The Letter

The Letter

girls to fuck with


سونگهون عزیزم،

نمی‌دونم این نامه قراره به دست کسی برسه یا نه. راستش، مهم هم نیست. اینو برای تو می‌نویسم، حتی اگه هیچ‌وقت خونده نشه. حتی اگه فقط یه زمزمه توی باد باشه، حتی اگه فقط کلماتی باشن که توی سکوت شب گم می‌شن.


چند سال گذشته سونگهون، سه سال؟ یا شاید یه عمر؟ نمی‌دونم، چون زمان از اون شب دیگه برای من حرکت نکرد. من همون‌جا موندم، توی اون خیابون تاریک، کنار اون ماشین درهم‌شکسته، کنار رد خونی که هیچ‌وقت از ذهنم پاک نشد. موندم توی لحظه‌ای که دنیا تورو ازم گرفت.


بعد از تو، دنیا خالی شد. بی‌رنگ شد، بی‌معنی شد. انگار همه‌ی رنگ‌ها رو با خودت بردی، انگار همه‌ی صداها رو خاموش کردی. سعی کردم ادامه بدم، سعی کردم لبخند بزنم، حرف بزنم، نفس بکشم... ولی همه‌ش یه نمایش مسخره بود. تو نبودی، پس هیچ‌چیز واقعی نبود.


سونگهونا... دلم برات تنگ شده. برای خنده‌هات، برای نگاهت، برای لمس‌هات، حتی برای دعواهامون.


دلم برای همه‌ی اون لحظه‌هایی که داشتم و نمی‌دونستم چه‌قدر قراره برام ارزشمند بشن، می‌سوزه.

دلم برای روزایی که توی راه مدرسه راه می‌رفتیم و تو، بدون اینکه بدونی، همیشه نیم‌قدم جلوتر از من بودی تنگ شده.


برای وقتایی که یه‌دفعه برمی‌گشتی، لبخند می‌زدی و می‌گفتی: "چرا انقدر آروم راه میای، هیسونگی؟" و من فقط سرمو پایین می‌نداختم که نبینی چطور تمام وجودم توی اون لحظه به خاطر وجودت ذوب می‌شد.


دلم برای روزایی تنگ شده که بارون می‌اومد و ما بدون چتر می‌دویدیم، بعد تو دستمو می‌گرفتی و می‌خندیدی و من...

من از خدا می‌خواستم که بارون هیچ‌وقت بند نیاد.


دلم برای اون شب تنگ شده که توی اتاقم دراز کشیده بودی، و به من زل زده بودی. برای اون لحظه که گفتی "هیسونگ، فکر کن یه روز از هم جدا بشیم. وحشتناکه، مگه نه؟"


و من خندیدم، چون حتی تصورشم غیرممکن بود.

ولی حالا... حالا من بدون تو دارم توی یه دنیای وحشتناک زندگی می‌کنم.


دلم برای همه‌ی اون لحظه‌هایی که داشتم و نمی‌دونستم چه‌قدر قراره برام ارزشمند بشن، می‌سوزه.

برای تمام "دوستت دارم"هایی که نگفتم، برای تمام لحظه‌هایی که می‌تونستم بهت نزدیک‌تر بشم، ولی جرات نکردم.


می‌دونی چیه؟ این روزا حتی از خاطراتمونم می‌ترسم. چون وقتی یادم می‌افته که چقدر واقعی بودن، چقدر خوشبخت بودم و نفهمیدم... قلبم طوری درد می‌گیره که انگار هزار بار دیگه دارم از دستت می‌دم.


تو هیچ‌وقت نفهمیدی، مگه نه؟ هیچ‌وقت ندونستی که من فقط یه "دوست" نبودم. من عاشقت بودم، سونگهون. عاشقِ لبخندت، عاشقِ رویاهایی که با هیجان برام تعریف می‌کردی، عاشقِ صدات وقتی اسمم رو صدا می‌زدی.


ولی هیچ‌وقت نگفتم. هیچ‌وقت نذاشتم بفهمی.

چون می‌ترسیدم. از دست دادنت، از اینکه کنارم نباشی، از اینکه تو رو از دست بدم...

ولی آخرش، من تو رو از دست دادم.

بی‌هیچ حرفی، بی‌هیچ خداحافظی.


اما سونگهون، می‌دونی بدترین چیز چیه؟

اینکه هنوز هر شب قبل خواب، تو رو توی ذهنم صدا می‌زنم، انگار که یه جایی توی این دنیا هنوز جوابم رو می‌دی.


اینکه هنوز وقتی بوی بارون میاد، ناخودآگاه دنبالت می‌گردم، چون همیشه کنارم بودی.

اینکه هنوز، توی شلوغ‌ترین خیابونا، بین صدای بوق ماشینا و قدمای عجول مردم، گوشام دنبال خنده‌ی تو می‌گرده.

ولی تو نیستی...


و من دیگه خسته شدم، سونگهون، ولی حالا، دیگه نمی‌ترسم. دیگه قرار نیست توی این دنیای ساکت و سرد تنها بمونم. دیگه هیچ نگرانی‌ای ندارم.


تو روز تولد من رفتی و من روز تولدت دارم میام پیشت، سونگهون.

عجیبه، نه؟ انگار همیشه به یه شکلی به هم گره خورده بودیم. انگار دنیا، حتی توی این تراژدی، نخواست که ما رو از هم جدا کنه.


ما دوباره امشب، یه جایی، توی آسمون باز هم همدیگه رو پیدا می‌کنیم.

و اون موقع، دیگه هیچ‌چیز نمی‌تونه ما رو از هم جدا کنه. منتظرم باش، قشنگ ترین اتفاق زندگیم.


– لی هیسونگ.

Report Page