The Monster I Created
MıdshadeGenre: Dark Romance | Sci-Fi | Psychological | Angst | Mystery | Tragedy
نور سفید و بیروح آزمایشگاه، روی سطح زمین میرقصید. صدای تیکتیک ساعت دیواری با صدای ملایم دستگاههای پایش حیاتی ترکیب شده بود. اما در مرکز اتاق، هیجانی که جریان داشت، با آرامش محیط فرق میکرد.
دانشمند ارشد، با چشمانی که از هیجان برق میزد، به لولهی آزمایش نگاه کرد، مایعی طلاییرنگ داخل اون بود. با صدایی که از شدت خوشحالی میلرزید، گفت: -بالاخره... بالاخره انجامش دادیم! فرمول جاودانگی سلول های انسانی...! تو این مایع، رمز توقف فرسودگی سلول هاست. دوران مرگ و میر انسان ها به پایان رسید!
همکارانش درحالیکه لبخند میزدند و ناباوری توی چهرهاشون موج میزد، دور میز جمع شده بودن؛ یکی از کارمندان با هیجان گفت:
+این بزرگترین کشف قرنه! تاریخ از اسم ما یاد میکنن!
اما ناگهان، صدای خشخشی از گوشهی اتاق، سکوت رو شکست. دانشمند دیگه ای، با چهرهای جدی و کمی نگران، وسط حرفشون پرید:
-قربان... همه چیز عالی به نظر میرسه، اما... فقط یه مرحلهی بزرگ باقی مونده. باید تست انسانی رو شروع کنیم.
ناگهان انگار که اکسیژن از اتاق خارج شده باشه، همه ساکت شدن. جیک، که تا اون لحظه در لبهی میز ایستاده بود و با بیمیلی به دادههای مانیتور نگاه میکرد، سرش رو بلند کرد. نگاهش مستقیم به سمت دانشمند ارشد رفت. صداش خشک و سرد بود:
+روی کی میخواید تستش کنید؟
دانشمند ارشد، با تردید به لولهی آزمایش نگاه کرد:
-این فرمول... ریسک مرگباری داره. ما نمیتونیم روی هر کسی امتحانش کنیم. این ماده میتونه سلولها رو بازسازی کنه یا اینکه اونها رو به شکلی وحشیانه تغییر بده و باعث بروز موارد خطرناکی شبیه به ویروس زامبی بشه، این باعث هرج و مرج در کل جهان میشه. ما به یه نمونهی انسانی استثنایی نیاز داریم که تحت کنترل و نظر ما باشه. کسی که... کسی که تحمل این جهش رو داشته باشه.
در میان بحثهای بیپایان اونها دربارهی خطرات و احتمالات و زمزمههای نگرانکنندهای که میگفتن "حالا اگه کسی داوطلب این پروژه نشه چی؟"، سایهای در گوشهی اتاق تکون خورد.
سونگهون، که تا اون لحظه مثل بخشی از دیوار، بیصدا و بیحرکت گوش میداد، آروم سرش رو بالا آورد. موهاش روی پیشانیاش به صورت نامنظم ریخته بود، اما چشمهاش... چشمهاش در نور سرد، میدرخشیدن. اون مستقیماً به جیک، کسی که همکارش بود و مهم تر از همه، پارتنرش و دلیل زندگیاش بود، خیره شد. لبخندی بسیار محو و لبریز از اندوه روی لبهاش نقش بست؛ لبخندی که انگار داشت با تمام وجود میگفت:
"من باید انجامش بدم..."
با نگاه سونگهون، توجه جیک جلب شد و لحظهای نگاهشون در هم گره خورد. در اون لحظه، صدای آزمایشگاه در ذهنشون قطع شد و فقط تصویر اون لبخند غمگین در ذهن جیک باقی موند... و ناگهان، زمان در ذهن سونگهون به عقب برگشت...
فلشبک، سه سال قبل
دانههای برف، سنگین و بیوقفه، از آسمون فرود میاومدن و روی شانههای جیک مینشستن. جیک، در حالی که پالتوی نازکش رو دور خودش پیچیده بود، لرزش خفیفی رو در همهجای بدنش حس میکرد. اون خسته بود؛ خستگی که به خاطر شبهای بیخوابی در آزمایشگاه و فشار کاری که داشت، اون رو از پا درآورده بود.
