The Shadow Behind Us
Sharelبعد از رفتن بومگیو ، یونجون هنوز تو همون مکان بود ...هر بار که یونجون به اون کاغذ نگاه میکرد، اولین چیزی که به ذهنش می رسید همین بود ؛ سه ماه قبل ، فکر میکرد اگر فقط چند تیکهی گمشده رو کنار هم بذاره بالاخره میفهمه چه اتفاقی افتاده... البته این ماجرا برای یونجون از سه ماه پیش شروع نشد ... بلکه دوسال پیش پاش وسط ماجرا اومده بود همون شبی که اتفاقی اون مرد رو دید ...
کاغذ روی میز چوبی اتاقش پهن شده بود و گوشههاش از بس تا شده و دوباره باز شده بود نرم و فرسوده به نظر میرسید. نور زرد چراغ سقفی مستقیم روی میز افتاده بود و بقیهی اتاق رو توی نیمهتاریکی نگه داشته بود؛ دیوارهای ساده و نم دار، کمد فلزی قدیمی گوشهی اتاق و پنجرهای که نصفش با روزنامه پوشیده شده بود. یونجون روی صندلی نشسته بود اما بیشتر وزنش رو روی یه طرف بدنش انداخته بود و آرنجش روی میز قرار داشت، انگشت اشارهشو بیاختیار روی یکی از خطهای کاغذ میکشید و دوباره برمیگشت پایین صفحه با خودکاری که رنگش کمی پریده بود اسمی نوشته شده بود
شخصی به اسم" هان سونگ هو"...حرکت انگشتش روی کاغذ متوقف شد و چشماش چند ثانیه روی اسم موند و بعد کمی جمع شد، انگار میخواست از خود حروف چیزی بیرون بکشه که تا الان ازش فرار کرده بود
هان سونگهو... هان سونگ هو ... هان سونگ-
اسم براش غریبه نبود، اما آشناییش هم از اون جنس نبود که بتونه فورا یه چهره یا یه خاطره رو بهش وصل کنه. فقط میدونست این اسم جایی قرار نیست بیدلیل روی این کاغذ باشه مخصوصا وقتی پایین همون صفحه ردی از کیس صفر هفت دیده میشد.
لب پایینش رو خیلی کوتاه به دندون گرفت و کاغذ رو برگردوند..پشتش فقط همون علامت بود؛ سه خط و یه دایرهی ناقص کنار چند عدد که هنوز نمیفهمید دقیقا به چی اشاره دارن...
یونجون کاغذ رو جلوی نور گرفت و چند ثانیه نگهش داشت و چشماش رو روی عددها حرکت داد بعد کاغذ رو دوباره روی میز گذاشت و گوشی رو از کنار دستش برداشت و صفحهی گوشی روشن شد و نور سردش روی انگشتهاش افتاد اما چیزی که روی صفحه بود با چیزی که توی ذهنش میگذشت جور درنمیومد
قبلا فکر میکرد این فقط شمارهی پروندهست فقط یه عدد که به کیس ۰۷ مربوط میشه اما حالا، بعد از چیزهایی که فهمیده بود دیگه نمیتونست به همین سادگی از کنارش رد شه عدد رو دوباره با اطلاعاتی که توی گوشی داشت مقایسه کرد...بعد نگاهش برگشت سمت کاغذ...اگه ۰۷ فقط شمارهی پرونده نبود چی؟اگه یه نشونه بود چی؟
یونجون چند لحظه بیحرکت موند بعد کاغذ رو تا کرد و با احتیاط داخل جیب داخلی کت مشکیش گذاشتدستش چند ثانیه روی جیب موند و وقتی مطمئن شد کاغذ سر جاشه از جا بلند شد و صندلی موقع عقب رفتن صدای کوتاهی روی کف اتاق کشید.
یونجون کلیدهاش رو از روی میز برداشت، چراغ رو خاموش نکرد و قبل از بیرون رفتن یبار دیگه برگشت سمت میز؛ نگاهشو روی جای خالی کاغذ داد ، انگار هنوز چیزی توی ذهنش گیر کرده بود...بعد در رو پشت سرش بست...
___________
بومگیو هنوز کنار میز نشسته بود.
