The New Beginning

The New Beginning


شب سردی بود. چیزی که برای پسر رعیت بی‌چاره و تنهایی که سقفی بالای سر برای زندگی کردن نداشت، عادی بود؛ امّا دردناک و سنگین. خانواده ای نداشت. از بچگی خانواده ای نداشت چون پسر بی‌گناه رو به بردگی گرفته بودن، خوندن و نوشتن بلد نبود، حتی سن خودش رو هم نمی‌دونست. شب هایی که گرسنگی می‌کشید تا به خواب بره و روزهایی که درد های کتک های فرزندان اشراف‌زادگان رو هر روز به دوش می‌کشید رو هیچ‌وقت از یاد نمی‌برد.


مثل شب های گذشته، روی زمین، کنار اتش بی‌جان، بیرون، زیر سقف خانه‌ی دور افتاده ای نشسته بود. شب بارونی و بی سر و صدایی بود. شب هنوز زنده بود. می‌شد گفت حداقل نیمه شب‌ـه. بارون بند اومده بود.

خاطراتش توی ذهنش تکرار می‌شد و به پسر اجازه ی چشم روهم گذاشتن رو نمی‌داد. خاطراتی که پر از سختی های برده بودن تا گرسنگی و تحمل کردن درد کتک های بی‌دلیل پر شده بود و اون بار سنگین، به چشم‌هاش رحم نمی‌کرد و باعث می‌شد ناخودآگاه الماس های اشک‌هاش از صورتش جاری شه.


وقت بیدار شدن بود. البته، برای جه‌یونی که اصلا نخوابیده بود، نمی‌شد اسمش رو بیدار شدن گذاشت. چشمای تیره‌ی پسر مو مشکی، پر از خون بود که نشون می‌داد کل شب چشم روی هم نگذاشته بود و گریه هم به پسر اَمون نداده بود.

وقتی آفتاب شروع به درخشیدن کرد، جه‌یون از جا برخواست و شروع به پرسه زدن اطراف کوچه های تنگ و باریک و شهر رعایا کرد. حدود سه ساعت روی پاهای ضعیف، لاغر، و کشیده اش راه رفت تا وقتی صدای نامطمئن مرد جوونی از پشت سرش شنید.


"هی، حالت خوبه؟ به نظر می‌رسه هر لحظه ممکنه..... از حال بری..؟


سرباز حق داشت. جه‌یون لاغرِ لاغر شده بود، صورتش رنگ پریده، و لب هاش ترکیده بود.

برگشت و به مرد جوون نگاهی کرد. سرباز جوانی با کلاه و لباس مشکی و خطوطی از نخ های سبز دیده می‌شد، نشون می‌داد که مرد از افراد نزدیک شاه بود.


"بله...، من خوبم. میتونم کمکی بکنم بهتون؟"


پدر شاه، چند سالی بود که فوت کرده بود و پسر بزرگ‌تر و با تجربه تر مقام پدرش رو گرفت. پدر شاه فعلی، به شدت ترسناک بود. هیچ‌کس، حتی خود پسرانش نمی‌تونستن نزدیکش شن؛ ولی پسرای شاه، مخصوصا امپراطور فعلی توی این شش سال، با وجود سن کمش، در حق رعایا کمک های بزرگی کرده بود.



برای لحظه ای جه‌یون ترسید. نکنه اون مرد می‌خواست جه‌یون رو برای بردگی بدزده؟ نه، ایندفعه نه.


"چ-چجور کمکی؟ اگر ندونم چه کمکی می‌خواین نمیتونم کمک کنم، آقا..."


"می‌خوام گزارشی تحویل بدم با سوال پرسیدن از مردم عادی. فکر نکنم زیاد وقتتون رو بگیره..."


مرد لحظه ای مکث کرد.


"اگر می‌ترسی می‌تونم یه جای شلوغ ازت سوال بپرسم که شک نداشته باشی."


باهم آروم شروع به قدم زدن کردن.


"می‌تونم اسمت رو بپرسم؟"


"جه‌یون هستم، آقا."


"می‌تونم جه‌یون خالی صدات کنم؟"


"چی؟... آه، بله حتما."


"من...... من نمیدونم..."


"معذرت می‌خوام. نباید می‌پرسیدم. یه سوال دیگه می‌پرسم. جایی برای موندن داری؟ یا کسی که بتونی باهاش بمونی؟"


جه یون چیزی نگفت. همون کافی بود. مرد ایستاد. جه‌یون بعد برداشتن یک قدم، وقتی دید مرد بغل دستش بی‌حرکت ایستاد، متوقف شد.


"لباس، خوراک، خونه، هیچی؟"


"ن-نه..."


"از کسی کمک خواستی؟"


"از کی؟ مگه اشراف ها کمک می‌کن-...؟"


حرفش رو خورد و چشماش رو روی هم فشار داد. معلومه که نباید می‌گفت. این حرف می‌تونست به اخرین جمله های زندگی اش تبدیل شه.