اون در گوشهی کافه ایستاده بود، با چشمانی نیمهباز که از شدت سرما و خستگی سنگین شده بودن، به مسیر خیابان خیره شده بود. رنگ از چهرهاش پریده بود و لرزش دستهاش دیگه از کنترل خارج میشد.
ناگهان، در کافه با عجله باز شد. سونگهون، در حالی که دو نسکافهی داغ رو محکم بین دستاش گرفته بود، با چهرهای مضطرب به بیرون دوید. با دیدن جیک، که انگار از شدت سرما به یه مجسمهی یخی تبدیل شده بود، قلبش ریخت.
سونگهون بدون معطلی، کت پشمی و ضخیم خودش رو از تنش درآورد و با عجله اون رو دور شانههای لرزان جیک پیچید. قبل از اینکه جیک بتونه واکنشی نشون بده، سونگهون اون رو در آغوشش کشید؛ میخواست تمام گرمای بدنش رو به جیک منتقل کنه.
-ببخشید... واقعاً ببخشید که منتظرت گذاشتم... سونگهون با صدایی که از نگرانی میلرزید، زیر گوش اون زمزمه کرد. جیک، در حالی که صورتش رو در گرمای سینهی سونگهون و در میان برفهای در حال بارش مخفی کرده بود، حس میکرد یخ بدنش داره ذوب میشه. سونگهون، در حالی که هنوز اون رو محکم نگه داشته بود، سرش رو پایین آورد و با مهربانی، گردن جیک رو بوسید؛ بوسههایی پشتسرهم روی گردنش، صورتش و موهاش کاشت، انگار داشت با اون بوسهها تمام نگرانیهاش رو میشست. جیک، در حالی که از لرزش همچنان لبخند میزد، با صدایی که کمی از سرما گرفته بود، گفت:
+هی... باشه دیگه... بس کن! گرم شدم... انقدر بوسم نکن!
و سپس خندهی کوتاهی کرد که میان برفها گم شد.
سونگهون، که هنوز نگاهش از روی جیک برداشته نشده بود، با لحنی که مثل نگرانی یه فرد عاشق و دقت یه پزشک بود، گفت:
-خب معلومه که این کار رو میکنم، چون نگرانت هستم! اگه مریض بشی من چیکار کنم؟ من به این داروهای دمدستی داروخونهها اصلاً اعتماد ندارم... میترسم ترکیبات شیمیاییشون حساسیت بدنت رو تحریک کنه یا تعادل سیستم ایمنیت رو بهم بزنه.
جیک، در حالی که سرش رو کمی بالا آورد تا به چشمهای سونگهون نگاه کنه، با شیطنت گفت:
+با بوسیدن، نگرانیت برطرف میشه؟ پس از این به بعد من رو ببوس آقای اورثینکر.
در ضمن، نگران نباش، من مریض نمیشم.
جیک لحظه ای به چشم های سونگهون با تعجب نگاه کرد و مکث کرد، بعد به آرومی پرسید:
+چرا اینقدر بدبینی؟ انگار داری از یه دشمن نامرئی حرف میزنی.
سونگهون ناگهان ایستاد. چشمانش رو بست و نفسش رو در فضای سرد بیرون رها کرد که به بخاری غلیظ تبدیل شد. اون با انگشتانش، دونهی برفی رو که روی آستین کتش نشسته بود، لمس کرد.
-نگاه کن...
سونگهون با صدایی که به طرز عجیبی لرزان بود، گفت:
-همین دونههای برف... تا به زمین میرسن، ذوب میشن و هیچ زیباییای باقی نمیمونه. جیک، من از این متنفرم. از اینکه همهچیز در این دنیا، یه تاریخ انقضای بیولوژیک داره. از اینکه سلولهایی که باید سازندهی ما باشن، شروع میکنن به خیانت به ما. پیر میشن، مریض میشن، فاسد میشن و در نهایت... همهچیز رو تموم میکنن و باعث مرگ ما میشن.
اون سرش رو به سمت جیک چرخوند. در چشمانش برقی بود که جیک قبلاً هرگز ندیده بود؛ ترکیبی از ترس و یه ارادهی ویرانگر.
