The Silence After You

The Silence After You

𝘗𝘰𝘯𝘺

باران خیلی آرام می‌بارید.

نه آن‌قدر شدید که آدم را مجبور کند چتر باز کند، نه آن‌قدر کم که بتوانی فراموشش کنی.

قطره‌ها روی سنگ‌های قبر می‌نشستند و آرام سر می‌خوردند پایین؛ درست مثل اشک‌هایی که ویلیام حاضر نبود اسمشان را اشک بگذارد.

با یک دسته گل سفید در دستش، از میان ردیف قبرها عبور کرد.

قدم‌هایش آهسته بود.

انگار اگر کمی سریع‌تر راه می‌رفت، به چیزی می‌رسید که هنوز آمادگی دیدنش را نداشت.

بالاخره ایستاد.

چند ثانیه فقط به سنگ مقابلش خیره ماند.

روی سنگ نوشته شده بود:

Est

و زیر اسم، تاریخ تولد و تاریخ مرگ.

ویلیام لبخند کوچکی زد.

«بازم شلوغش کردن.»

گل‌ها را روی زمین گذاشت و کنار قبر نشست.

«من که گفتم این کارا لازم نیست.»

سکوت.

ویلیام به سنگ نگاه کرد.

«اِست؟»

هیچ جوابی نیامد.

لبخندش کمی محو شد.

«می‌دونم قهری.».

سرش را به سنگ تکیه داد.

«ولی خب... منم که تقصیری نداشتم.»

چند ثانیه گذشت.

بعد خیلی آرام گفت:

«اِست؟»

در ذهنش صدای اِست را شنید.

همان صدای آشنایی که همیشه وقتی ویلیام زیادی لجبازی می‌کرد، می‌گفت:

«تو هیچ‌وقت تقصیر خودتو قبول نمی‌کنی.»

ویلیام خندید.

«دیدی؟ خودت هم می‌دونی.»

چشم‌هایش را بست.

«پس بیا دیگه. قهر بسه.»

صدای باد بین درخت‌ها پیچید.

ویلیام چشم باز کرد.

«خب؟»

سکوت.

«اِست، جدی می‌گم.»

دستش را روی سنگ کشید.

«دیگه نمی‌گم بچه‌ای.»

کمی مکث کرد.

«حتی نمی‌گم لجبازی.»

لبخند زد.

«هرچی تو بگی.»

باز هم سکوت.

ویلیام نگاهش را پایین انداخت.

«پس چرا جواب نمی‌دی؟»

صدای اِست دوباره در ذهنش آمد.

«چون باید یاد بگیری بعضی وقتا خودت جواب رو پیدا کنی.»

ویلیام سرش را تکان داد.

«نه.

آرام گفت:

«من جوابشو نمی‌خوام.»

مکث کرد.

«فقط می‌خوام خودت بهم بگی.»

انگشت‌هایش را روی نوشته‌ی اسم کشید.

«تو که همیشه جواب همه‌چیو داشتی.»

لبخندش لرزید.

«حتی وقتی من نمی‌پرسیدم.»

چند لحظه گذشت.

بعد ویلیام با صدایی که حالا کمی گرفته بود، گفت:

«می‌دونی امروز چی شد؟»

صدای اِست:

«چی؟»

«اون کافه‌ای که همیشه می‌رفتیم دوباره کیک شکلاتی گذاشته بود.»

لبخند زد.

«همون کیکی که می‌گفتی زیادی شیرینه.»

سکوت.

«منم سفارش دادم.»

کمی مکث کرد.

«تنهایی.»

لبخندش آرام آرام شکست.

«ولی مزه‌ش افتضاح بود.»

سرش را پایین انداخت.

«تو همیشه می‌گفتی من انتخاب خوبی ندارم.»

چشم‌هایش را بست.

«حق داشتی.»

یک قطره باران روی گونه‌اش افتاد.

اما خودش فکر کرد اشک است.

با پشت دستش پاکش کرد.

«فردا دوباره می‌رم.»

صدای اِست:

«برای چی؟»

ویلیام جواب داد:

«برای اینکه این بار تو انتخاب کنی.»

سکوت.

ویلیام منتظر ماند.

هیچ صدایی نیامد.

«اِست؟»

سکوت.

«اِست، جواب بده.»

هیچ چیز.

لبخند روی لب‌های ویلیام کاملاً از بین رفت.

«اِست؟»

این بار صدایش بلندتر بود.

«بس کن دیگه.»

دستش را روی سنگ گذاشت.

«من می‌دونم اینجایی.»

باد وزید.

شاخه‌های درخت تکان خوردند.

«تو همیشه اینجایی.»

چشم‌هایش را بست.

«درسته؟»

برای اولین بار، هیچ صدایی در ذهنش نیامد.

ویلیام چند ثانیه منتظر ماند.

بعد خندید.

یک خنده‌ی کوتاه و عصبی.

«باشه.»

سرش را پایین انداخت.

«امروز حوصله نداری.»

بلند شد.

«من فردا میام.»

گل‌ها را مرتب کرد.

«پس فردا هم.»

مکث کرد.

«هر روز.»

بعد دوباره نشست.

انگار رفتن برایش غیرممکن بود.

دقایقی گذشت.

