The Stranger on My Route
Nazanin"آقای سوپاکارن، لطفاً بیاین اتاق جلسه"
صدای منشی از روی اینترکام پخش شد و من برای چند ثانیه هیچ واکنشی نشون ندادم.
فقط به مانیتور روبهروم خیره موندم.
فایل هنوز باز بود. یک ردیف از اعداد ناقص مونده بود و گوشهی صفحه هم ایمیلی باز بود که قرار بود تا آخر وقت جوابش رو بدم. لیوان قهوهام کنار دستم سرد شده بود و صفحهی کامپیوتر به خاطر چند ساعت خیره شدن بهش، دیگه حتی واضح به نظر نمیرسید.
اما چیزی در صدای منشی باعث شد حس کنم اون فایل دیگه هیچ اهمیتی نداره.
اسمم رو گفته بود.
اتاق جلسه.
پوشهی منابع انسانی.
همین سه چیز برای فهمیدن بقیهی ماجرا کافی بود.
آروم از پشت میزم بلند شدم، ژاکتم رو پوشیدم و بدون اینکه به کسی چیزی بگم از اتاق بیرون رفتم.
راهرو مثل همیشه شلوغ بود.
چند نفر با عجله از کنارم رد شدن، صدای تلفنها از اتاقهای مختلف میاومد و یکی از دستگاههای چاپ دوباره گیر کرده بود.
همهچیز مثل هر روز بود.
فقط من برای اولین بار حس میکردم دارم از بیرون به این ساختمان نگاه میکنم.
وقتی وارد اتاق جلسه شدم، آقای هان پشت میز نشسته بود.
خانم نینگ از منابع انسانی هم کنارش بود.
و روی میز، یک پوشهی کرمرنگ قرار داشت.
_پور، بشین
صندلی رو عقب نکشیدم.
+اگه قراره خبر بدین، ایستاده هم میتونم بشنوم
آقای جیمز لبخند کوتاهی زد.
از همون لبخندهای رسمی که هیچ احساسی پشتشون معلوم نیست.
_پور، میخوام بدونی این تصمیم شخصی نیست
همون لحظه فهمیدم.
نگاهم رفت سمت پوشه.
_شرکت وارد یه دورهی تعدیل شده
سکوت کردم.
_چندتا پوزیشن حذف میشن
چند ثانیه بعد ادامه داد:
_پوزیشن تو هم یکی از اونهاست
هیچ صدایی نشنیدم.
نه برای اینکه اتاق ساکت شده بود.
برای اینکه مغزم چند لحظه همهچیز رو قطع کرده بود.
بالاخره پرسیدم:
+پروژهای که تحویل دادم؟
_خوب بود.
+پرفورمنسم؟»
خانم نینگ گفت:
_مشکلی نداشته
+پس موضوع من نیستم
_نه
سرم رو پایین انداختم.
خندهی خیلی کوتاهی کردم.
+خوبه
آقای جیمز پوشه رو به سمتم هل داد.
_امروز آخرین روزته
این یکی بیشتر از بقیه نشست.
امروز.
آخرین روز.
نه هفتهی بعد.
نه آخر ماه.
امروز.
چند سال کار کردن، چند سال صبح زود بیدار شدن، چند سال موندن تا آخر وقت، چند سال تحمل کردن جلسههای بیپایان ...
همهاش قرار بود با یک پوشهی کرمرنگ تموم بشه.
پوشه رو برداشتم.
+باشه
آقای جیمزگفت:
_اگه برای رفرنس نیاز داشتی...
+میدونم
لبخند کوچکی زدم.
+ممنون
●
میزم بعد از جمع کردن وسایلم خیلی کوچکتر شده بود.
یک گلدون ساکولنت.
ماگ ترکخوردهای که روش نوشته بود coffee first.
دفترچهای با برچسبهای ستارهای.
چند خودکار آبی.
شارژر.
و عکسی از جشن تولدم.
عکس رو برداشتم.
چند لحظه نگاهش کردم.
توی عکس، همه لبخند میزدن و من وسطشون ایستاده بودم.
آن موقع نمیدونستم چند ماه بعد هیچکدوم این آدمها قرار نیست بخشی از روزمرهام باشن.
عکس رو گذاشتم ته کارتن.
یکی از همکارها از کنارم رد شد و گفت:
"موفق باشی، پور"
لبخند زدم.
