The Silence Between Us
⭒کتابخونه، مثل همیشه، بوی کاغذ کهنه و تهموندهی آفتاب داشت. ساعت نزدیک پنج عصر بود و بیشتر صندلیها خالی. فقط صدای آروم کشیده شدن صندل روی کفپوش چوبی میومد.
یونجون، با کولهای نیمهباز و هندزفری آویزون از گردنش، از جلوی پیشخوان رد شد. نگاهی کوتاه انداخت به پسر لاغراندامی که پشت کامپیوتر نشسته بود .. سرش پایین، انگار حتی متوجه نشد کسی وارد شده. یه تگ کوچیک روی لباسش بود: چوی سوبین.
یونجون بیحوصله کتابی از قفسه برداشت، همینطوری، بیهدف. ولی وقتی بازش کرد، یه چیزی توجهش رو جلب کرد.
بین صفحهی ۱۱۲ و ۱۱۳، یه کاغذ لای کتاب جا مونده بود.
نه یادداشت کتابخونه بود، نه برگهی تبلیغاتی. یه تیکه کاغذ ساده، ولی روش نوشتهای بود با جوهر آبی:
«اگه سکوت، یه زبان بود، اینجا بلندترین حرفها زده میشه.»
یونجون اولش لبخند زد. فکر کرد شاید کسی از روی تنهایی نوشته. یا یه عاشقِ بیجواب.
ولی یه چیزی توی دستخط، یا شاید جمله، یه جوری بود که نتونست بذاره و بره.
کاغذو گذاشت جیبش. کتابو بست. و برگشت و دوباره به پسر پشت پیشخوان نگاه کرد.
سوبین هنوز سرش پایین بود.
یونجون کاغذو دوباره از جیبش درآورد. نگاش کرد. دستخط خاصی داشت، انگار نویسندش عجله نداشته. هر کلمه، با دقت نشسته بود روی کاغذ، مثل کسی که بلده چطوری سکوت رو بنویسه.
همون لحظه یه ایدهی ساده تو ذهنش جرقه زد:
اگه این فقط یه یادداشت اتفاقی نباشه؟ اگه کس دیگهای باشه که عمداً چیزی گذاشته، برای اینکه دیده بشه؟
از روی کنجکاوی برگشت سمت قفسه. نگاهی انداخت به اسم کتاب: «سایهها و شعرها». یه مجموعهی قدیمی، از شاعرای گمنام. اون قفسه زیاد شلوغ نبود؛ احتمال داشت هیچکس جز خودش اون کتاب رو برنداشته باشه.
یونجون خیره شد به ردیف کتابها. انگار اون کاغذ کوچیک، یه راه پنهون باز کرده بود.
همون شب، وقتی برگشت خوابگاه، شعر رو توی نت های گوشیش تایپ کرد . نه بهخاطر پروژه. فقط چون نمیخواست فراموشش کنه.
فردای اون روز، بدون دلیل خاصی، دوباره رفت کتابخونه. نه بهخاطر کتاب. بهخاطر فضاش. بهخاطر اون سکوتی که حالا دیگه یهجور دیگه به نظر میرسید.
رفت سراغ همون راهرو، همون ردیف، دنبال چیز خاصی نمیگشت، فقط چشم میچرخوند، انگار دنبال نشونهای چیزی باشه.
وقتی دستش رفت سمت یه جلد خاکگرفتهی دیگه، قلبش یه لحظه تند زد.
بین صفحهی ۷۷ و ۷۸، یه کاغذ دیگه بود.
«بعضی صداها رو باید بین کلمهها شنید. مثل موسیقی بیکلام.»
یونجون نفسشو بیرون داد. این دیگه اتفاقی نبود.
با دقت تا کردش و گذاشتش تو جیب داخلی کولهپشتیش.
و، تو سکوت کتابخونه، سرشو بلند کرد و مستقیم به میز کار پشت سالن نگاه کرد.
سوبین هنوز همونطور نشسته بود، بیحرکت. شاید داشت صفحهای از یه کتابو میخوند. شاید داشت چیزی مینوشت.
یونجون لبشو گزید، بیاینکه بفهمه چرا. و نشست. اما دیگه نمیتونست تمرکز کنه.
انگار حالا، هر صدای ورق خوردنی، یه معنی دیگه داشت.
کتابخونه بعدازظهرها یه جور خاصی میشد. پنجرههای بلند جنوبی، نور آفتاب رو تیکهتیکه از لای شیشههای نیمهکثیف میریختن روی زمین، مثل رد انگشت کسی که رو گرد و غبار کشیده باشه. هوایی که بین قفسهها میچرخید، بوی کاغذ کهنه و چوب مرطوب میداد. صدایی نبود....فقط گهگاهی صدای افتادن مداد یا خشخش ورق خوردن کتاب.
