The Wrong shirt

The Wrong shirt

Moonlight chicken

پرث کمی از اخم‌هاش رو باز کرد. سانتا دوباره لبخند زد و از پرث جدا شد و چند قدم عقب رفت.

«پرث، می‌دونی که از اینکه همیشه تو اول بودی، چقدر حسودیم می‌شد؟»

پرث سوالی نگاهش کرد.

«اول؟ من؟ کجا؟»

سانتا لبخندش با کمی صدا ترکیب شد و به سینه‌ی خودش اشاره کرد.

«برای تصاحب قلب من…»

لب‌هاش رو محکم به هم قفل کرد و چند ثانیه مکث کرد تا پرث کمی جمله‌بندیش رو درک کنه. بعد از کنار مبل جعبه‌ای بیرون آورد و بازش کرد و آروم‌آروم وسایلی ازش درآورد.

«اولین باری که حس کردی من می‌تونم دوستت باشم.»

نامه و جعبه‌ی نازکی رو بالا آورد و همراه پرث لبخند معنی‌داری زدند. دوباره سانتا جعبه‌ی بعدی رو درآورد و با چشم‌های پر از ستاره تکونش داد.

«اولین باری که باید می‌گفتی نمی‌خوای تنها دوستم باشی و می‌خوای بیشتر از یه دوست وارد زندگیم بشی!»

پرث سرش رو تکون داد و تکیه‌اش رو از در گرفت که سانتا دستش رو بالا آورد.

«صبر کن، بذار حرفم تموم بشه، بعد بیا جلو…»

یه جعبه‌ی کوچیک حلقه رو بالا آورد که عکس یه پروانه‌ی سفید روش بود.

جعبه رو لبه‌ی دسته‌ی مبل قرار داد و لمسش کرد.

«اولین اعترافت تا دوست‌پسرت بشم.»

مابین لبخندهای شیرینش، اشکی از کنار چشمش پایین افتاد. دست روی صورتش کشید و بعد از گذاشتن وسایل داخل جعبه، یک قدم جلو اومد و با چشم‌های ترش زل زد به چشم‌های پرث. آروم زانو زد که پرث به ثانیه نکشیده، خودش هم جلوی سانتا زانو زد.

«داری چیکار می‌کنی؟»

سانتا سرش رو تکون داد و به خودش اشاره کرد.

«فکر نمی‌کنی فرق کردم؟»

این‌بار پرث سرش رو تکون داد.

«آره. مثل روز اولی که توی آتلیه دیدمت، لباس پوشیدی تا دیوونه کنی؟»

دستی که توی دست پرث قرار داشت رو فشرد.

«تو دقیقاً همه‌چیز یادته.»

پرث پشت دست سانتا رو نوازش کرد که با دیدن انگشتری که سانتا با دست دیگه‌اش جلوش آورد، ناباور بهش خیره شد. سانتا با اشک‌های درشت و سرازیرشده از چشم‌هاش که روی صداش هم خط انداخته بود، گفت:

«می‌شه تا ابد مرد من باشی؟»

پرث سرش رو تکون داد و سر سانتا رو تند توی آغوشش گرفت و کنار گوشش زمزمه کرد:

«من تا ابد مرد تو می‌مونم.»

سانتا ازش جدا شد و انگشتر رو داخل انگشت پرث انداخت و دماغش رو بالا کشید.

«وقتی به بابا گفتم می‌خوام باهات ازدواج کنم، می‌خواست اذیتت کنه…»

به پرث سوالی نگاه کرد و نفس عمیقی کشید.

«بهم گفت اگه رفت، باید با دختر یکی از سهامدارا ازدواج کنم؛ ولی اگه تو، باوجود سنگ‌هایی که بابا پیش پات انداخته، دوباره برگشتی خونه، می‌تونم باهات ازدواج کنم. اونم با این شرط که نصف حق ارثیه‌ام رو ازش می‌تونم بعد مرگش بگیرم.»

گریه‌اش بلند شد و دست دور گردن پرث انداخت. پرث اونو جلوتر کشید و کمی که سانتا آروم شد، از پرث فاصله گرفت و دست روی گونه‌ی پرث گذاشت. پرث سوالی نگاهش کرد.

