The Shadow Behind Us
Sharelکشوی میز با صدای خیلی آرومی بسته شده بود ..دسوکمین چند ثانیه همونجا ایستاد. انگشتاش هنوز دور دستگیرهی کشو بود و نگاهش روی میز روبهروش مونده بود. صدای رفتوآمد بقیهی کارمندها از پشت سرش میومد؛ یکی داشت با تلفن حرف میزد، یکی دنبال یه پرونده میگشت و پرینتر گوشهی سالن هم بیوقفه برگه بیرون میداد.
بالاخره دستش رو از روی کشو برداشت و روی صندلیش نشست
روی میز چندتا پروندهی باز مونده بود که باید تا آخر وقت بررسیشون میکرد. یکی رو برداشت و چند صفحشو ورق زد و خودکارش رو بین انگشتاش چرخوند چشمش برای لحظهای رفت سمت ساعت دیواری و بعد ناخودآگاه سمت میز بومگیو رو نگاه کرد،سوکمین چند ثانیه نگاش کرد و بعد دوباره سرش رو پایین انداخت.
خودکار رو روی کاغذ گذاشت و شروع کرد به نوشتن، اما هر چند دقیقه یبار نگاش بیاختیار سمت همون صندلی خالی برمیگشت.
________
بومگیو امروز رو اصلا دیگه سمت اداره نرفته بود اتاقش نیمهتاریک بود، پردهها رو کامل کنار نزده بود و نور کمرنگ ظهر فقط از فاصلهی بین دو طرف پرده وارد میشد و روی کف اتاق یه نوار باریک روشن انداخته بود
لیوان آبی که از چند ساعت قبل کنار دستش گذاشته بود هنوز دستنخورده مونده بود. بومگیو پشت میز خم شده بود و لپتاپش جلوی صورتش روشن بود.
دیشب هرچقدر سعی کرده بود ذهنش رو از اتفاقات اون روز دور کنه، نتونسته بود.هر بار چشماش رو میبست، دوباره همون چند ثانیه جلوی چشمش میومد... همون ماشینی که با سرعت زیادی نزدیکشون شده بود و دستی که درست لحظهی آخر بازوش رو گرفته بود و کشیده بودش کنار
بومگیو انگشتش رو روی موس حرکت داد و اسم یونجون رو وارد سیستم کرد و چند ثانیه بعد صفحه پر شد از نتیجههای مختلف اول فقط یه سری گزارش معمولی بود. اسم چند نفر، چند تاریخ و چند آدرس
بومگیو یکییکی بازشون کرد و بعضیاشون ناقص بودن و بعضیاشون دسترسی های بیشتری لازم داشت
یکی از اون گزارش هارو باز کرد که نوشته بود
چوی یونجون تحت تعقیب
بومگیو ابروهاش رو بالا داد و صفحه رو جلو کشید و تاریخ ثبت اولین گزارش رو دید که براس سه ماه قبل بود دوباره برگشت عقب و چند گزارش دیگه رو باز کرد.تقریبا همهشون به همون بازه برمیگشتن
سه ماه؛ همون سه ماهی که آخرین قتل پرونده کیس 7 اتفاق افتاده بود...بومگیو تکیه داد به صندلی وچند لحظه فقط به صفحه زل زد و یکی لز دستاش رو بالا اورد و رو صورتش کشید
+تو دیگه کی هستی...
بومگیو دوباره برگشت سر گزارشها...
یونجون فقط یه آدم فراری نبود، حداقل چیزی که از این پروندهها میشد فهمید، این بود که پلیس مدت زیادی دنبالش بوده ولی هنوز یه چیز جور درنمیومد.
اگه یونجون انقدر مهم بود، چرا هیچکدوم از گزارشها توضیح درست و حسابی نمیدادن که دقیقا دنبال چی هستن؟
بومگیو لپ تاپ رو بست دیگه نمیخواست منتظر بمونه تا دوباره یه اتفاق عجیب باعث بشه یونجون سر راهش قرار بگیره دیگه هر چقدر اتفاقی همو دیدن کافی بود این دفعه خودش میخواست پیداش کنه
بومگیو دوباره لپتاپ رو باز کرد و آدرس یکی از آخرین مکانهایی که اسم یونجون توی گزارشها ثبت شده بود و یادداشت کرد
________
حدود یه ساعت بعد ماشین بومگیو جلوی ساختمونی قدیمی توقف کرد ساختمون از اون مدل جاهایی بود که حتی وقتی هنوز واردش نشده بودی، میفهمیدی مدتهاست کسی درستوحسابی بهش نرسیده
تابلوی کوچیکی بالای در ورودی آویزون بود و گوشه اون شکسته بود و چندتا پنجرهی طبقهی دوم ترک داشتن و پردههای خاکستری پشتشون تکون میخوردن.
