The Man I Wrote

The Man I Wrote

𝕋𝕙𝕚𝕣𝕒𝕪𝕒

باران از دیشب قطع نشده بود. پنجرهٔ کوچک اتاق هنوز بخار داشت و نور خاکستری صبح در میان پرده‌های سنگین گیر کرده بود.


اونگسا پشت میز چوبی‌اش نشسته بود؛ فنجانی نیمه‌خالی از قهوه کنار دستش و دفتر یادداشت بزرگی که هفته‌ها بود صفحهٔ سفیدش را نگاه می‌کرد، بی‌آنکه چیزی بنویسد.


او نویسنده‌ای بود که دیگر نمی‌نوشت.


مدت‌ها از آخرین رمانی که چاپ کرده بود می‌گذشت. ناشرش تماس می‌گرفت، پیام می‌داد، خواهش می‌کرد؛ اما اونگسا دیگر حرفی برای گفتن نداشت.


درونش ساکت بود؛ ساکت و تهی، مثل شهری که همه از آن رفته باشند.


آن روز، وقتی برای گرفتن نامه‌ها به پایین ساختمان رفت، صندوق پستش تنها یک پاکت در خود داشت.


روی پاکت، با دست‌خطی نرم و آشنا نوشته شده بود:


«برای تو، کسی که هنوز منتظره.»


نامش روی پاکت نبود. تمبری هم نداشت.


انگار کسی آن را مستقیم در صندوق گذاشته بود.


در راه بازگشت، باران شدیدتر شد. پله‌ها خیس و تاریک بودند و اونگسا به‌سختی توانست در را باز کند.


پاکت را باز نکرد. آن را روی میز گذاشت و خیره ماند.


ساعتی گذشت. بعد بالاخره گوشهٔ کاغذ را گرفت و بیرون کشید.


خطی تمیز و متعادل، بوی جوهر تازه، و جمله‌ای که نفسش را بند آورد:


«تو هنوز هم هر روز ساعت هفت بیدار می‌شی، قهوه‌ات رو تلخ می‌خوری و برای نوشتن به میزت برمی‌گردی اما نمی‌نویسی. چون منتظری من برگردم.»


اونگسا لبخندی محو زد.


شاید یکی از طرفدارانش بود؛ شاید هم بازی بی‌مزه‌ای از سوی کسی که او را می‌شناخت.


اما جملهٔ آخر آرامشش را ربود:


«قول داده بودم که اگر روزی فراموشم کردی، خودم برگردم تا یادت بیارم.»


دست‌هایش لرزید.


نه، این دیگر شوخی نبود. این جمله را فقط یک نفر می‌توانست بداند. جمله‌ای که سال‌ها پیش خودش نوشته بود، در یادداشتی خصوصی، خطاب به شخصیت خیالی داستان ناتمامی که هرگز چاپ نشد.


کسی چطور می‌توانست آن را بداند؟


صدای در که آمد، اونگسا از جا پرید.


در را که باز کرد، مردی را دید با چتری مشکی و لبخندی محو.


«ببخشید، من تازه اومدم این ساختمون.»


صدایی گرم داشت.


«من ئینم، واحد روبه‌رو.»


اونگسا فقط سر تکان داد.


ئین تشکر کرد و رفت؛ اما وقتی در بسته شد، نگاه اونگسا به پاکت افتاد.


ردی از باران روی آن نبود اما بوی بیرون را با خود به همراه داشت.




روزها گذشت و باران انگار تصمیم نداشت تمام شود.


اونگسا بیشتر وقتش را با نگاه کردن به بیرون از پنجره می‌گذراند.


باران می‌بارید، روی شیشه می‌لغزید و صدایش مثل تکرار یک فکر قدیمی بود.


پاکت دوم سه روز بعد رسید.


روی میز افتاده بود، درست در همان‌جایی که دیروز دفترش را گذاشته بود.


او مطمئن بود در را قفل کرده است. هیچکس نمی‌توانست وارد شود.


روی کاغذ نوشته بود:


«من هنوز طبقهٔ بالا رو به خاطر دارم.


بوی جوهر، پنجرهٔ کوچیکی که باز نمی‌شد، نوری که فقط روی دست راستت می‌افتاد.


تو همیشه با اون نور می‌نوشتی.


می‌خوام دوباره اون نور رو ببینم.»


اونگسا کاغذ را تا کرد و آهسته در کشوی میز گذاشت و سعی کرد بی‌اهمیت جلوه دهد؛ اما ذهنش رها نمی‌کرد.


چطور ممکن بود کسی جز خودش بداند نور از کجا روی میز می‌افتد؟


شب، وقتی برای بردن زباله پایین رفت، صدای گفت‌وگویی آرام از راه‌پله شنید.


ئین بود، با صدایی خسته اما گرم.


