The bad guy

The bad guy

Lanmida


«یعنی همین‌جوری ولش کردی توی خماری؟» صدای چهیونگ با جیغ و داد از پشت تلفن اومد.


همین که سوهیون از خونه‌ام رفت، به چهیونگ زنگ زدم. هیچ‌کس دیگه‌ای نمی‌تونست منو از این چاه احساساتی‌ای که توش گیر افتاده بودم، بکشه بیرون.


گوشی رو محکم‌تر از حد لازم توی دستم فشار دادم.

«نه. یعنی... یه جورایی. بهش گفتم باید در موردش فکر کنم.»


«و اونم با این قضیه مشکلی نداشت؟»


«نه.» خودمو روی تخت انداختم و به سقف خیره شدم. «نمی‌دونم. به نظر می‌رسید ناامید شده، ولی هنوز امیدوار بود؟»


«خودت چه حسی داری؟»


«نمی‌دونم. بدتر.»


«بدتر از چی؟»


«می‌خواستم بهش بگم یه کم وقت برای خودم لازم دارم. می‌دونی، یه کم از حال‌وهوای سفر بیام بیرون و سر و سامون بدم به این همه فکر و خیال. فکر نکنم دقیقاً می‌خواستم باهاش کات کنم. بیشتر شبیه این بود که یه مدت از هم فاصله بگیریم تا بتونم ذهنم رو مرتب کنم. ولی بعد زانو زد و ازم خواست باهاش ازدواج کنم و من یه جورایی هول کردم.»


وقتی ازم خواست باهاش ازدواج کنم، اولین حسی که بهم دست داد، ترس و دلشوره بود. شاید باید ذوق می‌کردم، شاید حتی خوشحال می‌شدم. ولی دیگه خودمم نمی‌فهمیدم چه حسی باید داشته باشم.


فقط یه چیز توی ذهنم ثابت مونده بود، هیسونگ.

فکرش با تک‌تک نفس‌هایی که می‌کشیدم، توی ذهنم پخش شده بود. الان داشت چی کار می‌کرد؟


نگاهم رو به چراغ بالای سرم بردم؛ همون جایی که سوهو یه دوربین و میکروفون کوچیک رو ازش درآورده بود.

هیسونگ دیگه نمی‌تونست منو زیر نظر بگیره، اما ردّ محونشدنی‌ای ازش هنوز باقی مونده بود. نه توی اون چراغ، نه توی کتش، نه توی هیچ چیز ملموسی... اون رفته بود توی وجودم.

با اینکه آزاد شده بودم، یه بخشی از وجودم هنوز به اون گره خورده بود.


«...سولیون، هستی؟»


«آره، ببخشید. داشتی چی می‌گفتی؟»


«می‌دونی که من خیلی طرفدار سوهیون نیستم، مگه نه؟»


«آره.» تقریباً مطمئن بودم چهیونگ توی ماه اول رابطه‌مون دلش می‌خواست سوهیون رو بکشه.


«ولی تو رفتی به این سفر، بعد یهو برگشتی و می‌گی می‌خوای ازش جدا بشی؟ این کار تو نیست. دارم فکر می‌کنم شاید یه کم زمان بیشتری لازم داری تا بفهمی دقیقاً چه حسی داری.» چند لحظه زیر لب زمزمه کرد. «اگه بعد از اینکه یه مدت از این قضیه فاصله گرفتی، هنوزم خواستی از شرش خلاص بشی، من کاملاً پایه‌ام.»


وسوسه‌ی اینکه حقیقت سفرم رو بهش بگم، توی سرم به وحشیانه‌ترین شکل ممکن می‌چرخید، اما قبل از اینکه به زبونم برسه، متوقفش کردم.

اگه درباره‌ی هیسونگ بهش می‌گفتم، یه کاری می‌کرد، به پلیس زنگ می‌زد، می‌رفت دفترش و باهاش رو‌به‌رو می‌شد، خونه‌ش رو آتیش می‌زد... وقتی پای چهیونگ وسط بود، هر کدوم از این گزینه‌ها کاملاً ممکن بود.

با اینکه به خاطر کاری که باهام کرده بود ازش عصبانی بودم، نمی‌خواستم ببینم پشت میله‌های زندان افتاده. شاید سندروم استکهلم دوباره داشت اثر خودش رو نشون می‌داد، ولی فقط فکر اینکه هیسونگ توی یه مؤسسه‌ی روانی یا زندان باشه، دل و روده‌ام رو به هم می‌پیچوند.

