The Last Time
𝘓𝘢𝘸𝘳𝘦𝘯𝘤𝘦Heeki.
بعد از چندین ماه دوباره و مثل همیشه برگشته بود سر نقطه اول. سر همون نقطه ای که ازش متنفر و همزمان دیوونه وار عاشقش بود. دوباره شده بود همون ادم قدیمی. همون ادم پارسال یا شاید دو سال پیش، شاید هم شیش سال پیش. نمیدونست. تنها چیزی که میدونست، این بود که دوباره نشسته بود جلوی در خونهش. مثل همیشه کنار دیوار خونهش نشسته بود روی زمین و نگاهش رو به اسکرین شات های توی گوشیش داده بود. اروم عکس هارو ورق میزد، اون پیام ها، اون عکس ها، دوباره همون اهنگ های همیشگی، اهنگ هایی که نمیدونست چندبار بهشون گوش داده، چندسال ازشون گذشته، چقدر کهنه شدن. اما هنوز بوی زندگی میدادن، هنوز میتونست زمانی رو به نیکی یاداوری کنه که اون واقعا زنده بود. نفس میکشید، میخندید، حس میکرد، امید داشت. امید؟ شاید هم نه. نیکی هیچوقت به هیچ چیزی امیدوار نمیشد. هیچوقت به ایندهش با هیسونگ امیدی نداشت چون میدونست اون پسر نمیتونه. اون زیادی مریض بود، برای حس کردن، برای خندیدن، برای عاشق شدن. اون مریض بود. نمیدونست اسم بیماری کسی که توی تمام رویاهاش نقش داره چیه. فقط میدونست درست نمیشه..میدونست نمیتونه بهش کمک کنه تا درمانش کنه، چون هیچوقت نتونسته بود.
با حس باد سردی که از زیر لباسش رد شد و بدن خستهش رو لمس کرد کمی لرزید و پاهاش رو بیشتر توی شکمش جمع کرد. کلاه خیس شده از بارونش رو بیشتر جلو کشید تا صورتش کمتر مشخص باشه. سوییشرتش بخاطر نشستن روی زمین خیس ، گلی شده بود و بدنش کمی سر شده بود. اما یه چیزی هنوز گرم بود، عشقش به هیسونگ هنوز قفسه سینهش رو گرم نگه میداشت. و بهش اجازه یخ زدن نمیداد. اما مشکل اینجاست چیزی که باعث شده بود اون یخ کنه، دقیقا عشقش به هیسونگ بود. از این احساسات ضد و نقیض متنفر بود.
گوشیش رو خاموش کرد و اونو توی جیب سوییشرتش جا داد و صدای اهنگش رو کمتر کرد تا صدای بارون هم بتونه بشنوه و با صدای اروم و شکسته ای با اهنگش زمزمه میکرد
-Lili, you know there's still a place for people like us
The same blood runs in every hand
You see it's not the wings that make the angel
Just have to move the bats out of your head
چشمهاش رو بست و سرش رو به دیوار پشتش تکیه داد و اجازه داد اشکای گرمش روی صورت یخ زدهش پایین بیان و نفسش رو لرزون بیرون فرستاد. دستاشو دور پاهاش مشت کرده بود و به سختی از بین چشم های نیمه بازش به اشخاصی که وارد اون ساختمون میشدن نگاه میکرد تا بلکه یکیشون هیسونگ باشه. اما انگار امشبم قرار نبود عروسکش رو ببینه. نمیدونست از قصده یا نه، نمیدونست خونهش رو عوض کرده یا نه، اما هنوز منتظر بود، هنوزم دلش میخواست ببینتش. فقط یکبار ببینتش و مثل هزار بار دیگه التماسش کنه. که دوسش داشته باشه، که برگرده، که این جنگ لعنتی رو تموم کنه.
چندساعت گذشته بود و نیکی دیگه نمیدونست ساعت چنده، گوشیش خاموش شده بود و اون کوچه خلوت تر از همیشه شده بود و هیچ کسی رد نمیشد، هیچ صدایی جز بارون به گوش نمیرسید و حتی دیگه اهنگی نبود که شنیده بشه، اما هنوزم نیکی زمزمه هاش ادامه داشت. با هیسونگ خیالی خودش صحبت میکرد و از سرما به خودش میلرزید و تو خودش جمع شده بود. تا لحظه ای که بارون متوقف شد، نه کامل، اما دیگه نیکی اون بارون رو حس نمیکرد. جاش حضور شخصی رو حس میکرد که کنارش ایستاده و چتری بالای سرش گرفته.
