The Pain In Kim's Ass
VISHA










تهیونگ با استرس به در اتاق تعویض لباس، که اسم جونگکوک روش نوشته شده بود، نگاه کرد. استرسی که برای پسر و زندگیِ حرفهایش میکشید رو حتی خود جونگکوک هم متحمل نمیشد؛ گرچه ته دلش میدونست دلیلش اعتماد بیشازحدیه که پسر بهش داره.
دوباره نگاهی به اطراف انداخت و با ندیدن کسی، دستش رو بهطرف دستگیره دراز کرد. بهآرومی در رو باز کرد و درون اتاق خزید.
_ کوک.
مثل اینکه هنوز نیومده بود و این کمی خیال تهیونگ رو راحت کرد؛ اما با شنیدن قفلشدن در پشت سرش، با تعجب برگشت و صورت پر از شیطنت دوستپسرش رو دید.
آره بعداز اون شب، جونگکوک نه تنها احساسش به هیونگش ته نکشید، بلکه روزبهروز عاشقترش شد.
_ میبینم که شکار با پای خودش اومده تا توی تله بیفته.
حرفش تموم نشده بود که گوشش درون دست هیونگش پیچیده شد و دادش به هوا رفت!
_ مردیکهی بیعقل! واقعاً با خودت چی فکر میکنی که برام شرطوشروط میذاری ها؟! من اگه تو رو آدم نکنم تهیونگ نیستم.
_ آی آخ هیونگ، کند؛ به خدا که کند!
تهیونگ که با شنیدن صدای پسر کوچکتر عصبانیتش شعلهورتر شد، دندونهاش رو به هم سابید و گوشش رو با شدت بیشتری پیچوند.
_ منم میخوام بِکَنمش.
اما بعداز حرفش، بلافاصله مکثی کرد و بدون ولکردن گوش بینوای آیدل، دست از پیچیدنش برداشت.
_ البته نه... چرا باید گوشت رو بِکَنم وقتی میتونم برم سراغ اصلکاری؟!
جونگکوک با چهرهای جمعشده از درد با گیجی به هیونگش نگاه کرد. هیچ نفهمیده بود که منظورش چیه؛ اما وقتی منیجر ظالمش با ابرو اشارهای به خشتکش کرد، اخمهاش رو باز کرد و آب دهنش رو با صدا قورت داد.
_ ببین بیا مصالحتآمیز حلش کنیم.
_ واقعاً؟
گوش بیچارهی پسر، بالأخره از چنگال مرد خارج شد. تهیونگ گردنش رو به دو طرف چرخوند و اون رو به صدا درآورد؛ کاری بود که همیشه موقع گرفتن تصمیمات جدیاش و عملیکردنشون انجام میداد.
_ هیونگ این رو ببری به ضرر خودت هم میشههااا!
_ نه بابا؟ واقعاً؟
پسر همینطور عقبعقب میرفت و بیفکر حرف میزد؛ حرفهایی که منیجر رو بیشتر به عملیکردن نقشهی شیطانیش تشویق میکردن!
_ بعد کی میتونه تو رو اونطور خوب پر کنه هیونگ؟ کی میتونه بلندت کنه و وقتی تو رو به دیوار چسبونده، پاهات رو بذاره روی شونش و به فاکت بده؟ ها کی میتونه؟
اما هیچکدوم از اون حرفها کارساز نبودن و تنها چیزی که به گوش استفهای درون راهرو رسید، صدای جیغ بنفشی بود که بازیگر نقش اصلی سریال، از روی ترس کشید!




















جونگکوک خسته پشت در ایستاده بود و برای رفتن داخل خونه، تردید داشت.
یک سال پیش، درست در همین ساعت، به اینجا اومده بود و درنهایت تردیدش رو کنار گذاشت و دلش رو به دریا زد.
این بار برخلاف یک سالِ پیش، خبری از صدای بارون نبود و شهر، درون تاریکی و سکوت شب، غرق شده بود.
فکرش رو نمیکرد که بعداز یک سال، باز این خودش باشه که بهسمت تهیونگ گام برمیداره و برای داشتنش، تنهایی تلاش میکنه.
با این فکر پوزخندی روی لبش ظاهر شد و زیر لب با خودش گفت:
_ انگار فقط منم که اینقدر عاشقم!