«احتمالاً حق با توئه.» نگاهم افتاد به کت هیسونگ. «حداقل باید یه شب بهش فکر کنم و بعد تصمیم بگیرم. راستی، مامانت چطوره؟»


آهی کشید. «نمی‌دونم. خوب نیست. ولی هنوز زبون تیزی داره، اینو می‌تونم تأیید کنم. تمام این مدت از این شنیدم که درست غذا نمی‌خورم، مثل یه دختر بی‌سر و پا لباس می‌پوشم و باید یه مرد خوب پیدا کنم که ازم مراقبت کنه.»


خندیدم. «پس نسخه‌ی پیرتر خودته.»


«حتی مریض‌تر.»


من اینجا نشسته بودم و داشتم از زندگی به‌هم‌ریخته‌ی خودم غر می‌زدم، در حالی که مادر اون داشت می‌مرد. عذاب وجدان مثل گلوله‌های سمی روی بقیه‌ی احساساتم پاشیده شد.

«متأسفم.» دلم می‌خواست می‌تونستم بغلش کنم. «کاری هست که...»


«نه، ولی ممنون. کمکم کردی حواسم از این قضیه پرت بشه. تمام این نگرانی که نکنه یه کارتل مواد مخدر دزدیده باشتت و مجبورت کرده باشه وارد بردگی جنسی بشی، باعث شد هفته‌ی گذشته حسابی سرگرم باشم.»


خندیدم.


«قول بده وقتی برگشتم، سر یه بطری یا سه تا بطری شراب قرمز، همه‌چیز رو درباره‌ی سفرت برام تعریف کنی.»


«قطعاً داستانی برای تعریف کردن دارم.»

دستم رو روی کت هیسونگ کشیدم.


«خوبه. و می‌دونم خودت می‌دونی، ولی دوستت دارم.»


«منم دوستت دارم.» اشک توی چشمام جمع شد. «کریسمس مبارک.»


«همچنین.»


ذهنم دوباره برگشت به اون عمارت وسط تپه‌ها.

تک‌تک روزهایی که اسیر بودم، واضح و روشن توی ذهنم مونده بود. ربوده شدنم، زیر نظر گرفته شدنم، پابند، کتابخونه، گلخونه... این خاطرات، یه زندان منحصربه‌فرد ساخته بودن.

اسارت من شبیه یه پرنده‌ی عجیب و خشن بود؛ مجبور بودم توی قفس و از همه دور نگهش دارم، مبادا همه‌چیز و همه‌کس رو تکه‌پاره کنه. حتی خودم رو.


فکر هیسونگ رو پس زدم و مجبورش کردم بره تهِ ذهنم، جایی دور از دسترس.

کتش رو برداشتم، بردمش توی راهرو و چپوندمش توی کمد ورودی.

دوباره خزیدم توی تخت و چشمام رو بستم.

با وجود تمام تلاشم برای حبس کردن هیسونگ توی گوشه‌ای از ذهنم، تصویرش آروم‌آروم منو به خواب برد.

صدای هیسونگ و بدنش منو با خودشون به دل تاریکی کشوندن، تنها جایی که توی تمام عمرم واقعاً احساس می‌کردم زنده‌ام.

...


«خوش برگشتین.»


در حالی که دانش آموزا با هم حرف می‌زدن، اسلایدهای پاورپوینتی که برای اون روز آماده کرده بودم رو بالا آوردم. شب قبل یه لایه‌ی نازک برف باریده بود و محوطه‌ی هان‌لیم رو برای شروع ترم بهاری، حسابی زمستونی کرده بود.


«سفرت چطور بود؟»

سوجون خودش رو انداخت روی صندلیش و لپ‌تاپش رو باز کرد.


«عالی.»

سعی کرده بودم از طریق پیام براش توضیح بدم که اونقدر درگیر کارم بودم که پیام‌هام ممکنه بی‌ادبانه به نظر رسیده باشن. ولی باورش نکرده بود. فرقی نمی‌کرد چند تا نکته‌ی مختلف درباره‌ی اکوسیستم آمازون براش توضیح بدم یا اسم چند گونه‌ی گیاهی رو بگم؛ اصلاً حاضر نبود باور کنه من حتی به فرودگاه رسیده باشم، چه برسه به اینکه واقعاً با هواپیما رفته باشم برزیل.