بومگیو ماشین رو خاموش کرد و چند ثانیه همونجا نشست و نگاش روی ورودی موند و بعد گوشی و کلیدهاش رو برداشت و پیاده شد.
در آهنی با فشار کمی باز شد و صدای کشیده شدنش روی زمین توی سکوت کوچه پیچید
داخل ساختمون هوا سردتر بود.
بوی نم، خاک و چوب قدیمی توی راهرو پیچیده بود. دیوارها رنگ طوسی کثیفی داشتن و بعضی قسمتها رنگشون ریخته بود. چراغ سقف درست بالای سر بومگیو هر چند ثانیه یهبار ضعیف میشد و دوباره روشن میشد.
بومگیو نگاهی به آدرس روی گوشیش انداخت و چند قدم جلو رفت و کنار پنجرهای ایستاد که شیشههاش از گردوغبار مات شده بود.
از بیرون صدای ماشینها خیلی خفه به گوش میرسید. 10 دقیقه گذشته بود و بومگیو ساعتش رو نگاه کرد.
درست همون لحظه صدای قدمهایی از طبقهی بالا اومد و سرش و بلند کرد و صدای قدم هاش نزدیک تر شد و سایه ای از پشت نردههای های راه پله به چشم میخورد ... یونجون از پیچ پلهها پایین اومد. دستهاش داخل جیب کت مشکیش بود و وقتی به آخرین پله رسید، همونجا وایساد و با بومگیو مواجه شد و سکوت بینشون سنگین بود و فقط صدای وزوز چراغ بالای سرشون میومد.
بومگیو از کنار پنجره جدا شد
+ این دفعه خودم پیدات کردم میخواستی جایی بری؟
یونجون نگاش رو ازش نگرفت
- حدس میزدم ... نه میخواستم برم یچیزی بخرم بیخیالش
بومگیو یه قدم جلو رفت
+از کجا؟ که اینطور
یونجون شونهش رو خیلی آروم به دیوار تکیه داد
-چون بعد از اون اتفاق بعید بود بیخیالش بشی
بومگیو چیزی نگفت چون حق با یونجون بود .
هوا داخل ساختمون سرد بود و بوی نم هنوز توی راهرو مونده بود.
یونجون از دیوار جدا شد و همون مسیری که از اود و برگشت و بومگیو هم پشت سرش اومد و رفتن سمت اتاقی که درش نیمهباز بود.
اتاق تقریبا خالی بود میشه گفت انکار یه محل موقتی بود مشخص بود که خونه اصلی یونجون نبود
یه میز چوبی قدیمی کنار دیوار، دو تا صندلی که یکیشون لق میزد و پنجرهای که نصفش با روزنامه پوشیده شده بود.
نور عصر از قسمت باز پنجره میوفتاد روی زمین و گردوغبار ریزی که توی هوا معلق بود، توی اون نور دیده میشد.
یونجون کنار میز ایستاد و بومگیو روبهروش موند
فاصلهشون زیاد نبود و سکوت هم بینشون باز موج میزد که بومگیو اول سکوت رو شکست
+دربارت تحقیق کردم
یونجون نگاه کوتاهی بهش انداخت
- فهمیدم
+ سه ماهه تحت تعقیبی
این بار نگاه یونجون چند لحظه بیشتر روی صورتش موند
-پس بالاخره فهمیدی؟
بومگیو اخم کوچیکی کرد
+چیو؟
یونجون گوشه لبش بالا رفت و حالت چهرش یکم عوض شد
-اینکه من فقط یه آدمی نیستم که اتفاقی وسط خیابون دیدیش
بومگیو دستش رو داخل جیب کت برد و انگشتاش رو دور گوشی جمع کرد
+ اینو از اول هم فهمیده بودم
یونجون سعی داشت چیزی نگه و فقط به حرفای پسر روبه روش گوش بده
و بومگیو ادامه داد
+تو هم از همون اول میدونستی من ... چکاره ام نه؟
یونجون سرش رو کمی کج کرد
+ وقتی گفتی "شغلمه" و همش کنجکاوی میکردی دیگه سخت نبود بفهمم
بومگیو نفسش رو آروم بیرون داد. اما هنوز یه چیز بیشتر از همه ذهنش رو مشغول کرده بود
+ پس چرا کمکم کردی؟
یونجون یخورده سکوت کرد
نور کمرنگ از پنجره افتاده بود روی نصف صورتش و قسمت دیگهی صورتش توی سایه بود
-- شاید چون نمیخواستم اونجا بمیری؟
+همین؟
یونجون خنده ای کرد و سرش و کمی به طرف بومگیو برد
-اره انتطار دیگه ای داشتی؟ میخواستی جواب دیگه ای بشتوی؟
بومگیو خندید، ولی خندش بیشتر از روی کلافگی بود
+ خیلی کمک کردی
یونجون نگاش رو ازش گرفت و به حالت قبلش برگشت و نگاشو سمت پنجره برد.
