The Master’s Secret🖤
DaoPart 1 — بدهی
بارون از غروب شروع شده بود.
قطرههای ریز و سرد، بیوقفه به شیشهی پنجره میخوردن و صداشون توی خونهی کوچیک کیم میپیچید.
کیم کنار اجاق وایستاده بود و با دقت فنجون چای رو پر میکرد.
خونهشون چیز خاصی نداشت.
کوچیک بود.
قدیمی بود.
اما برای کیم، همون چندتا اتاق کوچیک تمام دنیاش محسوب میشد.
«مامان، چاییت سرد میشه»
صدای آرومش باعث شد مادرش از فکر بیرون بیاد.
مادرش یه لبخند خسته زد.
«میام عزیزم»
کیم فنجون رو روی میز گذاشت و نشست.
موهای نرم و کمی بلندش روی پیشونیش ریخته بود. با بیحوصلگی اونارو کنار زد و سرش رو به شونهی مادرش تکیه داد.
«فکر میکنی فردا بارون بند بیاد؟»
مادرش آروم موهاشو نوازش کرد.
«امیدوارم»
کیم لبخند زد.
هیچکدومشون نمیدونستن تا چند دقیقهی دیگه، این خونه دیگه برای کیم معنی قبل را نداره.
⸻
هیچکی توی اون شهر نمیتونست بگه آخرین بار کی تونسته بود اسم لاته رو بدون ترس به زبون بیاره.
اون فقط یک مرد ثروتمند نبود.
توی سیوچهار سالگی، صاحب چیزهایی بود که خیلیها تموم عمرشون برای به دست آوردن حتی بخش کوچیکی از اون تلاش میکردن.
عمارتای بزرگ
شرکتایی که اسمش روی ساختموناشون حک شده بود
زمینایی که تا کیلومترها ادامه داشتن
ماشینایی که حتی مردم عادی فقط عکسشونو دیده بودن.
ولی ثروت، ترسناکترین چیزی نبود که لاته داشت.
قدرتش بود.
لاته نیازی نداشت صداش رو بالا ببره تا کسی ازش اطاعت کنه.
یک نگاه کافی بود.
یک حرکت کوچیک دستش.
یک جملهی کوتاه.
مردایی که سالها کنارش کار کرده بودن، با دیدنش سرشون رو پایین مینداختن و منتظر دستور میموندن.
هیچکس در حضورش اسمش رو صدا نمیزد.
همه فقط یک لقب براش داشتن.
«ارباب»
و اون شب…
ارباب شخصا به خونهی کوچیک و قدیمی کیم اومده بود.
⸻
صدای کوبیده شدن در، هر دوشون رو از جا پروند.
کیم با تعجب به مادرش نگاه کرد.
«این وقت شب کیه؟»
مادرش چیزی نگفت.
اما رنگ صورتش به آرومی تغییر کرد.
کیم متوجه شد.
«مامان؟»
صدای کوبیده شدن در دوباره اومد.
این بار محکمتر.
زن با دستهای لرزون از جاش بلند شد.
«تو همینجا بمون»
«چی شده؟»
«گفتم بمون، کیم»
این اولین بار بود که مادرش با اون لحن باهاش حرف میزد.
کیم ساکت شد.
اما وقتی مادرش به سمت در رفت، چند ثانیه بعد خودش هم آروم پشت سرش حرکت کرد.
در باز شد.
و کیم برای اولین بار اون مرد رو دید.
اولش فقط چند تا ماشین مشکی دید.
ماشینایی که همه کوچه رو گرفته بودن.
بعد مردایی رو دید که با لباسای تیره، بیحرکت کنارشون وایستاده بودن.
و در آخر…
اون رو.
لاته زیر باران وایستاده بود.
لباس مشکی و گرونقیمتش کاملاً مرتب بود و چهرهش اونقدر سرد و بیاحساس بود که کیم حتی نمیتونست حدس بزنه برای چی اونجا اومده.
مردی که پشت سرش وایستاده بود، آروم گفت:
«ارباب، همهچیز آمادهست»
کیم نگاهش رو به مادرش دوخت.
ارباب؟
مادرش به سختی نفس کشید.
«شما…»
لاته بدون هیچ مقدمهای وارد خونه شد.
مادر کیم فوراً یک قدم عقب رفت.
هیچکس مانعش نشد.
هیچکس هم جرئت نکرد.
کیم هنوز نزدیک راهرو وایستاده بود.
وقتی لاته وارد شد، نگاهش مستقیم روی اون افتاد.
همهچیز برای چند ثانیه ساکت شد.
