The bad guy

The bad guy

Lanmida


«چهیونگ؟» وقتی وارد آپارتمانش شدم صداش زدم. سکوت جوابم رو داد. هنوز با بوی فرند جدیدش بیرون بود.


یه نفس راحت کشیدم. برای فکر کردن به اتفاقی که توی اون کوچه افتاده بود، به زمان نیاز داشتم. کیفم رو روی میز ورودی انداختم و وارد آشپزخونه شدم و همون‌طور که جلو می‌رفتم چراغ‌ها رو روشن کردم. به کابینت تکیه دادم، خندیدم و دستم رو روی صورتم گذاشتم.


«تو دیوونه‌ای. اون کار واقعاً دیوونه‌وار بود.» خنده‌هام تبدیل به لبخند شد. «و حالا هم دارم با خودم حرف می‌زنم. عالیه.»


در یخچال رو باز کردم و یه بطری آب برداشتم.


آروم‌آروم آب خوردم و تمام اتفاقاتی رو که افتاده بود دوباره توی ذهنم مرور کردم؛ حس پوستش روی پوستم، طرز گفتن اسمم... و بیشتر از همه، اعتراف به عشقش.


پروانه‌ها توی شکمم به پرواز دراومدن و دور خودشون چرخیدن. من کنترل اوضاع رو دستم گرفته بودم و برای یه لحظه توی اون کوچه فهمیدم که این من بودم که نخ‌های عروسک‌گردونیش رو می‌کشیدم. اون اسیر بود، همونی که به من بسته شده بود. نه با یه مانیتور طلایی، بلکه با یه پیوند نامرئی که فقط خودمون می‌تونستیم حسش کنیم.


هنوز نمی‌تونستم براش کلمه‌ای پیدا کنم. هنوز نه. ولی می‌دونستم حقیقت داره؛ همونقدر مطمئن بودم که می‌دونستم اون هیچ‌وقت از دنبال کردنم دست نمی‌کشه، من هیسونگ رو دوست داشتم.


اشتباه بود و بیمارگونه، ولی در عین حال... خیلی، خیلی درست به نظر می‌رسید.


دستم رو روی گردنم پایین کشیدم و چشم‌هام رو بستم و لب‌هاش رو روی پوستم تصور کردم؛ اون حس لذت‌بخشِ اینکه تحت تصاحبش باشم.


آزادی من شیرین بود. بوسه‌ی اون شیرین‌تر.


«به خودت بیا، فریک.»


آبم رو تموم کردم، بعد چراغ‌های آشپزخونه رو خاموش کردم و وارد نشیمن شدم.


«خوش گذشت؟»


از جا پریدم و یه جیغ ریز کشیدم.

«سوهیون؟»


روی یه صندلی کنار پنجره نشسته بود، پشتش به پنجره‌ی کوچیک بود. صورتش توی سایه بود و بی‌حرکت نشسته بود، ولی می‌تونستم سنگینی نگاهش رو روی خودم حس کنم.


«اینجا چی کار می‌کنی؟»

جوابی نداد. کلید چراغ رو زدم، ولی هیچ اتفاقی نیفتاد.

پوستم مورمور شد و به نیم‌ رخ تاریکش خیره شدم. «سوهیون؟»


«تمام این مدت منتظرت بودم.» چیزی توی دستش تق صدا کرد.

«بهت فضا دادم. گذاشتم خودت بهم بگی کی برای یه چیز بیشتر آماده‌ای.»


تق.


«به نیازت برای زمان احترام گذاشتم. وقتی برای پدر و مادرت گریه می‌کردی بغلت کردم، بعدش هم با دیکی که از بس منتظر مونده بودم کبود شده بود، برگشتم خونه.»


تق.


آروم‌آروم به سمت راهرو عقب رفتم.


«وایسا. خودتو به زحمت ننداز.»

دستش رو جلو آورد و نور روی جعبه‌ی حلقه‌ای که توی دستش بود افتاد.

«این باید مال تو می‌شد. ولی لیاقتش رو نداری.»

جعبه رو دوباره توی سایه‌ها کشید.


تق، تق.