«پرث، با این اوضاع بازم…»

پرث مانع حرف زدنش شد و با لب‌هاش لب‌های سانتا رو به هم دوخت و با کمی مک ازش فاصله گرفت.

«وقتی می‌ترسی، بی‌نهایت ترسناک میشی… ولی من با همه‌ی این‌ها عاشقت شدم، مرد کوچولوی من.»

موهای سانتا رو نوازش کرد و با ابروهای بالا داده لبخند زد و سانتا هم خندید. و آروم گفت :

«باز از من عکس می‌گیری«

پرس موهاشو به هم ریخت به چشم هاش زل زد :

«با همین ژست اون زمان»

سانتا در حالی که موهای به هم ریخته شد مرتب می‌کرد غرغر کرد :

«اوووه پرث موهامو به هم زدی که...آره با همین موها و لباست»

بعد در حالی که لباشو مثل غنچه کرد و شیطون ولی طلبکارا پرسید:

«نکنه دیگه نمی‌تونی»

پرث که متوجه تموم نشدن شیطنت سانتا شد آروم ازش فاصله گرفت و بلند شد :

«تو برو اتاق کارم منم الان برمی‌گردم»

سانتا مانع رفتنش شد. و به ساق پاش چسبید:

«پاهام دیگه جون ندارن از بس که اینور اونور دوییدم»

بعد مثل بچه کوچولوها که شبیه جوجه اند ریز خندید و پرث آه از نهادش بلند شد ناچار بدون مخالفت آروم بلندش کرد و سمت اتاق راهی شد و تهدیدوار گفت :

«فقط کافیه فردا برای مسابقه به فدراسیون بری»

سانتا با به یاد آوریش تند خودشو به پایین سوق داد و مماس با پرث ایستاد :

«چه سریع خستگیم رفت راستی فردا مسابقه بین باشگاه‌هاست!... میای!؟»

پرث سانتا رو از خودش جدا کرد و نیم قدم عقب‌تر رفت با ابرو بالا داد تیکه ای بهش انداخت :

«امیدوارم فردا روز خوبی داشته باشی»

سانتا متوجه دگرگونی حال پرث شده بود لبشو گاز گرفت و دو تا از دکمه های بالای پیراهنش رو باز کرد به اطراف نگاه کرد و جلوی آینه ایستاد و موهای خیسش رو روی پیشونیش مرتب کرد :

«حالا چون موهام خیس شده وبه هم ریخته فکرمیکنی مثل اون دفعه، عکس ها خوب درنمیان؟»

سانتا با دیدن تابلوعکس اون روز با ذوق پرید سمتش و تابلوی عکسش رو سمت پرث گرفت با لبخند بزرگ گفت :

«وای نگاه کن من اینجا چقدر بچه بودم!»

پرث با ژشت مردش، مخصوصا موهای نم دار پریشونش که کمی بلندیش تا روی چشم های وحشیش رسیده بود و دکمه باز تا سینه سفیدش که برق میزد! خودشو بزور کنترل کرده بود ولی با این حال کنارش ایستاد و نگاهشو به عکس داد :

«بچه؟ تو با همون بچگی منو از ... »

سانتا بلند و شیطون خندید و کمی به پرث خودشو کوبید :

«قشنگه ولی یچیز عجیب نیست؟»

پرث سرشو تکون داد و عکس رو ازش گرفت و کنار گذاشت و به صندلی اشاره رفت :

«اره عجیبه که تاالان زنده ای!»

سانتا بدتر خندید و سمت صندلی رفت و با برعکس کردن صندلی پشت به پرث نشست کمی به سمت جلو به طور نیمه چرخید که پرث پوفی کرد :

«الان میام »

سانتا با دیدن گوش های سرخ پرث دوباره زیر خنده زد.

پرث وارد سرویس شد و شروع به شستن دست و صورتش شد که سانتا بلند داد زد :

«اون عجیبی که گفتم! خوده تویی پی! عجیبه اینقدر من نقطه ضعفتم و هربار بیشتر از قبل رونماییش می‌کنی!»