ته دلش اصرار داشت که وارد خونه بشه و معشوقش رو ببینه؛ اما نمیتونست دردی که قلبش احساس میکرد رو نادیده بگیره.
تا کی باید خودش بهسمت تهیونگ گام برمیداشت؟ یعنی هیونگش هیچوقت نمیخواست برای پسر و خوشحالیش تلاش کنه؟
اما بااینحال و با تموم ناراحتی و غمی که در وجودش احساس میکرد، نمیتونست جلوی خودش رو برای واردنشدن و ندیدن چهرهی زیبای هیونگش بگیره.
دوستش داشت، با تمام وجودش دوستش داشت و در همچین شبی، نمیتونست روش رو برگردونه و بیتفاوت از کنار عشق زندگیش بگذره!
پس نفس عمیقی کشید و بدون اینکه نقابی به چهره بزنه، با ناراحتی مشهود در صورتش، کلید انداخت و وارد خونه شد.
وقتی خونه رو غرق در تاریکی دید، بغضی به گلوش چنگ زد. باورش نمیشد که هیونگش حتی منتظرش نمونده و به خواب رفته بود. یعنی واقعاً سالگردشون برای تهیونگ بیمعنی بود؟ یعنی واقعاً فراموشش کرده؟
در رو بهآرومی پشت سرش بست و بهش تکیه داد. در سکوت به تاریکی مقابلش خیره شد و وقتی چشمهاش به اون تاریکی عادت کردن، قامت شخصی رو که در دل اون سیاهی ایستاده بود، دید.
امیدی در دلش جوانه زد! هیونگش بود؟ منتظرش مونده بود؟
قدمی به جلو گذاشت و تونست نور کم شمعها رو ببینه. تونست بغضش رو که عمیقتر از قبل به گلوش چنگ میزد حس کنه؛ انگار میترسید امیدی واهی رو در قلبش زنده کنه و بعد به بدترین شکل ناامید بشه!
یک قدم دیگه برداشت و یهو چراغها روشن شدن. اون نخوابیده بود... اونجا ایستاده بود و با زیباترین لبخندی که جونگکوک تابهحال دیده، در انتظارش ایستاده بود.
هیونگش فراموش نکرده بود. میز زیبایی چیده و کیکی هم روی اون قرار داده بود و خودش... لعنت بهش! خودش با لباس مشکی توری، که اون رو کردنیتر از همیشه نشون میداد، با آغوشی باز و لبخندی کشنده، منتظرش بود.
و جونگکوک، خب اون برای هیونگش روی زانوهاش بود! پس با دیدن اون دعوت بیصدای منیجر، بهسمتش پرواز کرد و محکم اون رو در آغوش کشید.
_ تو... تو یادت نرفته.
صدای خندهی بَم مرد به گوش پسر رسید و قلبش رو به لرزه درآورد؛ یک روز این خندهی جذابش اون رو به کشتن میداد!
_ چطور میتونم روزی رو که یه پسربچهی پررو و تخس وارد زندگیم شد و جسم و روح و قلبم رو تصاحب کرد از یاد ببرم؟
جونگکوک با چشمهایی که لبریز از اشک شده بودن، از ته دل لبخندی زد و اجازه داد تا اشکهاش روی گونههاش رو خیس کنن.
_ خیلی دوستت دارم.
با بغض مشهودی در صداش، زمزمه کرد و باعث شد تا گرهی دستهای تهیونگ دور پسر تنگتر بشه.
_ من عاشقتم جونگکوک!
قلب پسر گرم شد و بالأخره تونست نفس راحتی بکشه؛ پس هیونگش از دست کارهاش خسته نشده بود؟ کلافه نشده و اون رو یک سربار نمیدید؟
تهیونگ پسر کوچکتر رو از خودش جدا کرد و با قابگرفتن صورتش بین دستهاش، به چشمهای خیسش زل زد.
_ زود باش خودت رو جمعوجور کن؛ دوست ندارم با یه بچهی دماغو سکس کنم.
جونگکوک از ته دل خندید و فینفینی کرد.
_ زود باش اشکهات رو پاک کن؛ کیک رو از همونجایی گرفتم که دوست داری.