کیم نمیدونست چرا اون مرد نگاهش میکنه.
اما نمیتونست نگاهش رو برداره.
چیزی توی صورت لاته وجود نداشت.
نه عصبانیت.
نه کنجکاوی.
نه حتی علاقه.
انگار نگاه کردن به کیم هیچ اهمیتی براش نداشت.
و همین بیشتر میترسوندش.
لاته آروم گفت:
«این کیه؟»
مادر کیم سریع جواب داد.
«پسرمه»
چشمهای لاته برای یک لحظه روی صورت کیم ثابت موند.
«اسمش؟»
کیم لبهاش را از هم باز کرد، اما قبل اینکه چیزی بگه مادرش گفت:
«کیم»
لاته چند ثانیه ساکت موند.
بعد نگاهش را ازش گرفت.
«بشین»
مادر کیم جا خورد.
«چی؟»
لاته به صندلی روبهرو اشاره کرد.
«گفتم بشین»
زن با تردید نشست.
کیم کنار مادرش وایستاد.
لاته خودش ننشست.
وسط اتاق وایستاده بود؛ طوری که انگار خونهی کوچیک اونا متعلق به اونه و اونها مهمونهای ناخوندهی عمارتش هستن.
یکی از مردها یک پوشه روی میز گذاشت.
مادر کیم با دیدن اون، رنگش پرید.
کیم با نگرانی پرسید:
«مامان، چی شده؟»
زن جواب نداد.
لاته پوشه رو باز کرد.
«سه ماه»
صداش آروم بود.
بیش از حد آروم.
مادر کیم سرش رو پایین انداخت.
«خواهش میکنم…»
لاته ادامه داد:
«سه ماه وقت داشتی»
«شرایط سخت بود، من…»
«به من ربطی نداره»
صدای لاته برای اولین بار یکمی سردتر شد.
کیم به مادرش نگاه کرد.
هیچوقت اینطور ندیده بودش.
ترسیده.
بیدفاع.
لاته برگهای رو از پوشه بیرون آورد.
«قرارداد رو امضا کردی»
مادر کیم با صدایی لرزون گفت:
«فقط کمی بیشتر وقت میخوام»
لاته حتی نگاهش نکرد.
«نداری»
کیم دیگه نتونست ساکت بمونه.
«ببخشید…»
همه نگاهها رفتن سمتش.
کیم درجا یکمی خودش رو جمع کرد.
نگاه سرد لاته روی صورتش نشست و باعث شد برای لحظهای ادامهی حرفش رو فراموش کنه.
اما وقتی به مادرش نگاه کرد، دوباره جرئت پیدا کرد.
«من نمیدونم چه اتفاقی افتاده… ولی اگه مشکلی هست، شاید بتونیم حلش کنیم»
مادرش سریع گفت:
«کیم، نه»
اما دیر شده بود.
لاته آروم سرش رو سمتش چرخوند.
«حلش میکنی؟»
کیم با تردید سرشو تکون داد.
«حداقل… میتونم کمک کنم»
چند ثانیه سکوت شد.
لاته بدون اینکه نگاهش رو ازش برداره، پرسید:
«چند سالته؟»
کیم جا خورد.
انتظار همچین سؤالی رو نداشت.
«هیجده»
لاته چند لحظه ساکت موند.
«تازه هجده سالت شده؟»
کیم آروم سرشو تکون داد.
«چند ماهه»
نگاه لاته برای چند لحظه روی صورت معصوم و مضطربش ثابت موند.
بعد خیلی آروم گفت:
«پس هنوز خیلی چیزها رو نمیدونی»
کیم نمیدونست چرا، اما با وجود ترسی که داشت، آروم پرسید:
«مثلاً چی؟»
لاته چند ثانیه سکوت کرد.
نگاهش اونقدر سرد و بیاحساس بود که کیم ناخودآگاه انگشتهاش رو تو هم قفل کرد.
«اینکه بعضی تصمیمها…»
چند ثانیه مکث کرد.
«وقتی گرفته میشن، دیگه راه برگشتی ندارن»
کیم چیزی نگفت.
فقط نمیدونست چرا از شنیدن اون جمله، سرمای عجیبی زیر پوستش رفت.
لاته نگاهش رو ازش نگرفت.
«و فکر میکنی میتونی مشکلی رو حل کنی که مادرت سه ماهه نتونسته حلش کنه؟»
کیم لبهاش رو به هم فشار داد.
«اگه لازم باشه… کار میکنم»
لاته کمی سرش رو کج کرد.
«کار میکنی؟»
کیم آروم سرشو تکون داد.
«هر کاری باشه»
مادرش درجا برگشت سمتش.