-من نمیتونم تحمل کنم که دنیا انقدر بیرحمه. نمیتونم قبول کنم که روزی برسه که تو... تو حتی یه ذره از درخششت کم بشه. دستهای گرمت به خاطر پیری بلرزن، یا حافظهت... حافظهت به خاطر زوال سلولی از دست بره. چرا باید برای بودن، زمان داشته باشیم؟ چرا باید مرگ، پایان هر داستانی باشه؟
جیک، مبهوت به اون نگاه کرد. اون همیشه فکر میکرد سونگهون یه دانشمند نابغه است، اما حالا میدید که اون در واقع یه عاشق شکستخوردهس که به جنگ قانون طبیعت رفته.
سونگهون ادامه داد، صداش آرومتر اما محکمتر شد:
-ما نباید با این قانون ناعادلانه کنار بیایم جیک. من نمیخوام مریض بشیم. نمیخوام بمیریم. اگه علم راهی برای شکست دادن این پوچی داشته باشه، من اون راه رو پیدا میکنم... حتی اگه مجبور بشم...
جیک حرفش رو قطع کرد و دستش رو روی بازوی سونگهون گذاشت.
+هی، داری خیلی تند میری. این فقط یه روند طبیعیه...
-نه...طبیعت ظالمه. و من قراره اون رو بازنویسی کنم.
پایان فلش بک
سونگهون با لحنی که انگار داشت حکم مرگ خودش رو امضا میکرد، زمزمه کرد:
-این پروژه برای منه. پس تست نهاییاش هم باید روی من انجام بشه. از همین حالا، من رو به عنوان "نمونه شماره ۰۷" ثبت کنین.
سکوت آزمایشگاه به معنای واقعی کلمه، مرگبار شد. صدای نفس کشیدن آدمها هم شنیده نمیشد. جیک، انگار که سیلی خورده باشه، دو قدم به عقب رفت. رنگ از صورتش پریده بود، با صدای لرزانی فریاد زد:
+سونگهون! چی داری میگی؟ دیوونه شدی؟ تو دکتر اصلی این پروژهای، نه یه موش آزمایشگاهی! تو نمیتونی این کار رو با خودت... با ما بکنی!
همکاران درحالی که با ترس به جیک و سونگهون نگاه میکردن، سرشون رو از ترس تکون دادن، هیچ ایده ای نداشتن که چرا سونگهون همچین پیشنهاد عجیبی رو مطرح کرده. اما سونگهون، بدون اینکه نگاهش رو از جیک برداره، به سمت میزی که لولهشیشه ای روی اون بود قدم برداشت.
-جیک، من مجبورم این کارو بکنم، ریسک این پروژه گردن منه.
جیک در حالی که اشک از چشمانش جاری میشد، دوباره فریاد زد:
+تمومش کن سونگهون! خواهش میکنم، این کارو نکن! من نمیتونم ببینم داری خودت رو نابود میکنی. این دیوونگیه، داری زندگیت رو قمار میکنی!
اشک روی گونههای جیک میچکید، سونگهون با دیدن اشک های پسر، قلبش به لرزه افتاده بود. قطره اشک کوچکی از گوشهی چشمش جاری شد. در همین لحظه، جیک برای یه ثانیه سرش رو برگردوند تا از همکارانش کمک بخواد و فریاد بزنه:
+جلوی اون رو بگیرید!
اما ناگهان، صدای نالهی عمیق و خفهای فضا رو پر کرد؛ صدایی که از ته گلو برمیاومد و با درد همراه بود. جیک با وحشت صحنهای رو دید که قلبش رو از حرکت بازداشت.
سونگهون روی زمین افتاده بود و همکارانش، در حالی که رنگ از چهرهشان پریده بود، با ترس و دستپاچگی بازوها و پاهاش رو گرفته بودن تا لرزشهای تشنجوارش رو کنترل کنن. پوست سونگهون به طرز وحشتناکی رنگ پریده بود و رگهای سیاه و بنفشرنگی روی گردن و صورتش نمایان شده بودن.
با صدایی گرفته شروع به زمزمه کرد:
-فرار...فرار کنین...
دنیای جیک در یه لحظه فرو ریخت. اون با فریادی که از اعماق وجودش برمیاومد، همکاران رو با شتاب کنار زد:
+سونگهون! نه... نه...
اون خودش رو به کنار سونگهون رسوند و سر اون رو که بیوقفه میلرزید، در آغوشش گرفت. سونگهون چشمانش رو باز کرده بود، اما مردمکهاش در حال تغییر بودن؛ انگار چیزی در اعماق بدن اون داشت با تمام قدرت میجنگید تا دوباره متولد شه، یا شاید، اون رو از درون متلاشی کنه.
