The bad guy

The bad guy

Lanmida


«ممنون که دعوت منو قبول کردی.»

آقای لی سمت راست من، گوشه‌ی پشتیِ رستوران شیک فرانسویِ فرنیر نشسته بود.


لبخند زدم و دستمال سفره‌ام رو روی دامن سفیدم پهن کردم. «خب، برای یه معلم سخته که یه غذای مجانی رو رد کنه، آقای لی. مخصوصاً وقتی توی همچین جای شیکی باشه.»


«خوشحالم که قبول کردی. راستی، لطفاً منو دوک‌سو صدا کن.»


پیشخدمت برامون شراب ریخت و من در حالی که منو رو زیر و رو می‌کردم، گفتم: «راستش من خیلی از غذاهای فرانسوی سر درنمیارم.»


«منم همین‌طور.»

دوک‌سو منوش رو به پیشخدمت پس داد. «من یه ریب‌آی می‌خوام، مدیوم، با لوبیا سبز و پوره‌ی سیب‌زمینی.»


پیشخدمت یه لحظه ابروهاش رو درهم کشید، ولی سر تکون داد.. «و برای شما؟»


«منم همون چیزی که ایشون سفارش دادن.»

منوم رو به سمت پیشخدمت گرفتم و به پشتم تکیه دادم. همون موقع، یه گروه چهارنفره‌ی سازهای زهی از یه گوشه‌ی شلوغ رستوران شروع به نواختن کرد.


وقتی پیشخدمت دور شد، دوک‌سو به جلو خم شد. «مطمئنم می‌دونی چرا امشب دعوتت کردم اینجا.»


«برای اینکه درباره‌ی پسرت صحبت کنیم.»


«آره.»

دست‌هاش رو روی میز توی هم قفل کرد.

«همون‌طور که می‌دونی، من با روش‌هایی که اون در پیش گرفته بود موافق نبودم.»


«ولی هیچ کاری هم در موردش نکردی.»


صورتش در هم رفت. «نه، نکردم.»


«چرا؟»


«امیدوار بودم خودش بالاخره به نتیجه‌ی درست برسه.»

چشم‌هاش از خوشحالی برق زد.

«و همین کار رو هم کرد.»


«خوشم نمیاد که منو تبدیل کنی به یه درس عبرت برای پسرت.»

از لحن تند و کنایه‌آمیزی که گرفته بودم خوشم اومد، هرچند خودم هم ازش تعجب کرده بودم؛ شاید حتی بیشتر از چیزی که دوک‌سو تعجب کرده بود.


«تو اصلاً این نبودى.» سرش رو تکون داد. «اصلاً و ابداً. تو خیلی بیشتر از چیزی بودی که حتی خودم می‌دونستم. اون روزی که توی کتابخونه با هم حرف زدیم و من برات گفتم بزرگ کردنش چقدر سخت بوده، از اخلاق و رفتارهای خاصش گفتم، از اینکه احساسات نداره... تو همه‌ی اون اطلاعات رو کنار هم گذاشتی و معمای هیسونگ رو حل کردی. همون کاری که من تمام عمرش سعی کرده بودم انجام بدم. تو این کار رو طوری کردی که...»

انگشت‌هاش رو به هم زد.

«آره، تو همون‌طور که پیش می‌رفتی بیشتر در موردش فهمیدی، مخصوصاً بعد از اون صحبتمون. ولی در نهایت، این تو بودی که بهش یاد دادی.»

ابروهاش رو درهم کشید.

«نمی‌بینی؟ تو بهش عشق رو یاد دادی. اون اولش فقط وسواس داشت...همون لحظه‌ای که تو رو دید، یه چیزی توی وجودش روشن شد. حتی هنوزم خاموش نشده.»


شونه بالا انداخت.

