The Master’s Secret 🖤
DaoPart 4 | مهمان ناخوانده
کیم هنوز کنار در وایستاده بود
جملهی لاته مدام توی سرش تکرار میشد
«دفعهی بعد ممکنه فقط حرف نزنه»
چند قدم عقب رفت و روی تختش نشست
برای اولین بار از وقتی وارد عمارت شده بود، واقعاً ترسیده بود
نه از لاته
از چیزی که نمیدونست
کی دنبالش بود؟
چرا؟
و چطور از ورودش به عمارت خبر داشت؟
کیم دستش رو روی صورتش کشید و نفس عمیقی کشید
قرار بود فقط به خاطر بدهی مادرش اینجا باشه
قرار بود چند روزی کار کنه تا بدهی تسویه بشه
پس چرا از همون شب اول، همهچیز اینقدر عجیب شده بود؟
صدای ضربهی آرومی به در خورد
کیم سریع سرش رو بلند کرد
«کیه؟»
صدای خدمتکار از پشت در اومد
«شام آمادهست»
کیم چند لحظه مردد موند
بعد در رو باز کرد
زن لبخند کوتاهی زد
«ارباب گفتن شما هم سر میز شام باشید»
کیم متعجب شد
«ارباب؟»
«بله»
کیم چیزی نگفت
ولی وقتی پایین رفت، متوجه شد میز شام خیلی بزرگتر از چیزی بود که برای دو نفر لازم باشه
با این حال فقط لاته سر میز نشسته بود
کیم چند قدم جلو رفت
لاته حتی سرش رو بلند نکرد
«بشین»
کیم صندلی روبهروش رو انتخاب کرد
چند لحظه سکوت برقرار بود
کیم به بشقابش نگاه کرد
بعد به لاته
بعد دوباره به بشقابش
لاته بدون اینکه نگاهش کنه گفت
«اگه چیزی میخوای بگی، بگو»
کیم جا خورد
«نه»
«پس چرا به من نگاه میکنی؟»
کیم یکمی خجالت کشید
«فقط… نمیدونستم باید چی کار کنم»
لاته برای لحظهای نگاهش کرد
«غذا بخور»
کیم قاشقش رو برداشت
ولی چند لحظه بعد دوباره گفت
«شما همیشه اینقدر ساکتین؟»
لاته مکث کرد
«معمولا»
کیم لبخند خیلی کوچیکی زد
«فکر کردم فقط با من اینطوری هستین»
لاته چیزی نگفت
ولی برای یه لحظه گوشهی نگاهش نرمتر شد
خیلی کوتاه
اونقدر کوتاه که خود کیم هم مطمئن نبود واقعا دیده یا نه
کیم مشغول غذا خوردن شد
چند دقیقه همهچیز آروم بود
تا اینکه یه صدای بلند از بیرون عمارت اومد
صدای باز شدن دروازه
بعد صدای چند نفر
لاته فورا قاشقش رو کنار گذاشت
نگاهش تغییر کرد
کیم متوجه شد
«چی شده؟»
لاته بلند شد
«همینجا بمون»
«چرا؟»
«کیم»
لحنش این بار جدیتر بود
«گفتم همینجا بمون»
لاته از سالن رفت بیرون
کیم چند ثانیه سر جاش نشست
اما صداهای بیرون بیشتر شده بود
چند نفر با عجله حرف میزدن
بعد صدای دویدن اومد
کیم از جاش بلند شد
یکی از خدمتکارها سریع جلوش رو گرفت
«آقا کیم، لطفا برگردید اتاقتون»
«چی شده؟»
«چیزی نیست»
«پس چرا همه اینقدر ترسیدن؟»
زن جواب نداد
کیم یه قدم جلو رفت
«من فقط میخوام بدونم…»
یه صدای بلند از سمت ورودی عمارت اومد
همه برای یه لحظه ساکت شدن
کیم یهویی برگشت
در اصلی عمارت باز شده بود
دو نفر از نگهبانها کنار رفته بودن
یه نفر رو دید که با عجله وارد شد
لباسش خیس بود
چهرهش آشفته به نظر میرسید
مستقیم به سمت یکی از افراد لاته رفت
«باید با ارباب حرف بزنم»
«الان امکانش نیست»
«موضوع مهمیه»
کیم از فاصلهای که داشت فقط چند کلمه شنید
«…پسر…»
مرد ناگهان نگاهش به کیم افتاد
خشکش زد
چند ثانیه فقط بهش خیره موند
کیم هم متعجب نگاهش کرد
مرد خیلی آرام گفت
«خودشه»
کیم قلبش فرو ریخت
«چی؟»
مرد یک قدم به سمتش برداشت
ولی قبل از اینکه نزدیکتر بشه، لاته از سمت ورودی ظاهر شد
چهرهش کاملا سرد شده بود
«برو عقب»
مرد وایستاد
«ارباب، من فقط….»
