The Pleasure Race

The Pleasure Race

-Sunken-

— بهتون گفته بودم اون تازه وارد نزدیک پیست نشه ! چرا الان اینجاست؟


به تیمش نگاهی کرد ، همه سرشون پایین بود ، هیچکس حرفی نمیزد ، نمیتونست بزنه .


— گفته بودم اینجا نیاد ، الان نه تنها اینجاست بلکه میخواد از پیست استفاده کنه !


بعد از کمی سکوت ، مکانیک تیم سعی کرد حرفی بزنه .


— یونگی اون همکارته ، قراره یادش بدی با اینجا اخت بشه نه اینکه پسش بزنی .


یونگی نگاهی خشمگین بهش انداخت ، مرد بلافاصله از پیشنهادش پشیمون شد .


— مجبورم خودم ببرمش ، نمیخوام هیچکدومتون توی پیست و اطرافش باشید ، امشب مرخصید .


یونگی این رو گفت و به سمت پیست راه افتاد ؛ تیمش دونه به دونه زمین رو خالی میکردن .


یونگی سوار ماشینش شد تا به اون طرف پیست بره ، نمیتونست بزاره پسر اونجا بمونه ، هر بار میدیدش حس عجیبی داشت ، نمیتونست خودش رو کنترل کنه .


هوسوک ، اسمش هم باعث میشد بلرزه ، اطرافش گیج میزد ، چشماش سیاهی میرفت و نمیتونست مقاومت کنه که لمسش نکنه .


از طرف دیگه خود پسر ظاهرا مشکلی با کنترل نداشتن یونگی روی رفتارش نداشت و گاها بیشتر تحریکش میکرد ، پس یونگی تصمیم گرفت تا حد ممکن ازش دور بمونه ، ولی این بار نمیشد ...


یونگی بلاخره به سر پیست رسید ، ماشینش رو کناری پارک کرد و پیاده شد .


از دور هوسوک رو دید که داره سمتش میاد ، سعی کرد نفس عمیقی بکشه .


هوسوک جلو اومد ، سلامی کرد و دستش رو دراز کرد تا با یونگی دست بده .


یونگی جوابش رو داد ، دستش ظریف ، گرم و آشنا بود .


— یونگی ! دستمو ول میکنی؟


هوسوک که این رو گفت ، یونگی تازه متوجه شد داره با انگشتاش دست هوسوک رو نوازش میکنه ، هول شده دستش رو عقب کشید .


— اوه یونگی اشکالی نداره .


هوسوک با خنده گفت ، ولی یونگی باز غرق شده بود ، خنده‌های پسر ، وقتی چشماش میدرخشید ، وقتی صداش میگرد ، لباش ، صداش ...


هوسوک همینطور که یونگی نگاهش میکرد به پشت سرش خیره شد ، با هیجان به یونگی نگاه کرد .


— چه ماشین باحالی ، میتونم یه دور باهاش بزنم؟


یونگی خمار به هوسوک نگاه میکرد ، نگاهش از روی پسر برداشته نمیشد ، باز چه مرگش شده بود؟


— آره فقط اگه تحملشو داشته باشی .


هوسوک با تعجب سمت یونگی برگشت .


— منظورت چی-؟


بلافاصله متوجه منظور یونگی شد ، یونگی که تازه متوجه شده بود چه حرفی زده هول شده سعی کرد حرفی بزنه .


— هوسوکا ببین .. بیا بریم سر کارمون .‌.


هوسوک یقه‌ی یونگی رو گرفت ، مستقیم به چشماش نگاه کرد .


یونگی عرق کرده بود ، صورتش خیس شده بود . لبهاش میلرزیدن و پلکش میپرید .


— چه بلایی سرت اومده یون؟


ناله‌ی کوتاهی با شنیدن مخفف اسمش از دهنش خارج شد ، فقط صدای هوسوک بود که میتونست اینطور یونگی رو تحریک کنه .


— یون ...


— ازم دور شو !


هوسوک تعجب کرد ، با فریاد یونگی کمی عقب رفت ، یونگی دستهاشو روی سرش گرفت و با چشهای خیس با خودش حرف میزد .


— نباید اینطوری باشه نباید ، چرا اینجوری شدم با هوسوک نه خواهش میکنم ..


عجز توی صدای یونگی مشخص بود ، هوسوک نزدیکش شد و دستش رو محکم گرفت ، یونگی سرش رو بالا آورد .