+تو هم
"بعدش چی کار میکنی؟
کارتن رو برداشتم.
+نمیدونم
این اولین بار بود که جواب این سؤال رو واقعاً نمیدونستم.
●
هوای بیرون سرد بود.
نه سرمای شدید.
فقط همون سرمای اول پاییز که یقهی لباس رو بالا میکشی و تازه متوجه میشی تابستون واقعاً تموم شده.
روی پلههای جلوی ساختمون نشستم.
کارتن رو کنار پام گذاشتم.
گوشی رو درآوردم.
موجودی حسابم رو نگاه کردم.
چند ثانیه به عدد خیره موندم.
بعد گوشی رو خاموش کردم.
قهوه هم نمیگرفتم.
فعلاً نه.
برگها روی پیادهرو پخش بودن و باد هر چند ثانیه یکبار اونها رو چند متر جابهجا میکرد.
به یک جفت کبوتر نگاه کردم که سر یک تکه نون با هم دعوا میکردن.
زیر لب گفتم:
+حداقل شما دوتا کار دارین
یکیشون پر زد.
+خیلی هم بیاحساس
صدای خندهای کنارم بلند شد.
سرم رو چرخوندم.
پسری چند قدم اونطرفتر ایستاده بود.
قدبلند، با کت تیره و شال خاکستری.
موهاش کمی نامرتب بود.
به کارتن کنار پام نگاه کرد.
بعد به من.
_اخراج شدی؟
چشمهام رو ریز کردم.
+تو همیشه با غریبهها همینطوری آشنا میشی؟
_نه
نگاهش دوباره رفت سمت کارتن.
_فقط وقتی جواب واضحه
با وجود خودم خندیدم.
پسر لبخند زد.
_تیتی
+چی؟
_اسمم
+آها
دستم رو جلو بردم.
+پور
دست دادیم.
_خوشبختم
+منم
چند ثانیه سکوت شد.
بعد تیتی به خیابون نگاه کرد.
_اتوبوس این خط همیشه اینقدر دیر میاد؟
گفتم:
+تقریباً
_عالیه
+چرا عالیه؟
_چون من عجله ندارم
به کارتنم نگاه کرد.
_تو هم ظاهراً دیگه نداری
خندیدم.
+خیلی بیرحمی
_واقعگرام
اتوبوس از دور پیدا شد.
هر دو بلند شدیم.
داخل اتوبوس شلوغ بود.
من کنار پنجره نشستم.
کارتن رو روی پام گذاشتم.
تیتی چند لحظه بین صندلیها ایستاد و بعد کنارم نشست.
_اینجا خالیه؟
نگاهش کردم.
+الان دیگه نیست
خندید.
_پس خوب شد پرسیدم
اتوبوس حرکت کرد.
من به پنجره خیره شدم.
تیتی هم چند دقیقه ساکت بود.
بعد گفت:
_راستی، خیلی بهت نمیاد آدمی باشی که اخراج شده
برگشتم سمتش.
+این یعنی چی؟
_نمیدونم
+پس چرا گفتی؟
_چون قیافت خیلی آرومه
+من از داخل دارم میمیرم
تیتی خندید.
_پس خوب قایمش کردی
اون روز، وقتی از اتوبوس پیاده شدم، فکر کردم احتمالاً دیگه هیچوقت نمیبینمش.
و واقعاً هم قرار نبود مهم باشه.
یک غریبه بود.
یک گفتوگوی اتفاقی.
یک عصر پاییزی.
همین.
فقط همین.
●
صبح بعد، وقتی وارد اتوبوس شدم، اول دنبال صندلی خالی گشتم.
بعد چشمم افتاد به تیتی.
همونجا نشسته بود.
وقتی من رو دید، دستش رو بالا آورد.
_هی، پور
برای چند لحظه مکث کردم.
بعد کنارش نشستم.
+سلام
لبخند زد.
_فکر کردم امروز نمیای
+چرا؟
_نمیدونم. قیافت شبیه آدمایی بود که بعد از اخراج شدن میرن توی خونه قایم میشن
خندیدم.
+تو خیلی دربارهی آدمها نظر میدی
_من فقط حدس میزنم
از کیفش یک پاکت بیرون آورد.
_کروسان میخوری؟
+نه
_مطمئنی؟
+آره.