«من اون آدم خوبه بودم، منتظرت موندم. ولی تو آدم خوب نمی‌خواستی، مگه نه؟»


«سوهیون، بهتره بری.» یه قدم دیگه عقب رفتم.


سایه تکون خورد و سوهیون به طرفم حمله کرد. با عجله توی راهرو دویدم، ولی از کمر گرفتم و یه دستش رو محکم روی دهنم گذاشت.


«تو یه آدم بد می‌خواستی. چیزی رو که مال من بود دادی به اون روانیِ لعنتی.»

خشم توی تک‌تک کلماتش موج می‌زد.

«گذاشتی باهات کنار یه دیوار کثیف اون‌جوری رفتار کنه، درست مثل همون آشغالِ بی‌ارزشی که واقعاً هستی.»

منو به سمت اتاق خواب چهیونگ برد.

«اشتباه من این بود که باهات جوری رفتار کردم انگار خاصی. چیزی که واقعاً می‌خواستی این بود که باهات مثل یه هرزه رفتار بشه.»


تقلا کردم؛ بازوهاش رو چنگ می‌زدم و سعی می‌کردم با لگد زدن از دستش خلاص بشم. این اتفاق نباید می‌افتاد. نمی‌ذاشتم اتفاق بیفته.

اونقدر صورت و کمرم رو محکم فشار داد که فکر کردم ممکنه از وسط نصفم کنه.


«هیس... نگران نباش. قراره همون چیزی رو که می‌خوای بهت بدم. دیدم چه‌جوری دوسش داری. خشن، کثیف. دقیقاً همون مدلی گیرت میاد. دیگه خبری از آدم خوب نیست.»

هلم داد روی تخت و محکم نگهم داشت، درحالیکه هنوز یه دستش روی دهنم بود.

«می‌خوای همه‌ی اینا رو برام توضیح بدی؟»


سر تکون دادم.


«اگه جیغ بزنی، خفه‌ات می‌کنم و بعدش با بدنت هر کاری که دلم بخواد می‌کنم. فهمیدی؟»


دوباره سر تکون دادم.


دستش رو از روی دهنم کنار کشید و یه مشت از موهام رو گرفت.

«حرف بزن.»


این سوهیونی نبود که من می‌شناختم. توی چشماش یه جنون عجیب موج می‌زد و صورتش از شدت خشم به‌کلی درهم رفته بود. انگار دیگه کنترل خودش رو از دست داده بود.

«خواهش می‌کنم... نکن.»


«هیس.» دوباره دستش رو روی دهنم گذاشت. «فکر کردم می‌خوای برام توضیح بدی چرا دیدم اون آشغال، هیسونگ، داشت به فاکت میداد. چیزی که می‌خوام بدونم همینه. می‌تونی برام توضیحش بدی، یا باید خودم دست‌به‌کار بشم؟»

یک دستش رو زیر دامنم برد و بالا کشید.


سر تکون دادم و ذهنم با سرعت دنبال راهی برای نجات می‌گشت.


«باشه.» انگشتاش رو توی رونم فرو کرد. «آخرین فرصته.»

دستش رو از روی دهنم برداشت.


«چیزی که سوجون بهش شک کرده بود، حقیقت داشت. من هیچوقت به آمازون نرسیدم. تمام این مدت هیسونگ منو پیش خودش نگه داشته بود.»


سرش رو به نشونه‌ی ناباوری تکون داد. «چی؟»


«حقیقت داره. منو توی خونه‌اش نگه داشته بود. نمی‌تونستم فرار کنم.»


انگشتاش محکم‌تر دور رونم فشرده شد. «پس داری می‌گی قبل از امشب بهش داده بودی؟»


«سوهیون، خواهش می‌کنم.» مچ دستش رو گرفتم. «منو زندانی کرده بود.»


حالت صورتش متفکر شد. «باشه، فرض کنیم حرفت درسته و اون تو رو زندانی کرده بوده.» نگاهش توی چشمام قفل شد. «پس امشب، وقتی به اون دیوار چسبیده بودی، اونجا هم زندانی بودی؟»


صدام لرزید و شکست. «این تو نیستی.»


«اتفاقاً اشتباه می‌کنی.» انگشت‌هاش رو از کنار کمرم داخل شورتم برد. «این همیشه خودِ واقعی من بوده. من برای تو سعی کردم عوض بشم. سعی کردم آدم بهتری باشم. اون قهرمان نجات‌دهنده‌ باشم.»