جیک با صدایی که حالا فقط یه زمزمهی پر از گریه بود، صورت سونگهون رو لمس کرد:
+من اینجام... سونگهون، بهم نگاه کن... لطفا...
ناگهان بدنش با شدت منقبض شد. صدای هشدار دستگاهها بلند شد و تغییرات فیزیکیاش آشکارتر شد، عضلاتش تحت فشار غیرطبیعی قرار گرفتن، رگهای تیره روی پوستش گستردهتر شدن و تنفسش به نفسهایی عمیق و خشن تبدیل شد.
جیک با صدایی لرزان و وحشتزده زمزمه کرد: +سونگهون...
سونگهون ناگهان فریادی بلند و غیرانسانی کشید که لرزه به اندام همه انداخت. جیک ناخودآگاه عقب رفت، اما دیگه دیر شده بود. سونگهون با حرکتی جنونآمیز به سمت اون هجوم برد. جیک خواست خودش رو کنار بکشه، اما دست سونگهون به صورتش رسید و خراشی عمیق روی گونهاش انداخت. جیک چند قدم عقب رفت و دستش رو روی صورتش گذاشت؛ گرمای خون رو میان انگشتانش احساس کرد.
فریاد دانشمند ارشد در راهرو پیچید:
-آژیر خطر رو فعال کنین!
صدای آژیر تمام آزمایشگاه رو پر کرد. چراغهای اضطراری با نوری قرمز و چرخشی، فضا رو به رقص کابوسوار درآوردن. درهای امنیتی یکی پس از دیگری بسته شدن. نگهبانها با تجهیزات مهار وارد شدن.
-همه عقب بایستید!
سونگهون با دیدن اونها دوباره فریادی زد و خودش رو به سمتشون پرتاب کرد. دو نگهبان بازوهاش رو گرفتن، اما سونگهون با قدرتی که از یه انسان معمولی بعید بود، اونها رو کنار زد. نگهبان سوم از پشت خودش رو به اون رسوند، اما سونگهون با یه حرکت وحشیانه اون رو هم روی زمین کوبید.
صدای یکی از نیروها بلند شد:
-نمیتونیم نگهش داریم!
جیک، با وجود دردی که در صورتش داشت و ترسی که وجودش رو فلج کرده بود، دوباره جلو رفت:
+صبر کنین! بهش آسیب نزنید!
نگهبان فریاد زد:
-دکتر، عقب بمونین! اون نمیفهمه داره چیکار میکنه!
سونگهون دوباره سرش رو به سمت جیک چرخوند. برای یه لحظه، نگاهشان به هم گره خورد. در اعماق چشمهای وحشی و تغییر یافتهی مرد، جیک چیزی دید که ضربان قلبش رو کند کرد. با صدایی که از ته گلو برمیاومد گفت:
-سونگهون... منم. بهم نگاه کن.
اما دوباره طغیان مواد شیمیایی در خونش غلبه کرد. سونگهون فریادی کشید و به سمت جیک هجوم برد. نگهبانها مجبور شدن با تمام وزنشون اون رو به زمین بکوبن. چند نفر همزمان روی سونگهون ریختند. نگهبان برای متوقف کردن ضربات سهمگین اون، به کمر سونگهون لگدی زد. تیر رو به سمت شانهی سونگهون نشانه گرفت و سریع شلیک کرد.
جیک با وحشت فریاد کشید:
- چیکار میکنید؟؟ نزنیدش!
جیک خودش رو جلو کشید تا مداخله کنه، اما یکی از نگهبانها مانعش شد. جیک با چشمانی پر از اشک به صحنه خیره شد. صداش حالا به نالهای ضعیف بدل شده بود:
-اون سونگهونه...اون یه هیولا نیست...اون ترسیده.
زیر فشار نگهبانها، فریادهای سونگهون کمکم ضعیفتر شد و نفسهاش به شماره افتاد. و درست در همون لحظه، نگاهش دوباره جیک رو پیدا کرد. اون هیولای خشمگین ناپدید شد و فقط بعد انسانی سونگهون باقی موند. لبهاش به سختی تکون خوردن:
-جیک...خیلی درد دارم
و بعد، چشمهاش آروم بسته شدن.
جیک همونجا خشک شد. دست خونآلودش رو روی صورتش گذاشت و با صدایی شکسته زمزمه کرد:
+من اینجام...