نصفش رو خودش خورد.
_خوبه. بیشتر برای خودم میمونه
لبخند زدم.
صبح، عجیب راحت گذشت.
نه اتفاق خاصی افتاد.
نه حرف مهمی زدیم.
فقط دربارهی رانندهی اتوبوس، قهوه و اینکه چرا پاییز امسال زود سرد شده حرف زدیم.
وقتی پیاده شدم، برای اولین بار بعد از اخراج شدن، متوجه شدم تمام مسیر به اخراج فکر نکرده بودم.
●
روزهای بعد، حضور تیتی آرومآروم تبدیل به بخشی از مسیر شد.
نه یک اتفاق بزرگ.
چیزهای کوچکی که حتی خودم متوجه شروعشون نشدم.
یک روز زودتر میرسید.
یک روز من.
گاهی او کنار پنجره مینشست.
گاهی من.
گاهی ده دقیقه کامل حرف نمیزدیم.
گاهی اونقدر دربارهی یک موضوع بیاهمیت حرف میزدیم که وقتی پیاده میشدم، حتی یادم نمیموند بحث از کجا شروع شده بود.
یک صبح، تیتی با دو لیوان قهوه وارد اتوبوس شد.
یکی رو سمتم گرفت.
_بگیر
+برای من؟
_آره
+چرا؟
_چون دیروز گفتی قهوهات تموم شده بود
لیوان رو گرفتم.
+یادت مونده بود؟
+آره
جرعهای خوردم.
خیلی شیرین بود.
صورتم جمع شد.
تیتی خندید.
_بد بود؟
+خیلی
_ولی خوردیش
به لیوان نگاه کردم.
راست میگفت.
+حالا که پولش رو دادی، حیفه
_دروغگو
خندیدم.
آن شب وقتی به خانه رسیدم، لیوان خالی رو توی سطل انداختم.
بعد چند ثانیه به خودم اومدم.
چرا داشتم به یک لیوان قهوه فکر میکردم؟
مهم نبود.
●
بعدتر، تیتی بعضی روزها از اتفاقات زندگی خودش میگفت.
نه چیزهای خیلی شخصی.
فقط تکههایی کوچک.
از غذایی که دوست داشت.
از آهنگی که صبح گوش داده بود.
از همکارش که اعصابش رو خرد کرده بود.
از اینکه یک بار نزدیک بود گربهای رو وسط خیابون برداره و بعد معلوم شد گربه صاحب داره.
من هم کمکم جواب میدادم.
گاهی دربارهی کار قبلیام.
گاهی دربارهی خانواده.
گاهی فقط دربارهی چیزهایی که هیچ اهمیتی نداشتن.
و یک روز، وسط حرف زدن، تیتی گفت:
_تو وقتی راحت میشی بیشتر حرف میزنی
+من؟
_آره
+فکر نمیکنم
_من فکر میکنم
بهش نگاه کردم.
+تو خیلی به من توجه میکنی
تیتی لبخند زد.
_تو هم به من توجه میکنی
جوابی نداشتم.
برای همین به پنجره نگاه کردم.
آن لحظه هنوز چیزی نبود.
فقط یک حس عجیب از اینکه کسی داشت متوجه من میشد.
●
یک روز بارون گرفت.
تیتی چتر نداشت.
من داشتم.
وقتی از اتوبوس پیاده شدیم، چترم رو بالای سرش گرفتم.
گفت:
_خودت خیس میشی
+اشکال نداره
_تو خیلی خوبی
+نه. فقط نمیخوام فردا ببینمت که سرما خوردی
لبخند زد.
_پس فردا میبینمت؟
+احتمالاً
_احتمالاً؟
+اگه دوباره غیبت کنی، نمیدونم
خندید.
_پس باید بیام
همین.
یک جملهی ساده.
اما وقتی شب خوابیدم، چند ثانیه بهش فکر کردم.
نه به شکل عاشقانه.
فقط با یک حس گرم و نامعلوم.
مثل وقتی آهنگی رو دوست داری ولی هنوز اسمش رو نمیدونی.
●
کمکم متوجه شدم قبل از رسیدن اتوبوس، چشمم دنبال تیتی میگرده.
اگر دیر میرسید، نگاهم ناخودآگاه سمت ورودی ایستگاه میرفت.