پرث صورتشو خشک کرد و با چندتا نفس عمیق بیرون اومد با دیدن سانتا بدتر خشکش زد با ناله غرید :

«سانتا نقطه ضعف بازی کنی فردا حتی نمیتونی به فدراسیون پاتو بزاری ها!»

سانتا که دوتا از دکمه های دیگه اش رو هم باز کرده بود تا پیراهنش رو از سرشونه هاش پایین سر بده تا ترقوه هاش رو به نمایش بزاره با تهدید پرث آب دهنش رو قورت داد و پیراهن رو روی دوشش مرتب کرد و سوالی نگاش کرد :

«پی! من میخوام عکس بگیرم»

پرث سرشو تکون داد و دوربین رو برداشت و لنزش رو تغییر داد و روی پایه مرتبش کرد ولی حواسش به لب و لوچه آویزون مرد روبروش بود. بعد از تنظیم نورصحنه، سمتش رفت و جلو پاش زانو زد و بجای سانتا خودش اینبار پیراهن سفید رو از سر شونه هاش آویزون کرد و کمی هم موهاش رو مرتب کرد و نوک بینی سانتا رو بوسید :

«میبینم سانتای هیجده ساله که تازه وارد آتلیه شده ظهور کرده؟»

سانتا با حرف پرث استرسش رو فراموش کرد و یکی از شونه هاشو بالا آورد و لبخندی زد :

«شما واقعا عکاس این آتلیه هستین؟!»

با یادآوری اون مکالمه روز اول پرث هم لبخندی زد :

«اره! کمکی ازم برمیاد؟»

سانتا مثل اون سال ممم بلند و بالایی کرد و مثلا گوشیش رو بالا آورد و سمت پرث گرفت :

«میتونی مثل این سبک ازم عکس بگیری؟ برای اتاقم و اینستاگرام »

پرث برای اینکه نقشش رو خوب بازی کرده باشه قدمی عقب رفت و به سانتا نگاه خریدارانه ای کرد :

«فکرنکنم لباس آورده باشی درسته؟»

با تکون سر سانتا! پرث لبشو گاز گرفت تا سانتای کیوت رو قورت نده. نفس عمیقی کشید و پیراهنش رو درآورد و سمت سانتا گرفت :

«بیا پیراهن منو اون پشت بپوش بیا...»

پرث چند قدم عقب رفت و توقف کرد :

«واقعا میخوای با زیر پوش وایسی جلو دوربین!؟»

سانتا اخم کرد و بلند شد از جاش :

«چطور؟نمیتونم؟»

پرث شونه بالا انداخت و کنار ابروشو خاروند :

«نه میتونی! فقط نمی‌دونم چطوری درمیاد»

سانتا مثل اون سال خودشو ناراحت نشون داد که گویا تو لحنش زیاده روی کرده :

«ببخشید فکرکردم مثل عکاس آتلیه قبلی میخوای مسخرم کنی وگرنه نمیخواستم بد برخورد کنم»

پرث خندید و سانتا رو به عقب هول داد :

« سانتا اینقدر تو نقشت نرو من دوباره عاشقت بشم بد میشه!»

سانتا هم خندید ولی اخم کرد :

«از عاشق شدنم خسته شدی؟»

پرث سرشو تکون داد و سعی کرد وارد نقشش بشه :

«اینجا کسی حق مسخره کردن و مسخره شدن نداره..لباسمو بپوش و بیا»

سانتا هیز بازی درمیاره زل میزنه به عضله هاش و سوتی میزنه :

«ورزش می‌کنی ها؟»

پشت پرث شلوارش هم درآورد و جلو دوربین ایستاد.

مثل اون روز زیر پوش مشکی تنش بود :

«بزار چندتا عکس بگیرم اگه زیرپوشت مناسب نبود با پیک یکی میگم بیارن...»