اما این بار، سونگهون دیگه جوابی نداد.
دانشمند ارشد، در حالی که نگاهش از پشت عینک سرد و نافذ بود، با لحنی خشک و بیروح گفت:
-دکتر شیم، این نمونه... دیگه همکاری نیست که قبلا میشناختی. اون یه دارایی علمیه. بهتره همین الان از اینجا بری وگرنه مجبور میشم گزارش رفتارهای غیرحرفهایت رو به هیئت مدیره بدم.
+باشه، معذرت میخوام.
جیک به ظاهر سرش رو پایین انداخت و عقبنشینی کرد، اما در قلبش طوفانی به پا بود. اون میدونست که اگه اینجا رو ترک کنه، سونگهون هرگز رنگ آزادی رو نمیبینه و قربانی انواع و اقسام شکنجه ها و درد ها میشه.
یک هفته بعد.
جیک نفس عمیقی کشید و از روی صندلی بلند شد، با استفاده از اعتباری که در سیستم داشت، به آرومی خودش رو به اتاق مانیتورینگ رسوند. با دستانی لرزان، کدهای نفوذی رو وارد کرد و دوربینهای مداربستهی بخش قرنطینه رو از کار انداخت. صفحههای مانیتور سیاه شدن.
حالا فقط اون بود و نقشهای که برای نجات سونگهون در سرش داشت. با خودش زیر لب زمزمه کرد:
-این پروژه همین الان شکست خورده... من نمیتونم اجازه بدم اینجا بمونی و بمیری. باید ببرمت... حتی اگه لازم باشه کل دنیا رو علیه خودم بسوزونم.
اون با کلیدی که با هفتهها برنامهریزی و دزدیدن دسترسیهای امنیتی به سختی به دست آورده بود، در سنگین بخش قرنطینه رو باز کرد. صدای هیدرولیک در در فضای سوتوکور راهرو پیچید. اون وارد شد و بلافاصله در رو پشت سرش قفل کرد.
اتاق سرد بود؛ سردتر از چیزی که فکرش رو میکرد. سونگهون روی تخت فلزی وسط اتاق افتاده بود، اما وضعیتش وحشتناک بود. بدن زخمی و خونی مرد با زنجیرهای ضخیم صنعتی و کمربندهای چرمی مهارکننده به تخت بسته شده بود. پوستش به سفیدی گچ بود و جای زخمهای ناشی از واکنشهای بیولوژیک روی دستها و گردنش خودنمایی میکرد.
جیک با قدمهایی لرزان و تپش قلبی که در گوشش میکوبید، به اون نزدیک شد. دهانش خشک شده بود. آیا اون هنوز همون سونگهون بود؟ یا فقط بدن خالیاش بود؟ با تردید، انگشت اشارهاش رو جلو برد و با ملایمت، گونهی سرد سونگهون رو لمس کرد.
ناگهان، سونگهون چشمهاش رو باز و گشاد کرد.
اون چشمها... دیگه اون نگاه آشنا و مهربان گذشته رو نداشت؛ اما هنوز همون سونگهون بود که در عمق تاریکی روحش گیر افتاده بود. جیک، از شدت وحشت و غافلگیری، ناخودآگاه چند قدم به عقب تلو خورد و به دیوار پشتی برخورد کرد. اون انتظار نداشت که مرد انقدر سریع بیدارشه. نگاه سونگهون به جیک دوخته شد. اون چشمها، بهجای خشم یا درندگی، لبریز از دردی عمیق و حقارتی غیرقابلتوصیف بود. سونگهون سعی کرد تکون بخوره، اما زنجیرها مانعش شدن. در سکوت مطلق اتاق، فقط صدای نفسهای نامنظم جیک شنیده میشد.
ناگهان، اولین قطرهی اشک از گوشهی چشم سونگهون سرازیر شد و روی پوست رنگپریدهاش رد انداخت. اون حتی سعی نکرد فریاد بزنه، انگار تمام امیدش رو از دست داده بود. فقط با اون نگاه ناامیدانه و بیصدا، به جیک خیره شد؛ نگاهی که میگفت: "چرا اومدی؟"
جیک، در حالی که بغض گلوش رو میفشرد، دستش رو در هوا معلق نگه داشت و ناله کرد:
-سونگهون... من اومدم که نجاتت بدم...