«تو برای اون همونی. انتخابش فقط تویی. ولی بعدش، تو بخش‌هایی از وجودش رو پیدا کردی که من هیچ‌وقت ندیده بودم. بخش‌هایی که فکر می‌کردم برای همیشه قفل می‌مونن. تو مهم‌ترین درِ وجود یه آدم رو باز کردی؛ مخصوصاً برای اون. عشق رو.»


«و حالا اومدی که راضیم کنی برگردم پیشش؟» سعی کردم احساساتم رو از صدام دور نگه دارم.


«نه.» مکث کرد. همون موقع پیشخدمت یه سبد نون و دو تکه کره آورد.

«من اینجام که بهت بگم آزادی. به همون اندازه‌ای که هر کسی می‌تونه آرزوی آزادی داشته باشه. برات یه حساب و سرمایه‌ی جدا کنار گذاشتم. بدون هیچ ارتباط یا تعهدی نسبت به اون. این فقط بین من و توئه. برای اینکه ازت تشکر کنم.»

دستش رو روی میز باز کرد و اشک توی چشم‌هاش جمع شد.

«می‌خوام بدونی کاری که کردی چقدر برای من ارزش داشت. من دیگه امیدم رو برای رسیدن بهش از دست داده بودم. ولی تو تونستی. تو یه هدیه بهم دادی که هیچ‌وقت نمی‌تونم جبرانش کنم.»

مکث کرد.

«امید.»


کف دستم رو توی دستش گذاشتم. توی چشم‌هام خیره شد. خیلی شبیه پسرش بود، ولی در عین حال نه. یه نرمی و لطافتی توی وجودش بود که فقط وقتی هیسونگ منو بغل می‌کرد، توی اون هم دیده بودم.

«ممنونم.»


دستم رو فشرد.

«جدی می‌گم.»


منم دستش رو با محبت فشردم.

«خواهش می‌کنم. ولی لازم نبود برام حساب باز کنی.»


«لازم بود.»

لبخند زد و اشکی از روی گونه‌ی چروکیده‌اش سُر خورد.

«تو لیاقتش رو داری، حتی بیشتر از اینا. هفته‌ی بعد مدارکش رو برات می‌فرستم. می‌دونستم می‌گی لازم نبود این کارو بکنم، ولی خودم می‌خواستم. فقط بد برداشت نکن، ولی من تو رو مثل دختر خودم می‌بینم.»


ابروهام رو بالا انداختم.

«داری دیگه خیلی بیشتر از حد لازم تعریف و تمجید می‌کنی.»


همون موقع پیشخدمت بشقاب‌هامون رو روی میز گذاشت و عطر خوش غذا توی هوا پیچید. مرد خندید.

«می‌دونم، ولی دست خودم نیست. تو برای پسرم یه رویایی. ولی برای منم یه رویایی. یه فرصت برای داشتن خانواده، یه آینده، عشق... همه‌ی چیزهایی که همیشه برای هیسونگ و برای خودم می‌خواستم.»


«انقدرا هم ساده نیست.»

نمی‌تونستم همین‌طوری از گناه‌ها و کارهایی که هیسونگ در حقم کرده بود چشم‌پوشی کنم.


«می‌دونم ساده نیست. درکت می‌کنم.»

دستمو آروم زد و به بشقابم اشاره کرد.

«بیا غذا بخوریم، منم ببینم می‌تونم انقدر مثل یه آدم سوسول اشک ریختن رو تموم کنم یا نه.»


سر تکون دادم و شروع کردم به غذا خوردن.

اون حس سنگین و معذب‌کننده کم‌کم با خوردن و نوشیدن‌ از بین رفت؛ انگار دو تا دوست قدیمی بودیم. حرف‌هامون هم از هیسونگ فاصله گرفت و رسید به علاقه‌های من، یعنی گیاه‌شناسی و آمازون.


«اگه انقدر به درخت‌ها علاقه داری، خیلی خوشحال می‌شیم تو رو توی تیم لیون داشته باشیم.»


به صندلی تکیه دادم و روی شکم پُرم دست کشیدم.