سانتا خندید و زیر لب گفت:

« منظورت از کشوی اتاق بغله »

بعد صندلی رو درست کرد و آروم روی صندلی نشست و خودشو مظلوم کرد :

«ممم چطوری بشینم؟»

پرث با لذت نگاهش کرد و آروم جلو رفت و با عذر میخوام کمی سانتا رو به پشتی صندلی هول داد و یکی از دستاشو کف صندلی وسط پاهاش تکیه داد و دست دیگه اش رو به صورت ضربی روی یقه پیرهنش برد و عقب کشید :

«بدنت منعطفه و عکاسی رو راحت تر میکنی»

سانتا کمی خودشو جلو کشید و چشمکی زد :

«انعطاف خوب چیزی...»

پرث پوفی کرد و پشت دوربین ایستاد :

«گفتی اسمت چیه؟»

و سانتا نگاهش کرد:

«سانتام... پونساپاک و تو»

پرث دوباره به دوربین نگاه کرد :

«چونه ات رو بده بالا ...منم پرثم! پرث تاناپون»

و عکس رو گرفت و نزدیکش اومد و دستشو گرفت و سمت خودش کشید :

«بلند شو»

صندلی رو برعکس کرد و از پهلوهاش گرفت و روی صندلی نشوندش و دورش زد و دستاشو روی پشتی صندلی مرتب کرد و سرشو به پشت، جایی که دوربین بود چرخوند و بلند شد ایستاد و دوباره خم شد و با پیراهن سانتا ور رفت و پیراهن رو از سر شونه هاش پایین کشید و با بشکن سمت دوربین رفت :

«سانتا، پاهاتو روی پایه ی بالایی صندلی بزار و کمی خم شو سمتم»

پرث دوباره سمت سانتا رفت و اینبار دیگه اونقدر مسخ و خمار بود که فراموش کنه عکسی قرار بود گرفته شه . کنار رون سانتا زانو میزنه و بوسه آرومی بهش میزنه :

«ترکیب سفیدی پاهات با پیراهن زیادی چشمم رو میزنه»

سرشو سمت سانتا میچرخونه ولی با دستش رون سانتا رو به بازی میگیره و آب دهنش رو قورت میده بلند میشه و سانتا رو از صندلی بلند می‌کنه نفسشو بیرون میده و صندلی رو برمیداره و پشت دوربین میزاره و برمیگرده :

«دراز بکش!»

سانتا که خودش با حرکت دست پرث زیر رونش کمی خمار شده بود مطیع تر کارهای پرث رو انجام میداد و دیگه نقشی که توش بود رو فراموش کرد :

«سانتا ...»

پرث صداش کرد و کنارش نشست و یکی از آستین های لباسشو درآورد و کنار بدنش مخفیش کرد و طرف دیگه رو هم فقط رو شونه اش نگه داشت ولی اونقدر تحریک شده بود که بسختی نفس میکشید بلند شد و دوربین رو روی سانتا تنظیم کرد :

«یکبار چشماتو ببند بعد فلش به کفشام نگاه کن»

هر دو رو انجام داد و کنار سانتا نشست ولی توان استایل دیگه ای نداشت بدون مقدمه خم شد و گردن سانتا رو مک کوچیکی زد به چشم های خمار سانتا نگاهشو داد و نالید :

«فکرکنم فردا رو بیخیال شی بهتر باشه»

و لبهای داغش رو روی لبهای سانتا گذاشت و تنشه تر از همیشه بوسه های طولانی کاشت کمی که گذشت سانتا پرث رو از خودش جدا کرد و نفس عمیقی کشید :

«همینجا؟»

پرث سرشو تکون داد:

«همین نقطه که منو دیوونه کردی!»

سانتا خنده مستانه ای زد و خواست کمی جابجا بشه که پرث روش خیمه زد:

«بهت گفته بودم قراره صدای جیغ و دادت بلند بشه!»

هردوشون خندیدند که سانتا به زمین نگاه کرد :

«ولی زمین سفته»

پرث دست های سانتا رو

بلند کرد و بوسید و بعد آروم دست زیر زانو و کمرش انداخت و از زمین بلندش کرد :

«میریم روی تخت!»

از شیطنت توی صدای پرث، سانتا خودشو بیشتر به پرث نزدیک کرد.


پ ن : برین خونه هاتون😂 جناب تاناپون نزاشت برم اتاقش😁

امیدوارم خوشتون اومده باشه...‌

Report Page