The Master’s secret 🖤
DaoPart 3 - قانون اول
دست کیم هنوز روی دستگیرهی در بود
چند ثانیه همونجوری بیحرکت موند
صدای کسی که پشت در بود دوباره شنیده شد
«کیم؟»
کیم آروم پرسید
«شما کی هستین؟»
چند لحظه سکوت شد
بعد صدا خیلی آهسته گفت
«در رو باز کن تا بهت بگم»
کیم دستش رو از روی دستگیره برداشت
«ارباب گفته بدون اجازه در رو برای کسی باز نکنم»
صدای پشت در برای چند ثانیه ساکت موند
بعد با لحن عجیبی گفت
«پس حرف منو خوب گوش کن»
کیم چیزی نگفت
«هر چیزی که اینجا میبینی، باور نکن»
قلب کیم تندتر زد
«منظورت چیه؟»
صدای قدمهایی از انتهای راهرو شنیده شد
صدای پشت در درجا قطع شد
کیم چند ثانیه صبر کرد
بعد خیلی آروم چشمش رو به در نزدیک کرد
از زیر در فقط سایهی کسی دیده میشد
ولی چند ثانیه بعد…
سایه ناپدید شد
کیم سریع در رو باز کرد
راهرو خالی بود
فقط انتهای راهرو یک در نیمهباز دیده میشد
کیم چند قدم جلو رفت
اما قبل از اینکه به اون در برسه، صدای خدمتکاری از پشت سرش بلند شد
«آقای کیم؟»
کیم از جا پرید
برگشت
همون خدمتکاری بود که قبلتر اتاقش رو نشونش داده بود
زن با عجله به سمتش اومد
«شما اینجا چی کار میکنید؟»
کیم به در انتهای راهرو اشاره کرد
«یکی اومده بود پشت در اتاقم»
زن رنگش کمی پرید
«کی؟»
«نمیدونم»
«چی گفت؟»
کیم مکث کرد
«گفت هر چیزی که اینجا میبینم رو باور نکنم»
زن چند ثانیه بهش خیره موند
بعد خیلی سریع نگاهش رو از کیم گرفت
«برگردید اتاقتون»
کیم متعجب گفت
«ولی…»
«الان»
لحن زن این بار جدیتر از همیشه بود
کیم چیزی نگفت و برگشت
ولی درست قبل ورودش به اتاق، یه چیز توجهش رو جلب کرد
روی زمین، نزدیک در ، چیزی افتاده بود
یه تیکه کاغذ کوچک
کیم خم شد و برداشتش
روی کاغذ فقط یه علامت عجیب کشیده شده بود
یه دایره
و داخلش یه خط کوتاه
کیم نمیفهمید یعنی چی
کاغذ رو توی دستش مچاله کرد
«این چیه؟»
زن درجا کاغذ رو از دستش گرفت
«هیچی»
کیم بهش خیره شد
«پس چرا اینجاست؟»
زن جواب نداد
کاغذ رو توی جیب لباسش گذاشت
«برید داخل اتاقتون»
کیم این بار چیزی نگفت
ولی وقتی در اتاق بسته شد، فهمید یه چیزی درست نیست
از لحظهای که وارد این عمارت شده بود…
هر بار سؤال میپرسید، همه سعی میکردن موضوع رو عوض کنن
⸻
صبح روز بعد، کیم با صدای باز شدن پردهها از خواب بیدار شد
نور کمرنگ صبح وارد اتاق شده بود
چند ثانیه طول کشید تا یادش بیاد کجاست
بعد همهچیز مثل یک تصویر ناگهانی توی ذهنش برگشت
مادرش
بدهی
لاته
عمارت
کیم نشست
خدمتکاری که وارد اتاق شده بود، سینی صبحونه رو روی میز گذاشت
«صبح بخیر»
کیم هنوز خوابآلود بود
«صبح بخیر»
چشمش به سینی افتاد
بعد پرسید
«ارباب صبحانه میخوره؟»
زن مکث کرد
«بله»
«با من؟»
«نه»
کیم آروم سر تکون داد
چند ثانیه بعد گفت
«میتونم ببینمش؟»
زن با تعجب نگاهش کرد
«ارباب رو؟»
«آره»
«دلیلی دارید؟»
کیم یکمی فکر کرد
«میخوام بدونم امروز باید چی کار کنم»
زن جواب نداد
فقط گفت
«خودشون بهتون میگن»
و از اتاق بیرون رفت
کیم به صبحانه نگاه کرد
ولی اشتها نداشت
دیشب هنوز توی ذهنش بود
اون آدم کی بود؟
اون علامت چی بود؟
و چرا وقتی دربارهش پرسید، خدمتکار اونقدر ترسید؟
کیم بالاخره از تخت پایین اومد
لباسهایی که از قبل براش آماده کرده بودن پوشید
بعد از اتاق بیرون رفت
راهرو تو روشنایی صبح خیلی متفاوت به نظر میرسید
ولی هنوز همون سکوت عجیب رو داشت
کیم پایین رفت
سالن تقریبا خالی بود
فقط صدای چند نفر از اتاق کناری میاومد
کیم خواست برگرده که صدای لاته رو شنید
«کیم»
وایستاد
لاته کنار پنجره وایستاده بود
کت مشکی پوشیده بود و یه فنجان قهوه روی میز کنار دستش قرار داشت
کیم نزدیک شد
«صبح بخیر»
لاته فقط سر تکون داد
«خوب خوابیدی؟»
«بله»
«خوبه»
کیم چند لحظه ساکت موند
بعد گفت
«من دیشب یه نفر رو دیدم»
لاته فنجونش رو روی میز گذاشت