«منم مثل هر گیاه‌شناس دیگه‌ای درخت‌ها رو دوست دارم، ولی کشفیات واقعی بین گونه‌های کوچیک‌تره؛ مخصوصاً اونایی که هنوز توی آزمایشگاه آزمایش نشدن یا اصلاً مورد بررسی قرار نگرفتن.»


اخماش رفت توی هم.

«حتماً می‌تونم یه چیزی پیدا کنم که وسوسه‌ات کنه.»


«من عاشق تدریسم.»

شونه بالا انداختم.

«عشق واقعیِ اولم همین بود. نمی‌خوام هیچ کار دیگه‌ای انجام بدم.»


«منم یه زمانی همینقدر برای کارم شور و شوق داشتم؛ البته منظورم کسب‌وکاره. بعدش هم برای همسرم.»


کنجکاو شدم و به سمتش برگشتم.

«می‌تونی بیشتر دربارش بهم بگی؟ هیسونگ هیچ‌وقت چیز زیادی دربارش نگفته.»


«دایانا زن فوق‌العاده‌ای بود. بااراده، باهوش و کنجکاو. زیبا هم بود. هر مردی که یه ذره عقل توی سرش داشت، دلش می‌خواست دایانا رو کنار خودش داشته باشه.»

خندید.

«راضی کردنش برای اینکه با من قرار بذاره، یه کم طول کشید. همینقدر بگم دیگه.»


«مطمئنم اون‌قدرا هم سخت نبوده.»


«وقتی هیسونگ به دنیا اومد، هردومون از خوشحالی روی ابرا بودیم. دایانا اون موقع یه شرکت لوازم آرایشی موفق داشت، ولی برای یه مدت کارش رو کنار گذاشت تا از هیسونگ مراقبت کنه.

بچه‌ی خوشحالی بود؛ تقریباً هیچ‌چیز نمی‌تونست اذیتش کنه. چیزهایی که می‌تونست یه بچه‌ی دیگه رو به گریه بندازه، برای اون انگار اصلاً مهم نبود و خیلی راحت از کنارشون می‌گذشت. نه گریه‌ای، نه مشکلی.

تا وقتی بزرگ‌تر شد، نفهمیدیم این رفتارها نشونه‌ی یه مشکل خیلی بزرگ‌تره.

وقتی تشخیصش دادن، گفتن یه نوع آسپرگره. و خب، یه سری از ویژگی‌هاش رو هم داشت، ولی در نهایت بردیمش پیش یه متخصص که یه سری آزمایش ازش گرفت.

سایکوتیک.

ترسناک به نظر میاد، مگه نه؟

و ما، به‌عنوان پدر و مادرش، واقعاً وحشت کرده بودیم.»


نمی‌تونستم حتی تصورش کنم.


«و همون موقع بود که دایانا عوض شد. انگار نوری که توی وجودش بود خاموش شد. دیگه مثل قبل با هیسونگ ارتباط برقرار نمی‌کرد. منم برای جبرانش، بیشتر بهش توجه می‌کردم. یه جورایی شدم تنها والدش.»


«اوه...»

نمی‌تونستم درک کنم یه مادر چطور می‌تونه با بچه‌اش این‌طوری رفتار کنه؛ چه بچه‌اش بیماری روانی داشته باشه، چه نداشته باشه.


«نه عزیزم، سرزنشش نکن.»

آروم به بازوم زد.

«با شرایطی که ما داشتیم، هرکسی یه جور واکنش نشون می‌ده. اون از من حمایت می‌کرد و من از هیسونگ. هر وقت به خاطر یکی از کارهایی که هیسونگ کرده بود از پا می‌افتادم و چند بار هم این اتفاق افتاد، اون دوباره منو سر پا می‌کرد. تمام تشویق‌ها و حمایتی که قبلاً به هیسونگ می‌داد، به من منتقلش میکرد.

