The Song That Never Ended

The Song That Never Ended

𝘗𝘰𝘯𝘺

باران آرامی می‌بارید و خیابان‌ها زیر نور چراغ‌ها برق می‌زدند. ویلیام برای فرار از باران وارد سالن موسیقی کوچکی شد؛ جایی که بوی چوب قدیمی و قهوه در آن پیچیده بود.

صدای پیانویی از گوشه‌ی سالن می‌آمد. پسری پشت پیانو نشسته بود و هر بار که نت اشتباهی می‌زد، با اخم کوچکی دوباره از اول شروع می‌کرد.

ویلیام مدتی تماشایش کرد تا اینکه پسر متوجه حضورش شد.

«چیه؟ چرا نگام می‌کنی؟»

ویلیام لبخند زد. «هیچی. فقط فکر کردم شاید پیانو از دستت خسته شده باشه.»

پسر خندید.

«اِست هستم.»

«ویلیام.»

آشنایی‌شان به همین سادگی شروع شد؛ با یک عصر بارانی و پسری که نمی‌توانست یک آهنگ را درست بنوازد.

اما ویلیام نمی‌دانست همین آشنایی ساده، روزی به مهم‌ترین و دردناک‌ترین خاطره‌ی زندگی‌اش تبدیل خواهد شد.

---

بعد از آن روز، ویلیام هر پنجشنبه به سالن موسیقی می‌رفت. ابتدا به خودش می‌گفت برای شنیدن موسیقی می‌آید، اما خیلی زود فهمید دلیل اصلی‌اش، پسری است که با دیدنش لبخند می‌زند.

اِست برایش قهوه می‌گرفت، از آهنگ‌های موردعلاقه‌اش حرف می‌زد و گاهی ساعت‌ها درباره‌ی چیزهای بی‌اهمیت بحث می‌کرد. ویلیام عاشق همین لحظه‌های ساده شده بود؛ لحظه‌هایی که هیچ اتفاق خاصی در آن‌ها نمی‌افتاد، اما وقتی کنار اِست بود، دنیا کمی مهربان‌تر به نظر می‌رسید.

یک شب، وقتی با هم در خیابانی بارانی قدم می‌زدند، اِست ناگهان دست ویلیام را گرفت.

«ویلیام؟»

«هوم؟»

«تا حالا عاشق شدی؟»

ویلیام به دست‌هایشان نگاه کرد.

«فکر کنم دارم عاشق می‌شم.»

اِست سرش را پایین انداخت تا لبخندش را پنهان کند.

«خوبه. چون منم همین‌طور.»

ویلیام همان‌جا ایستاد و به او نگاه کرد. دلش می‌خواست زمان متوقف شود؛ درست در همان لحظه‌ای که اِست با گونه‌های سرخ‌شده کنارش ایستاده بود و دستش را رها نمی‌کرد.

آن شب، ویلیام برای اولین بار او را در آغوش گرفت و فهمید بعضی آدم‌ها چطور می‌توانند در مدت کوتاهی به تمام دنیای یک نفر تبدیل شوند.

---

چند ماه بعد، اِست بالاخره آهنگی را که مدت‌ها روی آن کار می‌کرد، کامل کرد.

یک پنجشنبه، ویلیام را به سالن برد و پشت پیانو نشست.

«این آهنگ رو برای تو نوشتم.»

ویلیام با تعجب نگاهش کرد.

«برای من؟»

اِست سر تکان داد و شروع به نواختن کرد.

ملودی از خاطرات کوچکشان می‌گفت؛ از قهوه‌هایی که کنار هم می‌نوشیدند، قدم‌زدن‌های طولانی و خنده‌هایی که دلیل خاصی نداشتند. هر نت انگار تکه‌ای از عشقشان بود که اِست در موسیقی پنهان کرده بود.

وقتی آهنگ تمام شد، ویلیام مدتی سکوت کرد.

«اسمش چیه؟»

اِست لبخند زد.

The Song That Never Ended.