اتاقش برخلاف همیشه مرتب نبود... چند برگه روی میز پخش شده بود، لپتاپ وسط اونها باز مونده بود و نور سفید صفحه روی صورت خستش افتاده بود چراغ اتاق روشن نبود و نور لپتاپ بیشتر به چشم میومد و سایهی ابروهاش رو روی صورتش مینداخت هنوز اون جنله لعنتی تو ذهنش بود
"مدرک پیوستشده با نسخهی اولیه مطابقت ندارد"
دستش آروم روی زانوش مشت شد ... اون اسم واقعا آشنا بود براش و مطمئن بود که یجا دیده یا شنیده اما کجا؟
صندلی رو عقب کشید و از جاش بلند شد ولی بهجای اینکه مستقیم از اتاق بیرون بره چند قدم بی هدف بین میز و پنجره راه رفت پرده نیمهکشیده بود و هوای خنک شب از فاصلهی کوچیکی که پنجره باز مونده بود پرده رو خیلی آروم تکون می داد.
بومگیو کنار پنجره ایستاد و کف دستش رو روی لبهی پنجره گذاشت و سرش رو کمی پایین انداخت اگه مدرک اصلی با نسخهی موجود فرق داشت، یعنی یه نفر قبل از ثبت نهایی گزارش به فایل دسترسی پیدا کرده بود و اگه اون شخص از داخل سیستم وارد شده بود...
بومگیو نگاهشو از خیابون گرفت
پس کسی از داخل تیم اداره میدونسته کیس ۰۷ دقیقاچیه؟؟
گوشیش روی تخت لرزید بومگیو سرش رو سریع سمت تختش برگردوند و برگشت طرف لپتاپ...
و دوباره یه پیام از یه شماره ناشناس...
"اگه دنبال نسخهی اولی هستی ... جایی رو پیدا کن که اسم هان سونگهو هنوز از روی دیوار پاک نشده"
چشماش یبار جمله رو خوندن و بعد دوباره برگشتن روی اسم ... هان سونگهو ... تازه یادش اومد که اسم اون مرد و کجا شنیده ... توی پرونده های قدیمی اداره و بجز اون قبلا توی اداره یه جر و بحث کوتاه توی دفتر رئیس داشت و از اون موقع پیداش نشد
بومگیو سریع نشست و سیستم داخلی رو باز کرد انگشتاش با سرعت روی کیبورد حرکت میکرد و صدای کلیدها توی اتاق ساکت بیشتر از حد معمول به گوش میرسید
پروندهها یکییکی بالا اومدن
هان سونگ هو / افسر سابق پلیس /سالهای خدمت / چند انتقال
بومگیو صفحه رو پایین کشید اطلاعات مربوط به خروجش ناقص بود نه توضیح مشخصی برای استعفا وجود داشت نه گزارشی دربارهی اینکه بعد از خروجش چه اتفاقی براش افتاده فقط یه تاریخ بود و یه آدرس قدیمی بومگیو کمی جلوتر رفت و صفحه رو دقیقتر نگاه کرد ساختمونی قدیمی که سالها قبل کاربری اداری داشته و بعد تعطیل شده .
آدرس رو باز کرد و نقشه روی صفحه ظاهر شد و بومگیو چند لحظه به نقطهی مشخصشده خیره موند بومگیو لبهاش رو روی هم فشار داد و به صفحه نگاه کرد
گوشی رو داخل جیبش گذاشت، ژاکتش رو از روی صندلی برداشت و در حالی که هنوز ذهنش درگیر اون اسم بود، از اتاق بیرون رفت.
__________
هوا دیگه تاریک بود که یونجون به ساختمون رسید.
ساختمون از فاصلهی دور هم قدیمی به نظر میرسید نمای بیرونی خاکستری و ترکخورده بود و قسمتهایی از رنگ دیوار کنده شده بود، طوری که زیر نور کم رنگ خیابون، لکههای تیره و روشن روی دیوار بیشتر از خود ساختمان به چشم میومد. تابلوی فلزی بالای ورودی تقریبا ناخوانا شده بود و فقط چند حرف از اسم قبلی باقی مونده بود...
یونجون چند ثانیه جلوی در ایستاد نگاش از پلاک ساختمون رفت سمت پنجرههای تاریک طبقهی بالا و بعد برگشت روی در فلزی و دستشو جلو برد و در رو هل داد صدای کشیده شدن فلز روی زمین توی فضای خالی ساختمون پیچید...