یونجون آهسته قدم میزد. دستهاش توی جیب شلوار جین مشکی رنگش بود، کلاه هودیش تا نیمه سایه انداخته بود روی صورتش. ولی چشمهاش بیدار بودن؛ دنبال چیزی که خودش هم نمیدونست چیه.
رسید به همون بخش دیروزی، قفسهی «ادبیات جهان، بخش شاعران کمترشناختهشده».
کتابها بیشترشون خاکی بودن، جلدها ترکخورده و رنگرفته. انگار سالها کسی سمتشون نرفته. یونجون، برخلاف عادتش، آروم و با احتیاط دست برد سمت یکی از کتابها—جلد مشکی مخملی، بدون عنوان.
بازش کرد. بوی کاغذ قدیمی پیچید توی دماغش، سنگین، انگار یه یادگاری از گذشته. ورق زد. چشمهاش دنبال خطی، نشونهای، یا شاید یه کلمهی آبی بودن. صفحهی ۷۷… ۷۸…
و اونجا بود. دوباره همون دستخط، همون جوهر.
«بعضی صداها رو باید بین کلمهها شنید. مثل موسیقی بیکلام.»
لبخند روی لبش نقش بست . دیگه نمیشد اتفاقی باشه.
کسی داشت چیزی میگفت. یه گفتوگو بیکلام. یه بازی، شاید. یا دعوتی برای کشف.
کاغذ رو با دقت از لای صفحات بیرون کشید، تا کرد و گذاشت لای دفترچه کوچیکی که همیشه ته کیفش بود. توی ذهنش ملودی کوتاهی نقش بست. مثل صدای پیانو که از دور میپیچه توی راهروی خالی. چیزی نرم، آهسته، ولی واضح.
همونطور که داشت از قفسه فاصله میگرفت، چشمش از لابهلای ستونها، رد میز پیشخوان رو گرفت. نور آفتاب از پنجرهی سمت چپ افتاده بود روی صورت سوبین.
سرش هنوز پایین بود، نگاهش روی کتاب. آرنجهاش روی میز، و دستهاش با دقت چیزی مینوشتن. نه سریع، نه کند، با ریتمی خاص. ریتمی که یونجون نمیدونست چرا به نظرش آشنا میاومد.
برای چند لحظه ایستاد، فقط نگاه کرد. از همون فاصله، فقط سکوت بود. ولی ساکتترین لحظهها همیشه پر از صدا هستن، اگه بلد باشی خوب گوش بدی.
یونجون توی دلش با خودش شروع کرد به حرف زدن: «تو بودی، مگه نه؟»
اما چیزی نگفت. فقط برگشت، آروم، با قدمهایی که حالا دیگه مقصد داشتن حتی اگه خودش هنوز ندونه دقیقاً چی.
و توی ذهنش، ملودی کوتاهی که از اون جملهی دوم گرفته بود، داشت شکل میگرفت.
شاید آخر ترم، آهنگ پایانیش، اسمش بشه: "صدای بیکلام".
دو روز گذشته بود. یونجون، هر بار که وارد کتابخونه میشد، ناخودآگاه قدمهاش آهستهتر میشدن. صدای کفش هاش روی کفپوش چوبی نرمتر میپیچید.
انگار اونجا، یه دنیای دیگه بود. یه دنیایی که توش حتی نفس کشیدن هم باید آروم باشه.
اون روز، بهجای رفتن مستقیم سراغ قفسهها، به سمت پیشخوان رفت.
سوبین اونجا نشسته بود، مثل همیشه. پشت یه لپتاپ کوچیک، با یه دفتر باز کنار دستش و خودکاری که گاهی لای انگشتهاش میچرخوند. صورتش جدی بود، ولی نه سرد. بیشتر شبیه کسی که همیشه تو فکر یه چیز دیگهست.
یونجون لحظهای مکث کرد. بعد با یه سرفهی کوتاه که بیشتر از اینکه طبیعی باشه، تلاشی برای اعلام حضور بود، گفت:
— ببخشید…
سوبین سرش رو بلند کرد. نگاهش آروم بود، ولی یه چیزی توی چشماش لرزید. نه ترس، نه تعجب... بیشتر چیزی بین احتیاط و توجه.
— میخواستم بپرسم… شما این کتابو خوندی؟
و یه جلد از کتابای شعر قدیمی رو گذاشت روی میز. همون کتابی که شعر دوم توش بود.
سوبین یه لحظه به جلد نگاه کرد، بعد به یونجون. لبهاش باز شدن تا چیزی بگه، ولی انگار کلمهها رو مزه کرد قبل از گفتن.
+ آره… چند بار.
یونجون لبخند کوچیکی زد، انگار تأییدی گرفته باشه.
— حس عجیبی داره، نه؟ مثل اینکه نویسندهش دنبال کسی بوده تا بفهمه چی میگه…
سوبین مکث کرد. بعد سرش رو کمی بهسمت پایین آورد
+بعضی وقتا… بعضی آدما فقط واسه شنیده شدن نمینویسن.