بیرون، یه ماشین از کوچه رد شد و نور چراغهاش برای چند ثانیه روی دیوار اتاق افتاد و بعد محو شد
یونجون دست برد داخل جیبش
بومگیو ناخودآگاه بدنش رو کمی سفت کرد
اما یونجون فقط یه تیکه کاغذ قدیمی بیرون اورد
کاغذ چند بار تا خورده بود و گوشههاش ساییده شده بود و یونجون اون رو بین انگشتهاش نگه داشت.
-این از سه ماه پیش ...پیش منه
بومگیو نگاش روی کاغذ موند
+مربوط به کیس 7؟
یونجون سرش رو بلند کرد این بار نگاش کاملا عوض شد
- تو اسم پرونده کیس 7 رو میدونی؟
+ آره؟ مگه یادت رفته چکاره ام؟
یونجون کاغذ رو نگاه کرد و گذاشت تو جیبش
- پس بیشتر از چیزی که فکر میکردم میدونی
+خیلی هم نه ... ولی تو انکار چیزایی ازش تو دست و بالت هست؟
یونجون یه نگاه کوتاه بهش انداخت
-شاید؟
+اون کاغذ چیبود؟
بومگیو فهمید قرار نیست ببینتش به این راحتیا شاید امروز نه ولی فهمیده بود که یونجون ممکنه مدارکی داشته باشه یعنی چقدر ارزش داشت؟ چرا نمیخواست دست پلیس بهش بخوره؟
و مهمتر از اون...اون هم کیس 7رو میشناخت.
_________
وقتی بومگیو از ساختمون بیرون اومد، هوا تقریبا تاریک شده بود.باد سردی توی کوچه میپیچید و برگهای خشک کنار جدول رو روی آسفالت میکشید.
دستش رو روی سقف ماشینش گذاشت و به ساختمونی که تازه ازش بیرون اومده بود نگاه کرد.
یونجون هنوز هم براش یه معما بود
بومگیو سوار ماشینش شد و حرکت کرد
وقتی رسید خونه، چراغای خونه خاموش بود.
کلید رو روی میز کنار در گذاشت و بدون اینکه چراغ اصلی رو روشن کنه، مستقیم رفت سمت اتاقش گوشیش رو دراورد سه تماس از دسترفته داشت دو تا از تهیون و یکی از کای.
پیام تهیون رو باز کرد
-کجایی؟ حداقل یه خبر بده
بومگیو چند ثانیه به صفحه نگاه کرد و شروع به تایپ کردن کرد
+خوبم. یه کاری داشتم ببخشید که جواب ندادم اگه کای پیشته ازش معذرت خواهی کن چون زنگ زده اونم جواب ندادم .. خیلی خستممم
گوشی رو روی تخت انداخت بعد دوباره نشست پشت میزش و لپ تاپش رو باز کرد
تصویر آخرین گزارشی که ظهر دیده بود هنوز توی ذهنش بود رفت سراغ فایلای قدیمی تر یکی از گزارشها مربوط به دو روز قبل از کیس 7 بود.
بومگیو فایل رو باز کرد و چند صفحه رو رد کرد.
اطلاعات معمولی بودن تاریخ و اسما و مکان ها تا وقتی که رسید به صفحه آخر یه جملهی کوتاه اونجا بود
"مدرک پیوستشده با نسخهی اولیه مطابقت ندارد"
بومگیو دستش روی موس ثابت موند دوباره جمله رو خوند و رفت سراغ فایل پیوست ولی اصلا باز نمیشد چند بار امتحان کرد ولی نتیجه ای نداد اصلا فایلی وجود نداشت
بومگیو اخم کرد و کلافه دستی تو موهاش کشید و اطلاعات فایل رو باز کرد یه سری مشخصات روی صفحه ظاهر شد
تاریخ ایجاد..تاریخ تغییر...و اسم کاربری آخرین نفری که فایل رو دستکاری کرده بودا سم براش آشنا بود اما هنوز نمیتونست بفهمه این اسم دقیقا کجای ماجرا قرار میگیره
انگشتش آروم روی میز ضرب گرفت یه بار دو بار سه بار تا همین چند ساعت پیش فکر میکرد مسئله فقط پیدا کردن یونجونه ولی حالا یه گزارش داشت که قبل از شروع کیس 7 دستکاری شده بود، یه مدرک حذفشده و اسمی که نمیفهمید چرا باید پای اون فایل باشه
کلافه لپ تاپش رو بست و اسم اون فرد و تو ذهنش مرور میکرد چون برای اولین بار یه احتمال خیلی بد به ذهنش رسید
شاید چیزی که سه ماه پیش اتفاق افتاده، از همون اول هم دقیقا اون چیزی نبوده که توی پرونده نوشته شده