ویلیام خندید. «ولی بالاخره تموم شد.»

اِست دستش را گرفت.

«آهنگ‌ها شاید تموم بشن، ویلیام. ولی خاطره‌هایی که باهاشون ساخته می‌شن، نه.»

ویلیام پیشانی‌اش را به پیشانی او تکیه داد.

«پس قول بده هر وقت دلتنگت شدم، دوباره برام بنوازیش.»

اِست انگشتانش را میان انگشتان او قفل کرد.

«قول می‌دم.»

ویلیام نمی‌دانست روزی می‌رسد که برای شنیدن دوباره‌ی آن آهنگ، باید به خاطراتش پناه ببرد.

---

اولین نشانه‌ها آن‌قدر کوچک بودند که ویلیام نمی‌خواست جدی‌شان بگیرد.

اِست زودتر خسته می‌شد، گاهی قرارهایشان را لغو می‌کرد و بعضی روزها حتی حوصله‌ی نشستن پشت پیانو را نداشت.

تا اینکه بالاخره حقیقت را فهمید.

اِست بیمار بود؛ بیشتر از چیزی که خودش تصور می‌کرد.

ویلیام در راهروی بیمارستان کنارش نشسته بود و دستش را گرفته بود. برای اولین بار در زندگی‌اش نمی‌دانست چه بگوید. تمام حرف‌هایی که همیشه به‌آسانی به زبان می‌آورد، حالا پشت گلویش گیر کرده بودند.

«چرا بهم نگفتی؟»

اِست نگاهش کرد.

«می‌ترسیدم وقتی بفهمی، دیگه نتونی مثل قبل کنارم باشی.»

ویلیام دستش را محکم‌تر گرفت.

«فکر کردی می‌تونم یه روز رو بدون تو تصور کنم؟»

اِست لبخند غمگینی زد.

«منم نمی‌خوام ازت جدا بشم.»

ویلیام سرش را پایین انداخت. نمی‌خواست اِست اشک‌هایش را ببیند، اما دیگر نمی‌توانست وانمود کند که همه‌چیز درست می‌شود.

از آن روز به بعد، بیشتر وقتش را کنار اِست می‌گذراند. برایش کتاب می‌خواند، از اتفاقات روزانه تعریف می‌کرد و گاهی درباره‌ی آینده حرف می‌زد؛ آینده‌ای که هر دو می‌دانستند شاید هرگز اتفاق نیفتد.

اِست هنوز از چیزهای کوچک حرف می‌زد.

«وقتی خوب شدم، می‌بری‌م کنار دریا؟»

«آره.»

«بعدش بستنی می‌خوریم؟»

«هرچقدر بخوای.»

اِست خندید.

«پس قول دادی.»

ویلیام لبخند زد، اما وقتی اِست صورتش را برگرداند، چشم‌هایش را بست.

او می‌دانست بعضی قول‌ها را نمی‌توان با اطمینان داد؛ بااین‌حال، حاضر بود هر قولی بدهد تا اِست همچنان چیزی برای انتظارکشیدن داشته باشد.

---

آخرین پنجشنبه، ویلیام دفتر نت‌های اِست را با خودش به بیمارستان برد.

اِست خسته به نظر می‌رسید، اما وقتی دفتر را دید، لبخند زد.

«آهنگمون رو برام می‌خونی؟»

ویلیام کنار تخت نشست و شروع به زمزمه‌کردن ملودی کرد. صدایش آرام بود و گاهی می‌لرزید، اما اِست تمام مدت گوش می‌داد.

وقتی آهنگ تمام شد، اِست چشم‌هایش را باز کرد.

«ویلیام؟»

«جانم؟»

«اگه یه روز صدای من یادت رفت، چی؟»

ویلیام دستش را روی گونه‌ی او گذاشت.

«اون‌وقت هر روز دوباره عاشقت می‌شم تا یادم بیاد.»