راهرو باریک و سرد بود. نور کمی از پنجرههای کثیف انتهای راهرو وارد میشد و بیشتر کف موزاییکی رو توی تاریکی میذاشت. بوی گردوغبار و چوب قدیمی توی هوا مونده بود و جایی پشت دیوار صدای ضعیف تقتق یک لوله میاومد.
یونجون قدم اولو برداشت صدای کفشش روی موزاییکها برگشت قدم بعدی رو آهستهتر برداشت و همزمان کاغذ رو از جیب کت بیرون کشید. چشمش روی عددها حرکت کرد و بعد به پلاکهای کنار درهای قدیمی نگاه کرد (۰۳) (۰۴) (۰۵) (۰۶) و(۰۷) یونجون ایستاد اما قبل از اینکه دستش به دستگیره برسه، چشمش روی دیوار کنار در افتاد جایی که انگار سالها قبل نوشتهای روی دیوار بوده و بعد چند بار روش رنگ کشیده بودن. رنگ جدید هم حالا ترک خورده بود و زیرش چند حرف محو هنوز دیده میشد.
یونجون نزدیکتر رفت صورتش رو کمی جلو آورد و نگاهشو باریک کردH.S.H دستش بالا رفت و انگشتهاش آرام روی دیوار کشیده شد گردوغبار روی نوک انگشتهاش نشست پس اسم فقط روی کاغذ نبود اینجا هم بود.
یونجون دستش رو پایین اورد و چند ثانیه همونجا موند چرا اسم یه همچین فردی باید روی دیوار اتاق ۰۷ باشه؟
صدای ماشین از بیرون اومد.یونجون فورا سرش رو سمت پنجره چرخوند
چند ثانیه همانجا موند، بدنش کمی از دیوار فاصله گرفت و نگاهش از پشت شیشهی کثیف به خیابون افتاد، اما چیزی جز نور چراغها و سایهی ساختمونای روبهرو ندید.
وقتی برگشت ... انتهای دیوار رو دید یه دریچهی فلزی نیمهباز کنارش همون علامتی سه تا خط و دایره ناقص و ۰۷ ؛ یونجون جلوتر رفت و فقط چند ثانیه به علامتا نگاه کرد و بعد انگشتاش رو زیر لبهی دریچه برد دریچه با صدای خفیفی باز شد.
داخلش فضای باریکی برای نگهداری پروندههای قدیمی بود و بیشترش خالی شده بود، اما گوشهی پایین هنوز یه پوشهی خاکگرفته باقی مونده بود یونجون دستش رو جلو برد و پوشه رو بیرون کشید گردوخاک روی آستین کت مشکیش نشست پوشه رو روی کف دستش گذاشت و جلدش رو نگاه کرد.
هیچ اسمی نداشت و وقتی هم که بازش کرد. فقط یه برگه داخلش بود نسخهی کپیشدهی گزارشی که سه ماه پیش دیده بود.
چشمای یونجون روی سطرهای گزارش حرکت کرد و پایین صفحه متوقف شد...با خودکار قرمز نوشته شده بود"نسخهی اصلی اینجا نیست"
اخم ریزی کرد و پوشه رو کمی پایین اورد پس کسی قبل از اون اینجا بوده و چیزی که دنبال اون بوده، دیگه اینجا وجود نداشته
صدای قدمی از انتهای راهرو به گوش میومد یونجون فورا سرشو بالا اورد پوشه رو بست و دستش ناخودآگاه محکمتر دورش جمع شد قدما آروم نزدیک میشدن یونجون بدنش رو کنار دیوار کشید و چند ثانیه منتظر موند تا صاحب صدا از پیچ راهرو رد بشه اما قبل از اینکه کسی دیده بشه، صدای باز شدن در ورودی ساختمون اومد. یونجون نگاهشو به سمت ورودی برگردوند انگار یه نفر دیگه وارد شده بود
_____________
بومگیو وارد ساختمون شده بود در فلزی پشت سرش با صدای آرومی بسته شد و برای چند لحظه همونجا کنار ورودی موند تا چشماش به تاریکی عادت کنه نور خیابون از شیشهی کثیف در رد میشد و روی قسمت کوچیکی از کف میفتاد، اما بیشتر راهرو توی سایه بود... دستش داخل جیب کت رفت کارت شناسایی رو بین انگشتهاش گرفت. نگاهشو آروم از یه طرف راهرو به طرف دیگه حرکت داد . اتاقا و پنجره انتهایی و پله ها و در نهایت همون اسم H.S.H
بومگیو وایساد و نگاهش چند ثانیه روی اسم موند.