"معذرت می‌خوام، آقا. التماستون می‌کنم به کسی نگین..."


جه‌یون نالید. سرباز چیزی نگفت. دو بار روی شونه ی جه‌یون زد.


"نگران نباش. خیلی کمکم کردی. ممنونم."


و رفت.


"همین؟ تموم شد؟ یعنی الان قراره بمیرم یا شکنجه شم؟ به همین راحتی؟"


جه یون با خودش فکر کرد.


هفته ای گذشت. خبری از مرگی که فکر می‌کرد به خاطر حرف‌های خودش در انتظارش بود، نبود. طبق روال عادی پسر درون‌گرا، گوشه ای نشسته بود. روز شلوغی توی بازار بود. صداهای خنده‌ها و صحبت های اشراف طبقه‌ی متوسط و رعیت ها توی بازار می‌پیچید. به سختی گوش ها صداها رو می‌شنیدند.


همه چیز ناگهانی شد. همون مردی که باهاش صحبت کرد، با یک مرد جوون دیگه داشتن توی بازار قدم می‌زدن. مرد جوان کنار کیهو، همون سرباز هفته ی پیش، بینی تیز، چشم‌های کشیده، موهای خرمایی، و صورت چشم‌نوازی داشت. حس عجیبی به جه‌یون دست داد. نمی‌تونست حتی چشماش رو از روی صورت مرد برداره؛ حداقل فرمانده بدن جه‌یون این اجازه رو به پسر نمی‌داد. نگاه های جه‌یون به قدری سنگین بود که حس ششم قوی مرد جوون، مرد رو متوقف کرد.


یک لحظه بود. یک لحظه، خیلی اتفاقی، با جه‌یون چشم تو چشم شد. ارتباط چشمی عادی بین دو غریبه شاید بین ۱ تا ۳ ثانیه یا حتی صدم ثانیه‌ای بود، ولی ارتباط چشمی بین دو مرد، به ۱۷ ثانیه کشید. نگاهی که بی‌صدا، هزاران مکالمه رد و بدل کرد. سرباز اروم لب زد.


"این همون پسر-"


دست مرد جوون حرف سرباز رو قطع کرد. خوب می‌دونست اون پسر چه کسی هست. ناسلامتی سه سال پیش همین مرد جه‌یون رو از دست ارباب دیوونه اش نجات داد و اون فرد رو به سزای اعمالش رسوند؛ اما جه‌یون هیچ‌وقت صورت مرد رو ندیده بود و کاملا عادی بود که یادش نیاد.


"این دور و اطراف منتطر باش. می‌خوام تنها باشیم."


کیهو بدون حرفی شروع به گشتن اطراف کرد. مرد جوون کنار جه‌یون نشست.


"من هیسونگم. اسمت رو می‌تونم بدونم؟"


جه‌یون احساس ناراحتی کرد و کمی توی جاش تکون خورد. نمی‌تونست به مرد بغلش نگاه کنه چون خیلی معذب کننده بود. اسم هیسونگ براش آشنا بود؛ ولی به قدری خسته بود که حافظه اش باهاش یاری نمی‌کرد.


"جه‌یون هستم..."


هیسونگ نگاه کوتاهی به جه‌یون انداخت. دستش رو داخل لباسش کرد و چیزی رو توی دستش نگه داشت.


"سه سال پیش این رو جا گذاشتی پیشم."


نگاه جه‌یون به دست مرد برگشت. تیکه پارچه‌ی ابریشمی سفیدی که با ابریشم قرمز، آبی، و بنفش به دست خودش با هزار بدبختی گلدوزی شده بود، دست اون مرد چیکار می‌کرد؟ پلک نزد، تکون هم نخورد، نفسش حبس شد. اون مرد سه سال پیش، الان جلوی چشماش بود؟ داشت خواب می‌دید؟


اون همون مردی بود که شبی که از خونه‌‌ی ارباب قبلی دیوونه اش فرار کرد نجاتش داد. جه‌یون پنهانی چشمان مرد رو از اولین ملاقاتشون می‌پرستید و زودتر از چیزی که فکرش رو می‌کرد، درگیر عشقی شد که فکر می‌کرد یک طرفه هست و در دل جه‌یون سرکوب شد؛ اما همچنان تیکه هایی از عشق توی قلبش باقی موند. هیسونگ خیلی رک گفت:


"دوست داری توی قصر زندگی کنی؟"


"چ-چی؟ نه! من یه رعیتم. یه رعیت نمی‌تونه تو یه قصر-"


"حتی اگر به عنوان معشوقه‌ی امپراطور معرفی شه؟"


"چی!؟"


جه‌یون به مرد نگاه کرد و پلک کوتاهی زد. انتظار داشت توی چشمای مرد کلمه ی "شوخی" یا "تمسخر" رو ببینه در حالی که حتی خوندن و نوشتن بلد نبود. نه تنها کلمه ی "شوخی" یا "تمسخر" ای وجود نداشت، بلکه کلمه‌ی دیگه‌ای داشت برق می‌زد. چیزی مثل "جدیت" یا چیزی شبیه به اون.