نگاه آیدل سمت کیک کشیده شد؛ اما بهجای پیوستن به هیونگش، دست اون رو گرفت و بهسمت خودش کشیدش.
_ ترجیح میدم اول تو رو بخورم.
تهیونگ به نگاه معصوم پسر که تفاوت فاحشی با حرفهاش داشت، چشم دوخت و خندید.
_ من ایدهی بهتری دارم.
بعد به پسر نزدیک شد و کنار گوشش با لحن اغواگری زمزمه کرد:
_ میتونی کیک رو، روی تن من سرو کنی بانی.
جونگکوک چشم بست و با خودش فکر کرد: «اگه بهشت اینجوری نباشه، اون رو نمیخواست!».
منیجر سرش رو عقب کشید و بوسهای کنار لب پسر روی لبش کاشت.
_ زود باش، امشب من رو زیادی منتظر گذاشتی.
بعد رو برگردوند تا بهسمت اتاقشون بره؛ اما با همراهینکردن پسر، با تعجب برگشت و بهش نگاه کرد.
جونگکوک با مردمکهایی که از ترس یا شاید نگرانی میلرزیدن، به زمین خیره بود.
_ کو...
_ هیونگ.
بعد سرش رو بالا آورد. میخواست انجامش بده؛ حتی اگه اشتباه بود! اون میخواست تا ابد کنار هیونگش باشه و بهاش هرچیزی که بود، حاضره اون رو بپردازه.
اون کنار منیجر بیاعصابش، بهشت رو تجربه کرده بود و چطور میتونست بهشتش رو برای همیشه تمدید نکنه؟
نگاه منتظر تهیونگ، بالأخره تونست پسر رو به زانو دربیاره.
جونگکوک روی زانوهاش نشست و درون جیب هودیش دست برد تا جعبهای که با وسواس انتخابش کرده بود رو بیرون بیاره.
جلوی چشمهای تهیونگ که میتونست برق اشک رو درونشون ببینه، جعبه رو باز کرد و حلقهی زیبایی رو که انتخاب کرده بود، بهش نشون داد.
تهیونگ چیزی رو که مقابل چشمهاش میدید باور نمیکرد. اون پسر تخس و سربههواش، اینقدر راجعبهش مطمئن بود؟ اینقدر عاشقش بود که میخواست سر زندگی و شهرتش، بهخاطرش ریسک کنه؟
_ هیونگ... میدونم میخوای چی بگی؛ ولی لطفاً به تصمیمم احترام بذار و به چیزی جز خواستهی خودت فکر نکن.
آب دهنش رو با نگرانی قورت داد و چشمهاش رو بست. میترسید چشم باز کنه و تمام اون بهشتی که مقابلش دیده، یک سراب از آب درمیاومد.
_ هیونگ... با... با من... ازدواج میکنی؟
بعداز حرفش، نفسش رو لرزون بیرون داد؛ انگار بار سنگینی از روی دوشش برداشته شده بود.
_ چشمهات رو باز کن کوک.
با شنیدن صدای هیونگش، درست کنارش، بهآرومی چشمهاش رو باز کرد.
تهیونگ هم درست مثل خودش، مقابلش زانو زده بود. نگاهش رو، روی چشمهای خمارش، خال روی بینیش و لبهایی که جونگکوک برای چشیدن طعمشون، حاضر بود دنیا رو به آتش بکشه، چرخوند. نگاهش رو پایینتر سوق داد و با دیدن جعبهای درون دستهای منیجرش، با تعجب سرش رو بالا آورد.
نه... نمیتونست واقعی باشه.
تهیونگ لبخندی زد و مقابل نگاه شوکهی پسرش، جعبه رو باز کن.
_ بیا کنار هم از پس همهی سختیها بربیایم بانی؛ قبول میکنم.
جونگکوک ناباور خندهای سر داد و نتونست جلوی خودش رو برای بوسیدن لبهای هیونگش بگیره.
میدونست که این پایان همهچیز نیست و نمیتونه هم هیونگش رو و هم شغلش رو با هم داشته باشه؛ اما وقتش که برسه، میدونست که میتونه بهراحتی بهخاطر هیونگش، از کار، حرفه و شهرتش بگذره.
تهیونگ برای پسر، یک عشق جاودانه بود که هیچجوره نمیتونست ازش دست برداره!
_ THE END.🎀