— هوسوکا ...


هوسوک بهش فرصتی نداد ، دستش رو پشت سر یونگی گذاشت و لبهاش رو محکم به لبهای یونگی چسبوند .


آه بلندی از بین لبهای یونگی خارج شد ، اگه میدونست با بوسیدن لبای هوسوک همچین حسی پیدا میکنه زودتر انجامش میداد !


هوسوک یقه‌ی یونگی رو گرفت و سمت ماشین کشیدش ، محکم روی کاپوت ماشین افتادن و پایین تنه‌ی یونگی برخوردی با هوسوک داشت .


— آخ ...


یونگی با درد ، از لبهای هوسوک دل کند و سرش رو پایین برد ، به گردنش لیسی زد و گازی گرفت .


هوسوک دستش رو سمت موهای یونگی نگه داشته بود ، از وقتی موهاش رو کوتاه کرده بود هوسوک ناراحت بود .


— دیگه .. آه .. حق نداری موهاتو .. کوتاه کنی ..


یونگی چیزی نگفت ، دستش رو پایین برد و چنگی به باسن هوسوک انداخت .


— یون؟ آروم باش ..


یونگی انگار نمیشنید ، با ولع پوست هوسوک رو لیس میزد ، گاز میگرفت و مزه میکرد .


هوسوک آهی کشید و سرش رو با کناری پرت کرد .


— ماشینت ... بنظر بزرگ میاد ، برای دو نفر جا داره؟


یونگی با این حرف هوسوک متوقف شد ، بهت زده لیسی به دندوناش زد .


هوسوک یونگی رو سمت ماشین کشید ، درش رو باز کرد و با یونگی روی صندلی عقبش خوابید .


— من رانندگیم خوبه یون ، تو چطور؟ اونقدری خوب هستی که ازت سواری بگیرم؟


یونگی مشتاق بود ، ساکت بود ، بیشتر هوسوک حرف میزد ، یونگی به خودش اومد و دید هوسوک زیپ ژاکتش رو باز کرده و الان فقط رکابی سفیدی تنش مونده .


خودش هم دست به کار شد و کت هوسوک رو درآورد ، برعکس خودش ، هوسوک هیچ چیزی زیر کتش نپوشیده بود .


یونگی با نگاهی گرسنه به بدن هوسوک نگاه کرد ، پوست کاراملیش ، شکم شیش‌ تیکه‌ش ، کمر باریکش .


— تو فرشته‌ای؟


یونگی ناخواداگاه پرسید ، هوسوک خندید .


— آره یون ، من کثیف ترین فرشته‌ایم که میتونی ببینی .


یونگی خمار خندید ، گازی از نیپل هوسوک گرفت که باعث شد هوسوک کمی جا به جا بشه .


هوسوک زانوش رو بین پاهای یونگی برد و با شیطنت گفت :


— فرمون رو میدی دست من یون؟


یونگی نفس عمیقی کشید ، آه پر از درد ، بخاطر تحریک شدنش درد داشت ، کم کم روانی میشد .


— اول تو عزیزم ...


مغز هوسوک با شنیدن " عزیزم " از زبون یونگی تیر کشید .


" اون بهم گفت عزیزم ، منو عزیزم صدا کرد ... "


انگاز این کلمه مهر تاییدی بود که به هوسوک اجازه میداد خودش رو کاملا در اختیار یونگی بزاره ، دستاش رو از بین موهای یونگی جدا کرد و شلوار خودش رو در آورد .


— بعد من نوبت توئه ، یون .


هر حرکت یونگی هم خودش رو اذیت میکرد هم هوسوک رو ، زبونش رو بین رونای خوش فرم هوسوک میچرخوند ، هوسوک چنگی به دستش زد .


هوسوک ناراضی وسط کار یونگی تکونی خورد .


— آه یونننن !!! آههه نکن ...


یونگی گازی از قسمت داخلی رون هوسوک گرفت ، هوسوک دیگه تحمل نداشت ..


— یون ، یه کاری نکن خودم دستاتو ببندم و دیک لعنتیتو بکنم توی خودم !


یونگی متعجب از رک بودن هوسوک متوقف شد ، هوسوک نیشخندی زد .


— نوبت توئه ، نمیتونم تحمل کنم لباس تنته .


یونگی رکابیش رو درآورد ، اما وقتی خواست شلوارش رو در بیاره هوسوک مانعش شد .


