The bad guy

The bad guy

Lanmida


از کنار مسئول ورودی رستوران فرنیر رد شدم و مستقیم رفتم سمت بار. بابا یه سرِ بار نشسته بود و داشت آروم‌آروم تام کالینز می‌خورد. همین که یه نگاه بهم انداخت، اخماش رفت تو هم.


«چیه؟» کنارش جا گرفتم و یه ویسکی خالص سفارش دادم.


چشم‌های خسته‌اش رو پایین انداخت. «اگه اینجایی، یعنی اون بیرونه و تو کنارش نیستی.»


زدم پشتش. «هنوز همه‌چی از دست نرفته.»


«چطور؟»


«بذار این‌طوری بگم؛ قراره همچنان ازم فرار کنه، ولی مشکلی نداره هر از گاهی بذاره بگیرمش.» یه جرعه از لیوانم خوردم، هرچند ویسکی در برابر سرخوشی‌ای که داشتم هیچ بود. سولیون بهم امید داده بود؛ یه فرصت برای اینکه شاید آینده‌ای باهاش داشته باشم. «فکر کنم وقتشه جشن بگیریم.»


چشم‌های بابا برق زد، لبخندی زد و لیوانش رو به لیوانم کوبید.

«خب! این که خبر خیلی خوبیه. با هم حرف زدین و قضیه رو حل کردین؟ گفت بخشیدت؟»


یه جرعه‌ی دیگه خوردم. «نه دقیقاً با این کلمات.»


«پس از کجا می‌دونی که اون...»


«بابا، خودم می‌دونم. باشه؟» یه نگاه معنادار بهش انداختم، امیدوار بودم منظورم رو بگیره.


«آها.» انگار تازه متوجه شد، چون لپ‌هاش گل انداخت. «آها، گرفتم.»

چند لحظه توی سکوت نوشیدیم، با اینکه نمی‌تونستم لبخند روی صورتش رو موقع جرعه‌جرعه خوردن نبینم.

«خب، پس کجا رفت؟»


«خونه‌ی دوستش، چهیونگ. وقتی توی شهره، اونجا می‌مونه. همین الان جونگوون داره می‌رسونتش.»


«ولی دوباره می‌بینتت؟»


«بابا، آروم باش. آره. نگفت نه. این همون بله‌ی کاملاً واضحه.»


سرش رو تکون داد. «خودشم اینو می‌دونه. حتی تو رو بهتر از من می‌شناسه.»


«موافقم.»


«انجامش دادی.» به مسئول بار اشاره کرد که یکی دیگه براش بیاره. «یا حداقل شروعشه. با جیغ ازت فرار نکرد. خودش نشونه‌ی خوبیه.»


«فرار کرد، ولی گرفتمش. همیشه می‌گیرمش.»

اون حس تازه، همون حسی که منو به پرواز درمی‌آورد، توی سینه‌ام بیشتر و بیشتر شد. خودش این حس رو توی وجودم گذاشته بود.


تمام عشقی که داشتم، مال اون بود.

Report Page