"ت-... ش-شما امپراطورین!؟"


هیسونگ بیخیال درحالی که همچنان منتظر جواب بود سری تکون داد.

"دارین.... دارین شوخی می‌کنین؟ من یه پسرم. شما هم ک-..."


صداش خاموش شد. لبانش باز بود تا حرفی بیرون بره، ولی حنجره هاش تکون نمی‌خوردن تا بذارن صدایی شنیده بشه و فقط صدای بچه های کوچیک رعیت که باهم دیگه با سنگ بازی می‌کردند، شنیده می‌شد.


نمی‌تونست باور کنه مردی که که از سه سال پیش تا الان فکر می‌کرد فقط یک مرد عادیه، امپراطور باشه. قبل از اینکه بتونه دوباره حرف بزنه، موقع بازی بچه‌های رعیت، غیرعمد یک سنگ نسبتا بزرگ با سمت چپ گردنش برخورد کرد که به ثانیه نکشید باعث شد جه‌یون بیهوش بشه.


.

.


خورشید غروب کرده بود. جه‌یون روی تخت بزرگ و جلا داده شده‌ای با لباس سلطنتی مخصوص معشوقه‌ های سلطنتی خواب عمیقی به سر می‌برد.


هیسونگ یا بهتره بگیم امپراطور، سمت راست جه‌یون در حالی پشت به در کرده بود نشسته بود و پشت دست جه‌یون اشکال نامفهومی می‌کشیده، همون‌طور به صورت پسر خیره شده بود. قصد چشم برداشتن از صورت بی‌نقص پسر نداشت. فکر شاه برخلاف قیافه‌ی ظاهرا بی‌احساسش پر از "این پسری خیلی زیباست" شده بود.


پلک های پسر از هم جدا شدن و اولین چیز یا کسی که دید، شاه بود. نمی‌تونست واکنش خاصی نشون بده.


"چی-... من کجام؟ چی‌شد؟"



چند لحظه برای هردو نیاز بود تا جمله‌های خودشون رو بچینن و دوباره بحثشون رو آغاز کنن.


"چرا.... چرا بین این همه زن..... اصلا مرد.... چرا من؟ از اول بهم دروغ گفتی که یه مرد عادی هستی.... می‌دونم نباید جرئت کنم حرفی بزنم، ولی... چرا منو از بین این همه آدم انتخاب کردی؟ شاید... شاید احساساتی نسبت بهت داشته باشم ولی من پسرم و کسی نیستم که بتونم کمک کنم توی مسائل سیاس-"


"جه‌یون، بیا منطقی فکر کنیم، هوم؟ به نظر تو ماه و خورشید خودشون انتخاب کردن که عاشق هم باشن؟ چرا فکر می‌کنی من کسی هستم که تو رو به عنوان معشوقه‌ام انتخاب کردم؟ چرا فکر می‌کنی عشق انتخابیه؟ بعد سه سال هنوز فکر می‌کنی همه ی این احساسات مضاعف هستن؟"


دستش اروم روی گونه ی پسر نشست و با انگشت شصتش روی گونه ی لطیف پسر نوازش کرد.


"من انقدر قدرتمند نیستم که بتونم تو رو عاشق خودم کنم، یا مجبورت کنم که همراه من شی. این تصمیم شخص توئه، جه‌یون، نه من. سخته به کسی که از اول با دروغ سعی کرد بهت نزدیک شه اعتماد کرد، بهت حق می‌دم و می‌دونم کارم خیلی اشتباه بوده، ولی فقط امیدوارم بهم یه فرصت دی-"


صحبتش با کشیده شدن ناگهانی یقه‌ی لباس سلطنتی اش توسط انگشتای کشیده‌ی پسر نصفه موند. با چشمای گشاد شده به چشمای بسته‌ی جه‌یون که قطره‌های کوچیک اشک از گوشه های چشماش از درد، از درموندگی، از تنهایی، و عشق سرکوب شده جاری شده بودن، نگاه کرد.


چشمای هیسونگ بی‌حرف بسته شد تا با پسر مقابلش همکاری کنه و انگشتاش روی گونه‌اش کشیده می‌شد تا اشک های بی‌اختیار جاری شده‌ی جه‌یون رو پس بزنه.


این همون جوابی بود که هیسونگ از سه سال پیش منتظرش بود. جوابی برای شروع دوباره، برای شروع راه جدید "کنار همدیگه"، و برای زندگی پر از آرامش خیال نیاز بود...




پایان.

Report Page