به سختی سرشو بالا گرفت و از بین موهای مشکی رنگ خیسش که جلوی چشماش ریخته بود به اون شخص نگاه کرد. اون صورت اشنا بود…اون..
-هیسونگ..
+نیکی..؟! تو اینجا چیکار میکنی؟
نیکی لبخند بی جونی زد و اروم تنش رو سمت هیسونگ متمایل کرد و سرش رو به کنار زانوش تکیه داد و چشماشو بست.
-میدونستم میای..
+چندساعته اینجایی؟!
-نمیدونم..چندماهه رفتی؟
هیسونگ به سختی بزاق دهنش رو قورت داد و کلاه سوییشرت نیکی رو اروم کشید.
+بلند شو اب داره میبردت
نیکی اروم خندید و سرشو کمی کج کرد تا بتونه چهره موردعلاقهش رو ببینه و دستشو روی ساق پای هیسونگ کشید.
-تو میخوای به جاش منو ببری؟
+نه، کجا دارم ببرم؟
-خونه خودت
هیسونگ نفس عمیقی کشید و با کلافگی سمت نیکی خم شد و بازوش رو کشید تا بلند شه و نیکی هم به سختی از جاش بلند شد و لرزی به تنش از سرما افتاد.
+سرما میخوری اینجا، برو خونه زودتر
نیکی دستاشو دور کمر هیسونگ پیچید و تنش رو کشید توی بغل خودش و سرشو رو شونه هیسونگ انداخت. بی جون بود، نمیتونست اونو محکم بغل کنه. نمیتونست انقدری توی بغلش فشارش بده که دلتنگیشو نشون بده. و هیسونگ؟ بی حرکت بود. خنثی بود. مثل همیشه بود. چتر توی دستش بود و دست دیگهش پایین افتاده بود، حتی تلاش نمیکرد نیکی رو بغل بگیره.
+تمومش کن نیکی
نیکی اما با تمام جونی که توی تنش مونده بود، حلقه دستاشو تنگ و محکمتر کرد و هیسونگ رو توی بغل خودش حبس کرد و نفس عمیقی از بوی تنش کشید.
-دلم برات تنگ شده.. چرا اینجوری میکنی؟
+داری باعث میشی سردم شه و خیس بشم
نیکی کمی معذب شد و اروم دستاش رو از دور کمر هیسونگ پایین انداخت و خیلی کم عقب رفت تا بتونه صورتش رو ببینه.
-متاسفم
+چرا؟
-که مزاحمت شدم..
+مزاحمم نیستی
-همیشه هستم هیسونگا، فقط بهم نمیگیش تا ناراحت نشم
+نیستی، میدونی که با کسی تعارف ندارم
نیکی لبخند محوی زد طوری که هیسونگ حتی نتونست خوب اون رو ببینه و اروم سرشو کج کرد و اجزای صورت هیسونگ رو با دقت نگاه میکرد.
-لعنتی.. خیلی دلم برات تنگ شده هیسونگ..
هیسونگ به نیکی خیره مونده بود و با شنیدن این حرف، انگشتاشو محکمتر دور دسته چتر فشرد و لب هاش کمی لرزید و اروم نگاهشو از نیکی گرفت و به خیابون خیره شد.
+من همینجام
-نیستی، پیش من نیستی عروسک
هیسونگ چشماش رو بست و نفس عمیقی کشید تا خودش رو کنترل کنه و اروم لب زد
+من درست جلوی چشماتم
-روحت دیگه پیش من نیست..قلبت پیشم نیست..مال من نیست
هیسونگ اروم سرشو سمت نیکی برگردوند و نگاهش رو به چشم های خیس از اشکش داد و بعد لبخند احمقانهش.