"هان سونگهو..."
بومگیو دیگه مطمئن شده بود که فقط اسم یه افسر ساده نیست که گزارش هاش رو دیده ... قضیه پیچیده تر از این بود و بدتر از همه مدارک و سر نخ های بومگیو ناقص بودن و خیلی نتیجه ای نمیدادن
بومگیو دستش رو پایین اورد و جلو رفت و چشمش افتاد به دریچهی انتهای راهرو ... نیمهباز بود چند قدم دیگه برداشت اما درست قبل از اینکه بهش برسه، صدای خیلی آرومی از پشت سرش اومد صدای کشیده شدن کفش روی موزاییک ها بومگیو همونجا وایساد و سرش رو آروم برگردوند راهرو خالی بود.
چند ثانیه نگاهش همونجا موند و بعد دوباره به سمت دریچه برگشت خم شد و کامل بازش کرد ...خالی بود فقط یه برگه باز روی زمین افتاده بود.بومگیو نشست روی یه زانو و برگه رو برداشت و صفحهی اول رو که دید، نگاهش ثابت موند. همون گزارش. همون تاریخی که چند دقیقه قبل توی خونه دیده بود.
اما پایین صفحه جملهای وجود داشت که توی گزارش پلیسا نبود "نسخهی اصلی اینجا نیست"
بومگیو کاغذ رو کمی بالا اورد
+لعنتی...
صدای بسته شدن دریچه از سمت دیگه راهرو اومد.
بومگیو سرش رو بالا اورد اینبار مطمئن بود تنها نیست و برگه رو تو دستش گرفت، اما بهجای اینکه مستقیم دنبال صدا بره، خودش رو به دیوار نزدیک کرد و آروم جلو رفت قدمهاش آهستهتر شده بود و هر بار که کفشش روی موزاییک مینشست سعی میکرد وزنش رو کامل روی زمین نندازه صدای قدمهای طرف مقابل دورتر شد.
بومگیو از گوشهی راهرو نگاه کرد یه سایه از مقابل نور کمرنگ پنجره رد شد بومگیو یه قدم جلو رفت سایه از پیچ رد شد.
+هی! وایسا!
این بار دوید صدای قدمهاش توی راهرو پیچید و وقتی به پیچ رسید، دستش رو به دیوار گرفت تا تعادلش رو حفظ کنه و سریع خودش رو برگردونه سمت راهروی بعدی اما همونجا وایساد
چون چند متر جلوتر، یونجون با یه اسلحه وایساده بود...نگاهش مستقیم روی بومگیو ثابت مونده بود... بومگیو از دیدن یونجون شوکه شده بود... سکوت بینشون فراگیر شده بود و فقط صدای نفسهای خودشون و وزش باد از پنجرهی انتهای راهرو شنیده میشد... یونجون بعد از دیدن بومگیو اسلحه و پایین اورد بومگیو اول نگاهشو پایین اورد و پوشهای رو دید که هنوز گوشهی کت یونجون مشخص بود بعد نگاهش برگشت روی صورتش یونجون هم نگاه کوتاهی به کت بومگیو انداخت و بعد چشمهاش دوباره روی صورتش نشستوانگار هر دو تو یه لحظه فهمیده بودن این برخورد تصادفی نیست... بومگیو کمی نفسش رو صاف کرد...
+هی تو چرا اسلحه داری؟؟ چرا سمت گرفته بودیش
- نمیدونستم تویی ... نکنه یادت رفته تحت تعقیبی چیزی ام؟ نباید حداقل یچیزی داشته باشم از خودم دفاع کنم؟ بومگیو تو واقعا احمقی چطور پلیس شدی؟
بومگیو چند بار پشت هم پلک زد و دهنش نیمه باز بود
+ آاااا خب درسته منطقیه ... حالا اینا مهمه مگه؟ تو هم دنبال هان سونگهو اومدی...؟
یونجون جوابی نداد و فقط نگاهش برای لحظهای روی دست بومگیو موند دستی که هنوز کنار بدنش بود و کارت شناساییو یه برگه رو محکم گرفته بود همون برگه ای بود که از پوشه یونجون افتاده بود وقتی داشت قایم میشد و بعد نگاهش بالا اومد
-تو از کجا اسمشو میدونی؟
+چرا هردومون به این اسم رسیدیم؟
چشمای یونجون کمی تیزتر شد پوشه رو از کنار بدنش بالا آورد
-من اینو سه ماه پیش دیدم
بومگیو به برگه نگاه کرد
+من نسخهی تغییرکردشو امروز دیدم...
