The Last Station Part 1
Liamساعت از یازده شب گذشته بود.
محوطهی دانشگاه تقریباً خالی شده بود و بارون ریزی داشت روی سنگفرشها میزد. چراغهای زرد کنار مسیر هم همهچی رو ترسناک کرده بودن؛ انگار فورث وسط یه فیلم گیر افتاده بود که معلوم نبود قراره آخرش چی بشه.
فورث گوشیش رو از جیبش درآورد.
۲۷ تا تماس بیپاسخ.
همه از یه شمارهی ناشناس بودن، ولی هربار که تماس برقرار میشد، فقط سکوت بود که از پشت خط شنیده میشد.
انگار هیچ موجود زندهای پشت خط نبود و همین باعث شده بود کنجکاوی فورث بیشتر بشه.
برای بار سوم به همون شماره زنگ زد.
این بار یکی جواب داد.
+بالاخره جواب دادی.
فورث همونجا وایساد.
-تو کی هستی؟
چند ثانیه سکوت شد.
بعد یه صدای آروم گفت:
+اگه میخوای بفهمی چرا برادرت ناپدید شد، امشب ساعت دوازده برو ایستگاه قطار قدیمی.
و قبل از اینکه فورث چیزی بگه، تماس قطع شد.
فورث چند لحظه فقط به صفحهی گوشیش خیره موند.
برادرش سه سال پیش ناپدید شده بود.
هیچکس نمیدونست کجا رفته.
پلیس هم بعد از یه مدت پرونده رو بسته بود و خانوادهشون کمکم یاد گرفته بودن دیگه دربارهش حرف نزنن.
ولی فورث نتونسته بود بیخیالش بشه.
هنوزم هر شب قبل خواب، آخرین پیامی که برادرش براش فرستاده بود رو میخوند:
_فردا همهچی رو برات توضیح میدم.
ولی اون فردا هیچوقت نرسید...
ساعت ۱۱:۵۸ بود که فورث به ایستگاه قدیمی رسید.
تابلوی زنگزدهی بالای ورودی هنوز سر جاش بود.
فورث وارد شد.
-کسی اینجاست؟
از ته سالن صدای قدم اومد.
فورث سریع برگشت.
هیچکس نبود.
صدای قدمها دوباره اومد.
این بار نزدیکتر.
بعد یه نفر از پشت ستون بیرون اومد.
قدبلند بود، یه هودی تیره پوشیده بود و یه کوله روی شونهش انداخته بود.
فورث همین که دیدش، خشکش زد.
چند بار سعی کرد صحبت کنه ولی اون شوک باعث شده بود صدایی از ته گلوش خارج نشه.
چند ثانیه طول کشید تا دوباره نفس بکشه.بعد هوای حبس شده توی سینهش رو بیرون داد و با صدایی که هنوز از شوک میلرزید، صداش زد.
-...جمینای؟
جمینای هم سر جاش وایساد.
چند ثانیه فقط به هم زل زدن.
بعد جمینای آروم گفت:
-تو نباید میاومدی اینجا.
فورث اخم کرد.
-تو منو کشوندی اینجا؟
-نه.
-پس کی؟
جمینای نگاهش رو برد سمت ساعت بزرگ و خراب بالای سالن.
عقربهها دقیقاً روی ۱۲:۰۰ گیر کرده بودن.
-منم همین تماس رو گرفتم.
فورث چیزی نگفت.
جمینای گوشیش رو درآورد و صفحهش رو به فورث نشون داد.
همون شماره.
همون پیام.
فورث آروم پرسید:
-پس چرا اومدی؟
جمینای چند لحظه نگاهش کرد.
-چون همون شبی که برادرت ناپدید شد...
مکث کرد.
-منم اونجا بودم.
فورث یه قدم جلو رفت.
-چی گفتی؟
جمینای جواب نداد.
همون موقع صدای قطاری از دور شنیده شد.
فورث با تعجب به ریلهای زنگزدهی بیرون نگاه کرد.
-ولی اینجا سالهاست قطار نمیاد.
جمینای خیلی آروم گفت:
-میدونم.
صدای قطار هر لحظه بلندتر میشد.
یه نور از ته تونل دیده شد.
فورث ناخودآگاه یه قدم عقب رفت.
-این امکان نداره...
جمینای ناگهان مچ دستشو گرفت و قبل از اینکه فورث چیزی بگه کشیدش پشت ستون.
-ساکت.
-جمینای...
-اگه یکی از قطار پیاده شد، هرچی دیدی باور نکن.
فورث به دستی که هنوز دور مچش بود نگاه کرد.
-چرا؟
جمینای برای اولین بار مستقیم توی چشمهای فورث نگاه کرد.
-چون سه سال پیش، برادرت از همین قطار پیاده شد.
صدای قطار توی ایستگاه پیچید.
قطار از دل تونل بیرون اومد.
فورث به ریلای زنگ زده خیره شد؛ همون ریل هایی که سال ها بود کسی ازشون استفاده نکرده بود.
اما یه چیزیش عجیب بود.
هیچ رانندهای توی کابین نبود.
هیچ چراغی هم توی واگنها روشن نبود.
قطار آروم جلوی ایستگاه وایساد.
در یکی از واگنها باز شد.
یه پاکت سفید افتاد روی سکوی خیس.
فورث خواست بره سمتش.
جمینای بازوش رو گرفت.
-صبر کن.
فورث برگشت سمتش.
-چیه؟
جمینای به پاکت اشاره کرد.
روی پاکت فقط یه اسم نوشته شده بود:
«فورث»
فورث پاکت رو برداشت.
دستهاش میلرزید.
پاکت رو باز کرد.
داخلش یه عکس بود.
عکس قدیمی برادرش.
فورث چند لحظه به عکس خیره موند.
اما چیزی که کنار برادرش دید، باعث شد خشکش بزنه.
جمینای.
جمینای توی عکس کنار برادر فورث ایستاده بود.
فورث عکس رو برگردوند.
پشتش با یه دستخط آشنا نوشته شده بود:
(بهش اعتماد نکن.)
فورث خیلی آروم سرش رو بالا آورد.
جمینای روبهروش ایستاده بود.
رنگش پریده بود.
-فورث... من میتونم توضیح بدم.
فورث چیزی نگفت.
چون همون لحظه گوشیش زنگ خورد.
همون شمارهی ناشناس.
فورث تماس رو جواب داد.
صدایی از اون طرف خط گفت:
+فورث، اگه جمینای کنارت ایستاده...
چند ثانیه سکوت شد.
بعد صدا ادامه داد:
+پس یعنی نقشهمون جواب داده.
تماس قطع شد.
و درست همون لحظه...تمام چراغهای ایستگاه خاموش شدن.