The Master’s Secret🖤

The Master’s Secret🖤

Dao


Part 2 - عمارت


ماشین توی جاده‌ی خیس جلو می‌رفت

کیم برای آخرین بار به شیشه‌ی عقب نگاه کرد

دیگه حتی نور خونه‌شون هم دیده نمی‌شد

فقط تاریکی بود و صدای آروم بارون که روی شیشه می‌خورد

دستش هنوز روی گوشی‌ش بود

چند بار صفحه رو روشن کرد و دوباره خاموشش کرد

آخرش نتونست ساکت بمونه

«چقد راهه؟»

لاته که روبه‌روش نشسته بود، بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت

«چرا؟»

«فقط می‌خوام بدونم»

«وقتی برسیم می‌فهمی»

کیم چیزی نگفت

چند ثانیه بعد دوباره پرسید

«من قراره کجا بمونم؟»

«عمارت»

کیم مکث کرد

«یعنی… برای همیشه؟»

این بار لاته نگاهش کرد

«فعلا»

همین یه کلمه کافی بود تا دل کیم دوباره فرو بریزه

«من می‌تونم برگردم خونه؟»

لاته جواب نداد

کیم منتظر موند

چند ثانیه..

بعد دوباره پرسید

«آقای لاته؟»

لاته نگاهش رو از پنجره گرفت و روی صورت کیم ثابت کرد

«فعلا درباره‌ی برگشتن فکر نکن»

کیم آروم گفت

«ولی مامانم تنهاست»

«آدمای من مراقبشن»

کیم سرش رو بالا آورد

«آدمای شما؟»

«آره»

«یعنی… الان کسی اونجاست؟»

«اهوم»

کیم یکمی خیالش راحت شد

اما هنوز یه سؤال بزرگ‌تر توی ذهنش بود

«شما دقیقا از من چی می‌خواین؟»

این دفعه سکوت طولانی شد

لاته فقط نگاهش کرد

بعد خیلی ساده گفت

«خودت گفتی هر کاری باشه»

کیم نگاهش رو پایین انداخت

یاد چند ساعت قبل افتاد

همون لحظه‌ای که از ترس و نگرانی برای مادرش گفته بود «هر کاری»

کاش می‌تونست حرفش رو پس بگیره

اما دیگه دیر شده بود

«منظورم این نبود که…»

لاته حرفش رو قطع کرد

«می‌دونم»

کیم سرش رو بلند کرد

«پس چرا…»

«وقتی لازم باشه، خودت می‌فهمی»

جواب لاته بیشتر از اینکه آرومش کنه، گیجش کرد

کیم دیگه چیزی نگفت

فقط دست‌هاش رو روی پاهاش گذاشت و به تاریکی بیرون خیره شد

چند دقیقه بعد، ماشین از جاده‌ی اصلی خارج شد

کیم متوجه تغییر مسیر شد

«اینجا کجاست؟»

لاته جواب نداد

کیم جلوتر خم شد و از شیشه نگاه کرد

دو طرف جاده پر از درخت بود

هیچ خونه‌ای دیده نمی‌شد

نه مغازه‌ای

نه چراغی

نه حتی ماشینی

فقط جاده‌ای طولانی که انگار به هیچ‌جا ختم نمی‌شد

بعد از چند دقیقه، دوتا نور سفید بزرگ از دل تاریکی ظاهر شد

یه دروازه‌ی آهنی بزرگ

دوتا مرد با لباس مشکی کنار اون وایستاده بودن

ماشین نزدیک شد

یکی از مردا جلو اومد

به محض دیدن ماشین، سرش رو پایین انداخت

دروازه باز شد

کیم ناخودآگاه صاف نشست

پشت دروازه، یه مسیر طولانی بین درختا بود

و در انتهای اون…

عمارت

کیم برای چند ثانیه حتی پلک نزد

ساختمون از چیزی که تصور کرده بود بزرگ‌تر بود

چند طبقه

پنجره‌های بلند

دیوارهای تیره

و نورهایی که از بعضی اتاق‌ها بیرون می‌اومد

کیم خیلی آروم گفت

«اینجا… واقعاً خونه‌ست؟»

لاته بدون اینکه بهش نگاه کنه گفت

«برای من»

ماشین جلوی پله‌های سنگی وایستاد

در ماشین باز شد

یکی از مردا کنار رفت

کیم هنوز تکون نخورده بود

لاته از ماشین پیاده شد

چند قدم رفت

بعد وایستاد

بدون اینکه برگرده گفت

«پیاده شو»

کیم سریع از ماشین بیرون اومد

بارون هنوز می‌بارید

اما اینجا سردتر از خونه‌شون بود

نه فقط هوا

همه‌چیز

حتی آدم‌هایی که اطراف عمارت بودن

هیچ‌کس حرف نمی‌زد

همین که لاته از پله‌ها بالا رفت، چند نفر که جلوی ورودی بودن کنار رفتن

یکی از مردها سرش رو پایین انداخت

«ارباب»