ولی ظاهراً همین که می‌دید هیچ بلایی سرم نیومده، خیالش راحت بود؛ هرچند معلوم بود خودش یه حدس‌هایی درباره‌ی اتفاقی که برام افتاده داشت.

«بیاین درباره‌ی پروژه‌هایی که برای تعطیلات کریسمس درباره‌ی فتوسنتز داشتین صحبت کنیم. یونجین، دوست داری تو شروع کنی؟»


صدای وزوزی از بیرون شروع شد؛ صدای بم چند موتور که داشتن نزدیک می‌شدن.

یونجین از جاش بلند شد و عینک گربه‌ای‌شکلش رو روی صورتش مرتب کرد.

«به‌جای فتواتوتروف‌های معمولی‌ای که بقیه‌ انتخاب کرده بودن، من یه نوع خاص از باکتری رو انتخاب کردم که کربن رو از اتمسفر سنتز نمی‌کنه. در عوض، یه فتوهتروتروفه؛ یعنی باکتری‌ای که می‌تونه کربن رو از منابع دیگه تبدیل کنه تا فرایند فتوسنتز رو کامل کنه.»


سوجون به یونجین خیره شد؛ دقیقاً مثل تمام کلاس‌های ترم قبل. چشم‌هاش برق می‌زد.

توی ذهنم یادداشت کردم که یه جورایی این دوتا رو به هم برسونم.


«جالبه.» به میزم تکیه دادم. «ولی فتوهتروتروف‌ها از کربن موجود در اتمسفر استفاده نمی‌کنن، درسته؟ پس از عنصر دیگه‌ای استفاده می‌کنن؟»


یه دسته از موهاش رو پشت گوشش زد؛ حرکتی عصبی که منو یاد خودم انداخت.

«فکر می‌کنم تثبیت‌کننده‌ی نیتروژن باشن، ولی آزمایشام هیچ‌وقت به تولید یه مقدار قابل‌اندازه‌گیری آمونیاک منجر نشدن.»


«تحت تأثیر قرار گرفتم» حتی نمی‌تونست حسم رو درست توصیف کنه.

شاید واقعاً همون‌طور که امیدوار بودم، تونسته بودم به دانش‌آموزا خوب درس بدم.


صدای وزوز بیرون بلندتر شد و خودکارم روی میز شروع کرد به لرزیدن.

همه‌ی سرها به سمت پنجره‌های روشن و آفتابی برگشت.


یه ردیف کامیون توی مسیر کمپس حرکت می‌کردن. سه‌تاشون پر از مصالح ساختمونی بودن...چوب، شیشه، سیم برق. بقیه هم تجهیزات ساختمونی حمل می‌کردن.

کامیون‌ها نزدیک گلخونه توقف کردن و صدای خرد شدن شیشه، غرش موتورها رو شکافت.


از جا پریدم، از در کلاس زدم بیرون و توی راهرو دویدم؛ جایی که نزدیک بود با دویون برخورد کنم. بعد مستقیم به سمت گلخونه رفتم.


«هی!»

دویون خودش رو بهم رسوند و هر دومون دویدیم بیرون؛ درست همون موقع که دو مرد کلاه ایمنی به سر، به سمت ورودی گلخونه می‌رفتن.


«دارین چی کار می‌کنین؟»

جلوی مردا ایستادم، ولی پیاده‌روی یخ‌زده نزدیک بود کار دستم بده.


«سولیونننن!»

دویون به اندازه‌ی من خوش‌شانس نبود. سر خورد، تلوتلو خورد و افتاد روم. هر دومون غلت‌زنان افتادیم روی چمن‌های برفی و پشت سرمون صدای خنده‌ی چندین نفر از پنجره‌های کلاس بلند شد.


مردی که نزدیک‌تر بود دستش رو به سمتم دراز کرد تا کمکم کنه بلند شم.

دستش رو گرفتم و خودمو از زمین کشیدم بالا، در حالی که برف داشت روی پارچه‌ی دامنم، درست روی باسنم، آب می‌شد.

«نمی‌تونین اینو خراب کنین.»


مرد دومی که کلاه ایمنی سرش بود، چونه‌اش رو خاروند.

«ما که نمی‌کنیم.»


به شیشه‌های پایینی که شکسته بودن اشاره کردم.

«پس اینا چیه؟»


«یه اتفاق بود.» مرد دوم شونه بالا انداخت. «به‌هرحال قراره همه‌ی شیشه‌ها رو عوض کنیم. جزئی از طرح توسعه‌ست.»