محکم کشید، پارچه پاره شد و پوستمو خراش داد.

«ولی این چیزی نبود که واقعاً می‌خواستی، مگه نه؟»


«نکن.» اشکی از کنار شقیقه‌ام سرازیر شد.


«عاشقشی؟» دستش رو دور بوتم محکم کرد. «به من دروغ نگو.»


صدام توی گلوم گیر کرد و نتونستم جواب بدم. اما حقیقت توی چشمام معلوم بود؛ چون بدنش منقبض شد و دندون‌هاش رو به هم فشرد.


چشماش رو بست و فکش رو سفت کرد. «همین فکر رو می‌کردم.»


وقتی دوباره چشماش رو باز کرد، دیگه سوهیونی که می‌شناختم وجود نداشت. فقط خشم توی چشماش بود.


«سوهیون.»


«خفه شو.» دستش رو دور گلوم محکم کرد. «یه کلمه‌ی دیگه هم نگو. قراره چیزی رو که بهم بدهکاری بدی. بعدش می‌رم و دیگه کاری باهات ندارم. اگه بری پیش پلیس، همه‌ چیز رو درباره‌ی هیسونگ بهشون می‌گم؛ اینکه چطور برخلاف میلت نگهت داشته بود، همه‌چیز رو. اون دوست‌پسر روانیت هم می‌ره زندان، همون‌جایی که باید باشه.»


تقلا می‌کردم و سعی داشتم از زیر دستش خودمو خلاص کنم؛ دست‌وپا می‌زدم و لگد می‌پروندم. خیلی قوی‌تر از من بود. بدنش منو به تخت چسبونده بود و گلوم رو فشار می‌داد، نفسم بالا نمی‌اومد. با ناخن‌هام صورتش رو خراش دادم.


«فاک!»

با دست دیگه‌اش یه مشت از موهام رو گرفت و اونقدر محکم کشید که فکر کردم الان موهام رو از سرم می‌کنه.

هنوزم تقلا می‌کردم و حاضر نبودم تسلیم بشم.


«بس کن، عوضی هرزه.» دیکش رو به رونم می‌مالید. «چه هوشیار باشی، چه نباشی، این کارو باهات می‌کنم. برام فرقی نداره. اگه همین‌جوری ادامه بدی، بیهوشت می‌کنم.»


نمی‌تونستم تسلیم بشم. یه مشت از موهاش رو گرفتم و با تمام توان کشیدم. ناله‌ای کرد و فشار دستش دور گلوم بیشتر شد، تا جایی که سیاهی کم‌کم جلوی چشمام رو گرفت. ریه‌هام می‌سوخت و دیگه نمی‌تونستم روی هیچ‌چیزی تمرکز کنم، جز نفس بعدی‌ای که باید می‌کشیدم. دستام روی تخت افتاد و سوهیون لبخند زد.

«همینه.»


موهام رو ول کرد و دستش رو بینمون برد. صدای جیرینگِ سگک کمربندش به‌زور از زنگی که توی گوش‌هام می‌پیچید شنیده می‌شد.


دیدم کم‌کم تار شد و صورت بی‌رحم سوهیون جلوی چشمام محو شد.


صدای برخورد شدیدی اومد. چیزی شکست.


و بعد دوباره تونستم نفس بکشم.


غلت زدم و به سرفه افتادم، نفس‌های عمیق و حریصانه کشیدم؛ انگار آتیشی زنده از گلوم پایین می‌رفت و خودش رو به ریه‌هام می‌رسوند. دیدم دوباره واضح شد، شنواییم هم برگشت.


صدای ضربه‌های سنگین و ناله‌های بم از بین صداها به گوشم می‌رسید. سرفه‌کنان نفسم رو بالا آوردم و دست کشیدم روی گلوم. روی تخت خودمو جمع کردم و به شکل دفاعی مچاله شدم و اونقدر نفس کشیدم تا گیجی و تاری ذهنم کم‌کم از بین رفت.


نشستم و می‌خواستم به سمت در فرار کنم، اما راه بسته بود.