لاته فقط با یک حرکت کوتاه سر جواب داد

کیم چند قدم عقب‌تر وایستاده بود

مردی که کنار در بود، نگاه کوتاهی به کیم انداخت

نگاهش عجیب بود

نه دوستانه

نه خصمانه

انگار دیدن کیم براش غیرمنتظره بود

اما خیلی زود نگاهش رو دزدید

کیم متوجه شد

ولی چیزی نگفت

وارد عمارت شد

اولین چیزی که حس کرد…

سکوت بود

سکوتی سنگین که حتی صدای قدما رو هم واضح می‌کرد

کف سالن سنگی بود

دیوارا بلند و تیره

و روی بعضی دیوارا تابلوهایی آویزون بود که کیم حتی جرئت نکرد بیشتر از چند ثانیه نگاهشون کنه

همه‌چیز خیلی مرتب بود

بیش از حد مرتب

انگار هیچ‌کس اجازه نداشت چیزی رو جابه‌جا کنه

لاته وسط سالن وایستاد

یکی از خدمتکارها جلو اومد

«اتاق آماده‌ست، ارباب»

لاته گفت

«ببرش»

کیم جا خورد

«من؟»

لاته نگاهش کرد

«مگه کس دیگه‌ای اینجاست؟»

کیم سریع ساکت شد

خدمتکار به سمت پله‌ها رفت

کیم هم دنبالش راه افتاد

اما قبل از اینکه پله‌ی اول رو بالا بره، صدای لاته رو شنید

«کیم»

کیم برگشت

«بله؟»

لاته چند لحظه نگاهش کرد

بعد گفت

— «اینجا بدون اجازه نه از اتاقت خارج شو نه وارد هیچ اتاقی شو»

کیم سر تکون داد

«باشه»

«و با کسی درباره‌ی چیزهایی که اینجا می‌بینی حرف نزن»

کیم کمی متعجب شد

«چرا؟»

نگاه لاته سرد شد

«چون گفتم»

کیم لب‌هاش رو روی هم فشار داد

«باشه»

لاته نگاهش کرد

بعد گفت

«برو»

کیم برگشت

اما درست قبل از بالا رفتن، صدای مردی از پشت سرش اومد

«ارباب، درباره‌ی اون موضوع…»

لاته با یه نگاه کوتاه ساکتش کرد

مرد سریع سرش رو پایین انداخت

کیم ناخودآگاه مکث کرد

«اون موضوع؟»

اما خدمتکار بدون اینکه منتظرش بمونه از پله‌ها بالا رفت

کیم هم مجبور شد دنبالش بره

⸻

اتاقی که به کیم دادن، بزرگ بود

خیلی بزرگ‌تر از اتاق کوچیک خودش

یه تخت مرتب کنار دیوار بود

یه کمد بزرگ گوشه‌ی اتاق بود

پنجره‌ی بلند اتاق رو به باغ باز می‌شد

و روی میز کنار تخت، یه لیوان آب و چندتا وسیله‌ی ساده گذاشته بودن

کیم چند قدم جلو رفت

بعد متوجه چیزی شد

روی صندلی کنار کمد، چند دست لباس مرتب قرار داشت

کیم با تعجب پرسید

«این‌ها چیه؟»

خدمتکار گفت

«لباس‌های شما»

کیم به لباس‌ها نگاه کرد

«ولی من که لباس دارم»

«ارباب دستور دادن این‌ها آماده بشه»

کیم چند ثانیه ساکت موند

بعد پرسید

«از قبل آماده شده بودن؟»

زن برای یه لحظه مکث کرد

«بله»

کیم چیزی نگفت

ولی سؤال تازه‌ای توی ذهنش شکل گرفت

اگر قرار بود امشب فقط به خاطر بدهی مادرش برده بشه…

پس چرا لباس اندازه‌ی اون از قبل آماده شده بود؟

قبل از اینکه بیشتر فکر کنه، صدای قدمایی از راهرو اومد

خدمتکار سریع صاف وایستاد

در باز شد

لاته وارد اتاق شد

نگاهش مستقیم روی کیم افتاد

بعد روی لباس‌ها

چند ثانیه سکوت کرد

کیم بالاخره پرسید

«شما از قبل می‌دونستین من میام؟»

لاته چیزی نگفت

کیم منتظر موند

«جوابم رو می‌دین؟»

لاته چند قدم جلو اومد

«زیادی سؤال می‌پرسی»

کیم آروم گفت

«چون هیچ‌چیز رو نمی‌فهمم»

لاته روبه‌روش وایستاد

«لازم نیست همه‌چیز رو بفهمی»

«ولی زندگی منه»

برای اولین بار، لحن کیم یکمی محکم‌تر شد

لاته چند ثانیه نگاهش کرد

انگار انتظار نداشت کیم جوابش رو این‌طور بده

ولی فقط گفت

«درسته»