صداش خیلی آروم بود. ولی واضح. مثل همون جملههایی که یونجون بین کتابا پیدا میکرد.
یونجون ابروهاشو بالا داد، لبخندش کمی عمیقتر شد.
— پس شاید فقط میخوان کسی بخونشون. حتی اگه نفهمه کامل چی میخوان بگن.
سوبین لبخند خیلی محوی زد. یه جور لبخند بیصدایی که زود محو شد، ولی ردش موند.
یونجون خواست چیزی بگه , شاید بپرسه «اون نوشتهها کار توئه؟» ولی نگفت. زود بود. شاید هم، نمیخواست جادوی این کشف زودتر از وقتش تموم شه.
برگشت تا بره. ولی قبل از اینکه دور شه، شنید سوبین خیلی آروم گفت:
— اگه خوشت اومده… تو بخش شعر معاصر، یه جلد آبیرنگ هست. صفحهی ۴۵ش خوبه.
یونجون ایستاد. لبخند زد، اما برنگشت.
فقط با همون قدمهای آروم، رفت سمت قفسهها .قلبش یه ضربآهنگ جدید گرفته بود.
و انگار حالا، داستانی که با یه تکه کاغذ شروع شده بود، داشت از پشت کلمهها صدا درمیآورد.
یونجون، شب همون روز، توی اتاق کوچیکش نشسته بود. نور چراغ مطالعه با تهمایهی زرد، روی دفتر نت موسیقیش افتاده بود. گوشی خاموش کنار دستش بود، پنجره نیمهباز، و بادی که پرده رو با تنبلی تکون میداد.
کتاب آبیرنگ همونطور که سوبین گفته بود، دستش بود. جلدش نرم و رنگپریده.
بازش کرد، مستقیم رفت سراغ صفحهی ۴۵.
اونجا، خطها با جوهر نازکی نوشته شده بودن. دستخط آشنا.
نه شبیه چاپ، نه کامل، یه جور صمیمیت توی نامنظمیاش بود.
«صدای من شاید شعر نیست،
ولی هر بار که تو بخونیاش،
گوشهام با دلت تپیدن میگیرن…
مثل پیانویی که از نفس تو کوک میشه.»
یونجون نفس عمیقی کشید. چشمهاش چند لحظه بسته شدن. اون شعر ساده بود، ولی مثل یه چیز ظریف که اشتباهی تو دستت بیاد و دلت نخواد بذاریش زمین.
دست برد سمت کیبوردش. انگشتهاش رو با مکث گذاشت روی کلاویهها.
اول یه آکورد ملایم گرفت—C minor. بعد، بدون اینکه فکر کنه، یه ملودی کوتاه خلق شد.
چهار نت. پایین، بالا، تردید، مکث.
یه چیزی شبیه صدای کسی که اولش خجالت میکشه حرف بزنه… ولی داره دل میزنه به دریا.
اون ملودی کوتاه رو چند بار زد. بعد یه بار زمزمهاش کرد.
آروم. مثل خوندن شعری توی دل.
و خودش هم نفهمید چرا، اما همون لحظه، یه جمله توی ذهنش چرخید:
«اگه این صدای توئه، من شنیدمش.»
ساعت از ده گذشته بود. بیشتر اتاقا ساکت بودن. صدای خفیف بخاری، گاهی با صدای خشخش کاغذی از اتاق بغلی قاطی میشد، و یونجون هنوز پشت پیانوی کلاسیک نشسته بود. چراغ اصلی اتاق خاموش بود ، فقط چراغ مطالعهی گوشهی میز روشن بود و سایهی ملایمی روی گونه هاش انداخته بود .
دفتر نت جلوش باز بود، ولی خطی توش نوشته نشده بود. هنوز نتونسته بود چیزی روی کاغذ بیاره. نه بهخاطر اینکه آهنگ نداشت ،اتفاقاً توی ذهنش پر از صدا بود ، اما یه جور ترس بود، یا شاید احترام. انگار نمیخواست اون ملودی رو با عجله خراب کنه.
یه بار دیگه اون شعر صفحهی ۴۵ رو زمزمه کرد:
«مثل پیانویی که از نفس تو کوک میشه…»
لبخند آرومی نشست روی لبش. جمله ساده بود، اما توی ذهنش انگار یه صدای خاص داشت. صداش رو آهسته پایین آورد، انگشتهاش رو گذاشت روی کلاویهها، و شروع کرد به نواختن.
یه ملودی کوتاه، با مکثهای بین هر نت. انگار خودش هم نمیخواست تمومش کنه.
یادداشتها با صدای بم شروع میکردن، بعد کمی بالا میرفتن، و با یه نت معلق توی هوا میموندن.
وسط نواختن، یه صدای کوچیک از بیرون پنجره شنید...صدای خشخش برگ یا شاید کسی که قدم میزنه. مکث کرد. گوش داد. ولی کسی نبود.
یه نفس عمیق کشید و دستهاشو از روی پیانو برداشت.