داشت با سرایدار پیر حرف می‌زد، دربارهٔ تعمیر لوله‌ها.


وقتی نگاهش به اونگسا افتاد، لبخند زد.


«شما هنوز بیدارین؟»


اونگسا فقط گفت:


«گاهی نمی‌تونم بخوابم.»


ئین سری تکان داد.


«منم همین‌طور. فکر می‌کنم این بارون از اون بارون‌هاست که نمی‌ذاره آدم خوابش ببره.»


چند روز بعد، ئین زنگ زد و گفت برق واحدش قطع شده است؛ می‌تواند چند دقیقه از پریز اتاق اونگسا استفاده کند؟


اونگسا مکث کرد، اما در را باز کرد.


خانه‌اش بوی کاغذ و قهوه می‌داد.


ئین نگاهی کوتاه به دفترهای روی میز انداخت، به دست‌نوشته‌ها و به پنجرهٔ بخارگرفته.


«این‌همه می‌نویسی؟ نویسنده‌ای؟»


اونگسا گفت:


«بودم.»


«چیشد که دیگه نمی‌نویسی؟»


«گاهی حرفا تموم می‌شن یا آدم از گفتنشون می‌ترسه.»


ئین خندید.


«فکر می‌کنم بعضی حرفا خودشون راهشونو پیدا می‌کنن، حتی اگه ننویسیشون.»


اونگسا چیزی نگفت؛ اما آن شب، بعد از رفتن ئین، متوجه شد سومین پاکت روی میز افتاده بود، با دست‌خطی کمی متفاوت.


روی آن نوشته شده بود:


«امشب از اتاقت بوی بارون میومد، دوباره نوشتی؟»


اونگسا به اطراف نگاه کرد. پنجره باز نبود. در بسته بود.


با دستی لرزان، انگشتش را روی جمله کشید.


جوهر هنوز خیس بود.




صبح‌ها حالا با صدای در شروع می‌شد.


ئین اغلب به بهانه‌ای کوچک سر می‌زد: قرض گرفتن فنجان، خواستن حولهٔ خشک، یا فقط گفتن اینکه «باران هنوز ادامه داره.»


اونگسا اول سعی می‌کرد فاصله بگیرد؛ اما کم‌کم حضور آن مرد در فضای ساکت خانه‌اش مثل نوری نرم روی دیوار نشست.


ئین دربارهٔ همه‌چیز حرف می‌زد؛ دربارهٔ کارش، گذشته‌اش و گاهی چیزهایی که انگار فقط برای خودش می‌گفت.


اونگسا گوش می‌داد و برای اولین بار پس از مدت‌ها حس کرد در این خانه صدایی غیر از صدای باران وجود دارد.


یک عصر، وقتی باران برای لحظه‌ای قطع شد، ئین گفت:


«همیشه تنها زندگی میکردی؟»


اونگسا گفت:


«مدتیه. بعد از اون کتاب آخرم… دیگه کسی نموند.»


«چرا؟»


«چون اون کتاب رو برای کسی نوشتم که دیگه نیست.»


ئین سرش را پایین انداخت.


«اون کتاب رو خوندم.»


اونگسا مکث کرد.


«جدی؟ از کجا پیداش کردی؟ نسخه‌هاش تموم شده.»


«من نسخه‌ای دارم که هیچکس نداره؛ نسخه‌ای که خودت با دست نوشتی.»


اونگسا میخکوب شد.


می‌خواست بپرسد منظورش چیست، اما ئین لبخند زد:


«شوخی کردم. فقط می‌خواستم ببینم چقدر جدی می‌گیریش.»


اما شوخی نبود؛ لحنش طوری بود که دروغش را فاش می‌کرد.


آن شب، اونگسا نوشت؛ برای اولین بار پس از ماه‌ها.


چیزی شبیه یادداشتی بی‌هدف و پراکنده:


«گاهی کسی به زندگی‌ات می‌آید، نه از بیرون، بلکه از درون چیزی که خودت جا گذاشته‌ای و وقتی نگاهش می‌کنی، حس می‌کنی از قبل می‌شناسی‌اش؛ چون واقعا زمانی او را می‌شناختی‌؛ چون روزی او را خلق کرده‌ای.»


صبح روز بعد، پاکت چهارم رسید.


در آن فقط یک جمله بود:


«بالاخره نوشتی، ممنون که زنده‌ام کردی.»


اونگسا دفترش را بست.


قلبش تند می‌زد.


سراسیمه به راه‌پله رفت.


در واحد ئین باز بود.


روی میز کنار در، فنجان قهوه‌ای بود که هنوز بخار می‌کرد.


اما از خود ئین خبری نبود.


چند ساعت گذشت تا بالاخره برگشت.


وقتی آمد، خیس از باران، آرام گفت:


«دیشب تا دیروقت قدم زدم.»