هیسونگ روی سوهیون نشسته بود و پشت سر هم مشتش رو توی صورتش می‌کوبید. صورت سوهیون خونی شده بود و چشم‌هاش بسته بود.


«هیسونگ!»

دویدم پشت سرش و بازوش رو گرفتم.

«می‌کشیش!»


«آره.»

همین که لمسش کردم، دیگه مشتش رو نزد.

«می‌کشمش. برو عقب تا کارش رو تموم کنم.»


«نه.»


برگشت سمتم و نگاهم کرد. یکی از چشماش قرمز و ورم‌کرده بود.

«می‌خوای زنده بمونه؟»


نه.

به سوهیون خیره شدم؛ به مرد واقعی‌ای که پشت اون نقاب پنهان شده بود.

یه هیولا.

«نمی‌خوام بری زندان. اگه بکشیش، ممکنه تو رو ازم بگیرن. ببرنت یه مرکز یا حتی یه جای بدتر.»


نگاهش روی گردنم افتاد و چهره‌اش تیره شد.

«برام مهم نیست. اون لیاقت مردن رو داره.»


«من اهمیت می‌دم.»

بازوش رو کشیدم.

«خواهش می‌کنم.»

می‌خواستم سوهیون بمیره و از سر راهم کنار رفته باشه، ولی نمی‌تونستم بذارم هیسونگ این کارو بکنه. اون منو نجات داده بود.


دستش رو بالا آورد و با نوازش آروم گونه‌ام رو لمس کرد.

«باشه اگه این چیزیه که تو می‌خوای.»


«همینه.»

ولش کردم.


بلند شد و منو توی آغوشش کشید؛ آغوشی که درد و ترسم رو آروم می‌کرد. منو بلند کرد، از روی سوهیون رد شد و توی بغلش تا اتاق نشیمن برد.


«صبر کن.»

به زمین اشاره کردم.

«منو بذار زمین.»


یه ابروش رو بالا انداخت، ولی منو روی پاهام گذاشت. عقب رفتم و یه لگد محکم به دنده‌های سوهیون زدم. ناله‌ای کرد و به پهلو جمع شد.


«خب.»

دستم رو سمت هیسونگ دراز کردم.


«تا حالا بهت گفتم چقدر عاشقتم؟»

لبخند کجی زد و دوباره منو توی بغلش گرفت.


«چند بار، ولی بازم می‌تونی بگی.»


«بیشتر از هر چیز دیگه‌ای توی این دنیا عاشقتم.»

روی مبل نشست و منو توی آغوشش نگه داشت.

«کجات درد می‌کنه؟»


«فقط گلوم.»


دوباره بدنش منقبض شد.

«مطمئنی نمی‌خوای بکشمش؟»


«آره.»

دستم رو روی سینه‌اش کشیدم. حتی با وجود سوهیون توی راهرو، می‌دونستم توی آغوش هیسونگ در امانم.


«ببخش که انقدر طول کشید تا برسم اینجا.»


خودمو عقب کشیدم و توی چشماش نگاه کردم.

«چطوری فهمیدی؟»


گلوش رو صاف کرد.

«من، اه... خب. یادت میاد وقتی وسایل شنود خونه‌ات رو برداشتم؟»


«وای خدای من، خونه‌ی چهیونگ رو هم شنود کرده بودی؟»


«قرار بود همه‌شون رو جمع کنم، ولی سوهو هنوز نتونسته بود این کارو انجام بده. برای همین، این یکی هنوز اینجا بود.»

چشمش داشت از شدت ورم بسته می‌شد.

«فقط می‌خواستم مطمئن بشم سالم به اینجا رسیدی، همین. قرار نبود بیشتر از اون گوش بدم. ولی بعد دیدم اون کمین کرده و منتظرته. با تمام سرعتی که می‌تونستم خودمو رسوندم اینجا.»


«برای اون چشمت یخ لازم داری.»


سعی کردم از روی پاهاش بلند شم، ولی نگهم داشت.

«تنها چیزی که لازم دارم، تویی.»

چونه‌ام رو گرفت و سرم رو چرخوند تا بتونه گردنم رو بررسی کنه.

«کبود می‌شه.»


«تقریباً هیچی حس نمی‌کنم.»