اِست خندید؛ همان خنده‌ی آرامی که ویلیام حاضر بود تمام دنیا را بدهد تا یک بار دیگر بشنود.

«قول می‌دی فراموشم نکنی؟»

ویلیام پیشانی‌اش را بوسید.

«غیرممکنه.»

اِست به او نگاه کرد و آرام گفت:

«دوستت دارم، ویلیام.»

«من بیشتر دوستت دارم.»

«نه، من بیشتر.»

ویلیام خندید و اشک‌هایش را پاک کرد.

«باشه. تو بیشتر.»

اِست چشم‌هایش را بست و دست او را رها نکرد.

آن شب، ویلیام تا صبح کنارش ماند.

اما صبح که رسید، اِست دیگر بیدار نشد.

---

بعد از رفتن اِست، ویلیام برای مدت‌ها نتوانست به سالن موسیقی برگردد. هر چیزی او را به یادش می‌انداخت؛ پیانو، بوی قهوه، باران و حتی روزهای پنجشنبه.

ماه‌ها گذشتند، اما دلتنگی کم نشد.

ویلیام هنوز آخرین پیام اِست را نگه داشته بود:

«فردا می‌بینمت، ویلیام. یه چیزی هست که می‌خوام بهت نشون بدم. دوستت دارم.»

فردایی که هیچ‌وقت نرسید.

یک روز، بالاخره تصمیم گرفت به سالن موسیقی برگردد. دفتر آبی‌رنگ اِست را همراهش برد و پشت همان پیانو نشست.

سالن تقریباً خالی بود.

ویلیام دفتر را باز کرد. روی آخرین صفحه، با دست‌خط اِست نوشته شده بود:

«برای ویلیام؛ کسی که به من یاد داد حتی کوتاه‌ترین لحظه‌ها هم می‌توانند تا ابد ادامه داشته باشند.»

اشک در چشم‌هایش جمع شد.

انگشتانش را روی کلیدها گذاشت و آهنگ را از ابتدا نواخت.

با هر نت، خاطره‌ای زنده می‌شد؛ اولین دیدارشان، اولین باری که دست هم را گرفتند، خنده‌های اِست و قول‌هایی که دیگر فرصتی برای عملی‌شدن نداشتند.

وقتی به آخرین قسمت آهنگ رسید، متوقف شد.

همان قسمتی که اِست هیچ‌وقت فرصت نکرده بود کاملش کند.

ویلیام به نت‌ها خیره ماند.

«قرار بود خودت یادم بدی.»

صدایش در سالن خالی پیچید.

چند لحظه بعد، نفس عمیقی کشید و آخرین نت را نواخت.

صدای پیانو آرام‌آرام محو شد.

ویلیام چشم‌هایش را بست و برای یک لحظه، احساس کرد اِست هنوز روبه‌رویش نشسته است؛ با همان لبخند همیشگی، همان نگاه مهربان و همان دستی که همیشه به سمت او دراز می‌شد.

اما وقتی چشم‌هایش را باز کرد، صندلی روبه‌رو خالی بود.

و این بار، هیچ‌کس قرار نبود برگردد.

ویلیام دفتر را بست و آرام زمزمه کرد:

«آهنگمون تموم شد، اِست.»

لبخند تلخی زد.

«ولی من هنوز دوستت دارم.»

بعد دوباره انگشتانش را روی کلیدها گذاشت و آهنگ را از ابتدا نواخت.

چون بالاخره فهمیده بود اِست چه می‌خواست بگوید.

بعضی آهنگ‌ها پایان دارند، اما عشق‌هایی که برایشان نوشته شده‌اند، نه.

و شاید دردناک‌ترین بخش دوست‌داشتن یک نفر همین باشد؛ اینکه روزی مجبور شوی بدون او ادامه بدهی، درحالی‌که بخشی از وجودت هنوز همان‌جا مانده است؛ کنار پیانویی قدیمی، در یک عصر بارانی، روبه‌روی پسری که قول داده بود دوباره برایت بنوازد.



Report Page