اگر میاومد، روزم کمی راحتتر شروع میشد.
یک بار نیومد.
اول فکر کردم دیر کرده.
بعد اتوبوس رسید.
سوار شدم.
صندلی کنارم خالی موند.
تا مقصد چند بار بیدلیل به گوشی نگاه کردم.
هیچ پیامی نداشتم.
آن روز، چیزی کم بود.
اما هنوز حاضر نبودم اسمش رو دلتنگی بذارم.
فقط نبودنش به چشم میاومد.
همین.
فردای آن روز که آمد، قبل از اینکه حتی سلام کنم، گفتم:
+کجا بودی؟
تیتی خندید.
_نگرانم شدی؟
+نه
_پس چرا پرسیدی؟
+فقط نیومدی
لبخندش کمی آرومتر شد.
_حالم خوب نبود
برای اولین بار جدی نگاهش کردم.
+الان خوبی؟
سرش رو تکون داد.
_آره
+خوبه
چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
_فکر نمیکردم متوجه بشی
به پنجره نگاه کردم.
+خب... صندلی خالی بود
خندید.
ولی من میدونستم دلیلش فقط صندلی نبود.
●
بعد از مدتی، مسیر اتوبوس دیگه فقط مسیر اتوبوس نبود.
صبحها میدونستم کجا باید منتظر بمونم.
کدوم صندلی رو انتخاب کنم.
چه ساعتی احتمالاً تیتی میرسه.
و حتی بعضی روزها مسیر برگشت رو عمداً طوری انتخاب میکردم که شاید دوباره ببینمش.
هیچ مقصدی نداشتم.
اما هنوز هم به خودم میگفتم این فقط یک عادت بود.
تیتی دوست خوبی شده بود.
همین.
نه بیشتر.
تا یک عصر که تیتی وسط حرف زدن گفت:
_فردا بعد از اتوبوس وقت داری؟
نگاهش کردم.
+چرا؟
_یه رستوران جدید پیدا کردم
لبخند زد.
_میای؟
چند ثانیه طول کشید تا جواب بدم.
+آره
همون شب، برای اولین بار وقتی داشتم لباس فردام رو آماده میکردم، چند ثانیه بیشتر از معمول جلوی کمد ایستادم.
بعد خودم رو مسخره کردم.
+قراره فقط شام بخوری
لباس رو برداشتم.
+فقط شام
●
رستوران کوچک و گرمی بود.
تیتی بیشتر از غذا حرف میزد.
هر چیزی رو امتحان میکرد و نظر میداد.
گاهی از شدت ذوق دستش رو روی میز میکوبید.
گاهی میخندید و سرش رو عقب میبرد.
من بیشتر نگاهش میکردم تا غذا.
اما نه با آن نگاههایی که بعدها فهمیدم معنی داشتن.
آن موقع فقط فکر میکردم:
تیتی آدم جالبیه.
بعد از شام، کنار هم در خیابون راه رفتیم.
هوا سرد بود.
تیتی دستهاش رو توی جیبش فرو کرد.
_خوش گذشت
+آره
چند قدم بعد گفت:
_فردا میای؟
لبخند زدم.
+مگه قرار نیست بیام؟
_نمیدونم
نگاهم کرد.
_فقط پرسیدم
+میام
لبخند زد.
_خوبه
●
بعد از آن شب، چیزی تغییر نکرد.
و در عین حال، همهچیز کمی تغییر کرده بود.
دیگه فقط منتظر اتوبوس نبودم.
منتظر دیدنش بودم.
وقتی قهوه میگرفتم، ناخودآگاه یادم میافتاد تیتی چه چیزی دوست داره.
وقتی آهنگ خاصی میشنیدم، با خودم فکر میکردم احتمالاً ازش خوشش میاد.
گاهی وسط روز گوشی رو برمیداشتم و دلم میخواست چیزی برایش بفرستم، اما نمیدونستم چی.
بعد گوشی رو کنار میذاشتم.
به خودم میگفتم:
«زیادی عادت کردی.»
همین.
عادت.
اما یک روز، وقتی داشتم از کنار یک کافه رد میشدم، دو نفر رو دیدم که کنار پنجره نشسته بودن.
دختر و پسری که میخندیدن.
بیاختیار یاد تیتی افتادم.
