The Last Sunset
𝑽𝒊𝒗𝒂𝑳𝒂𝑽!𝒅𝒂 🖤⋆دعوای چان و مینهو یه دعوای الکی که سر هیچ و پوچ بود شروع شد ولی بعد دیگه الکی نبود ، تبدیل شد به درک نکردن هم ، حرفای ناگفته بینشون و حرف های اشتباه که هیچوقت نباید به هم میگفتن و برعکس ، نگفتن حرفایی که باید به هم میگفتن
شاید اگه می گفتن همه چیز بهتر می شد.......
.
.
.
مینهو: فردا حرف میزنیم الان خستم ، میرم بخوابم
چان نیشخندی زد و با تعجب و عصبانیت بهش نگاه کرد
-چی؟؟ میخوای بری بخوابی؟ همین الان؟ اصلا برات مهمه من چه حالی دارم یا چه احساسی دارم؟ بعد همینجوری میخوای ول کنی؟؟
مینهو دستی به پیشونیش کشید
-فقط نمیخوام حالمون بد بشه با دعوا وقتی آروم شدیم حرف میزنیم
چان: ولی حالمون بد هست!! نفس عمیقی کشید تا خودش رو کنترل کنه
-خودت وقتی عصبانی باشی بدون توجه به زمان همه چیز رو بهم میریزی و برات مهم نیست حالمون بده یا نه! من حق ندارم عصبانی یا ناراحت باشم؟ روز بدی داشته باشم؟ نباید انتظار داشته باشم یه بارم تو حالم رو خوب کنی؟؟؟
مینهو: چان....
چان : ناراحتی بیا سر من خالی کن ، عصبانی بیا سر من خالی کن چان اصلا برای همیناست آره؟
مینهو: چرا اینطوری هستی؟ جوری که انگار هیچوقت نمیفهممت
چان : فکر میکنی دوست دارم اینطور باشم؟ فکر میکنی از اینکه میبینم تو از من فاصله گرفتی ، لذت میبرم؟ این رفتار من این عصبانیت من فقط چون نمیدونم چطور باید بهت نزدیک بشمه وقتی حس میکنم داریم غرق میشیم و من دستم بهت نمیرسه تا نجاتت بدمه!!!
مینهو اخمی کرد
-خودتم داری غرق میشی اونوقت میخوای منو نجات بدی؟
چان: فقط میخوام یه کاری کرده باشم
مینهو: من این همه کار برات کردم...
چان: نه مینهو ، ما این همه کار برای هم کردیم منم آدمم و احساسات دارم ولی شاید حق با تو بود نباید الان حرف می زدیم پس شبت بخیر
مینهو:بخوابیم؟
چان به سمت اتاق رفت
-آره از اول هم همینو میخواستی دیگه "بریم بخوابیم"
مینهو سرش رو بلند کرد و با چشمایی قرمز و خیس بهش نگاه کرد
-خسته شدممم!!
صداش بم شده بود و انگار از ته چاه بیرون میومد
-عصبیم که چرا..چرا درکم نمیکنی؟...چرا به جای درک کردنم همه چیز رو بدتر میکنی؟ چرا به جای حل مشکلاتم خودت......تبدیل به یه مشکل دیگه میشی؟
همین جمله مثل پتکی بود که به سر چان برخورد کرد
"یه مشکل دیگه"
یعنی حضور اون...
حرفاش....
همه و همه...
برای مینهو یه بار اضافه رو شونه هاش بودن؟
یعنی نه تنها یه تسلی بلکه یه درد بود؟
دردی که مینهو ترجیح میداد تنهایی تحملش کنه ، همونجا بود که چان فهمید یه فاصله ای بینشون افتاده که دیگه قابل پر شدن نیست
فاصله ای که نه از جنس دوری مکان ، که از جنس درک نشدن بود.
چان: من از کجا باید می فهمیدم؟
مینهو : دقیقا ، از کجا میخوای بفهمی؟ من همه چیز رو هم بهت بگم نمیفهمی
چان : تو خودت میفهمی؟
مینهو : تو که اصلا چیزی نمیگی
چان: چون تو چشمت رو روی همه چیز بستی و فقط ادعا میکنی چرا تو رو نمیفهمم ولی خودت چی؟ چشمت رو روی همه چیز ، روی احساساتم ، روی سختی هام ، دلیل عصبانیتام بستی و از یه جایی به بعد من تصمیم گرفتم سکوت کنم. میدونی بدترین حس دنیا چیه؟ این که تمام تلاشت برای خوب بودن فقط باعث بشه بیشتر از همیشه تنهای تنها بشی...
مینهو: شاید بهترین کار این بود که هیچوقت همدیگه رو نمی دیدیم شاید اون وقت انقدر درد نداشتیم و همو آزار نمیدادیم ، شاید اونجوری حفره تو قلبم انقدر تاریک و دردناک نبود
چان : درست میگی...
با چشم هایی پر از ناامیدی به کسی که بیشتر از همه تو این دنیا دوسش داشت نگاه کرد
-دلم میخواد بهت بگم خیلی دوست دارم اما فهمیدم دوست دارم گفتنام مشکلاتمون رو حل نمیکنه و فکر کنم دوست دارم دیگه هیچ معنایی برامون نداشته باشه
همین حرف مثل تیغ تیزی بود که وارد قلب مینهو شد
هردو بهم خیره شده بودن و خستگی ، ناامیدی و ناراحتی رو داخل چشم همدیگه می دیدن
سکوتی بینشون شکل گرفته بود ، سکوتی آزاردهنده ای که حتی صدای تیک تاک ساعت هم باعث شکستنش نمیشد
سکوتی که دیگه فقط سکوت نبود ، صدای شکستن عشقشون بود، غروبی بود که هیچوقت طلوعی نداشت. غروبی که فقط سیاهی مطلق بود و یه دیوار بلند بینشون کشیده شد.
حسرت حرف هایی که هیچوقت نباید بهم میزدن.....
روبه روی هم بودن ولی خیلی باهم فاصله داشتن ، تو دنیای خودشون به تنهایی گریه میکردند و به آخرین غروب عشقشون نگاه می کردند نه تنها عشقشون بلکه فرصت باهم بودن و حل مشکلات رو هم از دست دادن
روزی که چان نزدیک بود تصادف کنه و به مینهو نگفت تا نگرانش نکنه و مینهو خبر رد شدنش تو کار رو شنیده بود و به چان نگفت تا به مشکلات چان اضافه نکنه و ناراحت نشه ، روزی که جفتشون هیچوقت متوجهش نشدن...
کاش میشد زمان رو به عقب برگردوند ، به اون صبح آروم قبل طوفان...
جایی که هنوز کلمات زهر نداشتند.....