اما سونگهون فقط سرش رو بهآرومی به سمت دیگه چرخوند و سکوت کرد؛ سکوتی که از هر فریادی دردناکتر بود. جیک با دستانی که کمی میلرزید، ماسک فلزی و ظریف مخصوصی رو که در کیفش داشت بیرون آورد. صدای تپش قلبش در سکوت سنگین اتاق ایزولاسیون میپیچید. وقتی دستش رو جلو برد، سونگهون صورتش رو عقب کشید. سونگهون با صدایی که از درد و شرم خشدار شده بود، زمزمه کرد:
-به صورتت نگاه کن، جیک... این کار منه. من یه هیولام. اگه با من بیای، دفعهی بعد شاید فقط خراش روی صورتت نیوفته. من نمیتونم اجازه بدم به خاطر یه اشتباه بیولوژیک لعنتی، تو هم نابود بشی.از اینجا برو...
جیک، با چشمانی که از مصمم بودن برق میزد، حرف اون رو قطع کرد:
+این خراش؟ این برای من هیچی نیست. ولی اینکه تو اینجا بمونی تا اونا تیکهتیکهت کنن؟ این برای من مرگ محضه. من مدتیه روی این ماسک کار کردم. این یه مسدودکنندهی شیمیاییه. وقتی ببندمش روی صورتت، تمام جهشهای کنترلنشدهت رو سرکوب میکنه. سونگهون... من فقط به تو نیاز دارم، نه به این زندگی و این فرمولهای کوفتی.
اصرار جیک، سکوت دردناک سونگهون رو شکست. بالاخره، با حرکتی کند و لرزان، سونگهون اجازه داد جیک ماسک رو روی صورتش ببنده. به محض اینکه قفل ماسک چفت شد، نفسهای خشن سونگهون آروم گرفت و لرزش عضلاتش متوقف شد. اون به جیک نگاه کرد؛ برای اولین بار، اون نگاه حیوانی در چشمانش محو شد.
جیک بدون معطلی زنجیرها رو باز کرد. به محض رهایی، اونها با احتیاط راه رفتند و از اتاق بیرون اومدند. از راهروها گذشتند. فرار از آزمایشگاه کابوسوار بود؛ صدای آژیرها در تموم ساختمون میپیچید و نگهبانها در حال گشتزنی بودند. اونها با عبور از کانالهای تهویه و درهای پشتی، در نهایت تونستند از ساختمون اصلی بیرون بزنن.
هنوز نفسنفس میزدند که جیک ناگهان ایستاد. چشمش به یه مانیتور بزرگ تبلیغاتی در ویترین یه فروشگاه افتاد. گویندهی اخبار با صورتی جدی و ترسیده تصویر رو پر کرده بود:
فوری: گزارشها حاکی از شکست کامل یک پروژه جوانسازی سلول است. سلولهای نمونهی اولیه دچار جهش ژنتیکی غیرقابلکنترلی شدهاند. دانشمند ارشد پروژه که حالا به عنوان "تهدید بیولوژیک" شناخته میشود، متواری است. شهروندان عزیز، لطفاً از خانههای خود خارج نشوید و در صورت مشاهدهی این فرد، بلافاصله به نیروهای امنیتی گزارش دهید.
تصویر سیاه و سفیدی از سونگهون با عبارات "تحت تعقیب" روی مانیتور درخشید.
خون در رگهای جیک منجمد شد. اون با وحشت به سونگهون نگاه کرد که حالا زیر اون ماسک، چهرهاش پنهان بود. جیک دست سونگهون رو محکم گرفت:
-بیا باید بریم... الان همه دنبالتن. باید از شهر خارج شیم.
اونها دویدن؛ از کوچههای باریک، از میان سایهها، و از خیابانهایی که حالا توسط گشتهای نظامی محاصره شده بود.
سرانجام، خسته و زخمی به دامنهی کوههای دورافتاده در حاشیهی شهر رسیدن. جادههای آسفالت جای خودش رو به صخرهها و خاکهای سفت دادن.
ساعت ۹ شب بود. هوای سرد کوهستان صورتشون رو نوازش میکرد. هر دو از فرط خستگی به سنگ بزرگی تکیه دادن و روی زمین نشستند. سکوت شب، فقط با صدای جیرجیرکها و نفسهای سنگین اونها شکسته میشد.
جیک به آسمون پرستاره خیره شد و سرش رو به سنگ تکیه داد. سونگهون، که هنوز ماسک روی صورتش بود، در کنارش نشسته بود. دست جیک هنوز در دست سونگهون بود.