حالا که بهش فکر می‌کنم، می‌فهمم تنها راهی که می‌شد این شرایط رو مدیریت کرد همین بود. من به دایانا نیاز داشتم. هیسونگ به من نیاز داشت.»


«می‌فهمم.»

من هیچ‌وقت توی چنین شرایطی نبودم و مجبور نشده بودم با همچین چیز سختی روبه‌رو بشم. ولی انتخاب‌های سخت رو می‌فهمیدم.


نگاهش به چیزی پشت سرم افتاد و سر تکون داد. بعد صندلیش رو عقب کشید و از جاش بلند شد.

«یه لحظه منو ببخش.»


موهای پشت گردنم سیخ شد.

«اینجاست، مگه نه؟»


«نتونستم جلوی خودمو بگیرم و یه کم بازی درنیارم.»

پیشونیم رو بوسید و از کنارم رد شد.


اول از همه بوش به مشامم خورد؛ اونقدر واضح و مست‌کننده بود که یه‌جور سرخوشی توی سرم پیچید. می‌تونست عطر خودش رو توی بطری بریزه و با هر قیمتی که دلش می‌خواست بفروشه.


«سولیون.»

صداش مثل ابریشم روی پوستم کشیده شد، وقتی روی صندلی‌ای نشست که پدرش خالی گذاشته بود.

«امیدوارم از ارکیده‌ها خوشت اومده باشه.»

با یه کت‌وشلوار کاملاً اندازه، پیراهن آبی روشن و کراوات سرمه‌ای، دقیقاً شبیه یه مرد دلربا و خطرناک به نظر می‌رسید.


آب دهنم رو به سختی قورت دادم. نمی‌دونستم باید با عصبانیت از اونجا بزنم بیرون یا برم بشینم روی پاهاش.

«آره.»


«خوبه.»

لبخند زد و چشم‌های سبز زمردیش روی لب‌هام لغزید.

«دلم برات تنگ شده بود.»


بالاخره مغزم به کار افتاد. دستمال سفره‌ام رو روی میز پرت کردم و از جام بلند شدم.


«سولیون.»

صدام زد.

«هی.»


جلوی یکی از پیشخدمت‌هایی که از کنارم رد می‌شد رو گرفتم.

«سریع‌ترین راه خروج از اینجا کدومه؟»


به سمت عقب اشاره کرد.

«به کوچه پشتی راه داره، البته.»


«اشکالی نداره.»

با عجله وارد راهروی تاریک شدم و از در سنگین بیرون زدم.

هوای سرد به صورتم هجوم آورد و به سمت خیابون شلوغ که سمت چپم بود دویدم.


«وایسا.»

هیسونگ درست پشت سرم بود.


وقتی بازومو گرفت و پشتمو به دیوار آجری چسبوند، با یه نفس بریده از تعجب جا خوردم.

«ولم کن!»

دستامو به سینه‌اش فشار دادم، ولی تکون نخورد.


«آروم باش، لطفاً.»

نگرانیِ واقعی توی صداش مثل تیغی توی قلبم فرو رفت.


«داری با من چیکار می‌کنی؟»

اشک توی چشمام جمع شد. دیگه دست از تقلا کشیدم و بهش خیره شدم.

«این دیگه چه کاریه؟»


«عشق.»

طوری گفت که انگار ساده‌ترین جواب ممکن بود.

دو به‌علاوه‌ی دو می‌شه چی؟ چهار.

چرا وقتی دارم عقلمو از دست می‌دم، منو به دیوار چسبوندی؟

عشق.


«تو قادر به عشق ورزیدن نیستی.»


«چند ماه پیش، خودمم باهات موافق بودم.»

کف دستش رو آروم روی گونه‌ام کشید.


خدایا، چقدر تشنه‌ی لمسش بودم. بیشترش رو می‌خواستم، درست مثل یه معتاد که برای رسیدن به مواد بعدی‌ای که آخرش نابودش می‌کنه، لحظه‌شماری می‌کنه.

