The Last Waltz
Milanدر آن قصر، دیگر هیچچیز زنده نبود.
دیوارها ترک برداشته بودند، باغ در تاریکی فرو رفته بود و ساعت بزرگی که سالها روی نیمهشب متوقف مانده بود، هرگز دوباره به حرکت درنیامده بود.
تنها دختر باقی مانده بود.
هر شب، پیش از خواب، شمع کوچکی کنار تختش روشن میکرد. و هر شب، درست پیش از خاموش شدن شعله، صدای والس قدیمیای از تالار پایین به گوش میرسید.
اما آن شب، موسیقی بلندتر از همیشه بود.
دختر از اتاق بیرون آمد و از پلهها پایین رفت.
با هر قدم، قصر تغییر میکرد.
گردوغبار ناپدید شد. شمعها یکییکی روشن شدند. لوسترها درخشیدند و ناگهان تالار از مهمانانی با ماسکهای سفید و لباسهای باشکوه پر شد.
جشن بالماسکه آغاز شده بود.
در میان جمعیت، مردی با کت سیاه ایستاده بود.
وقتی نگاهشان به هم افتاد، دختر او را شناخت؛ نه از چهرهاش، زیرا صورتش پشت ماسک پنهان بود، بلکه از انگشتر نقرهایای که در دست داشت.
همان انگشتری که دختر سالها بر گردن خود آویخته بود.
مرد دستش را دراز کرد.
دختر دست او را گرفت.
موسیقی آغاز شد.
آنها به رقص درآمدند.
مرد چیزی نمیگفت. تنها هر بار که او را میچرخاند، آرام زمزمه میکرد:
«این بار نوبت توست که بیدار شوی.»
دختر نمیخواست بشنود.
موسیقی بلندتر شد.
برای لحظهای، همهچیز مانند گذشته بود؛ همان تالار، همان نور و همان دستی که گمان میکرد دیگر هرگز لمسش نخواهد کرد.
اما ناگهان نگاهش به انتهای تالار افتاد.
درِ اتاقی قدیمی نیمهباز بود؛ اتاقی که سالها از گشودنش هراس داشت.
موسیقی به اوج رسید.
مرد برای آخرین بار او را چرخاند.
دختر چشمهایش را بست.
و هنگامی که آنها را گشود...
تالار خالی بود.
نه مهمانی.
نه شمعی.
نه موسیقی.
نه مردی.
تنها قصر متروکه و سکوت باقی مانده بود.
دختر آرام به سوی آن اتاق رفت.
در را گشود.
درون اتاق، چیزی جز یک گرامافون خاموش و کت سیاهی که بر صندلی مانده بود، وجود نداشت.
روی زمین، گل سفیدی افتاده بود.
دختر گل را برداشت.
برای نخستین بار دریافت که شاید تمام این سالها، خودش بوده که هر شب آن جشن را از نو برپا میکرده است.
انگشتر را از گردنش بیرون آورد و در دست گرفت.
باد از پنجره شکسته به درون وزید.
گل از میان انگشتانش رها شد و به دل تاریکی بیرون رفت.
صدای مرد بار دیگر در ذهنش پیچید:
«این بار نوبت توست که بیدار شوی.»
دختر به تالار خالی نگریست.
موسیقی دیگر آغاز نشد.
و این بار، منتظرش نماند.
تنها پنجره را گشود.
صبح هنوز نرسیده بود، اما برای نخستین بار، دختر به تاریکی قصر پشت سرش نگاه نکرد.
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
گاهی سختترین خداحافظی، خداحافظی با کسی نیست که از دست دادهای؛ خداحافظی با جهانی است که بعد از رفتنش برای خودت ساختهای.