نگاهش افتاد به گوشهی میز—جایی که اون دو تکه کاغذو نگه داشته بود. همون نوشتههایی که از لای کتابها پیدا کرده بود.
آروم برداشتشون. گذاشتشون روی دفتر نت، کنار پیانو.
زمزمه کرد:
— شاید تو، همصدا نباشی… ولی داری با من حرف میزنی.
و نمیدونست چرا… اما دلش میخواست اون صدا، همون سوبین باشه.
دلش میخواست سوبین واقعا اون شعرها رو نوشته باشه.
نه فقط چون زیبا بودن، بلکه چون یهجوری انگار خودش رو هم بین خطها گم کرده بود.
و اگه کسی بتونه اینجوری حرف بزنه، شاید بشه صداش رو شنید… حتی بدون کلمه.
اون شب، خواب به چشمهای یونجون نیومد.
دفتر نتش تا نصفه پُر شد.
اسم آهنگ رو بالای صفحه نوشت:
"بدون اینکه چیزی بگی"
صبح روز بعد، یونجون با چشمهای نیمهخواب و کولهای بیهدف وارد کتابخونه شد. هنوز تصمیم نگرفته بود دقیقاً دنبال چی میگرده، اما ته دلش یه چیزو خوب میدونست: باید با سوبین حرف بزنه. دوباره. اینبار... شاید یه کم واضحتر. یا حتی شجاعتر.
سوبین پشت میز پیشخوان نشسته بود، مثل همیشه با اون چهرهی متمرکزِ بیحرف. ولی وقتی یونجون نزدیک شد، سرش رو بالا آورد، و انگار یه لبخند نامرئی ته نگاهش بود. از همونا که نصفهاش جدیه، نصفهش طعنه.
یونجون دستش رو گذاشت روی میز
— صبح بخیر. اومدم ببینم… بخشِ «جملاتی که آدمو بیخواب میکنن» کجاست؟
سوبین یه ابرو بالا انداخت.
+ معمولاً کنار قفسهی «فلسفههای نصفهشب»ه. پایینتر از «دلسوزی برای خود» و بالاتر از «غمهای بدون منبع».
یونجون زد زیر خنده.
— خب، باید تابلو بزنین اونجا. کلی آدم سردرگم میشن.
سوبین لبخندش رو جمع نکرد. یه لحظه مکث کرد
+ دنبال کتاب خاصی میگردی؟ یا دنبال کسی که «خاص» نوشته باشه؟
اون لحظه یونجون قلبش یه ذره محکمتر زد، اما بهزور خونسردیاش رو حفظ کرد.
— فقط میخواستم بدونم… اون کسی که توی صفحهی ۴۵ اون کتاب آبی شعر نوشته… هنوزم اینجا کار میکنه؟
سوبین به ظاهر خیلی جدی شد. خم شد سمت لپتاپش، طوری که انگار واقعاً داره چک میکنه.
+خب، بذار ببینم… ام… طبق سیستم، اون شخص فقط شبها ظاهر میشه، مینویسه، و صبح دوباره توی هوا ناپدید میشه. یهجور روح فرهنگیه.
یونجون ابروهاشو جمع کرد و سرش رو تکون داد.
— عجب. پس باید یه شکلات بذارم براش، شاید راضی شه یه بار رو در رو حرف بزنه.
سوبین برای چند ثانیه چیزی نگفت. بعد همونطور که داشت با انگشتش روی میز یه خط فرضی میکشید، خیلی آروم گفت:
+ اگه روح بودم… احتمالاً شکلات تلخ رو انتخاب میکردم.
یونجون همونجا ایستاد، اما اینبار دیگه نخندید. فقط یه لبخند کوچیک، آروم، و واقعی.
چیزی نگفت. فقط سری تکون داد و آروم برگشت سمت قفسهها.
و همون لحظه که از سوبین دور میشد، زیر لب زمزمه کرد:
— پس... تویی.
عصر همون روز، کتابخونه مثل همیشه ساکت بود. نور غروب از پنجرههای بلند افتاده بود روی زمین و قفسهها، و همهچی یه رنگ گرم و طلایی گرفته بود. سوبین پشت میز پیشخوان نبود. یونجون از فرصت استفاده کرد.
رفت سراغ همون کتاب شعر آبیرنگ. جلدش دیگه براش غریبه نبود ، انگار کتاب خودش شده بود. یه لحظه نگاه کرد تا کسی نباشه، بعد درش رو باز کرد، یه تکه شکلات تلخ کوچیک—بستهبندیشده و تمیز—رو لای صفحهی ۴۵ گذاشت. کنارش یه برگهی کوچیک، با خط خودش:
"برای روحِ فرهنگی کتابخونه.
امیدوارم امشب پیدات شه."
کتاب رو بست، گذاشتش سر جاش، و رفت. نه خیلی دور ، پشت یه قفسهی نزدیک ایستاد.