«ولم کن.»


«من که نگهت نداشتم.»

پیشونیمو بوسید.

«آزادی هر کاری که می‌خوای بکنی.»

انگار برای اینکه حرفش رو ثابت کنه، یه قدم عقب رفت.

«اگه می‌خوای، فرار کن.»


تکون نخوردم. فقط بهش خیره موندم، در حالی که انگار تمام دنیام داشت از جا کنده می‌شد.


دوباره برگشت و خودش رو به من چسبوند و یه دستش رو دور گلوم گذاشت.

«ولی من همیشه دنبالت میام. دیگه هیچ‌وقت زندانیت نمی‌کنم، ولی نمی‌تونم دست از تعقیبت بردارم. نمی‌شه.»


«این همون وسواسیه که بابات دربارش حرف می‌زد.»


لبخند زد و اینطوری چهره‌اش حتی شرورتر به نظر رسید.

«دقیقاً.»

نوک انگشت‌هاش رو روی گلوم پایین کشید و نزدیک‌تر شد، لباش کنار گوشم قرار گرفت.

«قلبت داره تند می‌زنه.»


«م...من داشتم از آدمی که منو دزدیده بود فرار می‌کردم.»

دستامو دور شونه‌هاش حلقه کردم.


«آره.»

گلوی منو بوسید و دندون‌هاش آروم روی رگ گردنم کشیده شد.

«فقط به خاطر همینه.»


یه لرز از سر تا پام گذشت و توی وجودم پیچید. دیگه حس نمی‌کردم دارم سقوط می‌کنم؛ انگار رسیده بودم تهِ تهش، توی آغوش اون. هردومون داشتیم با هم به عمیق‌ترین جای جهنم سقوط می‌کردیم و انگار با پای خودمون به استقبال نابودیمون رفته بودیم.

سرمو چرخوندم تا دسترسی بیشتری داشته باشه. از این فرصت استفاده کرد و بوسه‌ای روی پوستم گذاشت که زانوهام رو سست کرد.


«نظرت درباره‌ی این چیه؟»

دستش رو روی رونم کشید.

«همین‌جا، همین الان، توی این کوچه‌ی تاریک، چیزی رو که لازم داری بهت می‌دم. بعدش اگه می‌خوای، دوباره یه کم دیگه بذارم فرار کنی. ولت می‌کنم. هرچند اصلا دلم نمی‌خواد.»


انگشت‌هاش بالاتر رفت و به تورِ لباس زیرم، بین رون‌هام، رسید.

«می‌خوام ببرمت خونه و تمام شب باهات باشم. ردِ خودمو همه‌جای بدنت بذارم. ببینم چطور منو می‌خوای. اونقدر ادامه بدم تا خودت ازم بخوای متوقف بشم. ولی ازت دست نمیکشم.»

دستش از روی پارچه گذشت و پایین رفت.

«فاک...فقط بهم بگو چی می‌خوای. هر کاری بخوای می‌کنم. می‌خوای همین الان ازت دور بشم؟ می‌شم. کنترل دست توئه. بگو.»


چشمام رفت عقب، وقتی انگشتش رو داخل بدنم فرو برد.

«وایسا نکن.»


غرّش کرد؛ صدایی که بیشتر شبیه نعره‌ی یه حیوون بود تا یه آدم. بعد با بوسه‌ای خشن و پرشور لب‌هام رو گرفت؛ بوسه‌ای که سوزش و حرارتش تا جاهایی از بدنم می‌رفت که هیچ‌وقت نور خورشید رو ندیده بودن.


دستام رو دور گردنش حلقه کردم و وقتی منو بلند کرد، پاشنه‌هام توی پشتش فرو رفت. دیک سفتش به بدنم فشار می‌آورد، درست همون جایی که بهش نیاز داشتم. زبونش رو سر داد داخل دهنم و شدت اشتیاقش لب‌هام رو از شدت بوسه به درد آورد.