— خودم .. اه ‌.. انجامش میدم !


این رو گفت و با دستهای عرق کرده‌ش دکمه و زیپ شلوار یونگی رو باز کرد ، آروم شلوارش رو پایین کشید .


— باید بابت اینکه اینقدر کنترلت دست منه ازت تشکر کنم یون .


هوسوک سرش رو پایین برد و لیسی دور عضو یونگی زد .


— آهه هوسوکاااا


یونگی خیس عرق شده بود ، همینکه هوسوک جلوش بود برای تحریک شدنش کافی بود ، اما هوسوکی که بهش بلوجاب بده؟ یونگی حس میکرد توی یه رویاست .


هوسوک زبونش رو نوک عضو یونگی زد ، شیطون بود ، واقعا داشت یونگی رو اذیت میکرد و خودش میدونست بعدا قراره خودش جواب این کارشو بده .


— آههههه هوسوک نههه !!


زمانی که هوسوک یکباره عضو یونگی رو درون دهنش جا داد ، یونگی از خود بیخود شد .


— هوسوکا ، من دهنتو نمیخوام ..


*(حاجی بسهههه چقدر رکککککک ، من گوه خوردمممممممم با این وانشاتممممم چرا قول اسمات دادممممم)


یونگی هوسوک رو از خود فاصله داد و روی صندلی انداخت ، آخی از گلوی هوسوک بیرون اومد .


— امیدوارم بتونی بدون لوب تحمل کنی چون قرار نیست ازت بگذرم ، عشقم .


" عشقم "


کلمه‌ها توی ذهن هوسوک اکو میشدن ، هوسوک سرش رو با عشق به یونگی چسبوند .


یونگی شروع به خیس کردن سوراخ هوسوک کرد ، با زبونش جوری میچرخوند که هر لحظه صدای ناله های هوسوک بلندتر میشدن .


— آههه ! یونننننن‌ ، ازت متنفرممم !!


یونگی با شنیدن حرفش مصمم تر به کارش ادامه داد .


هوسوک قوسی به کمرش داد ، دیگه نمیتونست تحمل کنه .


— یون ، اگه .. خودتو ‌..‌ بهم ندی ... خودم انجامش میدم ..


یونگی بیخیال خیس کردن سوراخش شد ، عوضش سرش رو بالا آورد و گفت :


— چطوری میخوای این کارو بکنی خاکستری کوچولو؟


هوسوک آهی کشید ، دیگه نمیتونست شنیدن لقبایی که یونگی بهش میداد رو تحمل کنه .


— یون ‌‌.. به جای اینکه بهم لقب بدی ، خودتو بهم بده ، دیگه خستم کردی ..


یونگی نیشخند زد ، به این زودی؟ هوسوک آماده نبود ، خیلی اذیت میشد .


— باید یکم صبر کنی خاکستری ، میدونم عجولی اما تحمل کن .


یونگی انگشتاش رو جلوی دهن هوسوک برد ، هوسوک با چشمهای بسته ناخوادآگاه انگشتش رو درون دهنش جا داد .


— حسابی خیسشون کن عزیزم ، نمیخوام اذیت بشی .


هوسوک هومی کشید ، یونگی انگشتاش رو از دهنش بیرون کشید و همینطور که خودش روو به بدن هوسوک چسبونده بود آروم اولین انگشتش رو واردش کرد .


— آهههههه خدای منن !!!


هوسوک داشت با خودش فکر میکرد ، اگه انگشتای کشیده‌ی یونگی همچین حسی دارن ، پس حس اینکه خودش داخلش باشه میتونست مثل بهشت باشه .


یونگی آروم انگشت دومش رو هم وارد هوسوک کرد ، هوسوک درد رو تحمل میکرد ، انگار تصمیم داشت بیشتر به لذتش فکر کنه تا دردی که توی ستون فقراتش میپیچید .


— هوسوکا مطمئنی میتونی تحمل کنی؟


هوسوک قوسی به کمرش داد و ناله‌ای کرد ، تحمل دیگه براش سخت بود ، ارضا نمیشد اما درونش انگشتای یونگی حرکت میکردن .


— یون خودت ‌.. آه ... بسه ...


یونگی متوجه شده بود هوسوک اذیت شده ، خودش هم همینطور ، عضوش داشت میترکید ، درد داشت و اینقدر عرق کرده بود که میتونست باهاش حمام کنه !