کیم از شنیدن این جواب جا خورد

لاته ادامه داد

«برای همین تا وقتی اینجایی، یه چیز رو خوب یاد بگیر»

کیم منتظر موند

«هیچ کاری رو بدون اینکه بدونی چه عواقبی داره انجام نده»

کیم آروم سرشو تکون داد

«باشه»

لاته برگشت سمت در

اما قبل از بیرون رفتن، کیم دوباره صداش زد

«آقای لاته»

لاته ایستاد

«چیه؟»

کیم چند لحظه مردد موند

«من می‌تونم امشب با مامانم حرف بزنم؟»

لاته بدون مکث گفت

«آره»

کیم نفس راحتی کشید

«ممنون»

لاته از اتاق بیرون رفت

در بسته شد

کیم چند ثانیه همون‌جا موند

بعد گوشی‌ش رو از جیبش درآورد

صفحه رو روشن کرد

اما هنوز شماره‌ی مادرش رو نگرفته بود که صدای عجیبی از بیرون اتاق شنید

صدای خوردن چیزی به زمین

بعد صدای قدمای تند

کیم سریع سمت در برگشت

چند ثانیه سکوت شد

بعد صدای یه مرد از راهرو اومد

«ببخشید ارباب، من فقط…»

صدای لاته قطعش کرد

«گفتم این طبقه بدون اجازه کسی نیاد»

کیم نزدیک در رفت

اما یاد حرف لاته افتاد

بدون اجازه از اتاقت بیرون نیا و وارد هیچ اتاقی نشو

دستش روی دستگیره موند

صدای مرد دوباره بلند شد

«ولی موضوع مهمیه»

«فردا»

«ارباب، اگه تا فردا صبر کنیم ممکنه….»

سکوت

کیم ناخودآگاه نفسش رو حبس کرد

بعد صدای لاته اومد

این بار خیلی آروم

ولی جوری بود که حتی از پشت در هم سردی صداش معلوم بود

«گفتم فردا»

صدای قدما دور شد

کیم از در فاصله گرفت

قلبش تند می‌زد

نمی‌دونست اون «موضوع مهم» چی بود

نمی‌دونست چرا لباس‌ها از قبل آماده بودن

نمی‌دونست چرا همه از لاته این‌قدر می‌ترسیدن

و از همه بدتر…

نمی‌دونست چرا خودش رو آورده بودن اینجا

چند دقیقه بعد، بالاخره گوشی رو برداشت و با دست‌های لرزون شماره‌ی مادرش رو گرفت

تماس وصل شد

«کیم؟»

همین که صدای مادرش رو شنید، چشم‌هاش پر اشک شد

«مامان…»

صدای مادرش لرزید

«خوبی؟ باهات کاری نکردن؟»

کیم سریع گفت

«نه… خوبم»

چند ثانیه سکوت شد

بعد مادرش با صدای آرومی پرسید

«کجایی؟»

کیم به اتاق بزرگ نگاه کرد

«عمارت»

مادرش نفس عمیقی کشید

اما چیزی نگفت

کیم متوجه سکوتش شد

«مامان؟»

«کیم…»

«جانم؟»

صدای مادرش این بار خیلی آروم‌تر شد

«هر چیزی که ارباب گفت، همون کاری رو بکن»

کیم اخم کرد

«ولی چرا؟»

مادرش جواب نداد

«مامان؟»

«فقط قول بده دردسر درست نمی‌کنی»

کیم چند لحظه ساکت موند

«قول می‌دم»

تماس که قطع شد، کیم هنوز گوشی رو کنار گوشش نگه داشته بود

یک چیز عجیب توی حرف مادرش بود

ترس

نه فقط از بدهی

نه فقط از لاته

انگار مادرش از چیزی می‌ترسید که کیم هنوز ازش خبر نداشت

کیم آروم روی تخت نشست

همون لحظه صدای تقه‌ی خیلی آرامی به در خورد

کیم سرش رو بلند کرد

فکر کرد لاته ست

ولی صدایی از پشت در اومد که تا اون لحظه نشنیده بود

«کیم؟»

کیم از جا بلند شد

«بله؟»

صدای پشت در چند ثانیه ساکت موند

بعد خیلی آرام گفت

«من فقط می‌خوام یه چیزی بهت بگم»

کیم به در خیره شد

دستش رو به سمت دستگیره برد

ولی یهو حرف لاته یادش اومد

*اینجا بدون اجازه نه از اتاقت بیرون بیا نه وارد هیچ اتاقی شو

دستش روی دستگیره خشک شد

صدای پشت در دوباره اومد

«اگه ارباب بفهمه من اینجام، دیگه دیر شده»

کیم نفسش رو حبس کرد

و برای اولین بار از وقتی وارد عمارت شده بود، فهمید شاید بزرگ‌ترین خطر این خونه…

پشت همون در اتاقش وایستاده باشه



Report Page