دویون بلند شد و برف و خاک روی لباسش رو تکوند.

«دختر، دفعه‌ی بعد که می‌خوای این‌جوری توی راهرو با سرعت بدوی، یه کم زودتر خبرم کن. فکر کردم یه چیزی آتیش گرفته.»

پاپیونش رو دوباره با وسواس سر جاش مرتب کرد.


«ببخشید.»

وقتی دیدم همه‌ی دانش‌آموزا از پشت پنجره‌ها زل زدن بهم، صورتم از خجالت داغ شد.

«من فقط فکر کردم...»


«نگران نباش.» مرد اول لبخند زد. «ما دستور مستقیم آقای لی و مدیر مدرسه رو داریم که گلخونه حفظ بشه و توسعه پیدا کنه.»


چند نفر از کارگرها رو صدا زد و اون‌ها هم شروع کردن درباره‌ی نحوه‌ی شروع و پیش بردن ساخت‌وساز با هم صحبت کردن.


«بیا.» دویون منو به سمت درهای دوتاییِ منتهی به راهرو کشید. «فکر کنم برای امروز به اندازه‌ی کافی خودمونو ضایع کردیم.»

گذاشتم منو ببره داخل.

«راستی، اون اسم رو شنیدی؟ لی؟»

آره، شنیده بودم.

و همین اسم نزدیک بود دوباره از شدت شوک بندازتم زمین.

«ظاهراً خیلی از اینجا خوشش اومده.» دستش رو دور بازوم انداخت. «امیدوار بودم از منم خوشش بیاد، ولی تقریباً مطمئنم دفعه‌ی قبل که اومد اینجا، فقط چشمش دنبال تو بود.»


سرم گیج رفت.

وقتی گفته بود برای هان‌لیم یه گلخونه‌ی دیگه می‌سازه، فکر کرده بودم همون لحظه‌ای که از خونه‌اش فرار کردم، پیشنهادش هم تموم شده.

اما داشت واقعاً به قولش عمل می‌کرد.

داشت چیزی به دانش‌آموزام می‌داد که من هیچ‌وقت به‌تنهایی نمی‌تونستم براشون فراهم کنم.


«خوبی؟»

ایستاد و صورت منو با دقت نگاه کرد.

«خیلی رنگت پریده. وقتی افتادیم زمین، جاییت آسیب دید؟»


«خوبم. فقط شوکه شدم.»

دامن خیسم رو صاف کردم.


«من که نشدم. دیدم چطوری نگات می‌کرد.»

یه تکه علف خشک از لای موهام بیرون کشید.

«برگرد سر کلاست.»


«باشه.»

برگشتم که با عجله توی راهرو برم.


خندید.

«فقط دیگه برنگرد و پشت سرت رو نگاه نکن، باشه؟»


کف دستم رو روی باسنم که از سرما یخ کرده بود گذاشتم و از روی شونه‌ام گفتم: «چشم.»


سر و صدا تا آخر روز ادامه داشت، صدای کارگرا، ماشین‌آلات، تحویل مصالح.

زیباترین موسیقی‌ای بود که تا حالا شنیده بودم.

فضایی که برای گلخونه‌ی جدید در نظر گرفته بودن، بیشتر از دو برابر فضای گلخونه‌ی فعلیمون بود.


بین استراحت بعد از ظهر، به گوشیم خیره شده بودم. شماره‌ی مستقیم هیسونگ رو نداشتم، ولی شماره‌ی شرکت لیون رو خیلی راحت پیدا کردم.


می‌تونستم این کارو بکنم؟ واقعاً می‌تونستم باهاش تلفنی حرف بزنم؟

نگاهی به بیرون انداختم، به ساخت‌وسازها.

این کارو برای من کرده بود. باید ازش تشکر می‌کردم. اصلاً به خاطر اینکه دلم می‌خواست صداش رو بشنوم نبود. اصلاً.


شماره رو گرفتم و تماس به منشیش وصل شد.

«دفتر لی هیسونگ.»


«سلام. بله، من... اممم...کیم سولیون از هان‌لیم هستم. می‌خواستم با آقای لی صحبت کنم. برای... اممم... تشکر کردن بابت گلخونه.»


«متأسفم، ولی ایشون برای کار خارج از شهرن.»


«اوه.»

شدت ناامیدی‌ای که حس کردم، خودمم غافلگیر کرد.

