفت: چون خود شرکت عکاس داره اگه بخوان پروژه‌ای رو با استودیوهای خارجی هماهنگ کنن یا باید هزینه‌اشو از جیب خودشون پرداخت کنن یا تاییدیه‌ی مدیرعامل رو داشته باشن

یینگ پرسید: اگه اینقدر تنبله چطور تا الان اخراج نشده؟

با دیدن اینکه به ایستگاه مقصدم نزدیک شدم بی توجه به بقیه‌ی بحث نوشتم: من دیگه باید برم

و بعد گوشی رو توی جیبم سروندم و از جا بلند شدم.

فهمیدن اصل ماجرا از اضطرابم کم کرد؛ حالا تنها کاری که باید انجام می‌دادم این بود که توی این تله‌ی بزرگ گیر نکنم.

#The_best_shot

Writer's ID: @Hermosas_alas

Report Page