سرم رو روی شونه‌اش گذاشتم.

«تو اینجایی. همین برای من کافیه.»


محکم بغلم کرد.

«می‌دونی حرفت چقدر قشنگ بود؟»


سوهیون توی راهرو ناله‌ای کرد.


هیسونگ منو کنار خودش روی مبل نشوند.

«یه لحظه صبر کن.»


«نکن...»


«نمی‌کشمش.»

با قدم‌های بلند رفت سمت راهرو. دوباره صدای ناله‌ای اومد و بعد صدای کشیده شدن چیزی روی زمین.


هیسونگ یقه‌ی کاپشن سوهیون رو گرفت، کشون‌کِشون آوردش، درِ ورودی رو باز کرد و هُلش داد بیرون توی راهرو.

«نیازی نیست بگم که اخراجی. اگه یه بار دیگه قیافه‌ نحست رو ببینم، با دستای خودم می‌کشمت و توی زمین بزرگ جنگلیم دفنت می‌کنم. هیچوقت جسدت پیدا نمی‌شه و هیچوقت هم ردش به من نمی‌رسه.»

سوهیون دوباره ناله کرد و هیسونگ در رو محکم بست و قفلش کرد.


برگشت سمت مبل و کنارم نشست. دراز کشید و منو روی خودش کشید.

«خوبی؟»


خشونتی که سوهیون باهام داشت، روی من اثر خودش رو می‌ذاشت. اینو می‌دونستم. می‌تونستم اون تکه از شرارت رو حس کنم که بخشی از روحم رو آلوده کرده بود و می‌دونستم مدت‌ها بعد از امروز هم باهام می‌مونه. ولی قرار نبود بذارم کنترلم کنه.

خودمو به سینه‌ی هیسونگ چسبوندم و اون دست‌هاش رو آروم روی پشتم بالا و پایین می‌کشید.

«فکر کنم خوب می‌شم. ما خوب می‌شیم.»


«ما؟»


امیدواری‌ای که توی صداش بود باعث شد لبخند بزنم.

«آره، ما. بالاخره ما یه تیمیم. آدم بده رو از سر راه برداشتیم.»


«هممم.»

دستش رو روی موهام کشید.

«فکر می‌کردم آدم بده‌ی داستانت منم.»


«اشتباه می‌کردم.»

چونه‌ام رو روی سینه‌ش گذاشتم و توی چشم‌هاش خیره شدم.

«تو درنهایت آدم بده نیستی. روانی؟ آره. ولی قهرمان داستان منی.»


«من هیچ‌وقت قهرمان کسی نبودم.»


«قهرمان منی.»


«پس من آدم خوبه‌ام؟»


خودمو بالا کشیدم و چونه‌اش رو بوسیدم.

«زیادی جوگیر نشو.»


خندید؛ صدای خندش گرم و دلنشین بود.


«هیسونگ؟»


«جانم، بانوی گرفتار من؟»


گرماش توی قلبم نشست.

«عاشقتم.»


«می‌دونم.»


«اه، واقعاً؟»

سرم رو یه کم کج کردم.


«حالت چهره‌ات. همون حالتی که هیچ‌وقت نمی‌تونستم بفهممش. به اندازه‌ی کافی اطلاعات جمع کردم که به این نتیجه برسم اسمش عشقه.»


«نمی‌تونی با منطق روباتیک احساسات منو بفهمی.»


«ولی فهمیدم.»

منو روی بدنش بالا کشید و بوسه‌های آرومی روی لبام زد.

«فقط یه چیز کم بود. همون بخشی که هرچقدر هم تلاش می‌کردم نمی‌تونستم بفهممش. تا وقتی که فهمیدم چقدر عاشقتم. بعد همه‌چیز سر جاش قرار گرفت؛ درست مثل آخرین تکه‌ی پازل.»

لبخند شیطنت‌آمیزی زد.

«البته آخرش اصلاً لازم نشد مجبورت کنم... هرچند خودم حسابی سعی کردم.»


«کردی.»


صورتش رو بین دستام گرفتم.

«روانی استاکر.»


«ولی عاشقش بودی.»


«نه.»

آروم و شیرین بوسیدمش.

«فقط عاشق خودت بودم.»

Report Page