وقتی انگشتش رو ازم بیرون کشید، به سمت لباش برد و مزه‌ی منو چشید، تمام تنم شعله‌ور شد. بعد همون انگشت رو توی دهنم گذاشت. با یه دست بین بدن‌هامون، لباس زیرم رو کنار زد و فقط چند لحظه بعد، سر دیکش روی پوسی خیسم کشیده شد؛ در حالی که هنوز انگشتش رو می‌مکیدم.


«فاک، آره.»

به ورودی بدنم فشار آورد و با سوزش شیرین درد، وارد شد؛ دردی که هم‌زمان موج عمیقی از لذت و میل رو توی وجودم پخش کرد.

پشتم رو از دیوار جدا کردم و کمرم رو به سمتش هل دادم. دیکش عمیق‌تر رفت و دندون‌هام رو روی انگشتش فشار دادم.


لبخند زد، انگشتش رو بیرون کشید و دوباره لب‌هام رو گرفت؛ با زبونش با همون ریتمی که داخل بدنم حرکت می‌کرد، منو می‌بوسید. با هر دو دست بوتم رو گرفت و با حرکات خشن، منو محکم‌تر به سمت خودش کشید.


صدای برخورد بدنامون توی کوچه می‌پیچید و دوباره اون صدای کثیف و شرم‌آور رو به گوشم برمی‌گردوند. توی دهنش ناله کردم و اون صدام رو بلعید؛ بعد با ناله‌ای جوابم رو داد که موجی از برق از تمام تنم عبور داد.


هر بار که به درونم می‌رفت، عمیق‌ترین قسمت وجودم رو لمس می‌کرد؛ درد و لذت، توی رقصی بی‌پایان در هم می‌آمیختن. انگار کاملاً مال خودش شده بودم و چیزی بهم می‌داد که هیچ جای دیگه نمی‌تونستم به دستش بیارم.


از روی لباس، سینه‌ام رو فشار داد. بعد لباسم و سوتینم رو پایین کشید و نیپلم رو بین لباش گرفت.

با گاز گرفتنش یه جیغ کوتاه کشیدم و بعد با زبونش سوزشش رو آروم کرد.


دستام توی موهاش بود، حسِ کوبیده شدن دیکش توی عمق وجودم مثل ضربان قلب خودم بود و فشار لباش روی نیپل سفت و حساسم باعث شده بود پاهام بلرزن.


وقتی دستش رو بینمون برد و شستش رو از روی لباس زیرم روی پوسیم فشار داد، سرم رو به آجرهای دیوار تکیه دادم و برای هر نفس، به زحمت هوا می‌کشیدم.

اون هم از این فرصت استفاده کرد و هم‌زمان با حرکت دستش و ضربه‌های مداوم دیکش، گردنم رو گاز گرفت.


«می‌دونم چی لازم داری.»

صدای گرفته‌اش بهم می‌گفت که خودش هم دیگه داشت کنترلش رو از دست می‌داد.


می‌خواستم اونم درست مثل من کنترلش رو از دست بده. موهاشو گرفتم، سرش رو عقب کشیدم و درست بالای یقه‌ی پیراهنش، گردنش رو گاز گرفتم.


«اه، فاک، سولیون.»

با غرّش کوتاهی، همون‌طور که ریتم حرکاتش رو حفظ کرده بود، واکنش نشون داد. زخم گازگرفتگی رو با زبونم لمس کردم و دوباره گازش گرفتم.


حرکاتش بی‌نظم‌تر و بی‌اختیارتر شد، در حالی که شستش دقیقاً همون‌جوری که لازم داشتم روی بدنم حرکت می‌کرد.

«فاک... بیا با من.»