دلم می‌خواست صداش رو بشنوم.

نه، در واقع هوس شنیدن صداش رو کرده بودم، و از خودم متنفر بودم که اینطور بود.


«پیغامی براش بذارم؟»


«نه، لازم نیست.»

تماس رو قطع کردم و گوشی رو انگار که دستم رو سوزونده باشه، انداختم کنار.


من داشتم چه غلطی می‌کردم؟

اینکه اون مرد یه کار خوب برام کرده بود، قرار نبود همه‌ی کارهایی رو که باهام کرده بود پاک کنه.

به پشتی صندلی تکیه دادم. صدای یکنواخت و آروم دکتر مین از پشت دیوار به گوش می‌رسید و یه جورایی آرومم می‌کرد.


چشم‌هام رو بستم و گناهان هیسونگ رو یکی‌یکی مرور کردم، زیر نظر گرفتنم، دزدیدنم، خوابیدن برهنه، معامله‌ها، بوسه‌ها، رابطه‌مون.

دست‌هاش روی بدنم.

اون نگاهی که وقتی بین پام بود و با ولع منو می‌خواست، توی چشم‌هاش می‌دیدم.

وقتی انگشت‌هام رو لای موهاش می‌کشیدم و موهاش به‌هم می‌ریخت.

بوش، حس بدن سفت و محکمش که به بدنم چسبیده بود.

وقتی داخل بدنم بود.


توی صندلی جابه‌جا شدم؛ لباس زیرم به پوستم چسبیده بود، و این بار دلیلش برف آب‌شده نبود.

حالا که دیگه اسیر چنگال‌های اون نبودم، می‌تونستم اعتراف کنم که اون جذاب‌ترین مردی بود که تا حالا دیده بودم.


مثل یه خیالِ فریبنده که توی کت‌وشلوارهای خوش‌دوخت پیچیده شده بود، با تاریکی‌ای درونش که اگه بهش دست می‌زدی، می‌سوزوندتت.

و من دست زده بودم.

حتی توی اون تاریکی غرق شده بودم و خودمو بهش سپرده بودم؛ به شکلی که هیچ‌وقت با هیچ‌کس دیگه‌ای این کارو نکرده بودم.

و بدترین قسمت ماجرا این بود که...از تک‌تک لحظه‌هاش لذت برده بودم.


اون تونسته بود به من نفوذ کنه، به اون بخش مخفی درونم دست پیدا کنه؛ همون بخشی که خودم هم ازش می‌ترسیدم.

اما اون دیده بود، چشیده بودش و قضاوتم نکرده بود.

در عوض، توی تاریکی خودم غرق شده بود؛ درست همونطور که من توی تاریکی اون غرق شده بودم.


«سولیون؟»

با شنیدن صدا از جا پریدم.

سوهیون وارد کلاس شد و توی یه دستش دسته‌ای گل مرواریدِ سفید داشت.


«اممم... سلام.»

بلند شدم.

«اینجا چی کار می‌کنی؟»


گل‌ها رو روی میزم گذاشت و منو کشید توی بغلش.

«یه جلسه‌ی تبلیغاتی خارج از شهر داشتم. به‌جای اینکه برگردم دفتر، گفتم وانمود کنم جلسه بیشتر از چیزی که انتظار داشتم طول کشیده.»


«شیطون.»

با لبخند نگاهش کردم.


«همین چیزیه که دوست داری، مگه نه؟»

دستش رو لای موهام کشید و منو بوسید.


سعی کردم به این فکر نکنم که با لمس اون، هیچ جرقه‌ای از میل توی وجودم روشن نشد؛ در حالی که فقط چند لحظه پیش، فکر کردن به هیسونگ به‌سادگی منو از درون به آتیش کشیده بود.

احساس گناه داشت خفه‌ام می‌کرد، مخصوصاً وقتی ذهنم رفت سمت چیزهایی که دو بار به هیسونگ داده بودم؛ چیزهایی که هیچ‌وقت حاضر نشده بودم به سوهیون بدم.


کمی ازش فاصله گرفتم. «توی مدرسه نه.»


چشم‌هاش باریک شد، ولی لحن شوخ و بازیگوشش رو حفظ کرد. «توی دبیرستان، کار خلافی نکنیم؟ خواهش می‌کنم.»


«از دانش‌آموزا که هر چیزی برمیاد، ولی معلما باید یه حدی از متانت و رفتار درست رو رعایت کنن.»