«گفتم برو عقب»
مرد درجا رفت عقب
لاته جلوی کیم وایستاد
نه خیلی نزدیک
ولی به اندازهای که بین کیم و اون مرد قرار بگیره
کیم برای اولین بار متوجه شد
لاته واقعا داشت ازش محافظت میکرد
مرد با صدای پایین گفت
«شما نمیتونین تا ابد پنهانش کنین»
لاته نگاهش کرد
«من تصمیم میگیرم چه چیزی تا ابد پنهان بمونه»
«ولی اونا فهمیدن»
سکوت سنگینی افتاد
لاته یک قدم جلو رفت
«کی فهمیده؟»
مرد جواب نداد
لاته نگاهش تیرهتر شد
«جواب بده»
مرد بالاخره گفت
«آدمایی که نباید میفهمیدن»
کیم با نگرانی به لاته نگاه کرد
اما لاته بدون اینکه برگرده گفت
«کیم، برو بالا»
کیم تکون نخورد
«ولی…»
«الان»
کیم این بار از لحنش فهمید جای بحث نیست
برگشت و از پلهها رفت بالا
اما قبل از اینکه وارد راهرو بشه، یه لحظه برگشت
لاته هنوز پایین وایستاده بود
چشمهاش روی مرد مقابلش بود
ولی درست وقتی نگاه کیم با نگاه لاته تلاقی کرد، یه چیزی توی صورت لاته تغییر کرد
نه ترس بود
نه عصبانیت
بیشتر شبیه نگرانیای بود که خودش هم نمیخواست نشونش بده
کیم سریع نگاهش رو دزدید و رفت بالا
⸻
نیم ساعت بعد
کیم توی اتاقش قدم میزد
نمیتونست آروم بشه
صدای حرف زدن از طبقهی پایین دیگه نمیاومد
همهچیز دوباره ساکت شده بود
ولی اون جمله هنوز توی ذهنش میچرخید
«خودشه»
کیم نمیدونست منظورش چی بود
خودش؟
چرا؟
اونا کی بودن؟
در اتاق یهو باز شد
و لاته اومد داخل
کیم جا خورد
لاته در رو بست
چند لحظه فقط نگاهش کرد
بعد گفت
«چرا حرف گوش نمیدی؟»
کیم آروم جواب داد
«میترسم»
لاته چیزی نگفت
کیم ادامه داد
«من نمیفهمم اینجا چه خبره»
سکوت
«اول گفتین بدهی مادرم رو باید پس بدم»
لاته نگاهش کرد
«آره»
«بعد منو آوردین اینجا»
«آره»
«حالا یکی وارد این خونه میشه و وقتی منو میبینه میگه خودشه»
لاته جواب نداد
کیم یه قدم جلو اومد
«من چی هستم؟»
برای اولین بار، سوال کیم لاته رو برای چند ثانیه ساکت کرد
لاته نزدیک پنجره رفت
پرده رو کنار زد
بیرون تاریک بود
«تو فقط کسی هستی که نباید به دست آدمهای اشتباه بیفته»
کیم با تعجب گفت
«چرا من؟»
لاته برگشت
نگاهش مستقیم روی کیم نشست
«هنوز وقتش نیست بدونی»
کیم با ناراحتی گفت
«همه همینو میگن»
لاته چند ثانیه چیزی نگفت
بعد سمت در رفت
کیم فکر کرد دوباره تنهاش میذاره
ولی لاته قبل از بیرون رفتن گفت
«از امشب، یکی از افراد من همیشه بیرون اتاقت میمونه»
کیم سریع گفت
«لازم نیست»
«لازمه»
«ولی من نمیخوام زندانی باشم»
لاته مکث کرد
بعد برگشت سمتش
«زندانی نیستی»
کیم با تردید نگاهش کرد
«پس چیام؟»
لاته برای چند ثانیه ساکت موند
جوابش خیلی آرام بود
«مسئولیت من»
کیم چیزی نگفت
لاته هم انگار از جملهای که گفته بود خودش کمی متعجب شده بود
چهرهاش دوباره سرد شد
«بخواب»
و از اتاق بیرون رفت
کیم تا چند ثانیه به در خیره موند
مسئولیت من
نمیدونست چرا این دو کلمه بیشتر از هر چیز دیگهای ذهنش رو درگیر کرده بودن
⸻
همون شب
طبقهی پایین
مردی که عصر وارد عمارت شده بود، روبهروی لاته وایستاده بود
لاته پشت میز کارش نشسته بود
مرد گفت
«شما باید بدونین این اتفاق تصادفی نبود»
لاته نگاهش کرد
«میدونم»
«اونا فهمیدن کیم اینجاست»
لاته سکوت کرد
مرد ادامه داد
«و اگه فهمیده باشن، قدم بعدیشون مشخصه»
لاته آروم پرسید
«چی؟»
مرد مکث کرد
بعد گفت
«میخوان از خودش به عنوان راه رسیدن به چیزی استفاده کنن که سالهاست دنبالش میگردن»
نگاه لاته سردتر شد
«پس باید زودتر پیداش کنیم»
مرد پرسید
«و اگه خودش نفهمه چی؟»
لاته چند ثانیه ساکت موند
بعد به سمت پنجره نگاه کرد
طبقهی بالا، چراغ اتاق کیم هنوز روشن بود
لاته خیلی آروم گفت
«فعلا لازم نیست بدونه»
مرد متعجب پرسید
«چرا؟»
لاته جواب نداد
فقط نگاهش رو از پنجره گرفت
«چون هنوز نمیدونم وقتی حقیقت رو بفهمه، از من میترسه… یا از خودش»
و برای اولین بار، لاته فهمید تصمیمی که اون شب توی خونهی کوچیک کیم گرفته بود، شاید خیلی بزرگتر از چیزی بوده که تصور میکرد