و بعد بی‌مقدمه پرسید:


«اگه یه روز بفهمی کسی که داری باهاش حرف می‌زنی واقعی نیست، چیکار می‌کنی؟»


اونگسا گفت:


«اگه احساسش واقعی باشه، فرقی داره؟»


ئین خندید.


«جواب درستی دادی.»


در سکوت بعدی، چیزی میانشان شکل گرفت؛ نه کاملاً عشق، نه صرفاً کنجکاوی؛ چیزی میان ترس و دلتنگی.


اونگسا می‌دانست باید بترسد اما آرامشی که از حضور ئین می‌گرفت مثل لمس چیزی آشنا بود.


آن شب باران دوباره شروع شد.


در نور مه‌آلود پنجره، سایهٔ دو نفر بر دیوار افتاده بود؛ یکی نشسته، یکی ایستاده، هر دو در سکوت.


و روی میز، کنار فنجان‌ها، پاکتی دیگر آرام خیس می‌شد.




باران هنوز آرام و مداوم می‌بارید.


اونگسا پشت میز نشسته بود و پاکت پنجم را باز می‌کرد. دست‌هایش دیگر نمی‌لرزید، اما قلبش مثل طبل می‌کوبید.


روی کاغذ نوشته شده بود:


«اگر دنبال حقیقتی، بیا به کتاب‌فروشی قدیمی؛ جایی که ده سال پیش سوخت و همه‌چیز از بین رفت.»


اونگسا لحظه‌ای ایستاد. کتاب‌فروشی قدیمی؟


ده سال پیش، او همان کتاب‌فروشی را برای تحقیق یکی از رمان‌هایش دیده بود.


آتش‌سوزی همه‌چیز را نابود کرده بود.


اما چرا کسی حالا او را به آنجا هدایت می‌کرد؟


ئین آن روز به واحد اونگسا آمد؛ خیس از باران، با چتری شکسته در دست.


«آماده‌ای بریم؟»


اونگسا سکوت کرد و نگاهش را به زمین دوخت.


«این… تو چرا درباره‌اش می‌دونی؟»


ئین لبخندی محو زد.


«چون من همیشه با تو بودم؛ حتی وقتی خودت نمی‌دونستی.»


اونگسا با تعجب به چشمانش نگاه کرد.


«یعنی… تو…؟»


ئین نزدیک شد و آرام گفت:


«نامه‌ها رو… من نوشتم؛ ولی نه برای اذیت کردن. برای اینکه یادت بیارم کی بودی؛ کی می‌تونستی باشی.»


«من… نمی‌فهمم…»


«تو نویسنده بودی و من شخصیتت ولی حالا زندگیم واقعیه؛ کنار تو.»


اونگسا ساکت ماند.


انگار تمام خاطرات و سال‌ها فاصله در یک لحظه جمع شده بودند.


نامه‌ها، خطوط نوشته‌شده، سایه‌ها، تمام چیزهایی که فراموش کرده بود، حالا معنا پیدا می‌کردند.


در کتاب‌فروشی متروکه، زیر آوار، جعبه‌ای فلزی پیدا کرد.


در آن دفترچه‌ای بود که خودش سال‌ها پیش نوشته بود؛ همان داستان ناتمام که شخصیت اصلی‌اش ئین بود.


حالا ئین، زنده و واقعی، کنار او ایستاده بود.


اونگسا نفس عمیقی کشید.


«پس… همهٔ این نامه‌ها… تو…»


ئین لبخند زد:


«آره ولی چیزی که مهمه اینه که حالا می‌تونی دوباره بنویسی و من… این‌بار می‌مونم.»


اونگسا قلمش را برداشت.


دفترچه باز شد؛ صفحات سفید منتظر بودند.


باران از پنجره می‌لغزید و روی میز می‌افتاد.


دستش لرزید اما این بار نه از ترس؛ از چیزی شبیه شرم.


سال‌ها بود فقط نگاه کرده بود. فقط منتظر مانده بود. فقط خوانده بود.


و حالا، مردی کنارش نشسته بود که نفس می‌کشید؛ کسی که خودش آفریده بود اما دیگر فقط کلمه نبود.


اونگسا نوشت:


«من سال‌ها فکر می‌کردم نویسنده یعنی کسی که حرف می‌زند.


اشتباه می‌کردم.


نویسنده کسی است که اول گوش می‌دهد؛ به چیزی که هنوز نوشته نشده. به کسی که هنوز نیامده.


و اگر خوب گوش بدهد، آن صدا خودش قلم را به دست می‌گیرد.»


ئین کنار او نشست و دستش را در دست گرفت.


گرم بود. واقعی بود.


در سکوتی مطبوع، صدای باران تنها موسیقی‌ای بود که لازم داشتند.

Report Page