قلبش تند میزد. یه جور ذوقِ کودکانه با اضطرابِ بزرگترها قاطی شده بود.
چند دقیقه بعد، سوبین برگشت. نگاهی کوتاه به اطراف انداخت. بهسمت قفسهها رفت ،انگار دقیقاً میدونست کجا باید بره. کتاب رو برداشت، بازش کرد… و لبخند زد. آروم. همون لبخند مخصوص خودش که باعث میشه چال لپش به خوبی دیده بشه .شکلات رو برداشت، ولی برگهی یونجون رو نخوند... حداقل نه همونجا. بعد، از توی جیب کتش یه برگهی دیگه درآورد. یه چیزی نوشت. گذاشتش تو همون صفحه، و کتاب رو گذاشت سر جاش.
وقتی رفت، یونجون بلافاصله بهسمت کتاب برگشت.
دستش لرز داشت وقتی بازش کرد.
یه جمله با دستخط سوبین، با خودکار مشکی:
"شاید روح باشم،
اما اگه کسی بتونه صدامو بشنوه...
دیگه لازم نیست ناپدید شم."
یونجون نفسش رو حبس کرد. چشمهاش خندید، قلبش انگار یه لحظه آروم گرفت… یا شاید برعکس، بیشتر از همیشه به تپش افتاد.
اون لحظه، حتی بدون یه کلمه حرفِ رو در رو، بینشون چیزی رد و بدل شده بود.
یه اعتراف بیصدا، یه گفتوگوی نصفهکاره...
و یه شروعِ واقعی.
چند روز از ماجرای شکلات و یادداشت گذشته بود. یونجون هر بار که وارد کتابخونه میشد، نگاهش ناخودآگاه میرفت سمت سوبین. حالا دیگه نگاهشون، یه چیزی بیشتر از "آشنای معمولی" توش داشت. نه صمیمی، نه خجالتی....یه حس مشترک که هنوز اسم نداشت.
اون روز، وقتی یونجون وارد شد، دید یه اعلامیهی کوچیک چسبیده به دیوار نزدیک پیشخوان:
📚 هفتهی کتاب: نمایشگاه آثار و پروژههای هنری دانشجویان با محوریت “کلمه” برگزار میشود.
برای همکاری در بخش طراحی و اجرا، با کتابخانه تماس بگیرید.
یونجون همونجا موند. فکر نکرد. فقط برداشتش.
دقایقی بعد، دم میز پیشخوان ایستاده بود
— برای اون پروژهی هفتهی کتاب… کمک میخواین؟
سوبین یه ثانیه مکث کرد، بعد سرش رو بالا آورد. یه نیملبخند گوشهی لبش بود
+تو معمولاً با پروژههای عمومی حال نمیکنی. چی شده؟ شعرهایی که کتاب دارن روی تو تأثیر میذارن؟
یونجون با خونسردی تکیه داد به میز
— شاید میخوام بدونم اونایی که اون شعرها رو مینویسن، تو کار گروهی هم خوبن یا نه.
سوبین پلک زد، ولی چیزی نگفت. فقط از پشت میز، یه فرم بیرون کشید و داد دستش.
+ پرش کن. امیدوارم بتونی تایپ هم بکنی، نه فقط آهنگ بسازی.
یونجون خندید
— بستگی داره. اگه کیبورد کتابخونه به اندازهی پیانوی من نرم باشه، شاید بتونم.
سوبین زیر لب خندید ، یه خندهی خیلی کوچیک، ولی واقعی.
چند روز بعد...
کتابخونه خلوتتر از همیشه بود. بیشتر بچهها هنوز وارد فضای پروژه نشده بودن، ولی سوبین و یونجون، کنار هم پشت میز کار نشسته بودن.
یه تختهی وایتبرد کوچیک جلوشون بود، پر از یادداشتهای رنگی.
یونجون سرش رو کج کرد
— خب، پس طرح تو اینه که بازدیدکنندهها از بین جملهها، یکی رو انتخاب کنن و براش یه تصویر یا آهنگ بسازن؟
+ آره. «کلمه» بهعنوان نقطهی شروع. باقیش دست خود مردمه.
یونجون لبخند زد.
— عجیبه. تو همیشه انقدر اجازه میدی بقیه وسط حرفات وارد شن؟
سوبین بدون اینکه بهش نگاه کنه، گفت:
+ فقط وقتی بدونم حرفشونو نمیزنن که صدامو قطع کنن... بلکه برای اینکه بشنونش.
یونجون لحظهای مکث کرد. دستش ناخودآگاه رفت سمت دفترچهاش.
بعد از چند ثانیه سکوت، گفت:
— میدونی... اگه قراره این پروژه موفق شه، یه آهنگ لازم داره. یه تِم. یه چیزی که همش رو کنار هم نگهداره.