«کی رو؟»
«نمیدونم»
لاته نگاهش کرد
«پس از کجا میدونی یه نفر بوده؟»
کیم کمی گیج شد
«پشت در اتاقم بود»
لاته چند ثانیه چیزی نگفت
بعد پرسید
«در رو باز کردی؟»
کیم سرش رو پایین انداخت
«نه»
لاته برای اولین بار از دورن ترسید ولی بروز نداد . خیلی کوتاه نفسش رو بیرون داد
«خوبه»
کیم نگاهش کرد
«ولی بعدش خودم رفتم بیرون»
نگاه لاته سرد شد
«چرا؟»
«میخواستم ببینم کیه»
«و دیدی کی بود؟»
«نه»
لاته چند لحظه خیره موند
بعد گفت
«از امروز سه تا قانون داری»
کیم با تعجب نگاش کرد
«چه قوانینی؟»
لاته یکییکی گفت
«اول، بدون اجازه وارد هیچ اتاقی نمیشی»
کیم سرشو تکون داد
«دوم، با آدمهایی که نمیشناسی تنها نمیمونی»
کیم از لحظه ورودش به این عمارت هر لحظه دچار شوک جدیدی میشد …
یکمی مکث کرد و پرسید
«و سومی؟»
لاته چند قدم جلو اومد
«اگه کسی غیر از من بهت گفت کاری انجام بدی، انجام نمیدی»
کیم با تعجب پرسید
«حتی اگه خدمتکارا باشن؟»
«مخصوصا اونا»
کیم ابروهاش رو جمع کرد و یکمی به خودش لرزید
«چرا؟»
لاته نگاهش کرد
«چون هنوز نمیدونی به کی میتونی اعتماد کنی»
کیم ساکت شد
بعد خیلی آروم پرسید
«حتی اینجا؟»
لاته جواب داد
«مخصوصا اینجا»
کیم احساس کرد چیزی توی دلش فرو ریخت
این اولین باری بود که لاته بدون اینکه چیزی رو توضیح بده، بهش هشدار میداد
و این یعنی…
واقعا خطری وجود داشت
⸻
ظهر شده بود
کیم توی اتاقش نشسته بود و سعی میکرد با کتابی که روی میز پیدا کرده بود خودش رو سرگرم کنه
اما صدای بحثی از طبقهی پایین توجهش رو جلب کرد
اول قصد نداشت بره
ولی بعد صدای شکستن چیزی اومد
کیم از جاش بلند شد
در اتاق رو باز کرد
چند ثانیه توی راهرو وایستاد
حرف لاته یادش اومد
اما صدا دوباره بلند شد
«ارباب، این کار خطرناکه»
کیم نزدیک پلهها شد
«اگه اون آدم بفهمه…»
صدای لاته قطعش کرد
«گفتم کافیه»
کیم همونجا وایستاده بود
نمیتونست چیزی ببینه
اما صدای مرد رو واضح میشنید
«ولی ما نمیتونیم بیشتر از این صبر کنیم»
«من تصمیم میگیرم کی صبر کنیم»
سکوت شد
بعد مرد با صدای پایینتری گفت
«پس حداقل اجازه بدین آدمهای بیشتری اطرافش باشن»
کیم اخم کرد
منظورش اطراف کی بود؟؟؟
صدای قدمها نزدیک شد
کیم سریع برگشت سمت اتاقش
ولی دیر شده بود
لاته دیده بودش
نگاهش مستقیم روی کیم بود
کیم خشکش زد
چند ثانیه هیچکدوم چیزی نگفتن
بعد لاته آروم گفت
«تو قرار نبود اینجا باشی»
کیم لبهاش رو باز کرد
«من فقط…»
«گفتم توی اتاقت بمون»
کیم برای اولین بار یکمی دلخور شد
«من که کاری نکردم»
لاته چند قدم پایین اومد
«هنوز»
کیم از اون کلمه خوشش نیومد
«من فقط صدای شکستن چیزی رو شنیدم»
لاته بهش نزدیک شد
«و تصمیم گرفتی بیای ببینی چی شده؟!»
کیم سرش رو پایین انداخت
«بله»
لاته چند ثانیه بهش نگاه کرد
بعد خیلی آرام گفت
«فضولی اینجا ممکنه برات گرون تموم بشه»
کیم سرش رو بالا آورد
«شما از چی میترسونین منو؟»
لاته جواب نداد
از کنار کیم رد شد
کیم هم دنبالش رفت و جفتشون وارد اتاق کیم شدن
لاته پرسید
«اتاقت راحته؟»
«بد نیست »
لاته با سردی نگاهش کرد و خوبه سردی در جواب گفت و به سمت در حرکت کرد
ولی وقتی به در اتاق رسید، سرجاش موند
«از امروز، در اتاقت بعد از غروب قفل میشه»
چشمای کیم گرد شد
«چی؟»
لاته برگشت
«و تو هم حق نداری سعی کنی بازش کنی»
«ولی چرا؟»
لاته چند ثانیه سکوت کرد
بعد گفت
«چون دیشب کسی دنبال تو اومده بود»
کیم خشکش زد
لاته در رو باز کرد
«و دفعهی بعد ممکنه فقط حرف نزنه»
در بسته شد
کیم وسط اتاق موند
قلبش تند میزد
پس اون صدای دیشب…
تصادفی نبود
کسی واقعا دنبال اون اومده بود
ولی چرا؟
کیم تازه چند ساعت بود که وارد این خونه شده بود
اصلا کی میتونست از حضورش اینجا خبر داشته باشه؟
و مهمتر از همه…
اگه کسی از دیشب دنبال کیم بود، از کجا میدونست اون قرار بود به عمارت بیاد؟