همین حرفش منو از لبه پرت کرد و به ارگاسم رسوندتم؛ بدنم توی موج‌های لذت منقبض می‌شد و دوباره شل می‌شد، در حالی که لبام رو روی گردنش گذاشته بودم. اون هم عمیق‌تر حرکت کرد و کام شد. صدای بم و مردونه‌اش کنار گوشم پیچید؛ هر دومون خودمون رو به دست میل خالص سپرده بودیم.


ارگاسمم موج‌وار ادامه پیدا کرد تا کم‌کم فروکش کرد و جاش رو به نفس‌های بریده و سنگین داد. اون همه‌جای منو بوسید؛ صورتم، سینه‌ام، هر تکه از پوستم که بیرون بود.


«عاشقتم.»

صدای آرومش کنار گوشم نفسم رو بند آورد.


حسش کردم. همون لحظه، اگه جوابش رو می‌دادم، هیچ حرفی توی دنیا نمی‌تونست به اندازه‌ی اون 'منم عاشقتم' واقعی باشه. ولی نگفتم. این حس رو یه گوشه‌ی ذهنم حبس کردم تا بعداً برگردم و بررسیش کنم؛ کاملاً علمی. بدون اینکه هوس و هیجان، روی فکرم سایه بندازه.


ازم فاصله گرفت، منو آروم روی زمین گذاشت و دستمالی از جیبش درآورد و بهم داد. گرفتمش و در حالی که اون کوچه رو زیر نظر داشت، لباس‌هام رو مرتب کردم.


«کسی ما رو دید؟»

سرمو بالا گرفتم و نگاهش کردم.


«فکر نکنم.»

چونه‌ام رو بالا آورد و بوسید.

«رازت پیش من می‌مونه.»


موهام رو از روی صورتم کنار زدم و سعی کردم ذهنم رو از چیزی که همین الان اتفاق افتاده بود منحرف کنم.

توی یه کوچه. فقط چند قدم اون‌طرف‌تر از یه خیابون شلوغ.


«بازم می‌خوای فرار کنی؟»

لباسم رو برام مرتب کرد.


«من...»

واقعاً می‌خواستم؟

«طبق برنامه، امشب می‌رم خونه‌ی چهیونگ.»


توی پنهان کردن ناامیدیش اصلاً خوب نبود، ولی یک قدم عقب رفت و بازوش رو به سمتم گرفت.

«حداقل بذار جونگوون تا اونجا برسونتت.»


«خودم می‌تونم تاکسی بگیرم.»

آرنجش رو گرفتم و با هم از کوچه بیرون رفتیم؛ انگار نه انگار که همین چند لحظه پیش اتفاق غیرعادی‌ای افتاده بود.


«می‌دونم. ولی ترجیح می‌دم اون برسونتت. من عقب می‌مونم که بتونی مسیر رو با خیال راحت برای خودت داشته باشی.»

یه نگاه از گوشه‌ی چشم بهم انداخت.

«مگه اینکه بالاخره به اون قضیه‌ی بازی با کلروفرم علاقه‌مند شده باشی.»


با اخم نگاش کردم.

«فقط از تو برمیاد که درباره‌ی آدم‌ربایی شوخی کنی.»


دستش رو بالا برد تا به جونگوون علامت بده؛ چند متر جلوتر کنار خیابون پارک کرده بود.

«شوخی نبود.»


«نه، سایکو. من به بازی با کلروفرم علاقه ندارم.»


لبخند زد.

«باشه، شوخی بود. ولی خوشم میاد وقتی انقدر عصبانی و کلافه می‌شی.»


همین که جونگوون جلوی ما کنار جدول توقف کرد، زدم به بازوش.

«واقعاً یه مشکلی داری.»


«می‌دونم.»

منو تا ماشین همراهی کرد و درِ عقب رو برام باز کرد. سوار شدم.

خم شد و این بار آروم پیشونیم رو بوسید.

«تا دفعه‌ی بعد که گیرت بندازم.»

بعد در رو بست و بالاخره تونستم یه نفس راحت بکشم.

Report Page