The bad guy
Lanmida«با کی قرار شام داری؟»
همونطور که با سولیون حرف میزدم، موهای تینا رو توی دستم گرفته بودم و اون داشت برام ساک میزد. از قبل میخواستم خودمو خالی کنم، چون میدونستم سولیون احتمالاً دوباره منو با دیک سفتشدهام تنها میذاره.
«فقط با یه دوست. نگران نباش.»
«این دوست یه مرده؟»
تینا عق زد، ولی سرش رو روی دیکم پایینتر بردم تا صدای عق زدنش کمتر بشه.
«آره، ولی اونقدر سنش بالاست که میتونه جای بابام باشه.»
«پس امشب بعداً میبینمت؟»
«احتمالاً بعدش میرم خونهی چهیونگ. هفتهی اول برگشتن به مدرسهست و حسابی خستهام. فردا ناهار چطوره؟»
«باشه، ولی چرا فقط نمیگی با کی داری شام میخوری؟»
«چون نمیخوام بگم.»
اعتمادبهنفسی که توی لحنش بود به مذاقم خوش نیومد. گذاشتم تینا یه نفس بکشه، بعد دوباره سرش رو پایین بردم.
«اون چی بود؟» سولیون پرسید.
«چی؟»
«یه صدای عجیب، مثل صدای هوا.»
«احتمالاً صدای الکتریسیتهی ساکن بود. ببین، میتونی این راز کوچیکت رو برای خودت نگه داری. برام مهم نیست، ولی حداقل میگی کجا هستی؟ نمیخوام سوجون دوباره منو قانع کنه که دزدیده شدی.»
خندید، ولی خندهاش یه جورایی گرفته و مصنوعی بود.
«فرنیر.»
«چه جای شیکی.»
تینا رو از روی دیکم کنار کشیدم، گذاشتم نفسش رو جا بیاره و بعد اجازه دادم خودش سرعتش رو تعیین کنه.
«آره.»
«خب، خوش بگذره. فکر کنم سر ناهار میبینمت.»
«مرسی. آره، حتماً ناهار با همیم.»
به نظر میرسید خیالش راحت شده که دیگه سؤالپیچش نمیکنم.
«باشه، عزیزم. دوستت دارم.»
تینا مکث کرد، ولی دوباره سرش رو پایین بردم.
«خداحافظ، سوهیون.»
قطع شد و گوشیم رو پرت کردم.
«زود باش. یه جا کار دارم.»
تینا با عصبانیت بهم خیره شد و همون نگاه فقط کمک کرد بیشتر نزدیک بشم.
«خوب انجامش بده، بیبی. خودت میدونی چی دوست دارم.»
با تحریک کردنش، کاری کردم دستهاش درست همونجایی که میخواستم فشار بیارن، در حالی که به سولیون فکر میکردم؛ به بدن سکسیش و پوسی که فکر میکردم مال منه.
اون مال من بود.
وقتشه خودش هم قبولش کنه و بیاد سر جاش.
وقتی بالزم محکم جمع شدن و فهمیدم دارم میام، لگنم رو به جلو هل دادم و با دیکم خفهاش کردم، در حالی که داخل گلوش خالی میکردم.
تینا سرفهکنان خودش رو عقب کشید و روی مبل افتاد. چشمهاش که حالا از ریملش به هم ریخته بود، پر از سرزنش بود.
برام مهم نبود.
کارمون تموم شده بود.
زن بعدیای که مزهی این دیک رو میچشید، قرار بود همسرم باشه.
میفهمیدم سولیون چی کار میکنه، جلوش رو میگرفتم و حلقه رو دستش میکردم.
کریسمس منو پس زده بود، ولی حالا وقت کافی برای فکر کردن داشت. بیشتر از حد کافی برای اینکه بفهمه جاش کنار منه.
من حقم بود که جوابم رو بگیرم.
و اگه جوابی که حقم بود رو نمیگرفتم، اونوقت عواقب خیلی بدی در انتظارش بود.