سکوت کوتاهی بینشون افتاد بومگیو قدمی نزدیکتر شد.
+تو ... میدونی هان سونگهو کیه؟
یونجون نگاهشو برای لحظهای پایین انداخت...
-نه
ابروی بومگیو بالا رفت
+اسمش روی اون کاغذی بود که نمیزاشتی ببینم؟ چرا باید اسمش روی اون باشه
یونجون چند ثانیه چیزی نگفت بعد انگشتاش رو روی لبهی پوشه محکم کرد.
- آره اسمش روی اون بود و چون کسی که اینو بهم داد... راستش دلیلش و نمیدونم
بومگیو جوابی نداد و فقط چند لحظه به صورتش نگاه کرد.
یونجون نگاهشو از اون گرفت و به دیوار پشت سرش دوخت؛ همون جایی که اسم هان سونگهو هنوز زیر رنگهای قدیمی دیده میشد.
-ولی الان یه چیزو میدونیم هردومون یه سر نخ مشترک داریم
بومگیو منتظر موند و یونجون پوشه رو پایین آورد.
-این ساختمونم فقط یه انبار قدیمی نیست...
بومگیو نگاهش رفت سمت دریچه و بعد دوباره به برگه نگاه کرد
+پس باید بفهمیم نسخهی اصلی کجاست
یونجون اینبار مستقیم به چشماش نگاه کرد
- قبل از اون، باید بفهمیم چرا اسم هان سونگهو اینجاست
بومگیو دستشو از کنار بدنش پایین آورد
+من میتونم سوابق پلیسو بررسی کنم ... امروز از طریق لپ تاپ اداری فهمیدم اون قبلا یه افسر پلیس بوده ولی توضیحی برای استعفاش نبود
یونجون چند لحظه نگاش کرد...
- افسر پلیس؟ منم یچیزایی دارم شاید از طریق اونا فهمیدیم این شخص کیه فکر نمیکنم اون چیزایی که من دارم تو سوابق پلیس باشه ... حس میکنم یچیزایی دستکاری شده
بومگیو فهمیده بود یونجون اطلاعاتی داره که سه ماه پیش به دست اورده و هیچوقت وارد پرونده رسمی نشده...یونجون هم فهمیده بود بومگیو از داخل سیستم پلیس میتونه چیزی رو پیدا کنه که خودش بهش دسترسی نداره.
اعتمادی بینشون وجود نداشت ... اما یه دلیل منطقی برای جدا نشدنشون وجود داشت میتونست یه همکاری باشه
بومگیو نگاهشو برای لحظهای به پلهها داد و بعد دوباره سمت یونجون برگشت
+فعلا با هم کار میکنیم...
یونجون چند ثانیه خیره نگاش کرد وبعد خیلی آرام سر تکون داد...
- فقط تا وقتی که نتیجه مد نظرمونو پیدا کنیم ... قبول میکنم
تو همون لحظه، صدای خیلی ضعیفی از طبقهی بالاتر اومد. هر دو همزمان سرشونو بالا گرفتن
بومگیو ناخودآگاه شونه هاش رو کمی سفت کرد و نگاهشو روی تاریکی بالای پلهها نگه داشت و یونجون یه قدم جلوتر رفت اما قبل از اینکه پاشو روی اولین پله بذاره، مکث کرد... صدای کشیده شدن شی روی زمین میومد و بعد از اون هیچ صدای دیگهای نیومد...
+فک کنم تنها نیستیم
یونجون هنوز به طبقهی بالا نگاه میکرد.
-منم همین فکرو میکنم
بومگیو بوی عجیبی به بینیش خورد و با لحن جاخورده ای رو به یونجون گفت
+ یونجون ... بویی حس نمیکنی؟ بوش شبیه ... شبیه ... بوی بنزینه؟؟؟
یونجون سرشو پایین انداخت و و چینی به پیشونیش داد و لبخند محوی زد ...
- بومگیو فکر میکنم یه نفر اینجاست که نمیخواد ما زنده بیرون بریم