جیک دستش رو به آرومی روی گونه سونگهون کشید. ضربان قلبش برای لحظهای تندتر شد؛ آیا سونگهون هم همین حس رو داشت؟ یا مثل انسانها فکر نمیکرد؟
اما در اون لحظه، انقدر غرق نگاه سونگهون بود که فکر کردن به عواقب بیولوژیک این اتفاق رو کنار گذاشت. اون فقط میخواست در این لحظه کنار اون باشه.
سونگهون که متوجه شده بود جیک به اون خیره شده، کمی خودش رو جمعوجور کرد. ماسک فلزی روی صورتش، صدای خفیفی میداد که هر از گاهی سکوت کوهستان رو میشکست.
سونگهون با لحنی که سعی میکرد جدی باشه اما کمی معذب بود، گفت:
-چیه؟ چرا اینطوری نگام میکنی؟ نکنه این ماسک احمقانه خیلی مضحک به نظر میرسه؟
جیک سعی کرد جلوی خندهاش رو بگیره، اما نتونست. لبخندی که از ته دل بود روی لبهاش نشست و خندهای کوتاه از گلوش خارج شد.
سونگهون اخمی کرد که از پشت ماسک معلوم نبود و گفت:
-هی... مسخره نکن! این تنها چیزیه که باعث میشه...
اما قبل از اینکه جملهاش تموم شه، ماسک اون با صدای بلند یه آژیر کوچک الکترونیکی صدا کرد و به جای صدای عادی سونگهون، یه صدای مکانیکی زنانه از داخل ماسک پخش شد:
-هشدار! سطح هورمونهای آرامش کاربر بیش از حد مجاز است. خطر کاهش هوشیاری!
جیک از خنده منفجر شد و سرش رو روی شانهی سونگهون گذاشت و از خنده لرزید. صدای خندهاش در کوهستان آروم پیچید.
سونگهون که حالا خودش هم خندهاش گرفته بود، سعی کرد با دستش دکمهای رو فشار بده تا اون صدای مسخره رو قطع کنه، اما اشتباهی دکمهی دیگهای رو زد و دوباره ماسک بلند گفت:
"درحال پردازش احساسات فرد مقابل"
سونگهون با کلافگی ماسک رو یه وری کرد و با صدایی که حالا از زیر ماسک خفهتر و واقعیتر شنیده میشد، گفت:
-این ماسک فکر میکنه نباید احساسات داشته باشم؟ ببین، حتی وقتی میخوام بهت نزدیک بشم، فکر میکنه دارم میرم سمت هدف دشمن، من نمیخوام هیولا باشم.
جیک در حالی که اشکهاش از شدت خنده دراومده بود و سعی میکرد نفس بگیره، دستش رو دور گردن سونگهون حلقه کرد و گفت:
+اوه، پس یعنی اگه من الان ببوسمت، این ماسک بیچاره منفجر میشه؟
سونگهون خندید و سرش رو به نشونهی تایید تکون داد.
بعد مدتی مکث کرد و با صدایی گرفته زمزمه کرد:
-جیک...چطور با اینکه میدونستی ممکنه روزی همین دستها دوباره بهت صدمه بزنن، باز هم انتخابم کردی؟ چطور میتونی یه هیولا رو اینقدر عمیق دوست داشته باشی؟
جیک با شنیدن سوالش نفس عمیقی کشید، کمی خودش رو به سونگهون نزدیکتر کرد و بعد گفت:
+سونگهون، من فقط خود تو رو میبینم، همون کسی که عاشقشم. فرقی نداره دنیا چی میگه یا بدنت چه تغییری کرده، من انتخاب کردم که با تو باشم و همین برام کافیه.
در حالی که چشمانش به چشم های تیرهی سونگهون خیره شده بود، ذهنش جای دیگهای بود. اون متوجه شده بود که رد زخم روی صورت خودش، با سرعتی غیرطبیعی و تقریباً جادویی در حال محو شدن بود و لرزش خفیف و گرمای عجیبی که از بدنش ساطع میشد، نشان از وجود نیرویی متفاوت و مسری داشت که در رگهای اون جریان پیدا کرده بود.
دقیقا شبیه به علائمی که سونگهون پیدا کرده بود.
اما سکوت کرد و اجازه داد تا این مسئله، آرامشی که بینشون جریان داشت رو بهم نریزه...