سوبین لبخند خیلی آرومی زد و همونطور که مشغول چسبوندن یادداشتی جدید به تخته بود، گفت:
+ اگه من کلمههامو بدم...تو میتونی براش صدا بسازی؟
— قول نمیدم شاهکار شه… ولی مطمئناً از سکوت بهتره.
و هر دو خندیدن.
کار روی پروژه خوب پیش میرفت. یا شاید هم نه... چون بیشتر وقت ها ، سوبین و یونجون مشغول صحبتهای بیسرانجامی بودن که هی به کتابها ختم میشد، هی به موسیقی، هی به چیزهایی که ظاهراً ربطی نداشت... ولی عجیب وصلشون میکرد.
اون روز، کتابخونه خلوتتر از همیشه بود. بارون نرم و آرامی بیرون گرفته بود، از اون بارونهایی که آدمو وسوسه میکنه بیشتر بمونه، بیشتر گوش بده، بیشتر... سکوت کنه.
یونجون مشغول نواختن یه ملودی ملایم با لپتاپ و کیبورد کوچیکش بود. سوبین اون طرف میز نشسته بود، یه کتاب نیمهباز جلوش، اما نگاهش هی میرفت سمت دستای یونجون.
یونجون بیهوا گفت
— وقتی مینویسی، به چی فکر میکنی؟
سوبین مکث کرد. اول فکر کرد شوخی میکنه، ولی وقتی نگاهش کرد، دید یونجون واقعاً منتظره.
سرش رو کمی پایین انداخت، انگشتاشو به هم قفل کرد.
+ به صدا.
— صدا؟ منظورت صداهای اطرافه؟
سوبین سرش رو تکون داد.
+ نه. به اون صدایی که کسی نمیشنوه... مگه اینکه خیلی دقیق گوش بده.
بعد مکثی کرد و آروم ادامه داد
+ من... همیشه احساس میکنم چیزایی که نمیگم، مهمتر از اون چیزیه که میگم. برای همین مینویسم. چون اونجا... میتونم آروم بگم، بدون اینکه قطع شم.
چشمهای یونجون لحظهای روش موندن. بعد بدون اینکه نگاهشو برداره، همونطور که روی کیبورد مینواخت، گفت:
— خب، شاید...اون چیزایی که نمیگی، به درد آهنگ هم بخوره.
سوبین خندید.
+ منظورت اینه که جملههامو میدزدی؟
یونجون شونه بالا انداخت
— اگه جملههات بخوان شنیده بشن، خودشون میان.
بعد لبخند زد
+ فقط امیدوارم اون آهنگا بتونن صداشو درست برسونن.
برای لحظهای، هیچکدوم حرفی نزدن.
صدای بارون، صدای نُتهای ملایم، و اون سکوتِ پرحرفِ بینشون.
سوبین بالاخره زمزمه کرد
+تا حالا کسی انقدر دقیق گوش نداده بود...
یونجون هم آروم جوابشو داد
— چون هیچکس انقدر آروم حرف نزده بود.
دو روز به شروع نمایشگاه مونده بود. فضای کتابخونه کمکم داشت شکل عوض میکرد...یه جور هیجانِ آروم توی هوا پخش بود. بچهها برای بازدید میومدن، نظر میدادن، کارتهای رنگی اضافه میکردن. صداهای آرام حرف زدن، صدای کاغذ، و گاهی صدای خنده، هوای ساکت همیشگی کتابخونه رو قلقلک میداد.
یونجون اون روز زودتر اومده بود. داشت روی آهنگی که قرار بود تو روز افتتاحیه پخش بشه، کار میکرد. ملودی آماده بود، فقط مونده بود ترکیبش با چند تا جمله از دل نوشتههایی که بچهها توی کتابخونه گذاشته بودن.
سوبین دیرتر رسید، کولهاش روی دوشش، موهاش کمی خیس از بارون. بدون حرف اومد پشت میز، کنار یونجون نشست. ولی برخلاف همیشه، حواسش انگار جمع نبود.
یونجون سرش رو بالا آورد.
— چیزی شده؟
سوبین بدون نگاه کردن جوابشو داد
+ نه. فقط بارونه. باعث شده کمی خوابم بگیره.
ولی چند دقیقه بعد، وقتی یونجون مشغول تست صداها بود، یکی از فایلها رو باز کرد؛ یه ترکیب ساده از نُتهای پیانو و جملههایی که با صدای خودش ضبط کرده بود. اسم فایل ساده بود: track_3_final.mp3
اما وقتی پخش شد… صدایی که از اسپیکر دراومد، صدای یونجون نبود. جملهی اول با صدای خودش بود، ولی وسطش یه صدا دیگه اومد. صدای آشنا. صدای سوبین.
با صدای آروم، تقریبا زمزمهوار، که توی یه شب تمرینی ضبط شده بود و یونجون ناخواسته نگهش داشته بود.
"بعضی حرفها رو فقط وقتی مینویسی میفهمی چقدر دلت میخواست گفته باشیش... مخصوصاً وقتی یه نفر بالاخره میاد که واقعاً گوش بده."