ویلیام به سنگ خیره شده بود.

چیزی در ذهنش آرام آرام شروع به شکل گرفتن کرد.

چیزهایی که نمی‌خواست به یاد بیاورد.

روز بیمارستان.

صدای دکتر.

چهره‌ی آدم‌هایی که هیچ‌کس جرئت نمی‌کرد به چشم‌هایش نگاه کند.

آن لباس مشکی.

آن مراسم.

آن روزی که همه گریه می‌کردند.

و خودش فقط ایستاده بود و گفته بود:

«نه.»

فقط همین.

نه.

آن روز کسی را باور نکرده بود.

حتی وقتی خاک روی تابوت ریخته شد.

حتی وقتی اسم اِست روی سنگ حک شد.

حتی وقتی همه رفتند.

ویلیام نرفته بود.

همان‌جا مانده بود.

چون در ذهنش اِست هنوز قرار بود فردا بیاید.

قرار بود دوباره غر بزند.

قرار بود دوباره بگوید ویلیام زیادی فکر می‌کند.

قرار بود دوباره بگوید:

«من هستم.»

ویلیام ناگهان به سنگ نگاه کرد.

لب‌هایش لرزید.

«نه...»

دستش را روی صورتش گذاشت.

«نه، تو نمردی.»

صدا در گلویش شکست.

«مگه نه؟»

هیچ جوابی نبود.

«تو نمردی.»

صدایش بلندتر شد.

«تو فقط...»

نتوانست جمله را تمام کند.

به اسم روی سنگ خیره شد.

Est

و زیر آن، همان تاریخی که از روز اول حاضر نبود نگاهش کند.

ویلیام تاریخ را خواند.

یک بار.

دوباره.

و بار سوم.

بعد ناگهان همه‌چیز سر جایش قرار گرفت.

تمام آن مکالمه‌ها.

تمام جواب‌هایی که شنیده بود.

تمام خنده‌هایی که فکر می‌کرد از اِست شنیده.

هیچ‌کدام واقعی نبود.

ویلیام به آرامی سرش را تکان داد.

«نه...»

صدایش دیگر تقریباً شنیده نمی‌شد.

«من با خودم حرف می‌زدم.»

اشک از صورتش پایین آمد.

این بار پاکش نکرد.

به سنگ نزدیک‌تر شد.

پیشانی‌اش را روی آن گذاشت.

«تو جوابم ندادی.»

صدایش شکست.

«من بودم که جوابتو می‌ساختم.»

نفسش لرزید.

«چون نمی‌تونستم قبول کنم دیگه صداتو نمی‌شنوم.»

دستش را روی اسم اِست گذاشت.

«من حتی هنوز نمی‌تونم.»

چند لحظه فقط گریه کرد.

بعد آرام گفت:

«اِست...»

مکث.

«من اومدم.»

هیچ جوابی نبود.

ویلیام چشم‌هایش را بست.

«فقط این دفعه جواب نده.»

اشک‌هایش بیشتر شدند.

«فقط بذار یه بار... خودم باهات حرف بزنم.»

لبخند خیلی کوچکی زد؛ همان لبخندی که بیشتر از گریه درد داشت.

«امروز دلم برات خیلی تنگ شده بود.»

سرش را روی قبر گذاشت.

«ولی فردا بیشتر دلم تنگ می‌شه.»

نفس عمیقی کشید.

«و پس‌فردا هم.»

صدایش آرام‌تر شد.

«احتمالاً تا آخر عمرم.»

باران همچنان می‌بارید.

ویلیام زیر لب گفت:

«تو همیشه می‌گفتی من باید یاد بگیرم تنها بمونم.»

لبخند محوی زد.

«ولی هیچ‌وقت نگفتی چطوری.»

سکوت.

ویلیام دستش را آرام روی سنگ کشید.

«اگه جایی هستی که صدای منو می‌شنوی...»

مکث کرد.

«بدون که من هنوز اینجام.»

چشم‌هایش را بست.

«هنوز منتظرم.»

بعد خیلی آرام زمزمه کرد:

«فقط نمی‌دونم تا کی می‌تونم وانمود کنم که تو هم منتظر منی.»

ویلیام سرش را بلند کرد.

برای آخرین بار به اسم روی سنگ نگاه کرد.

این بار دیگر منتظر جواب نماند.

گل‌ها را کنار قبر گذاشت و بلند شد.

چند قدم رفت.

اما ایستاد.

برگشت.

به قبر نگاه کرد.

و انگار چیزی درونش شکست.

با صدایی که بیشتر شبیه نجوا بود گفت:

«خداحافظ، اِست.»

چند ثانیه سکوت کرد.

بعد اضافه کرد:

«این بار واقعاً خداحافظ.»

و رفت.

اما چند قدم که دور شد، دوباره گریه کرد.

چون تازه فهمیده بود سخت‌ترین قسمتِ از دست دادن یک نفر، لحظه‌ای نیست که می‌فهمی مرده.

سخت‌ترین قسمت اینه که بعد از آن،

هنوز هزار بار دلت می‌خواهد برگردی و برایش چیزی تعریف کنی...

و هر بار یادت می‌آید دیگر هیچ‌کس آن طرفِ سکوت نیست که جواب بدهد.

.----.

Report Page