برای اینکه ناراحتیش کمتر بشه، یه بوسه‌ی کوچیک روی لب‌هاش زدم.


«راستی، سوجون چی؟ دیدیش؟»


«سوجون؟ مثل همیشه توی کلاس من بود. چرا؟»


«اون بچه برات هورنیه.»

دستش رو روی باسنم کشید.

«البته که سرزنشش نمی‌کنم.»


به بازوش زدم. «دستت رو بکش کنار. سوجون فقط یه نوجوون معمولیه. هیچ علاقه‌ای به من نداره. ولی هم‌کلاسیش، یونجین؟ به اون قطعاً داره.»


«خوبه. باید دنبال دخترای هم‌سن خودش باشه و زن‌ها رو بذاره برای من.»

لبخند زد؛ همون لبخند بی‌نقص و مدل‌پسندش که زن‌ها رو مثل آهن‌ربا سمتش می‌کشید.

«گل‌ها رو دوست داری؟»


«معلومه. من عاشق گیاهام.»

البته خیلی هم شیفته‌ی گل‌های بابونه نبودم، ولی به‌اندازه‌ی کافی قشنگ بودن.


«خوبه. این آخر هفته میای شهر، درسته؟»


«آره.» شاید شام خوردن با سوهیون و وقت گذروندن با چهیونگ کمکم می‌کرد تکلیف این احساسات درهم‌ و برهمم رو روشن کنم.


«شاید بتونیم یه فیلم ببینیم و تو هم…»

انگشتش رو روی خط فکم پایین کشید و به لب‌هام خیره شد. «شب پیشم بمونی؟»


به زور لبخند زدم. «بهش فکر می‌کنم.»


«همینم تنها چیزیه که می‌خوام.»

دوباره منو بوسید، این بار آروم‌تر. بعد با به صدا دراومدن زنگ ازم فاصله گرفت. «چند روز دیگه می‌بینمت.»


در باز شد و دانش‌آموزا کم‌کم برای کلاس بعدی وارد شدن.


سوهیون لبخند زد و خیلی بلندتر از حد لازم گفت: «صحبت کردن درباره‌ی اون گیاه‌ها و این‌جور چیزا با شما خیلی خوب بود، خانم کیم.»


خندیدم. هیچ‌کس رو گول نمی‌زد، ولی حداقل تلاشش برای طبیعی جلوه دادن ماجرا بامزه بود.

براش دست تکون دادم و اون از کلاس بیرون رفت و توی راهرو ناپدید شد.


نایون در حالی که با آدامسش حباب درست می‌کرد، پرسید: «اون دوست‌پسرتونه؟»

بعد خودش ادامه داد: «هست، مگه نه؟ خوشگله.»


«بیاین روی علوم تمرکز کنیم.»

پشتم رو بهش کردم و با لپ‌تاپم ور رفتم.


ولی حق با اون بود. سوهیون دوست‌پسر من بود. نه هیسونگ.

شاید اشتباه کرده بودم که سعی کرده بودم بین خودم و سوهیون فاصله بندازم.


گوشیم ویبره رفت.

یه شماره‌ی ناشناس برام پیام فرستاده بود.


قابل تو رو نداره. –H


و همین‌طوری، هیسونگ دوباره خودش رو انداخت جلوی چشم و ذهنم.

...

وقتی بعد از اولین روز ترم بهاری به خونه رسیدم، دیدم یه عالمه جعبه جلوی در خونه‌ام چیده شده.

هیچ برچسب ارسال یا چیزی روشون نبود که بتونه سرنخی درباره‌ی محتویاتشون بهم بده. ولی لازم نبود حدس بزنم فرستندشون کیه. شاید دیگه منو زیر نظر نداشت، اما می‌تونستم امضای اون رو روی این بسته‌های مرموز حس کنم.

هر کدوم از جعبه‌ها رو به زور کشوندم داخل و روی میز آشپزخونه چیدمشون.

قیچی به دست، افتادم به جون اولین جعبه.

داخلش یه ارکیده‌ی کمیاب بود؛ ریشه‌ی مرجانی کولمن. هیچ‌وقت از نزدیک ندیده بودمش، مخصوصاً در حالت گل‌دهی. یه گل بنفش خیره‌کننده نوک بلندترین ساقه رو پوشونده بود و غنچه‌های بیشتری هم در امتداد ساقه پخش شده بودن.