و برای اولین بار از خودم پرسیدم:
اگر تیتی یک روز با یک نفر دیگه اینطوری بخنده، من چه حسی پیدا میکنم؟
سؤال رو جدی نگرفتم.
نباید میگرفتم.
چون هنوز نمیخواستم جوابش رو بدونم.
───
روزهای بعد، صمیمیتر شدیم.
تیتی گاهی شونهاش به شونهام میخورد و هیچکدوم کنار نمیکشیدیم.
گاهی وقتی حرف میزد، صورتش رو خیلی نزدیک میآورد.
گاهی اسمم رو طوری صدا میزد که انگار سالهاست میشناسدم.
و من کمکم به این چیزها عادت کردم.
شاید بیش از حد.
یک عصر پاییزی، تصمیم گرفتم قهوهی مورد علاقهاش رو براش بگیرم.
نه به خاطر اینکه میخواستم اعتراف کنم.
حداقل آن موقع به خودم این رو میگفتم.
فقط میخواستم خوشحالش کنم.
وقتی به ایستگاه رسیدم، لیوان هنوز گرم بود.
اما تیتی آنجا نبود.
منتظر شدم.
چند دقیقه.
بعد ده دقیقه.
اتوبوس رسید.
سوار نشدم.
اتوبوس رفت.
من هنوز ایستاده بودم.
و برای اولین بار فهمیدم که انتظار کشیدن برای یک نفر چقدر میتونه آدم رو مضطرب کنه.
بالاخره گوشیام لرزید.
پیام تیتی بود.
"امروز نمیرسم. ببخشید"
فقط همین.
لبخند زدم.
گفتم:
+اشکال نداره
اما قهوه رو دور نریختم.
تا وقتی سرد شد، همونجا نگهش داشتم.
●
چند روز بعد، وقتی دوباره قرار بود همدیگه رو ببینیم، زودتر از همیشه به ایستگاه رسیدم.
این بار قهوهای برای خودم نگرفته بودم.
دو تا گرفته بودم.
یکی برای خودم.
یکی برای تیتی.
وقتی از دور دیدمش، لبخند زدم.
اما چند قدم بعد، متوجه شدم تنها نیست.
کنارش یک دختر ایستاده بود.
دختر چیزی گفت.
تیتی خندید.
اون خنده رو میشناختم.
همون خندهای که بارها توی اتوبوس شنیده بودم.
همون خندهای که باعث شده بود صبحها مسیر برام کوتاهتر شه.
ایستادم.
فاصلهمون زیاد نبود.
میتونستم جلو برم.
میتونستم صداش کنم.
اما دختر دستش رو آروم روی بازوی تیتی گذاشت.
و تیتی چیزی گفت که نشنیدم.
دختر خندید.
تیتی هم لبخند زد.
برای چند ثانیه فقط نگاه کردم.
قهوهای که براش گرفته بودم، هنوز توی دستم گرم بود.
اما ناگهان سنگین شد.
خیلی سنگین.
همهی اون روزها یکدفعه برگشتن.
صندلی کنار پنجره.
چتر زیر بارون.
قهوه
شام.
"فردا میای؟"
"کجا بودی؟"
"نگرانم شدی؟
جملهها یکییکی توی ذهنم تکرار میشدن.
و برای اولین بار، از خودم پرسیدم شاید تموم این مدت من تنها کسی بودم که به این چیزها معنی میدادم.
شاید برای تیتی فقط یک دوست بودم.
شاید همین.
دستم کمی پایین اومد.
قهوه دیگه گرم نبود.
تیتی سرش رو چرخوند.
چشمهاش برای یک لحظه به من افتاد.
انگار من رو دید.
اما من قبل از اینکه بتونه چیزی بگه، برگشتم.
راه افتادم.
نه دویدم.
نه گریه کردم.
فقط راه رفتم.
و عجیبترین قسمت این بود که تازه همون موقع فهمیدم چرا از وقتی با تیتی آشنا شده بودم، هر روز سوار اون اتوبوس میشدم.
چون دیگه مقصد مهم نبود.
من فقط میخواستم اون اونجا باشه.
اما حالا برای اولین بار، نمیخواستم من رو ببینه.
قهوه رو داخل سطل زباله انداختم.
و وقتی اتوبوس بعدی از کنارم رد شد، حتی سرم رو بلند نکردم.
END.