سکوت.
سوبین ناگهان به خودش اومد، سریع دست برد سمت لپتاپ.
+ وایسا، اشتباهیه، اون...
یونجون دستش رو گذاشت روی مچش.
آروم. بیعجله. ولی محکم.
یه لحظه به هم خیره شدن. سوبین هنوز توی اون حالت نیمهدفاعی بود، انگار لو رفته، انگار چیزی از درونش کشیده شده بیرون. اما یونجون لبخند زد.
نه خندون. یه لبخند کوتاه، آروم، فهمیده.
— اینو کی ضبط کردی؟
سوبین نفسشو بیرون داد.
+ نمیدونم. یه شب داشتم صدات رو گوش میدادم که تمرین میکردی… نمیدونم چرا گفتم. فکر نمیکردم ضبط بشه...
یونجون سرش رو تکون داد.
— ولی گفتی.
سکوتِ بینشون اوندفعه از جنس خجالت نبود.
یه جور... آشکار شدن بود. مثل نورِ خیلی آرومِ اول صبح.
سوبین یه لبخند نصفه زد
+ خب، حالا که گندش دراومده…شاید بهتره بگم، من اون شکلات تلخ رو خیلی جدی گرفتم.
یونجون خندید. سرش رو پایین انداخت.
— منم… جدی گذاشته بودمش.
شب افتتاحیهی نمایشگاه، کتابخونه در اوج خودش بود. بیشتر بچهها جمع شده بودن، فضای گرم و دلنشینی داشت...نورهای ملایم از لامپهای آویزون سقف، تابشهای آفتاب غروب که از پنجرهها به داخل میتابید، و صدای آرام همهمهی گروههای مختلف که توی سالن قدم میزدن.
سوبین ایستاده بود کنار یکی از نمایشگاههای جملات دستنویس. دستش توی جیبش بود و چشمهاش به نوشتهها، به کلمات معلق توی هوا دوخته شده بود. هرچند که بیشتر از همیشه، چیزی توی دلش درگیر بود. چیزی که هیچوقت قبل از این شب، جرأت نکرده بود در موردش حرف بزنه.
یونجون که سرش توی لابراتوار کوچیک خود کتابخونه بود، داشت آخرین تنظیمات رو روی دستگاه پخش انجام میداد. اما ذهنش درگیر اون چیزی بود که سوبین گفت، همون صدای ضبطشده. و همین فکر، مثل یک درخت ریشهدار توی ذهنش رشد کرده بود. چیزی که هنوز به وضوح نمیفهمیدش، ولی حس میکرد این شب، همه چیز رو روشن میکنه.
وقتی همه چیز آماده شد، سوبین به سمت سالن برگشت. نگاهش که به یونجون افتاد، حس عجیبی توی دلش پخش شد. شاید به خاطر اینکه تونسته بود بدون حرف زدن، چیزی رو بگه که مدتها توی دلش قفل شده بود.
یونجون یه نگاه سریع به سوبین انداخت، لبخند کمرنگی زد، و پشت میکروفن ایستاد. این بار هیچکسی ازش انتظار نداشت چیزی بگه. ولی کسی نمیدونست، که این آهنگ که قراره پخش بشه، یه پیام واقعی داره. نه برای شنیدن، بلکه برای احساس کردن.
صدای آهنگ توی سالن پیچید. اولین نُتها آرام و دلنشین، مثل یه جریان ملایم در دل شب. وقتی صداها بیشتر به هم رسیدن، جملهی آرامِ سوبین از اسپیکرها پخش شد:
"بعضی حرفها رو فقط وقتی مینویسی میفهمی چقدر دلت میخواست گفته باشیش... مخصوصاً وقتی یه نفر بالاخره میاد که واقعاً گوش بده."
سکوت.
همهای که توی سالن ایستاده بودن، لحظهای احساس کردن چیزی در این صدا وجود داره که از معمولیترین جملات فراتر میره. انگار کلمات با چیزی بیشتر از صدا، با احساسات، آمیخته شده بودن.سوبین ایستاده بود، انگار هیچکسی رو نمیدید. فقط یونجون رو میدید. و در اون لحظه، چیزی توی نگاهش بود که بیشتر از همیشه، نزدیکتر از همیشه، همدیگه رو میدیدن.
وقتی آهنگ به پایان رسید، تمام سالن به سکوت فرو رفت. نگاهها به سمت سوبین و یونجون بود. هیچکسی حرفی نزد، چون هیچکسی لازم نبود چیزی بگه.
بعد از چند ثانیه که برای همه مثل یه عمر طول کشید، یونجون سرش رو بلند کرد. با لبخند واقعی به سوبین نگاه کرد
— این، همون چیزی بود که من میخواستم بشنوم.
سوبین، هنوز کمی نگران، سرش رو پایین انداخت.
+ نمیدونم چطور باید...