یه دستم رو روی سینه‌ام گذاشتم. قلبم با سرعت می‌زد و ضربانش رو کف دستم حس می‌کردم.

با یه برش سریع روی درز جعبه، جعبه‌ی بعدی رو باز کردم. وقتی داخلش یه ارکیده‌ی شبح دیدم، مجبور شدم بشینم. این یکی از کمیاب‌ترین گونه‌های ارکیده توی دنیا بود.


با توجه به ساختار پیچیده‌ی گلش، دانشمندا هنوز هم دقیقاً نمی‌دونستن این گیاه‌ها چطور گرده‌افشانی می‌شن. فقط با همین یه گیاه، من و شاگردام می‌تونستیم روی یه کشف مهم کار کنیم؛ کشفی که ارزش چاپ شدن توی یه مجله‌ی علمی معتبر رو داشته باشه.


بقیه‌ی جعبه‌ها رو هم باز کردم؛ داخل هر کدوم یه ارکیده‌ی کمیاب بود.

ارزش محتویات این جعبه‌ها خیلی بیشتر از قیمت بازاری خونه‌ام بود.


وقتی نشسته بودم و به این گیاه‌های زیبا خیره شده بودم، مدت‌ها بود که خورشید پشت افق غروب کرده بود.

نگاهم افتاد به بابونه‌هایی که توی سینک گذاشته بودم و حالا داشتن پلاسیده می‌شدن، بعد دوباره به ارکیده‌ها نگاه کردم.

اصلاً قابل مقایسه نبودن.

ولی این مقایسه منصفانه نبود.

سوهیون توانایی این رو نداشت که برام یه باغ پر از ارکیده‌های کمیاب فراهم کنه. اما حداقل می‌تونست یه تلاشی بکنه تا بفهمه گل موردعلاقه‌ام چیه.


اون فکر رو از سرم بیرون کردم و شروع کردم جعبه‌های خالی رو جمع کردن.

یه پاکت از داخل یکی از جعبه‌ها افتاد روی زمین.

دستخط کشیده و خاص هیسونگ رو جلوی پاکت شناختم.

اسم خودم روش نوشته شده بود.

روی زمین نشستم و چهارزانو شدم و با دست‌هایی که از شدت هیجان می‌لرزید، پاکت رو باز کردم.


سولیون،

بابت اینکه امروز توی دفتر نبودم تا تماست رو جواب بدم، معذرت می‌خوام.

گلخونه مال توئه. به سرپرست پروژه دستور دادم به‌ جای مدیر مدرسه، مستقیماً به تو گزارش بده. همچنین یه بودجه‌ی اضافه در اختیارت گذاشتم تا هر تغییری که فکر می‌کنی لازمه، توی طراحی ایجاد کنی.

همون‌طور که می‌دونی، احساسات نقطه‌ی قوت من نیستن. ولی می‌خوام بدونی که تو تمام مدتی که نبودی، حتی برای یه ثانیه هم از فکر من بیرون نرفتی.

راهی که برای به‌دست آوردنت انتخاب کردم، اشتباه بود. حالا اینو می‌فهمم.

با این حال، باید بدونی که حاضر نیستم زمان‌هایی که با هم داشتیم رو با هیچ‌چیزی عوض کنم.

تو بیشتر از پدرم درباره‌ی خودم بهم یاد دادی.

یادت میاد وقتی گفتی من شرور این داستانم؟

فکر کنم درست فهمیده بودی.

کارهایی که برای به‌دست آوردنت انجام دادم، اشتباه بودن.

اما از انجامشون پشیمون نیستم.

هیچ‌وقت هم پشیمون نمی‌شم.

اگه برگردیم به همون لحظه، توی یه چشم به هم زدن دوباره همون کارها رو انجام می‌دم.

فقط این بار شاید سوهیون رو بکشم و تو رو از اینجا ببرم.

ببرمت آمازون و آزادت کنم بین درخت‌ها زندگی کنی، در حالی که خودم پایین منتظرت بمونم.

هر چیزی رو که تا حالا می‌خواستی بهت بدم.

برات یه مدرسه بسازم، یه شهر رو به آتیش بکشم، یه گلخونه برات طراحی کنم، یه دشمن رو نابود کنم...

برای من همه‌شون یکی هستن، تا وقتی که در نهایت به تو ختم بشن.

و فکر می‌کنم دلیل اینکه می‌گم حق با تو بود همینه.