یونگی به جای اینکه انگشت سومش رو هم وارد کنه ، دو انگشتش رو توی یه حرکت از درون هوسوک درآورد .


هوسوک ناله‌ی دردناکی کرد ، یونگی این بار عضوش رو تنظیم کرد و آروم آروم درون هوسوک برد .


— آههه !!! یونگی ‌‌...


هوسوک نزدیک بود گریه کنه ، حسش فوق العاده بود ، هیچوقت فکر نمیکرد کسی بتونه تا این حد لذت بهش بده .


هیچوقت فکر نمیکرد اینکه درونش پر باشه ایتقدر حس خوبی داره .


" چرا زودتر امتحانش نکرده بودم؟ "


یونگی این بار کمی درون هوسوک تکون خورد ، حسش فوق العاده بود ، هیچوقت فکر نمیکرد یه مرد بتونه اینقدر بهش لذت بده .


— هوسوک ، اذیت نیستی؟؟


هوسوک ناله‌ای کرد ، یونگی نمیدونست معنیش چیه ولی اهمیتی هم نمیداد .


تکونی خورد و هوسوک رو به صندلی ماشین چسبوند و خودش روش قرار گرفت .


— آماده‌ای عزیزم؟


هوسوک دردناک تایید کرد ، یونگی تکونی خورد و ضربه زد .


— آههههه یونگیییییی !


خود یونگی هم دست کمی نداشت ، هوسوک خیلی حس خوبی داشت .


یونگی شروع به ضربه زدن کرد ، با هر ضربه از هر دوشون ناله‌هایی بلند میشد که مطمئن بودن اگه پیست خالی نبود همه متوجه میشدن .


— هی یون ... یکم جا به جا شو .


یونگی با حرف هوسوک دستهاش رو دور کمر هوسوک حلقه کرد .


— نمیخوام .


هوسوک با فشار یونگی قوسی به کمرش داد ، هر لحظه حس اینکه درونش پر باشه و یونگی بیشتر به درونش نزدیک بشه عالی بود .


— یکم تلاش کن یون ، خیلی تنبلی .


یونگی این بار ضربه‌ی محکمی زد و در حینش محکم به پروستات هوسوک خورد .


— وای اههههه یونگی !!!


یونگی که تقریبا متوجه شده بود چیکار کرده ، با اینکه بی‌تجربه بود اما باز هم تونسته بود پروستاتش رو پیدا کنه .


با لبخند و عرق روی صورتش به حرکاتش ادامه داد .


هوسوک به کمر برهنه‌ی یونگی چنگی زد ، هیچوقت فکر نمیکرد بتونه اینقدر لذت رو یک جا تجربه کنه .


یونگی با آخرین ضربه‌اش داخل هوسوک کام شد ، هوسوک ناله‌ی بلندی کرد و با حس مایع گرم درونش قوسی به کمرش داد .


هوسوک سریع کام شد ، انتظارش رو نداشت ، هیچوقت همچین رابطه‌ای رو تجربه نکرده بود ، و فکر نمیکرد بتونه از این رابطه و کسی که باهاش بوده بگذره .


یونگی دیگه حرکتی نکرد ، ولی عضوش رو هم بیرون نکشید ، همینطور هوسوک رو بغل کرده بود و نفس‌هاش به گردن پسر میخوردن .


— یون .. فکر نکنم دیگه بتونم ولت کنم .


یونگی حلقه‌ی دستهاشو محکم‌تر کرد .


— حتی بهش فکرم نکن !


یونگی میدونست کثیف ترین حس رو داره ، میدونست اگه کسی راجبش بدونه آخر کارشه ، اما نمیتونست از حس نفس‌های هوسوک ، از صدای گرفتش ، از دیوارش که دور عضوش تنگ میشد بگذره .


هوسوک با اینکه هیچوقت حاضر نمیشد همچین کاری بکنه ، برای یونگی انجامش داد ، برای تجربه‌ی حس دستای یونگی دور کمرش ، برای حس گرم درونش ، برای حس پر بودن توسط یونگی .


اولین بار بود که همدیگه رو لمس میکردن و همون اولین بار به اینجا کشیده شده بود ، میلشون برای داشتنِ هم بیش از حد بود .


— رانندگیت خوب بود خاکستری .


— ماشین خفنی داری ، یون .

Report Page