+چرا این فکرو میکنی؟
نیکی کمی مکث کرد و توی سکوت به چشم های هیسونگ نگاه کرد و اروم دستشو بالا اورد و روی قفسه سینه هیسونگ قرارش داد.
-چون نتونستم کاری کنم بهم اعتماد کنی
هیسونگ مچ دست نیکی رو گرفت و اونو از خودش فاصله داد و سرش رو پایین انداخت و اروم لب زد
+مسئله تو نیستی نیکی
-میدونم ، مسئله تویی هیسونگ..تو نمیتونی به هیچکس اعتماد کنی..اما چرا منم مثل بقیه ام؟ چرا من استثنا نشدم؟
هیسونگ لبخند کوچیکی زد و سرش رو کمی بالا اورد و اروم به وسط پیشونی نیکی با انگشتش ضربه زد و کمی تو صورتش خم شد.
+تو استثنایی که الان پیشتم
نیکی لحظه ای قلبش ریخت. بدنش گر گرفت، انگار دیگه سردش نبود، انگار همین الان افتاب طلوع کرده بود و به صورتش میتابید. اما هیسونگ دوباره اونو تا لب مرز برده بود و ولش کرده بود.
+وقتشه برگردی خونه خودت
نیکی چند ثانیه سکوت کرد و با چشم های ناراحتش، شبیه همیشه به هیسونگ خیره شد. هیسونگ نگاهش نمیکرد، اون همیشه از این نگاه های نیکی فرار میکرد و نمیذاشت نیکی با چشماش حرف بزنه.
+برو نیکی
-چرا؟
+نمیتونم..میفهمی؟ مشکل تو نیستی من فقط..
-میفهمم..نمیخوام بابت گفتنش به خودت سختی بدی
هیسونگ هوم کوتاهی سر داد و نگاهش همچنان به پایین بود. نیکی قدمی به جلو برداشت و دوباره هیسونگ رو توی بغل خودش کشید. نفس عمیقی توی موهای نرمش کشید و اروم سر هیسونگ رو بوسید و پیشونیش رو به پیشونی اون تکیه داد.
-برنمیگردیم؟
+نمیتونیم برگردیم
نیکی نگاه نا امیدش رو روی چهره هیسونگ چرخوند و اروم دستشو روی موهاش کشید و نوازششون کرد.
-کاش فقط میتونستم حالتو خوب کنم
هیسونگ دستش رو توی قفسه سینه نیکی فشرد و تنش رو به عقب فرستاد و بدون اینکه نگاهش کنه به سمت در خونهش رفت.
+بار اخر بود؟
-اگر امشب بمیرم ، اره
هیسونگ لبخند کوچیکی زد و در خونهش رو باز کرد و چند لحظه همونجوری ایستاد و اروم لب زد
+زیادی سرکشی.
-زیادی دوست داشتنی ای.
هیسونگ وارد ساختمون شد و در رو بست و با قدم های ارومی به سمت خونهش رفت و نیکی برای چند لحظه به جای خالی عروسکش خیره موند و لبخند تلخی روی لب هاش نشسته بود.
اروم و عقب عقب قدم برمیداشت و سرش رو به سمت خیابون چرخوند اما همون لحظه اون نور زیادی که نزدیک صورتش میومد باعث شد سر جاش خشکش بزنه و لحظه بعدی جز درد افتضاح توی بدنش و سرش، هیچ چیزی رو نمیتونست حس کنه.
هیسونگ با شنیدن صدای بلندی سر جاش ایستاد و نیم نگاهی به در بسته انداخت. با تردید به سمت در رفت و دستش رو جلو برد. اما بازش نکرد. دلش نمیخواست فکری که تو سرشه رو ببینه. دلش نمیخواست اخرین چیزی که از نیکی میبینه بدن خونیش کف زمین باشه. دلش نمیخواست اون صحنه رو ببینه پس فقط دستش رو عقب کشید و خودش رو سریع وارد محوطه ساختمون کرد و به سمت خونهش رفت. و نیکی توی اون سرما، بدون اینکه توجهی به صدای راننده اون ماشین بکنه که سعی داشت بیدارش بکنه، فقط یک جمله توی ذهنش میگذشت.
-اگر میدونستم این اخرین باره محکمتر بغلت میکردم عروسک..
End?