همین چیزاست که منو آدم بده‌ی این داستان می‌کنه؛ اینکه برای تو حاضرم بکشم یا بسازم، نابود کنم یا خلق کنم.

اگه تو بخوای، انجامش می‌دم.

تنها چیزی که برای من اهمیت داره اینه که تو بخوای.

دیگه دوباره تو رو نمی‌دزدم. زندگیت مال خودته. تنها کاری که از دستم برمیاد اینه که منتظر بمونم و امیدوار باشم یه روز ببینی که چقدر حرف‌هام از ته قلبمه. امیدوار باشم بالاخره بتونی منو به‌خاطر کارهای تاریک و وحشتناکی که کردم ببخشی.

و حتی اگه نتونی، باز هم همین‌جا می‌مونم؛ منتظرت می‌مونم و رویای تو رو توی سرم نگه می‌دارم.

بدون که هر ذره عشقی که توی وجودم هست، مال توئه.

همیشه هم همین‌طور خواهد بود.

'هیسونگ'


اشک‌هام روی کاغذ چکید و کلمات رو پخش کرد؛ انگار تمام احساساتی که از اعماق وجودم بیرون کشیده شده بود، همراه اشک‌هام روی اون صفحه ریخته بود.

هق‌هقی بدنم رو لرزوند و همون‌طور که نامه توی دستم چسبیده بود، روی کف سرد زمین دراز کشیدم.


چند کلمه‌ی ساده روی یه تکه کاغذ، عمیق‌تر از هر سلاحی که تا حالا دیده بودم، زخمیم کرده بود.

قلبم پیچ خورد و خون‌ریزی کرد، در حالی که گریه می‌کردم.

همین چند ساعت پیش، فکر می‌کردم مسیر درست رو پیدا کردم؛ مسیری که به سوهیون ختم می‌شد.


اما با یک حرکت قلم هیسونگ، همه‌چیز از کنترل خارج شد. روحم با تمام سرعت به سمت اون کشیده می‌شد، در حالی که تک‌تک ذرات عقل و منطقی که هنوز برام باقی مونده بود، منو به سمت سوهیون هل می‌داد.


گوشیم با صدای دریافت پیام به صدا دراومد.

نادیدش گرفتم و گونه‌ام رو روی کف سرد زمین گذاشتم تا نفسم دوباره منظم بشه.

این نباید یه رقابت می‌بود.

یکی منو دزدیده بود، اون یکی نه.

همه‌چیز همین‌قدر ساده بود.

اصلاً انتخابی در کار نبود، واقعاً.

سوهیون آدم خوبه بود.

اون هیچ‌وقت پیشنهاد نمی‌داد برای من دنیا رو به آتیش بکشه.

این که چیز خوبیه، مگه نه؟


شاید باید برمی‌گشتم به نقشه‌ی اولم و همه‌شون رو از خودم دور می‌کردم؛ تنها توی خونه‌ام می‌نشستم و سعی می‌کردم خودم به‌تنهایی زندگیم رو دوباره سر و سامون بدم.


گوشی دوباره صدا داد.

این بار تسلیم شدم و دستم رو به سمتش دراز کردم.

باز هم یه شماره‌ی ناشناس بود.


'سولیون، من پدر هیسونگ هستم. این آخر هفته برای شام توی شهر وقت داری با من ملاقات کنی؟

لطفاً؟'


آقای لی منو ندزدیده بود، اما از طرفی هیچ کمکی هم بهم نکرده بود.

البته داستانایی که درباره‌ی کودکی هیسونگ برام تعریف کرده بود، تا اینجا بزرگ‌ترین کمکی بودن که برای شناختن و درک کردنش داشتم.

شاید دوباره می‌تونست کمکم کنه.

جواب پیامش رو دادم و قبول کردم باهاش ملاقات کنم.

وقتی قرارمون قطعی شد، خودم رو از روی زمین جمع کردم.

گریه کردن فایده‌ای نداشت.

و دیگه از اشک ریختن هم خسته شده بودم.

من اسیر هیچ‌کس نبودم.

نامزد هیچ‌کس نبودم.

اسباب‌بازی هیچ‌کس هم نبودم.

و قرار نبود هیچ‌کدوم از این‌ها باشم، مگر اینکه خودم انتخابشون کنم.


برای اولین بار توی زندگیم، آیندم واقعاً مال خودم بود. و قصد نداشتم این فرصت رو هدر بدم.

Report Page