«نه!»
اما کیم دستش رو آروم روی دست مادرش گذاشت.
«مامان…»
لاته به این صحنه نگاه میکرد.
چشمهاش بیروح بود.
هیچ احساسی توی صورتش دیده نمیشد.
بعد از چند ثانیه سکوت گفت:
«هر کاری؟»
کیم سرش رو پایین انداخت.
ترسیده بود.
خیلی بیشتر از چیزی که نشون میداد.
اما نمیتونست مادرش رو توی اون وضعیت ببینه.
«بله»
لاته نگاهش رو ازش گرفت.
رو به مرد کنارش گفت:
«بدهی منتقل میشه»
مادر کیم ناگهان از جاش بلند شد.
«نه! صبر کنین! اون فقط هجده سالشه!»
لاته بدون اینکه حتی پلک بزنه، جواب داد:
«خودش گفت هر کاری»
کیم چشمهاش رو بالا آورد.
برای اولین بار…
واقعاً فهمید شاید حرفی که چند لحظه قبل زده، زندگیش رو برای همیشه تغییر داده باشه.
لاته یک قدم به سمتش برداشت.
کیم ناخودآگاه عقب رفت.
اما پشتش به دیوار رسید.
لاته درست مقابلش وایستاد.
«ده دقیقه»
کیم با گیجی پرسید:
«چی؟»
«وسایلت رو جمع کن»
چشمهای کیم گرد شد.
مادرش دستش رو محکم گرفت.
«کجا میبرینش؟»
لاته بدون اینکه نگاهش کنه جواب داد:
«عمارت»
«اون فقط یه بچهست… تازه چند ماهه وارد این سن شده… اون از این چیزا چیزی نمیفهمه»
لاته این بار نگاه کوتاهی به کیم انداخت.
«یاد میگیره»
کیم به مادرش نگاه کرد.
لبخند کوچیکی زد.
لبخندی که بیشتر شبیه تلاش برای آروم کردنش بود.
«مامان… گریه نکن»
اما چشمهای خودش هم خیس شده بود.
لاته بدون هیچ تغییری توی چهرهاش برگشت.
«ده دقیقه»
⸻
کیم خیلی وسیلهای نداشت.
چند دست لباس.
یه عکس قدیمی.
و یه عروسک کوچیک که از بچگی نگه داشته بود.
وقتی کیفش رو بست، چند ثانیه به اتاق نگاه کرد.
مادرش کنار در وایستاده بود.
کیم به سمتش رفت و بغلش کرد.
«برمیگردم»
ولی خودش هم نمیدونست واقعاً برمیگرده یا نه.
وقتی از خونه بیرون اومد، بارون هنوز میبارید.
لاته کنار ماشین وایستاده بود.
کیم آروم به سمتش رفت.
قبل از سوار شدن، برای آخرین بار برگشت و مادرش رو نگاه کرد.
بعد وارد ماشین شد.
لاته روبهروش نشست.
کیم تموم مسیر سرش پایین بود.
اشک از چشمهاش پایین اومد، ولی درجا پاکش کرد.
سعی کرد صدایی از خودش درنیاره.
چند دقیقه بعد، صدای لاته توی سکوت ماشین پیچید.
«گریه کردی؟»
کیم جا خورد.
سریع سرشو تکون داد.
«نه»
لاته نگاش کرد.
کیم چشمهاش رو به پنجره دوخت.
«فقط… چشمم میسوخت»
لاته چیزی نگفت.
اما نگاهش چند ثانیه بیشتر از حد معمول روی صورت کیم موند.
ماشین توی تاریکی شب دور شد.
و خونهی کوچیک کیم، آرومآروم از نظرش محو شد.
اون هنوز نمیدونست چرا مردی مثل لاته، مردی که همه با ترس «ارباب» صداش میزدن، شخصاً برای گرفتن یک بدهی به خونهی کوچیک اونا اومده بود.
و نمیدونست از فردا، زندگیش توی بزرگترین و ترسناکترین عمارت شهر، زیر سایهی مردی شروع میشه که هیچکس جرئت نداشت ازش سؤال بپرسه.
ولی مهم ترین چیزی که کیم نمیدونست این بود که لاته او رو به خاطر بدهی نخریده بود.
لاته اون شب اصلاً برای گرفتن بدهی به خونهی اونا نرفته بود.
اون برای پیدا کردن شخص دیگهای اونجا بود.
اما وقتی کیم رو دیده بود…
تصمیمش عوض شده بود.
و لاته مردی نبود که بعد از گرفتن یک تصمیم،
هرگز ازش برگرده….