یونجون نزدیکتر رفت و آروم گفت
— تو گفتی، بدون اینکه بخوای. و من شنیدم.
و در همون لحظه، درست وقتی که همهی نگاهها از دو نفر عبور میکرد، یونجون بیصدا دست سوبین رو گرفت. چیزی بهجز کلمات، بهجز آهنگ، توی اون حرکت بود.
دستهایی که از لحظهای به لحظهای دیگه، بیشتر از همیشه به هم نزدیک میشدن.سکوت سالن هنوز در هوا بود. همهچیز به نظر یه لحظهی معمولی میرسید، ولی چیزی در دل این شب خاص بود که حتی خود یونجون و سوبین نمیتونستن درست بیانش کنن. نگاهها میرفتند و میومدند، ولی چیزی توی چشمهای این دو نفر میدرخشید که بیشتر از هر کلمهای حرف میزد.
یونجون دستش رو کمی بیشتر به سمت سوبین دراز کرد. این حرکت نه از روی اصرار، بلکه از روی یک لحظهی بیاختیار بود. شاید یک قدم به جلو، شاید یه ثانیه بیشتر از فاصلهی معمول.
دست سوبین توی دستان یونجون قرار گرفت.
هر دو به هم نگاه کردند.
سکوت.
یونجون با لبخند آرامی گفت
— این شاید یکی از بهترین چیزهایی بود که من توی این مدت شنیدم.
سوبین نفسش رو بیرون داد. دستش که توی دست یونجون بود، یه جور عجیبی احساس امنیت میکرد. انگار همهی اون روزهای گذشته، همهی اون لحظات غیرمطمئن و سوالات بیپاسخ، بالاخره به یه جواب رسیده بود. یه جواب خاموش که توی نگاههای هر دوشون پیچیده بود.
+ من نمیدونم باید چی بگم… خیلی وقتا چیزی نمیگم، چون فکر میکنم هیچکسی نمیفهمه.
یونجون سرش رو تکون داد.
— من فکر میکنم همیشه باید گفت. حتی اگه کسی نفهمه، به هر حال باید گفت.
سوبین نگاهی به دستهایی که هنوز در هم قفل بودن انداخت.
+ گاهی حرفا مثل یه جملهی ساده میمونن. یه صدای بیصدا توی ذهن، که با گفتنش میتونه همه چیز رو عوض کنه.
یونجون با نگاهش، آرامش بیشتری رو به سوبین منتقل کرد.
— و گاهی هم، همون حرفها میتونن همه چیز رو درست کنن.
سکوت دوباره بینشون برقرار شد، ولی این بار دیگه اون سکوتِ سنگین نبود. سکوتی بود که خودش پر از حرف بود، از چیزهایی که هنوز گفته نشده بودن. دو نفر که یکی از مهمترین چیزهایی که تا حالا نفهمیده بودن رو بالاخره پیدا کرده بودن: همدیگر.
یونجون دستش رو کمی فشرد و گفت
— سوبین، من نمیخواستم اینطور باشه… ولی هر بار که با تو هستم، میفهمم که هیچچیز رو نمیتونم ازت پنهون کنم.
سوبین آروم لبخند زد و گفت
+ شاید به همین دلیله که همیشه از خودم دور میمونم. چون نمیخوام کسی بدون اینکه بخوام، منو درک کنه.
یونجون یه نگاه عمیق به سوبین انداخت. اون چیزی که همیشه ازش میترسید، چیزی که ازش فرار میکرد، حالا داره روبهرویش ایستاده. ولی این بار نمیترسید. چون میدونست که یه چیز بزرگتر از ترس، توی این دستهاست.
— ولی اینجوری، نمیتونی جلو بری. خودتو همیشه عقب میکشی، و خودت میدونی که این کار باعث میشه تنها بمونی.
سوبین نفسش رو گرفت. برای لحظهای چیزی توی دلش تکون خورد. یه حس جدید، یه احساس تازه که شاید این بار میتونست خیلی متفاوت باشه.
+ پس این دفعه چی؟ میخوای بگم این همه سکوت توی دل من، تموم شده؟
یونجون کمی سرش رو پایین انداخت، انگار به چیزی فکر میکرد. بعد به آرومی گفت
— نه، فقط میخوام تو هم از سکوت بیای بیرون.
سوبین لحظهای دستش رو کشید، انگار به قصد جدا کردن دستها، ولی بعد مکث کرد و دوباره به همون جای قبلی برگشت. این بار دستش رو با اعتماد بیشتری در دست یونجون قرار داد.
+ شاید باید... یه بار دیگه امتحان کنم.
یونجون لبخند زد.
— من منتظر بودم.
همین کافی بود.
حرفها دیگه بیاهمیت بودن، چون دستها خودشون همه چیز رو گفتن. این اولین قدم بود. قدمی که سوبین ازش میترسید، ولی حالا، با یونجون کنارش، احساس کرد شاید درسته که بذاره این حس توی دنیای واقعی خودش زندگی کنه.